آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ بهمن ۱۳۹۶

پژمان تهوری

سیاست


نباید از انقلاب دیگر بترسیم


در گفت‌وگو با میثاق پارسا، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه

 

عکس از آلفرد یعقوب‌زاده

 

خمینی، خامنه‌ای، خاتمی، هاشمی، لاریجانی، یزدی، جنتی، ناطق نوری، روحانی، خرازی و چندین اسم دیگر چهل سال است که هر روز نام‌شان در رسانه‌ها و محافل عمومی به گوش می‌رسد. قدرت در طول چهار دهه‌ی گذشته تمام و کمال در اختیار این افراد و خانواده‌های وابسته به آن‌ها بوده است. جملگی آیت‌الله و آیت‌الله زاده‌اند، طوری که می‌توان ادعا کرد قدرت ۴۰ سال است که به‌ طور انحصاری در اختیار علما و آقازاده‌ها قرار گرفته است.
دکتر میثاق پارسا، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه دارتموس در ایالت نیوهمشایر آمریکا، اخیرا کتابی به نام «دموکراسی در ایران؛ چرا شکست خورده و چگونه می‌تواند موفق باشد» را نوشته است. این کتاب که توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شده به بررسی جنبش‌های دموکراسی خواهانه‌ی ایران از سال ۱۹۰۵ تاکنون می‌پردازد و در پی پاسخ‌گویی به این پرسش است که چرا حرکت‌های دموکراسی‌خواهانه‌ی ایرانیان به شکست منجر شد. از نویسنده‌ی این کتاب می‌پرسم «عقب‌ماندگی سیاسی ایران» چقدر متاثر از انحصاری شدن قدرت است؟ و او جواب می‌دهد که نه‌تنها عقب‌ماندگی سیاسی بلکه عقب‌ماندگی اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، گسترش فساد و ایجاد شکاف میان جامعه و دولت نیز محصول همین انحصاری و فامیلی‌ شدن قدرت در ایران است.

 

می‌خواهم بحث را با این پرسش آغاز کنم که انحصاری و فامیلی شدن قدرت، چه تاثیری بر روند دموکراتیزاسیون در ایران داشته است؟ به عبارت دیگر چقدر توسعه نیافتگی سیاسی ایران متاثر از مساله‌ی انحصاری شدن و فامیلی شدن قدرت بوده است؟
من در کتابم دموکراتیزاسیون را «قدرتمند شدن» مردم تعریف کرده‌ام. معتقدم تمام اصول دموکراسی شامل رای مردم، آزادی بیان و آزادی مطبوعات جملگی در قدرتمند شدن مردم قابل تعریف است.
انحصاری و فامیلی شدن قدرت محدود به ایران نبوده و نیست. در اندونزی، فیلیپین، کره جنوبی، نیکاراگوئه، مصر و بسیاری دیگر از کشورها این پدیده وجود داشته است. در کشوری مثل نیکاراگوئه از سال ۱۹۳۶ به مدت ۴۳ سال، حکومت در اختیار خانواده‌های محدود بود و شاید در همه‌ی این سال‌ها تنها به مدت سه سال رهبر این کشور تلاش کرد افراد جدیدی را به صورت دست‌نشانده وارد قدرت کند تا بگوید دموکراسی حاکم است. حال آن‌که واقعیت این بود که نیکاراگوئه توسط یک فامیل و شرکای اقتصادی آن‌ها اداره می‌شد. فلیپین تحت حکومت مارکوس همین شرایط را داشت.
به یک جعبه نگاه کنید، یک فضای داخلی دارد و یک فضای بیرونی. در تمام این کشورها قدرت در اختیار افرادی بود که در فضای داخلی حضور داشتند، این‌ها عمدتا اعضای چند خانواده و تعدادی از سرمایه‌داران عمده بوده‌اند. اعضای فضای بیرونی که شامل مردم و اقشار مختلف می‌شدند سهمی در قدرت نداشتند. افراد درون این فضای اصلی که در واقع پالیتی آن حکومت را تشکیل می‌دهند بازیگر اصلی قدرت هستند و از رانت آن برخوردارند.
پالیتی شاه کوچک‌تر از پالیتی جمهوری اسلامی بود چون جمهوری اسلامی یک قشر که روحانیت باشد را یک‌جا وارد این پالیتی کرده است. (فارغ از روحانیت مستقل که از این حکومت دفاع نمی‌کند.)
وجه اشتراک همه‌ی این حکومت ها این بود که: اولا؛ متکی به آمریکا بودند. ثانیا؛ در پی مدرنیزاسیون (توسعه‌ی اقتصادی و صنعتی) و متکی به نیروی نظامی بودند.
جمهوری اسلامی این دو اصل را تغییر داد. هم سعی کرد مستقل از آمریکا و دیگر قدرت‌های جهانی باشد و هم به نیروی نظامی خود برای سرکوب مدرنیزاسیون متوسل شد. ضمن این‌که نیروهای سرکوب، مستقیم با حمایت حکومت بخش عظیمی از اقتصاد کشور را در کنترل گرفته است. در نتیجه می‌توان گفت انحصاری و فامیلی شدن قدرت، توسل به نیروی نظامی برای سرکوب، افزایش تکثر در جامعه و تشدید فساد اقتصادی را در پی داشته است.
از سوی دیگر حکومت با تقسیم مردم به «خودی» و «ناخودی» و توزیع قدرت میان خودی‌ها، تضاد میان جامعه و دولت را تشدید و پیوستگی اجتماعی را زایل کرده است. در واقع جمهوریت که می‌بایست نقطه‌ی تقویت و استحکام انسجام اجتماعی باشد با انحصاری شدن قدرت از محتوا تهی شد. به همین دلیل وقتی بحرانی همچون بحران اقتصادی پیش می‌آید، مردم به جای این‌که با انسجام و پیوستگی اجتماعی و در کنار هم، برای رفع بحران تلاش کنند علیه حکومت به پا می‌خیزند و این شکاف را افزایش می‌دهند، چراکه آن‌ها مسبب بحران را فساد اقتصادی و رانت‌خواری دستگاه حکومتی می‌دانند. از سوی دیگر «اسلام» که پیش از انقلاب مبنای پیوستگی اکثریت مردم بود امروز کارکرد خود را از دست داده و حتی شماری از معترضان، استفاده‌ی ابزاری از اسلام را عامل مشکلات فعلی می‌دانند.

