آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۱ مرداد ۱۳۹۷

سپنتا پرهام

سیاست


یک انقلاب، یک نسل


 

 

«انقلاب چیه بابا…این مادربزرگ پدربزرگای ما جوون بودند جوگیر شدن ریختن تو خیابون و انقلاب کردن و ما و خودشونو رو انداختن تو هچل روزگار…»

«انقلاب مفهوم گسترده‌ای داره، باید بدونیم از چه جنبه‌ای به اون نگاه کنیم. اگه از جنبه‌ی سیاسی باشه خوب من شنیدم وضعیت خوبی اون زمان نبود که مردم ریختند تو خیابان و انقلاب کردن تا نسل‌های بعدی کشوری مستقل داشته باشند…»

«انقلاب … خانم انقلاب رو با چی می‌نویسند!»

«انقلاب … بابا بی‌خیال، ما فکر آب و نون خودمون هستیم که قرار بود این انقلاب مجانی‌ کنه …»

این‌ها اولین واکنش‌ها به سوالم درباره‌ی انقلاب ایران در چهل ‌سالگی آن بود. واکنش از سوی نسلی که نه‌ تنها انقلاب که جنگ را هم تجربه نکرده و در واقع نسل میانه‌ی انقلاب به شمار می‌آید. نسلی که در ادبیات امروز ایران به نسل سرکش و طغیان‌گر معروف است.

 

مقدمه پیش از متن

قبل از این‌که بخواهم بگویم که در این گفت‌وگوها که از شمال تهران تا جنوب آن، از سنتی‌ترین مناطق تا مدرن‌ترین مراکز خرید تهران با بیش از ده جوان متولد سال‌های دهه‌ی هفتاد گرفته شده، چه گفتم و چه شنیدم باید این توضیح را بدهم که چرا از میان سنین مختلف سراغ فقط دهه‌ی هفتادی‌ها رفتم.

دهه‌ی هفتادی‌ها را انتخاب کردم چون نسلی بودند که پس از پایان جنگ به دنیا آمدند. نسلی که در نیمه‌ی موسوم به دوره‌ی سازندگی – دوره‌ی ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی- به دنیا آمدند و در دوران خردسالی بودند که جامعه‌ی ایران با اصطلاح «اصلاحات» و سید محمد خاتمی مواجه شد، دورانی که شعارهای انقلابی کم‌رنگ و مفاهیم تازه‌ای جایگزین آن‌ها ‌شد که هیچ نسبتی با آن‌چه در سا‌ل‌های دهه‌ی شصت جاری بود نداشت. مفاهیمی که حتی دولت اصول‌گرای محمود احمدی‌نژاد هم با همه‌ی تلاش برای نشان دادن چهره‌ی انقلابی آن نتوانست‌ آن را به عقب برگرداند. در حقیقت در آستانه‌ی دهه‌ای که این نسل در آن به دنیا آمد، انقلاب ایران با همه‌ی تلاشی که بدنه‌ی حاکمیت برای حفظش داشت به پایان رسید و دوره‌ی جدیدی از آن آغاز شد.

