آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ بهمن ۱۳۹۷

توکا نیستانی

سیاست


من و انقلاب در چهار پرده


 

 

پرده‌ی اولآشنایی

تابستان ۵۷ بود و رویای قبولی‌ام در آزمون معماری دانشگاه تهران به خاطر ناتوانی در کپی کردن عکس یک مسجد بر باد رفته بود و رفته بودم تا سردر دانشگاه تهران را با حسرت نگاه کنم، یکی دو تا کتاب بخرم و به خانه برگردم. کنار پیاده‌رو به انتظار تاکسی دست بلند کردم و گفتم: دولت، سه راه نشاط! تاکسی ایستاد، روی صندلی عقب و کنار یک آخوند نشستم- آن روزها آخوندها شهروندان بی‌خطری بودند که کسی از آن‌ها نمی‌ترسید- راننده و مسافر صندلی جلو هردو سیگار می‌کشیدند و گپ می‌زدند. ترافیک خیابان شاه‌رضا سنگین بود و سرعت حرکت تاکسی کند، هنوز دور نشده بودیم که ناگهان گروهی فریادکشان از یک کوچه‌ی فرعی بیرون ریختند و در پیاده‌رو شروع به دویدن کردند. به نظر می‌آمد در حال فرار از دست مامورانی هستند که دیده نمی‌شوند و شنیدم شعاری می‌دادند شبیه به «درود بر کبی لی»! راننده سرعتش را کم کرد و همه سرها را برگرداندیم تا تعقیب و گریز را بهتر ببینیم که ناگهان مردی در حال حرکت به داخل تاکسی پرید و روی زانوهای من نشست! همه جا خورده بودیم اما تنها کسی که از ته دل جیغ می‌کشید آخوندی بود که حالا از من فاصله گرفته و پشتش را به در دیگر تاکسی چسبانده بود! تازه‌وارد از روی زانوهای من بلند نشده شروع به عذرخواهی کرد، قسم می‌خورد رهگذری عادی است که برای فرار از دردسر به داخل تاکسی پریده. خیال حاج آقا که از بابت مهاجم راحت شد جیغ زدن را قطع کرد، نفس راحتی کشید، عبایش را دور پاهایش جمع کرد و گفت خیال کردم ساواکی هستید و برای دستگیر کردن من آمده‌اید! بعد با طمانینه‌ای که در شان یک روحانی مبارز بود از من پرسید شما دانشجو هستید؟ با تاسف جواب دادم بله امسال قبول شده‌ام اما نه در دانشگاه تهران، گفت دانشگاه مهم نیست باید سعی کنید دانشجوی متعهدی باشید! گفتم چشم حاج‌آقا، سعی خواهم کرد.

به خانه که رسیدم ماوقع را برای مادرم تعریف کردم، گفتم جماعتی می‌دویدند و به کبی لی درود می‌فرستادند مادرم گفت اشتباه شنیده‌ای، کبی لی نیست، خمینی است، آخوندی که سال ۴۲ بازار به خاطرش شلوغ شد!

تمام اطلاعات من از خمینی تا چند ماه بعد محدود به همان یک جمله بود، آخوندی که باعث شد بازار شلوغ شود.

 

