آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

فهیمه خضر حیدری

اجتماع


عباس میلانی: موزه‌ رضا شاه در ذهن مردم است


گفت‌وگو با عباس میلانی

 

 

 ۹۲ سال پس از تاج‌گذاری رضاشاه پهلوی، روز چهارم اردیبهشت ماهی که گذشت، پیکر مومیایی در حرم شاه عبدالعظیم تهران کشف شد که کسانی گفتند پیکر مومیایی اوست. با این حال هنوز روشن نیست که آیا این مومیایی حقیقتا به بنیان‌گذار حکومت پهلوی در ایران تعلق دارد یا نه. در این شماره از تابلو با عباس میلانی، مورخ و ایران‌شناس ساکن آمریکا به گفت‌وگو نشسته‌ و از جزییات بیشتری درباره‌ی این مومیایی و روش مواجهه با آن سخن گفته‌ایم.

 

 

آقای میلانی تا همین امروز هم هنوز تردیدهایی وجود دارد که آیا مومیایی کشف شده در محل شاه‌عبدالعظیم تهران پیکر رضاشاه بوده است یا نه. هنوز پاسخ مسوولانه‌ای به این تردید داده نشده. فکر می‌کنید چه راه‌هایی برای شفاف‌سازی پیش پای حکومت در ایران است؟

عباس میلانی: اگر جمهوری اسلامی یک حکومت نیمه‌عقلانی و نیمه‌قانون‌مند بود حتما راهی برای این کار انتخاب می‌کرد. این اولین بار نیست که مومیایی مشکوک تاریخی در کشوری پیدا شده و دولت‌های حاکم سعی کرده‌اند این ماجرا را حل کنند. همین ماه پیش در لندن استخوانی پیدا شد که حدس زده شد استخوان ریچارد سوم است، شخصیت خیلی جنجالی تاریخ انگلستان که شکسپیر هم درباره‌ی آن نمایشنامه نوشته. با آزمایش دی ان اس فهمیدند و مطمئن شدند که این استخوان متعلق به خود اوست. ولی جمهوری اسلامی چون دروغ می‌گوید و ریا می‌کند و می‌ترسد از این که این جسد واقعا مال رضا شاه باشد، بدون هیچ آزمایشی می‌گوید که این مومیایی متعلق به رضاشاه نیست و بدون انجام هیچ آزمایشی مدعی شده که این جسد را دوباره دفن کرده‌اند و این جز این که به افسانه‌ها و کنجکاوی و ناباوری بیشتر دامن بزند چیزی نیست. به هر حال در قرن بیست و یکم این اصلا کار دشواری نیست که بخواهند و بتوانند از راه آزمایش‌های علمی تعلق داشتن یا نداشتنِ این مومیایی به رضا شاه را روشن کنند. این‌ طور نیست که هیچ‌ کس از اعضای این خانواده در ایران باقی نمانده باشد. تا جایی که من اندکی درباره‌ی این فرآیند می‌دانم، می‌دانم که حتا اگر یک دولت نیمه‌معقول وجود داشت حتما راهی پیدا می‌کرد و می‌دانست که مردم این قصه‌ای را که این‌ها می‌گویند باور نمی‌کنند. مردم هم حق دارند. ببینید مسلمانان خودشان را مومیایی نمی‌کنند. این که جسد مومیایی ‌شده یک کسی که شباهت‌هایی هم به رضاشاه دارد در حول و حوش همان جایی که مقبره رضاشاه بوده پیدا شود و بگوییم که نه این رضاشاه نیست با هیچ منطق و محاسبه‌ی آماری جور درنمی‌آید. من نمی‌توانم قطعا بگویم تا آزمایش نشده باشد ولی به هر تقریب آماری که شما نگاه بکنید احتمال این که این مومیایی رضاشاه نباشد بسیار بسیار بسیار اندک است و تنها راه اطمینان، آزمایش است. راهش آوردن یک هیات بین‌المللی است که مورد قبول ایرانی‌ها باشد. قوه قضاییه جمهوری اسلامی که آبرویی ندارد که حالا مثلا بگویند قوه قضاییه نماینده فرستاده و معاینه کرده‌اند. باید یک هیات -به قول خود آخوندها – مرضی‌الطرفین بیاید که هم ملت ایران و هم جامعه‌ی بین‌المللی آن را قبول داشته باشند و بدانند که دروغ نمی‌گویند و زیر ساتور قوه قضاییه‌ای که خودش نوکر رهبر است نیستند. تنها نتیجه‌ای که می‌توان پذیرفت نتیجه‌ای است که چنین هیاتی آن را اعلام کند. راهی که الان جمهوری اسلامی انتخاب کرده جز آبروریزی بیشتر برای خودش نیست. بعد از ۳۹ سال که تبلیغ کردند و هر چه بلد بودند علیه رضاشاه گفتند؛ الان از مومیایی او می‌ترسند. خب به این ترتیب اندک آبرویی هم اگر این رژیم ‌‌داشت برباد می‌رود.