 

میثاق پارسا

 

 

آیا این رویه قابل تغییر است؟
سیستم شاه یا سیستم حکومتی مارکوس یا سوهارتو یا مبارک سیستم حکومت فردی بود. تمام قدرت به اراده‌ی یک نفر درآمده بود. چنین سیستمی با رفرم و اصلاحات می‌توانست دگرگون شود یعنی شخص شاه یا رییس جمهور صوری می‌تواند با تفویض برخی اختیارات و واگذاری بخش‌هایی از قدرت، اصلاحات را اعمال و تغییراتی در رویه‌ی حکومت ایجاد کند، مثل آن‌چه الان محمد سلمان در عربستان سعودی آغاز کرده ولی در حکومتی مثل حکومت جمهوری اسلامی که قدرت نه در اختیار یک نفر، بلکه در انحصار یک قشر مثل روحانیت قرار دارد امکان اصلاح خیلی کم‌تر است. چراکه آقازاده‌ها و فامیل‌های سهیم در قدرت اجازه‌ی تغییرات را نمی‌دهند چون منافع خود را در خطر می‌بینند. وقتی قانون اساسی قدرت را به ‌طور تبعیض‌آمیز به یک قشر واگذار می‌کند یعنی انحصارطلبی در قدرت را قانونی می‌کند. شما نمی‌توانید با ادعای اصلاحات در پی ترمیم چنین نظامی برآیید، چراکه با یک نفر روبه‌رو نیستید با یک قشر و جماعتی کم‌تر از ۱۰ درصد جمعیت ایران که مسلح به اسلحه و زندان و منبر است روبه‌رو هستید که حاضر به واگذاری قدرت و ثروت نیست. امروز حتی اگر بتوانید خامنه‌ای را متقاعد به عقب‌نشینی کنید برای علم‌الهدی و صادق لاریجانی و مصباح یزدی و سپاهیانی که ثروت میلیاردی به دست آورده‌اند چه پاسخی دارید؟ با مجلس خبرگان و شورای نگهبان و امامان جمعه و بسیج چه می‌کنید؟ با آقازاده‌هایی که هرکدام برای خود حیات خلوتی درست کرده‌اند چه می‌کنید؟
بنابراین شکست انحصار قدرت نه با روش رفرم و اصلاحات بلکه با انقلاب ممکن است. چیزی که در اعتراضات ۴۰ سال گذشته کم‌تر دیده می‌شد ولی رفته‌رفته به نظر می‌رسد تغییرخواهی وارد شعارهای اعتراضی شده است. رهبران جنبش سبز تلاش می‌کردند اعتراض به سمت تغییر نظام نرود ولی با این حال مردم پس از سخنرانی ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹ آقای خامنه‌ای به این سمت حرکت کردند. در اعتراضات اخیر نیز این تقاضا و این سمت و سو مشهود بود.
حرکت اخیر برخلاف جنبش‌های قبلی که بیش‌تر مولود طبقه متوسط ایران بود، توسط طبقه‌ی کارگر ایجاد شد تا مهر تاییدی بر این واقعیت باشد که نه تنها طبقه‌ی متوسط، بلکه طبقه‌ی کارگر نیز مخالف حکومتی است که آمده بود نماینده‌ی طبقه‌ی مستضعف باشد. انحصاری و فامیلی کردن قدرت نه تنها عقب‌ماندگی سیاسی ایران را در پی داشته بلکه عقب ماندگی اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را نیز منجر شده است.
در نتیجه‌ی این سیاست ما با جامعه‌ای مواجه‌ایم که هر روز از دولت بیش‌تر فاصله می‌گیرد. از شراب و موسیقی و حجاب و روابط انسانی و … گرفته، تا سیاست و اقتصاد؛ شکافی عمده میان خواست مردم و عملکرد دولت وجود دارد. بدون‌شک این تضاد محصول انحصاری کردن قدرت در ایران و توقف چرخش نخبگان و توزیع عادلانه‌ی قدرت است.