از ابتدای دهه‌ی هفتاد بود که آن جوانان انقلابی دهه‌ی پنجاه و شصت پا به سن گذاشته و برخی ‌از آن‌ها تندروی‌های شدید روزهای اول انقلاب را کنار گذاشته و به سمت اعتدال‌گرایی تا جایی پیش رفتند که برخی از آن‌ها حتی تبدیل به اپوزسیون حکومت جمهوری اسلامی ‌شدند. حالا به جای حزب‌اللهی‌ به نامرتب‌ها و اورکت‌پوش‌‌ها تبدیل شده بودند. دوگانه‌ی اصول‌گرا و اصلاح‌طلب جایگزین شد که به ظاهر حرف‌های متفاوتی می‌زدند و راه خودشان را در سیاست داشتند، همان شعارهای انقلابی را به روز و در مفاهیمی عامه‌پسند‌تر منتشر کردند. آن‌هایی که در دهه‌ی اول انقلاب به خاطر مفاهیم انقلابی از گرفتن عروسی‌ هم چشم‌پوشی کرده بودند با یاری منابع مالی بیشتر فرزندانی را تربیت می‌کردند که با مفهوم مصرف‌گرایی در شکل عام آن مواجه بوده و در زمینه‌هایی هم رفتارهای کاملا افراطی داشتند. در کنار این اتفاقات بود که دهه‌ی هفتادی‌ها به دنیا آمدند. این نسل با مفهوم کمبود، مفهوم کوپن، صف‌، کمیته، مفهوم شور انقلابی، مفهوم سخت‌گیری‌های شدید انقلابی، مفهوم دستگیری‌ها و اعدام‌های دسته‌جمعی فقط از طریق حرف‌های خانواده‌های‌شان آشنا شده بودند. بخشی از آن‌ها در مدارس غیرانتفاعی درس خوانده و سفرهای خارج از کشور را بار دیگر تجربه می‌کردند. برخلاف دهه‌ی پنجاهی‌ها و دهه‌ی شصتی‌ها حالا به کمک تکنولوژی‌های جدید خیلی زود در جریان آخرین مدهای اروپایی و اتفاقات جهان قرار می‌گرفتند. هرچند که به نسبت دهه‌ی هشتادی‌ها که نسل کامپیوتر و دهه‌ی نودی‌ها که از پر قنداق در دهکده‌ی جهانی قرار می‌گرفتند این‌ها کمی دیرتر به این شبکه‌ها رسیده اما بهترین استفاده را از آن‌ها داشته و دارند. این نسل، نسلی است که به خاطر سیاست‌های کنترل خانواده از دهه‌ی شصتی‌ها تعدادشان کمتر است و همین باعث شده تا امکانات بهتری نسبت به آن‌ها داشته باشند. اما این همه‌ی ماجرای دهه‌ی هفتادی‌ها نبود. آن‌ها هم مانند نسل‌های قبل خود و نسل بعد با مفهوم‌های سخت‌گیرانه‌ی جمهوری اسلامی مثل حجاب اجباری و سیاست‌های مذهبی و اعمال آن به مردم درگیر بودند و به روش خودشان شروع به مبارزه یا مدارا با این مفاهیم کردند، به طوری که در همین گزارش هم می‌بینید که در دو سوی افراط و تفریط قرار می‌گیرند.

 

 

 

انقلاب چیه؟

ته واگن مترو دو دختر روی زمین‌ نشسته‌اند و سر در یک گوشی موبایل فرو برده و ریز‌ریز می‌خندند. از مانتوی گشاد و مقنعه‌ای که تقریبا روی شانه‌های‌شان افتاده، می‌شود حدس زد که متولد دهه‌ی هفتاد هستند. کنارشان می‌نشینم. در حال چت کردن در گروهی هستند که انگار مربوط به دانشگاه است. این را از حرف‌های‌شان متوجه می‌شوم. یک ایستگاه طول می‌کشد تا از چت کردن خلاص شوند و حواس‌شان برود به دستفروش‌هایی که در حال فروختن اجناس بنجل‌شان در مترو هستند. موقع صحبت درباره‌ی خط لبی به قیمت سه هزار تومان، من هم وارد بحث‌شان می‌شوم. دخترها هر دو متولد سال ۷۵  و دانشجوی سال دوم رشته‌ی مهندسی مواد دانشگاه آزاد هستند. یک ایستگاه دیگر زمان می‌برد که بتوانم سوالم را درباره‌ی انقلاب بپرسم. همان که صاحب موبایل است می‌خندد و می‌گوید: «خانم هنوز پاسش نکردیم. یعنی می‌دانید این ترم ارایه کردند اما ما گذاشتیم ترم‌های آخر بگیریم.» معلوم است که قصد ندارند سرراست جواب بدهند. دومی می‌گوید: «راستش ما که به دنیا آمدیم انقلاب تمام شده بود، نرسید بهمان بفهمیم چیست.»

می‌گویم یعنی هیچی درباره‌اش نشنیدید؟

اولی می‌گوید: «چرا خانم شنیدن که شنیدیم. هم تو کتاب مدرسه خواندیم، هم هر سال ۲۲ بهمن مجبور بودیم  برنامه‌های‌شان را ببینیم. انقلاب انقلاب دیگه. ملت ریختند تو خیابان، شاه را انداختند بیرون و بعد این‌ها آمدند.» سرش را می‌آورد نزدیک و می‌گوید: « یعنی آخوندا.»

حال از نقاط مثبت انقلاب می‌پرسم. یکی از آن‌ها می‌گوید: «این انقلاب که والا ما نشنیدیم چیز خوبی داشته باشد. می‌گویند قبل انقلاب ملت خیلی آزاد بودند و همه چیز فت و فراوان بوده. هر کی هم هرچی دوست داشته می‌پوشیده و دانشگاه گلستان.. حالا چی در دانشگاه که هی باید به حراست جواب بدید و این مقنعه‌های گل و گشاد رو سرتان کنید. در خیابان هم که گشت ارشاد.»

دیگری هم می‌گوید: «وضع اقتصادی هم که می‌بینید روزبه‌روز بدتر می‌شود. من که منتظرم درسم تمام شود بروم اون طرف.»