 

آقای میلانی اجازه بدهید برگردیم به اردیبهشت ۱۳۲۹، وقتی که پیکر رضاشاه سرانجام به ایران منتقل شد. بد نیست که برای مخاطبان ما کمی اساسا درباره‌ی دلایل مومیایی شدن پیکر رضاشاه در آن مقطع تاریخی بگویید.

میلانی: خوانندگان شما حتما می‌دانند که رضاشاه در ژوهانسبورگ و در تبعید مرد و در حالی در تبعید مرد که عملا زندانی انگلستان بود و آن‌ها تمام تلاش خود را کردند که دوران تبعید بر او سخت بگذرد و انواع و اقسام تحقیرها را بر او روا می‌داشتند. رضاشاه به گمان من واقعا دق‌مرگ شد. هفده روز قبل از مرگش هم نامه‌ای به پسرش محمدرضاشاه نوشت که کاملا حکایت از این دل‌زدگی از اوضاع و این احساس غربتی که داشت می‌کرد و واضح بود که می‌خواهد جسدش را به ایران بازگردانند. او در ژوهانسبورگ می‌میرد و بعد منتقل‌اش می‌کنند به مملکتی که حداقل مسلمان باشد.

 

 

و با توافق با آقای فاروق به مصر منتقل می‌شود.

میلانی: بله و دقیقا در همان مکانی که الان آرامگاه محمدرضاشاه قرار دارد در همان جا یک قبر موقت برای او تعیین می‌کنند، به این امید و گمان که به‌زودی به ایران بازش گردانند. به همین خاطر در آن‌جا پیکر رضاشاه را مومیایی کردند و چند سالی آن‌جا ماند. محمدرضاشاه می‌خواست خیلی زودتر از این‌ها پیکر پدرش را برگرداند ولی هم دولت موقت ایران در آن زمان مخالفت می‌کرد چرا که فکر می‌کرد مشکلات سیاسی ایجاد خواهد شد، هم آخوندها مخالفت می‌کردند و هم از نامه‌هایی که من خوانده‌ام چنین برمی‌آید که انگلیس‌ها هم کارشکنی‌هایی می‌کردند. حتا من فکر می‌کنم، در کتاب نقل کرده‌ام (نگاهی به شاه) که سفیر استعمارگر انگلستان می‌گوید که «این ایرانی‌ها آدم‌های عجیبی هستند. ملت عجیبی هستند و روزی از رضاشاه، بناپارت خواهند ساخت». که خب حرف عجیبی است بخصوص با این شعارهایی که اخیرا در اعتراضات دیدیم مردم سر دادند. خلاصه سرانجام در نزدیک همان زمانی که شما اشاره کردید محمدرضاشاه نامه‌ی‌ تندی به دولت می‌نویسد که خجالت بکشید این پیکر بنیان‌گذار ایران است، پدر من است و آن‌جا تصمیم می‌گیرند مومیایی را به ایران منتقل کنند. حالا مساله این که رضاشاه کجا دفن شود پیش می‌آید و مساله همین خنجری که این روزها هم صحبتش هست پیش می‌آید. دولت ایران ادعا می‌کند که یک خنجر نادرشاهی مرصع با مومیایی بوده ولی معلوم نمی‌شود که سرانجام چه شد و مصری‌ها هم اعلام بی‌اطلاعی می‌کنند. به هر حال مومیایی به ایران می‌آید و برای این مومیایی شده بوده که قرار بوده بازگردد به ایران.