پرده‌ی دومتظاهرات

پاییز بود، دانشجوها کلاس‌های دانشگاه را شروع نشده تعطیل کرده بودند. اعتصاب بود. روزها خیابان دولت را پیاده می‌رفتم تا برسم به قلهک و بعد می‌پیچیدم به سمت میرداماد و سر راه به یکی دو تا کتابفروشی سر می‌زدم و از همان جا اتوبوس خط پنج را سوار می‌شدم و بر می‌گشتم به خانه تا عصر که برنامه‌های تلویزیون شروع می‌شد و شب، که صدای شعارهای مردم از پشت بام‌ها شهر را تسخیر می‌کرد. امروز اگر بگویم بالای بام نمی‌رفتم و الله‌اکبر نمی‌گفتم کسی باور نمی‌کند اما خانه‌مان قدیمی بود و شیروانی داشت و نمی‌شد روی شیروانی ایستاد. در مسیر رفتن به توالتی که ته حیاط بود به صدای مردم گوش می‌دادم تا حدس بزنم صدای کدام همسایه است و بعد سعی می‌کردم حدس بزنم مشکل‌اش با شاه چیست. می‌دانستم روشنفکرها و نویسنده‌ها دل خوشی از استبداد و سانسور کتاب و حزب رستاخیز ندارند، حتی دیده بودم بزرگترها با احتیاط و پچ‌پچ از ساواک حرف می‌زنند اما همسایه‌ها مردمی عادی بودند که سر و کاری با کتاب و قلم و سیاست نداشتند، دلیل نفرت‌شان را نمی‌فهمیدم. تازه هجده سالم تمام شده بود و تمام شناخت من از زندگی و مردم همان بود که در فاصله‌ی خانه تا مدرسه دیده بودم. حالم خوب بود، زندگی‌ام خوب بود و تازه داشتم به مرحله‌ای می‌رسیدم که همیشه مادرم وعده می‌داد، می‌گفت فعلا درس‌ات را بخوان دانشگاه که رفتی هر غلطی خواستی بکن!  می‌خواستم غلط‌های زیادی بکنم، می‌خواستم با دوستانم خوش بگذرانم، می‌خواستم با تورهای دانشجویی اروپا را ببینم، می‌خواستم یک بار به یکی از همان دیسکوتک‌هایی بروم که در کیهان آگهی می‌دادند و زیرش اضافه می‌کردند ورود آقایان بدون کوپل ممنوع است! می‌خواستم بفهمم کوپل چیست. رنگ و بوی زندگی برای من بهتر شده بود، صبح بارانی پاییزی را بدون گوش دادن به رادیو تهران و صدای جادویی سعید قائم مقامی نمی‌توانستم تصور کنم و برنامه‌های تلویزیون را دوست داشتم که سه‌شنبه‌ها فیلم‌های «لوئیس بونوئل» را بدون سانسور نمایش می‌داد و پلنگ صورتی‌اش شبیه به هیچ کارتونی که تا قبل از آن دیده بودم نبود و به دلیل ناشناخته‌ای مجذوب «تلی ساوالاس» شده بودم وقتی که در نقش کاراگاه «کوجاک» جلوی آینه‌ی اداره‌ی پلیس می‌ایستاد و سرش را با ریش‌تراش برقی برق می‌انداخت، آن روزها نمی‌دانستم که قرار است کچل بشوم. روزها یک پای‌ام موزه‌ی هنرهای معاصر تهران بود و پای دیگرم فرهنگ‌سرای نیاوران که هردو تازه افتتاح شده بودند. شب‌های متوالی در باغ فرهنگ‌سرای نیاوران به دیدن نمایش‌هایی از فستیوال بین‌المللی پانتومیم نشستم و روزهای زیادی در موزه‌ی هنرهای معاصر صرف تماشای در و دیوار و تابلوهایی بی‌نظیر کردم و چه بگویم از دستشویی موزه که به قول «مل بروکس» حتی از اتاق پذیرایی خانه‌ی ما شیک تر بود. در شروع انقلاب هنوز دوران نوجوانی در من ادامه داشت و سیاست مهمان ناخوانده‌ای بود که برای پذیرفتنش آمادگی نداشتم. صبح یکی از همان روزها به جای بازگشت به خانه با کتاب «جنگ شکر در کوبا» پیاده تا انتهای میرداماد رفتم و بعد پیچیدم به راست تا برسم به پارک شاهنشاهی و روی یکی از نیمکت‌های کنار خیابان نشستم و شروع کردم به خواندن کتاب… چند دختر و پسر نوجوان در پیاده رو عریض پارک اسکیت‌بورد بازی می‌کردند که از دور سر و کله‌ی یک ستون نظامی پیدا شد. تعداد زیادی نفربر ارتشی که پشت هرکدام سربازهای مسلح به تفنگ و سرنیزه و کلاه خود نشسته بودند از جلوی ما رد می‌شد. جمعیت بازی را رها کرد و جمع شد به تماشا و همان‌طور که نفربرها می‌گذشتند یکی گفت سربازهای گارد جاویدان هستند و جمعیت شعار داد: بگو مرگ بر شاه، بگو مرگ بر شاه! برای اولین بار کنجکاو بودم تا سرباز گارد جاویدان را از فاصله‌ای نزدیک‌تر ببینم، از روی نیمکت بلند شدم و دورتر از مردمی که شعار می‌دادند ایستادم، چهره‌ی یکی از سربازها که مغموم بود و در عین حال معلوم بود از شعارهایی که می‌شنود آزرده است توجهم را جلب کرد. نمی‌دانم چرا همان لحظه با خودم فکر کردم امام که بیاید کوجاک را از تلویزیون بیرون خواهد انداخت. در یک لحظه که نگاه سرباز با نگاه من تلاقی کرد دستم را بالا بردم و جوری که بفهمد لب زدم: جاوید شاه! سرباز گارد جاویدان لبخندی زد و دستتش را به طرفم تکان داد و تکرار کرد جاوید شاه. هنوز لبخند روی صورتم بود که بقیه‌ی سربازها از جا بلند شدند و به سمت آسمان و بالای سر جمعیت رگبار بستند. صدای شلیک گلوله‌ها ترسناک بود و همه پا به فرار گذاشتیم. یادم نیست که فاصله‌ی پیاده‌رو تا دریاچه‌ی پارک را در چند ثانیه دویدم اما به احتمال قوی بهترین رکوردی است که تا امروز به دست آورده‌ام.