 

آن طرف‌ها‌…

آن طرف هر جایی می‌توانست باشد برایش فرق نمی‌کرد، فقط این‌جا نباشد. این پاسخی بود که از خیلی از دخترها و پسرهای جوان در طول نوشتن این گزارش شنیدم.

پسری که راننده‌ی اسنپ و متولد ۱۳۷۲ است برخلاف دخترهای قبلی از انقلاب چیزهای زیادی می‌داند و به قول خودش دلش پر است. با معدل ۱۸ در رشته‌ی میکروبیولوژی از دانشگاه تهران نتوانسته کار پیدا کند و مجبور است در اسنپ کار کند، البته از کار در اسنپ راضی است اما خب درسش را دوست داشته و می‌خواسته که در رشته‌ی خودش کار کند. می‌گوید می‌دانید چقدر از زندگیم را گذاشتم درس خواندم، آخرش که چی بیایم دندنه عوض کنم.»

او می‌گوید: «همه‌ی بدبختی‌های ما از وقتی است که مردم تصمیم گرفتند انقلاب کنند. انقلاب کردند که بدبخت بشویم. بابا بزرگ من با ۲۰۰ هزار تومان قبل انقلاب ۱۰۰۰ متر خانه در میدان منیریه خرید. حالا من با ۲۰۰ میلیون یک ۴۰ متری هم نمی‌توانم بخرم. همین پراید داغون چیه، ۱۵ میلیون خریدم. همه‌اش هم خرابه. تهش چقدر درآمد مگه در ماه داریم. کفاف خرج خود ماشین را هم نمی‌دهد چه برسد به این‌که بخواهی پس‌انداز هم بکنی و خانه بخری.»

او نسبت به آینده کاملا ناامید است و می‌گوید: «چه آینده‌ای؟ گفتن روحانی انتخاب و برجام امضا بشه وضع بهتر می‌شه. بیا چی شد؟ روحانی که آمد بدتر شد و ترامپ هم که زد زیر برجام و داریم دوباره تحریم می‌شویم. دلار هم که رسیده به ۱۰ هزار تومان. شما با این وضع می‌تونی فکر کنی فردا چی می‌شه؟ پول نفت ما کجا خرج می‌شه، سوریه و لبنان. ما برای یک دقیقه دیگه هم نمی‌توانیم زندگی کنیم، آینده که هیچی.»

از وضعیت زنان و این‌که چرا مهم‌ترین دغدغه‌ی جمهوری اسلامی بعد از چهل سال زنان است هم می‌پرسم، می‌گوید: «خانم این آخوندا با چی مشکل ندارند که با زن‌ها نداشته باشند؟ هرکسی شبیه این‌ها فکر نکند و مثل این‌ها زندگی نکند باهاش مشکل دارند.»

او می‌گوید که آینده مال آن‌هایی است که از سفره‌ی انقلاب بهره بردند «اینایی که دستشون تو جیب مردم است. همین ژن خوب‌ها.»

 

اول شما بفرما..

در یکی از کافه‌هایی که پاتوق نسل جوان موسوم به انقلابی است، نشسته‌ام که می‌بینم دختری چادری با پسری که ظاهرش نشان می‌دهد مذهبی باشد در میز کناریم می‌نشینند. سخت است سر حرف را با آن‌ها باز کنم چون ظاهرا دنبال خلوتی آمدند برای قراری عاشقانه. اما بالاخره به بهانه‌ی این‌که در حال تحقیق درباره‌ی نظرات مردم درباره‌ی چهل‌سالگی انقلاب هستم می‌توانم اجازه بگیرم سوال‌هایم را بپرسم. برای هر سوالی پسر به دختر اشاره می‌کند که اول شما. نظرات‌شان تقریبا شبیه به هم است، البته بیشتر پسر حرف می‌زند و دختر تایید می‌کند. دختر انقلاب را یک اتفاق مهم در تاریخ ایران می‌داند و پسر می‌گوید: «خانم مردم ما در مقابل همه‌ی دشمنان خارجی و داخلی ایستادند. چهل سال ایستادند. نگاه کنید ببینید همین الان هم اگر این دولت‌مردان نروند دنبال این‌که با کی و کی قرارداد امضا کنند مردم ما روی پای خودشان ایستاده‌اند.»

می‌گویم اما این‌که تعریف انقلاب نیست. می‌گوید «چرا دیگر خانم ملت قیام و ۲۵۰۰ سال سلطنت را ساقط کردند. این یعنی انقلاب و چهل سال هم هست که نظام توانسته روی پای خودش بیایستد. نشانه‌هایش را ببینید این همه اسراییل و آمریکا خرج می‌کنند که بتوانند ایران را ضعیف کنند. می‌دانید چرا چون از یک کشور مستقل وسط خاورمیانه می‌ترسند.»