میل اول محمدرضاشاه این بود که جسد رضاشاه را در کاخ سعدآباد دفن کنند اما آخوندها مخالفت می‌کنند و می‌گویند که ظاهرا حدیثی هست که می‌گوید اگر شیعه‌ای در سرزمین غیرشیعه دفن شده باشد و بعد به سرزمین شیعه بازش گردانید باید جایی نزدیک به اماکن متبرکه دفن شود که برکت آن مکان در واقع دوری از سرزمین شیعه را جبران کند. (می‌خندد). صحبت از مشهد و قم می‌شود و آخوندها مخالفت می‌کنند و در نهایت تصمیم می‌گیرند که در شهرری او را دفن کنند و بعد هم مقبره‌ای اتفاقا متاثر از مقبره‌ی ناپلئون را آقای فروغی می‌سازد و تبدیل می‌شود به یکی از مراکز بازدید خارجی‌ها.

 

آقای میلانی از واژه‌ی «آخوندها» استفاده کردید. این طبقه در ایران به هر حال از دیرباز با رضاشاه پهلوی درگیر بودند. از همان زمان قدرت گرفتن او و بعد آغاز حکومت پهلوی. آخوندها همیشه با اقدامات رضاشاه مخالف بودند و از آن سو هم رضاشاه محدودیت‌های فراوانی را درباره‌ی فعالیت‌ها و اختیارات و حوزه‌های دخالت آخوندها در ایران وضع کرد که خب به‌نوعی آن‌ها را اساسا به حاشیه راند. آیا می‌توان گفت همین کینه و عناد هنوز هم پس از نزدیک به ۷۵ سال در برخورد با پیکر بی‌جان او ادامه دارد؟

 میلانی: من فکر نمی‌کنم که رضاشاه با آخوندها دشمنی داشت اما آخوندها قطعا با رضاشاه دشمنی پیدا کردند و هنوز هم این دشمنی ادامه دارد. رضاشاه معتقد بود این‌ها نباید در سیاست دخالت کنند. باید به مسایل معنوی جامعه بپردازند و نباید این قدر دست‌شان باز باشد که هر کاری بخواهند‌ بکنند. او معتقد بود این‌ها نباید انحصار آموزش مملکت را داشته باشند. این‌ها قطعا نباید سیستم حقوقی و قضایی مملکت را در اختیار داشته باشند. به همین خاطر رفت دانشکده‌ی حقوق را تقویت کرد. رفت «داور» را آورد و یک سیستم قضایی قرن بیستمی برای ایران تعیین کرد و دست آخوندها را از سیستم قضایی مملکت کوتاه کرد اما الان شما می‌بینید آخوندها در هر دادگاهی نشسته‌اند و پول در اختیار دارند. خب رضاشاه در واقع دست این‌ها را همان‌طور که خودتان هم گفتید از همه‌ی این‌ها کوتاه کرد. خاطرات کسروی را بخوانید و ببینید که وضعیت قضایی مملکت چگونه بوده. رضاشاه به کمک «داور» و گروه دیگری چندین ماه نشستند و یک سیستم قضایی درست و حسابی درست کردند و دانشگاه درست کردند. حتا تعلیم اسلام را هم رضاشاه از انحصار این‌ها بیرون آورد. گفت چرا فقط باید در حوزه‌های علمیه تدریس شود؟ دانشکده‌ی معقول و منقول را درست کرد و گفت جایی زیر نظر آکادمی و با معیارهای قرن بیستمی تدریس شود. کنترل انحصاری‌شان را بر بسیاری از اوقاف گرفت و دست‌شان را از بیت‌المال به روش‌های مختلف کوتاه کرد. کشف حجاب کرد. – من با کشف حجاب اجباری موافق نیستم ولی با اجبار آخوندها به حجاب هم موافق نیستم- خب همه‌ی این کارها را رضاشاه کرد و وقتی هم با او مبارزه کردند با قاطعیت پاسخ داد و به آن‌ها نشان داد که ایران رضاشاهی جایی نیست که آخوند بخواهد حکومت کند. آخوندها این‌ها را دشمنی می‌دانستند در حالی که رضاشاه یک مفهوم معین از یک جامعه‌ی عرفی ایرانی داشت که از بابت استبدادی که داشت شاید باید از او انتقاد کرد ولی تصورش یک جامعه‌ی متجدد بود و می‌خواست ایرانی خیلی شبیه به همان چیزی که مشروطه‌خواهان می‌خواستند ایجاد کند. منهای دموکراسی، سیستم آموزشی و برابری نسوان – به قول این‌ها – و تساهل بیشتر نسبت به اقلیت‌های مذهبی … همه‌ی این‌ها اموری بود که در آن زمان محقق شد و همه‌ی این‌ها با جهان‌بینی اکثریت قریب به اتفاق آخوندها در تضاد و تقابل بود. این است که به گمان من این عناد که می‌گویید در ذهن آخوندها ریشه دارد. تا جایی که من می‌دانم خود رضاشاه آدم غیرمسلمانی نبود و باورهایی داشت. زنش که مادر محمدرضاشاه بود زن بسیار مذهبی بود…