 

پرده‌ی سومپیروزی

حکومت نظامی بود اما تظاهرات ادامه داشت و هر روز درگیری‌ها بیشتر می‌شد. بعد از ماجرای پارک شاهنشاهی خیلی از خانه دور نمی‌شدم. هنوز هیچ غلطی نکرده بودم، فقط کتاب می‌خواندم، جنگ شکر در کوبا خیلی وقت بود که تمام شده بود پس سراغ کتاب‌های جلد سفیدی رفتم که می‌گفتند قبلا ممنوع بوده و داشتن‌شان جرم. کتاب‌هایی که به تدریج و با کیفیت بد چاپ می‌شد و در بساط دستفروش‌ها به فروش می‌رسید. کتاب‌هایی مثل «مانیفست حزب کمونیست»، «کاپیتال»، «مادر»، «چگونه فولاد آبدیده شد»، «چه باید کرد»، «چشم‌هایش»، «پنجاه و سه نفر و حکومت اسلامی»، تنها کتابی که خط به خطش را فهمیدم و با تمام وجود درک کردم کتاب حکومت اسلامی آقای خمینی بود که به صراحت و تفصیل تصویر آرمانی خودش را از حکومتی که می‌خواست شرح می‌داد. یعنی دقیقا همان چیزی که امروز چهل سال است گرفتارش هستیم. با تمام خامی و جوانی بعد از خواندن این کتاب شک نداشتم که روزهای خوبی در انتظارم نیست و آرزو می‌کردم بختیار بتواند به طریقی از پس کنترل اوضاع بر بیاید. کار همافرها و سربازهای گارد عاقبت به جنگ کشید، کیهان عکس‌هایی را از اجساد دو طرف چاپ کرده بود و من تشخیص نمی‌دادم که این جسد خون‌آلود آیا همان سربازی است که برای من دست تکان داده یا نه. کلافه از خانه بیرون رفتم و سر از سیدخندان درآوردم، تمام مسیر آرام بود، از کنار فروشگاهی رد شدم که نوار موسیقی می‌فروخت. به داخل رفتم و یک نوار خریدم (saturday night fever) از «جان تراولتا» و «اولیویا نیوتن جان»، بعد کنار خیابان ایستادم و به سبک آن روزها تاکسی گرفتم: دولت، سه راه نشاط! تاکسی کوچه پس‌کوچه‌های خیابان یخچال را که رد کرد و به سمت سه راه نشاط پیچید جلوی درمانگاه تراب مرد جوانی با مقوای بزرگی در دست ایستاده و روی مقوا با خطی درشت نوشته بود: ارتش سقوط کرد، انقلاب پیروز شد!…  دوشنبه بود، ۲۲ بهمن ۵۷.

 

پرده‌ی چهارمعشق‌بازی

چند ماه ابتدای انقلاب برای من روزهای تلخی بود پر از تیرباران، پر از تنش، پر از ترس، پر از خلخالی. عادت قدیمی به خواندن روزنامه‌ی کیهان را همان روزهای اول که عکس اجساد تیرباران شده را چاپ می‌کرد ترک کردم. عادت‌های دیگرم را به زور ترکم دادند، مثل عادت به شنیدن صدای عاشقانه‌ی سعید قائم مقامی در صبح روز بارانی پاییزی در رادیو تهران. دانشگاه کماکان تعطیل بود و می‌خواستم بالاخره یک غلطی بکنم تا حالم بهتر شود. برای اولین و آخرین بار در دوران تجرد و در نوزده سالگی تصمیم گرفتم سه روز به اتفاق یک دوست به سفر شمال بروم. چند روز زودتر بلیت اتوبوس خریدم و روز موعود به امید این‌که تجربه‌ی جدیدی در انتظارم است راه افتادم اما تا به ایستگاه برسم متوجه شدم که چیزی در حال و هوای شهر تغییر کرده و اتفاقی افتاده است. اتفاق، فوت آیت‌الله طالقانی بود و اعلام سه روز عزای عمومی. مردم انقلابی تهران به شیوه‌ای که می‌دانید جسد طالقانی را مشایعت و دفن کردند. آیت‌الله خمینی در سخنانی که بعد از تدفین از تلویزیون پخش شد گفت که شما دیدید مردم با کلنگی که با آن برای طالقانی قبر کنده بودند چه کردند، مردم با آن کلنگ عشق‌بازی کردند و این عشق‌بازی نه به خاطر طالقانی بلکه به خاطر اسلام بود.

برای چند دقیقه که چند قرن گذشت خودم را در حال عشق‌بازی با کلنگ، که کار به غایت پیچیده‌ای است، تصور کردم و همان‌جا به این یقین رسیدم که هیچ‌وقت نمی‌توانم یکی از امت این امام باشم.