دختر هم حرف‌های‌ مرد همراهش را تایید می‌کند و می‌گوید: «ببینید خانم آن برجام را بستند چه شد؟ آمریکا زد زیر عهدنامه جهانی و ما چیکار کردیم؟»

پسر به جای من پاسخ داد: «دادیم سایت هسته‌ای را بتون گرفتند. باید به حرف آقا گوش می‌کردند.»

پسر معتقد است که در آینده هم اگر همین قدر مقاومت کنیم می‌توانیم موفق باشیم. حس می‌کنم در حال گوش کردن اخبار  تلویزیون هستم. از مقاومت که می‌گوید یاد متنی می‌افتم که چند روز پیش درباره‌ی دهه‌ی هفتادی‌ها در یکی از سایت‌های تندرو خوانده بودم. نوشته بود شهید محسن حججی – از افرادی که در سوریه کشته شده بودند- از دهه هفتادی‌هایی بوده که به جای این‌که برود پشت میز بنشیند برای دفاع حرم رفته بود.

 

البته دختر چادرپوش دیگری را که در یک فروشگاه بزرگ می‌بینم خیلی نظریاتش با این دو نفر مشترک نیست. او معتقد است که انقلاب از مدت‌ها پیش تمام شده و ما بیشتر باید به دنبال صلح و ثبات باشیم. برایم جالب است که او از رفتار نظام با زنان ناراضی است و می‌گوید: «من پوششم را خودم انتخاب کردم پوششم هم با عرف جامعه برابر است. اما آیا این امکان برای همه وجود دارد که از پوششی که انتخاب کردند راضی باشند؟ نه. چون همه‌ی ما باید در چارچوبی زندگی کنیم که حکومت از ما خواسته ‌است. به نظرم این مهم‌ترین نقطه‌ی منفی انقلاب ایران است. این باعث شده تا عده‌ای هم سواستفاده کنند. نمونه‌اش همین خانمی است که آمده این جنبش چهارشنبه‌های سفید را راه انداخته است.» اما خیلی‌های دیگر هم نظرشان درباره‌ی حجاب و چهارشنبه‌های سفید چیز دیگری است.

 

نگاه دهه‌ی هفتادی‌ها به حجاب و آزادی

گروه پنج، ‌شش نفره‌ای از دختر و پسرهای جوان هستند که در فضای بیرون باغ فردوس روی زمین نشسته‌اند و در حال بلند‌بلند حرف زدن هستند. دست‌شان سیگار و شیشه آب معدنی است. سرشان کمی گرم و معلوم است داخل آب معدنی‌ها چیز دیگری است. دختری که وسط جمع نشسته موهایش را سبز و آبی کرده و تتوی بزرگش از زیر آستین تونیکی که تن کرده معلوم است. با این جمع که حرف می‌زنی باید مواظب باشی تا دستت نیاندازند. یکی از پسرهای جمع می‌گوید «نکنه شما هم گیر دادی چرا این‌جا نشستید و می‌خندید؟»

می‌گویم نه فقط سوال دارم. یکی از پسرها که موهای بلندش را کاموا پیچ کرده، می‌گوید من به سوال‌های‌تان جواب نمی‌دهم. دختری که تتو دارد، دود سیگارش را بیرون می‌دهد و  می‌گوید: «‌بی‌خیال، خانم برای درسش می‌خواهد. خانم این حسودیش می‌شود که نتوانسته با این همه شانس به دانشگاه برود.» بعد می‌خندند. دوستان قدیمی هستند. پاتوق‌شان گاهی این‌جاست و گاهی هم خیابان اندرزگو.

می‌پرسم می‌آید برای دور‌دور؟

یکی از پسرها می‌گوید: «خانم شما مال نسل قبلی هستید آن‌ها می‌آیند دور‌دور اندرزگو، ما مخ یه جور دیگه می‌زنیم.»

معلوم است وضعیت مالی بدی ندارند. کمی آزادی در خیابان می‌خواهند و این چیزی است که انقلاب از آن‌ها گرفته. دختر مو سبز می‌گوید: «خانم چی می‌شد کلاب بود، الان ما به جای ولو بودن این‌جا اون‌جا بودیم.»