 

البته خودتان هم در «نگاهی به شاه» تاکید کرده‌اید که این بیشتر مادر محمدرضاشاه بود که مذهبی و حتا خرافی بود و به او آموزش‌های مذهبی می‌داد اما رضاشاه پسرش را به علم و سیاست تشویق می‌کرد.

میلانی: کاملا همین‌طور است. نکته‌ی تاریخی این است که محمدرضاشاه سیاست اساسی رضاشاه را در نوسازی ایران عوض کرد و آن برخوردش با آخوندها بود یعنی سعی کرد با آخوندها کنار بیاید و این واقعا تا آخرین ماه‌های حکومت محمدرضاشاه پابرجا بود که می‌خواست از آخوندها علیه کمونیسم و علیه جریان‌هایی که فکر می‌کرد خطر عمده هستند استفاده کند. به همین خاطر به آن‌ها اجازه داد شبکه‌ی وسیعی برای نفوذ ایجاد کنند که حاصل‌اش همان شد که دیدید.

 

به این ترتیب به نظرتان می‌رسد با توجه به اتفاقاتی که تا حالا افتاده در قبال مومیاییِ پیدا شده؛ جمهوری اسلامی در این مقطع بیشتر از واکنش عموم مردم نسبت به پیکر مومیایی رضاشاه می‌ترسد و نگران است یا این که همان عناد که از آن صحبت کردید بیشتر در میان است؟

میلانی: من نمی‌دانم واقعا در ذهن این‌ها چه می‌گذرد. فکر می‌کنم ترکیب هر دوی این‌هاست. هم عناد است و هم در عین حال بسیار وحشت‌زده هستند و باید هم وحشت‌زده باشند. حتما ویدیوی مسابقه‌ی فوتبال را دیده‌اید که جمعیت عظیمی از یک طرف شعار «رضاشاه» می‌دهند و از طرف دیگر شعار «روحت شاه». خب این رژیم متزلزل است و می‌ترسد. اگر نمی‌ترسید چرا اولین بنایی که از میان این همه بنا به سراغش رفتند و آقای خلخالی با صرف هزینه‌ی ۸۰ میلیونی سعی کرد نابودش کند این بنا بود؟ و ظاهرا حتا در این کار هم عرضه نداشت و نتوانستند جسد را پیدا کنند. الان هم واضح است که ترس دارند و باید هم بترسند چون اکثریت ملت را ناراضی کرده‌اند و ۳۹ سال است که آن‌ها را با خزعبلات درباره‌ی رضاشاه بمباران کرده‌اند، با سریال‌های خنده‌دار مثل «معمای شاه» اما می‌بینند که مردم را به زور هم نمی‌توانند وادار به تماشای این سریال چاپلوسانه کنند. این مردم همان مردمی هستند که صف می‌کشند تا به مقبره‌ی حافظ بروند اما به زور هم نمی‌توانید آن‌ها را ببرید به مقبره‌ی آقای خمینی. مگر این که پول بدهید و ساندیس بدهید.

 

آقای میلانی من می‌خواهم برگردم به صحبت سفیر انگلستان که «ایرانی‌ها ملت عجیبی هستند و روزی ممکن است از رضاشاه ناپلئون بناپارت بسازند». تحولات عجیبی را البته ما شاهد هستیم در ایران. مثلا در قم شعار «رضا شاه روحت شاد» سر داده شد که باعث حیرت خیلی‌ها شده بود. فکر می‌کنید که افکار عمومی در یک برداشت کلی در طول این‌ سال‌ها در مورد رضاشاه به کدام سمت بیشتر حرکت کرده؟ چون دو قطب پررنگ در این میان وجود دارد. یکی که او را معمار ایران نوین و تجدد ایرانی می‌داند و در برابرش قطبی که او را قلدرماب و فاسد و مستبد. کدا‌م‌ این‌ها در جامعه‌ی امروز گفتمان غالب است؟ و اگر دیدگاهی در میانه حاکم است یا وجه مصلح رضاشاه غالب است به نظرتان آیا این در واکنش به جمهوری اسلامی است که چنین دیدگاهی شکل گرفته یا این که مردم حقیقتا دارند یک دوره‌ی تاریخی را با دقت بیشتری نگاه می‌کنند؟

میلانی: من فکر می‌کنم هر دوی این‌هاست و یا این یا آن نیست. به علاوه به نظر من بولارد غلط زیادی کرده که این را گفته. مگر در خود انگلستان دائم تاریخ این کشور در شخصیت‌های بزرگ تاریخی آن تجدیدنظر نمی‌کند؟ من همین ریچارد سوم را در آغاز صحبت‌هامان مثال زدم. شکسپیر از او یکی از مخوف‌ترین شخصیت‌ها را ساخته بعد مورخان آمده‌اند و گفته‌اند نه شاید شکسپیر آن زمان داشته به نظام و ملکه حاکم باج می‌داده و آن قدر هم که او گفته ریچارد سوم بد نبوده و الان می‌گویند شاید یکی از مصلح‌ترین شخصیت‌های تاریخ بوده. یعنی تاریخ هزار و یک جور عوض می‌شود و درک مردم از تاریخ تغییر می‌کند.

در سیاست آمریکا یک زمانی ترومن از ناتوان‌ترین و ضعیف‌ترین رییس‌جمهورها تلقی می‌شد و الان یک تجدیدنظرطلبی در مورد او وجود دارد. در مورد جانسون و نیکسون هم همین نگاه هست. یعنی آن نگاه نژادپرستانه بولارد است که از یک تکبری که تکبر استعماری است برمی‌خیزد. در مورد رضاشاه واضح است که نگاهی که چپ سنتی نسبت به رضاشاه داشت یا نگاهی که آخوندها در ۳۹ سال اخیر داشتند که یک چپاول‌گر مستبد و نوکر انگلستان بود و نگاهی که حتا برخی طرفداران مصدق نسبت به رضاشاه داشتند که این راه‌آهن را به دستور انگلستان ساخت -و تمام مدارک نشان می‌دهد که این طور نبود بلکه به‌رغم انگلستان بود-. به هر حال من فکر می‌کنم اگر رضاشاه کمی سلوک دموکراتیک‌اش بیشتر بود حتما مشورت بیشتری می‌کرد اما او در تمام آن دوران نوکر انگلیس نبوده. او با خزعل که نوکر انگلیس بوده درافتاده. خزعل را خلع سلاح کرده. این نگاه قطبی جزمی به رضاشاه واقعیت نبوده و تصویری جزمی بوده است. به نظر من مردم ایران کاملا به مرحله‌ی تازه‌ای از بلوغ سیاسی رسیده‌اند که دیگر زیاد به این داوری‌های مطلق سیاه و سفید باور ندارند. این مردم دیگر داوری‌های ملا و آخوند یا روشنفکری را که خودش را در جایگاه آخوند می‌گذارد و فکر می‌کند که باید فتوا بدهد که فلان کس مطلق خوب یا بد است، برنمی‌تابند و خودشان با ذهن خودشان می‌اندیشند و وقتی با ذهن خودتان بیاندیشید به گمان من رضاشاه را یک مصلح بسیار موفق می‌بینید که ضعف‌های بسیار بزرگی هم داشت. فساد مالی رضاشاه را نمی‌شود نادیده گرفت و دوستانی که طرفدار او هستند و می‌گویند نگویید خب به نظر من آن‌ها هم رفتاری شبیه همان گروه مقابل را ترویج می‌کنند. رضاشاه مصلح عظیمی بود، تحول عظیمی در ایران به وجود آورد. نگاه بسیار بسیار شگفت‌انگیزی به تاریخ ایران داشت. ایران را دوست می‌داشت ولی مال و قدرت را هم دوست می‌داشت. این دو موضوع ضعف‌های او بود اما آن همه کارهای مثبت‌اش را هم بایستی گفت. مردم ایران به گمان من دارند تاریخ را بازخوانی می‌کنند و بعد هم دیده‌اند که الان این رژیم ۳۹ سال است که سر کار است و شاهد بوده‌اند که با مملکت چه کرده‌اند. خب مردم این‌ها را می‌بینند و واضح است که نوستالژیک می‌شوند.