پسر دیگری می‌گوید: «خانم از نظر من انقلاب یعنی همه‌ چی ممنوعه. مشروب، دراگ، جوینت، تفریح، آهنگ و رقص.» می‌گوید که عاشق هیپ‌هاپ است اما نمی‌تواند در این حوزه کار کند. یکی از از داخل جمع‌شان می‌گوید که «قبل انقلاب وضع ملت خوب بود. تو تلویزیون من و تو ببینید، نشان می‌دهد مردم چه شاد بودند و چقدر رفاه داشتند.»

همان پسر مو کاموایی که قرار است حرف نزند می‌گوید «امثال ننه، بابای ما خوشی زد زیر دل‌شون انقلابی شدن که چی، ما توی این کثافت زندگی کنیم.»

از مزایا و معایب انقلاب که می‌پرسم، یکی از دخترهای جمع که گیتار فلامینگوی هم در دستش دارد، می‌گوید: «هی می‌گویند از نقاط مثبت انقلاب اسلامی همین جنگ است. من نمی‌گویم جنگ بد بوده، اتفاقا خیلی هم خوب بوده، جنگیدید و پدرشان را هم درآوردید دم‌تان هم گرم. بابا بزرگ من هم به جنگ رفت. ولی بعدش دیگر جنگ که نبود. یک مشت بسیحی را ول کردند که تا عنوان حجاب و هرچیزی هیزی کنند و در مترو، پارک، خیابان و در حال دوچرخه‌سواری گیر بدهند که داری آهنگ گوش می‌کنی؟ چرا با پسرها می‌خندی؟ همین بسیجی‌ها در سال ۸۸ و در همین شلوغی‌های چند ماه پیش چقدر جوان‌ها رو با باتوم زدند و جلوی چشم همه‌ی ما خونی کردند.»

همه‌ی آن‌ها آینده را در خارج از کشور می‌بینند. یکی از آن‌ها اقدام برای رفتن هم کرده و الان منتظر است تا وضعیت سربازیش درست شود. می‌گوید: بابا و مامانم جدا شدند تا من بتوانم کفیل مامانم شوم و پاسپورتم را بگیرم. دیگر تمام، می‌روم آن طرف.»

 

فهم مهاجرت و حراج اعضای بدن

وقتی در باغ کتاب منتظر رفتن به سینما هستم چند دختر و پسر را می‌بینم که به نظر خیلی سیاسی نمی‌آیند. اما کمی بعدتر متوجه می‌شوم از نسل بچه‌هایی هستند که وقایع سال ۸۸ آن‌ها را تبدیل به فعال سیاسی کرده است. نه خیلی مذهبی هستند و نه خیلی لاقید. یکی از آن‌ها پسری است که پزشکی خوانده و حاضر می‌شود که با هم صحبت کنیم. دست‌بند سبز به دست دارد و معتقد است نفس انقلاب مشکلی ندارد بلکه مساله اتفاقات بعد از آن است. او می‌گوید اگر بر پایه‌ی اصلاحات پیش می‌رفتیم وضعیت این قدر بد نبود. از جوانانی است که برای دولت روحانی تبلیغ زیاد کرده اما الان کمی دلسرد شده است. می‌گوید نمی‌توانم بگویم پشیمانم از رایی که به روحانی دادم چون معتقدم در شرایطی که وجود داشت انتخاب بهتری نداشتیم. اما توقع داشتم که حداقل حصر را بردارد.

برای این گزارش البته همه حاضر نیستند حرف بزنند. یکی از کسانی که راضی به حرف زدن می‌شود، جوان متولد ۷۷ و دانشجوی دانشگاه هنر است.

او می‌گوید: «انقلاب چیه؟ الان همه عین اصحاب کف می‌مانند، شب می‌خوابی صبح پا می‌شی شیر از قیمت از قیمت ۲۵۰۰ تومان به ۳۰۰۰ تومان رسیده، حالا قیمت سکه و دلار بماند. بعد طرف می‌آید شعار می‌دهد که ما امنیت داریم، آره دم‌تان گرم امنیت داریم ولی از درون داریم می‌پاشیم.»

او با تاکید می‌گوید: « من که نبودم ولی مامان و بابایم هم خیلی کوچیک بودند که انقلاب شده اما می‌دانم که قبل انقلاب هرچی بوده مواد فروش ۱۵ساله در جامعه وجود نداشته.هرچی بوده این همه گدا شبانه‌روز در خیابان‌ها نبوده است.»

این جوان از دریافت‌هایش برای فهم مهاجرت هم می‌گوید: «من زمانی فهمیدم این مملکت دیگر جایی برای زندگی نیست که دیدم کسی اعلامیه به دیوار خیابان زده که اعضای بدن خودش را برای سیر کردن شکم خانواده‌اش می‌فروشد.»