 

شاید در تمام این سال‌ها رضاشاه به اندازه‌ی ماه‌های اخیر در جامعه‌ی ایران و در میان تب و تاب عمومی احضار نشده است. از اعتراضات دی ماه گرفته تا کشف مومیایی در حرم شاه‌ عبدالعظیم که واکنش‌های بسیاری را برانگیخت. در نهایت شما این واکنش‌ها و شعارها را آیا چیزی شبیه مطالبه بازگشت سلطنت به ایران می‌دانید؟ – چنانکه گروهی تحلیل می‌کنند؟ یا این که آن را حاصل همان دقت بیشتر در تاریخ معاصر ایران می‌دانید؟

میلانی: اگر پرسش این است که آیا نشانه‌هایی از تمایل به بازگشت سلطنت به ایران در این ماجراها بوده؛ خب بله حتما بوده. اما اگر پرسش این است که آیا این گرایش غالب بوده؛ نه قطعا نبوده. در جامعه به هر حال این فوران فکری فقط در چند تا شعاری که در خیابان یا ورزشگاه می‌دهند نیست. در ایران هزار و یک اتفاق دیگر هم دارد می‌افتد. مجله و فیلم و شعر و کتاب درمی‌آید. مردم جوک درست می‌کنند. در کل به همه این‌ها که نگاه می‌کنید می‌بینید مردم یک جامعه دموکراتیک می‌خواهند، رهایی از این وضع موجود و فساد و آخوندیسم و تعصبات و فلاکت اقتصادی را می‌خواهند. ایران الان وضعیت به غایت بحرانی دارد. این ۳۹ سال غارت و چپاول وضعیت اقتصادی ایران را به مرحله‌ی بسیار خطرناکی رسانده و خود آخوندها هم می‌دانند که دیگر جوابی برای این وضعیت ندارند. ممکن است فکر کنند مدتی دیگر هم می‌توانند با سرکوب این وضعیت را ادامه دهند اما این کف‌گیر به ته دیگ خورده. شرم جمهوری اسلامی است که بزرگ‌ترین مهاجرت تاریخ ایران در این دوران اتفاق افتاده. ده درصد جمعیت ایران در غربت زندگی می‌کنند. یعنی گفته‌اند ما تمام فلاکت غربت را به زیر یوغ شما بودن ترجیح می‌دهیم. همه‌ی این ایران وسیع خواستار جامعه‌ای آزاد و باز و همراه با تساهل بیشتر است که بتواند این مسایل عظیم اقتصادی را حل کند. راه را خود مردم ایران انتخاب می‌کنند.

 

به عنوان آخرین پرسش آقای میلانی، در بازگشت به بحث مومیایی دو نظر در این مدت غالب‌تر است. عده‌ای می‌گویند باید مومیایی اگر متعلق به رضاشاه باشد به موزه برده شود و عده‌ای می‌گویند باید مقبره‌ای برای او ساخته شود. هر دوی این‌ها با توجه به کارنامه حکومت جمهوری اسلامی در ایران محال به نظر می‌رسد اما از شما به عنوان مورخ می‌پرسم که بر فرض تعلق این مومیایی به رضاشاه رفتار درست در مواجهه با آن چه می‌توانست باشد و این پیکر باید به کجا منتقل می‌شد؟‌

میلانی: حتما رفتار درست، ویران نکردنِ مقبره‌ی او از همان آغاز بود و بعد حتما اگر این مومیایی متعلق به رضاشاه بود رفتار درست این بود که در جایی متناسب با مقامش دفن شود. ولی برای من واقعیت این است که مهم نیست این‌ها در کوتاه‌مدت سنگی برای رضاشاه می‌گذارند یا نه؟ جایگاه تاریخی رضاشاه به عنوان یک چهره‌ی تاریخ ایران ورای سنگ گذاشتن و سنگ کندن است. من فکر می‌کنم تاریخ ایران از او به عنوان مصلح بسیار بسیار مهم و یک ایران‌دوست بسیار بسیار مهم که ضعف‌هایی هم داشت یاد خواهد کرد. چه الان مومیایی را دفن کنند و چه موزه بسازند و چه نسازند در ذهن ملت ایران آن موزه ساخته شده. احترام به یک چهره‌ی تاریخی در ذهن و قلب مردم است، در مقبره و موزه نیست. آن‌چه باید مومیایی بشود در ذهن مردم شده.