 

در این کشورهایی که نام بردید مردم چگونه به انحصار قدرت پایان دادند و قدرت را از حلقه‌ی هزار فامیل‌ها خارج کردند؟
هم در نیکاراگوئه، هم در اندونزی و هم در تونس بحران انحصاری شدن قدرت جدی بود. در تمام این کشورها مردم برای شکست انحصار متوسل به انقلاب شدند. در نوامبر سال ۱۹۷۹ رهبر نیکاراگوئه حاضر به کناره‌گیری از قدرت نبود. مردم نیکاراگوئه نیز نمی‌خواستند خود را در مقابل گلوله قرار دهند. ولی نه قدرت موجود برای مردم قابل پذیرش بود و نه رهبر نیکاراگوئه حاضر به واگذاری قدرت بود. جریان‌های لیبرال و دموکراسی‌خواه، رهبر این کشور را تحت فشار گذاشتند که انتخابات آزاد برگزار شود. خواست آن‌ها بازگشت ارتش گارد به پادگان‌ها و برگزاری انتخابات آزاد بود. آن‌ها معتقد بودند با وجود نیروهای گارد در پای صندوق‌های رای مردم جرات نمی‌کنند آزادانه انتخاب کنند. ولی رهبر نیکاراگوئه معتقد بود که اگر نیروهای گارد میدان را خالی کنند، «ساندیست‌ها» قدرت را تصاحب می‌کنند حال آن‌که ساندیست ها در اقلیت بودند و امکان تصاحب قدرت را نداشتند. در نهایت مقاومت رهبر وقت نیکاراگوئه سبب شد تا نیروهای لیبرال و دموکراسی‌خواه در کنار ساندیست‌ها قرار گرفتند و حدود هشت ماه پس از خروج رهبر نیکاراگوئه از کشور قدرت را در اختیار گرفتند. در فیلیپین نیز اوضاع به همین شکل پیش رفت. مارکوس حاضر نشد پیش از انقلاب قدرت را به مردم واگذار کند. او فکر می‌کرد با سرکوب و ایجاد خفقان می‌تواند حکومت خود را حفظ کند. سوهارتو هم در اندونزی همین رویه را ادامه داد ولی همگی آن‌ها با انقلاب مردم مجبور به واگذاری قدرت شدند.
اگر جمهوری اسلامی را به یک قیف تشبیه کنیم، در زمان آغاز به کار وضعیت مثل دهنه‌ی قیف گشاد و باز بود و همه‌ی جریان‌ها در آن حضور داشتند ولی رفته‌رفته آیت‌الله خمینی همه را تسویه کرد و این روش ادامه پیدا کرد به شکلی که امروز به نوک تنگ قیف رسیده‌ایم. بخش عظیمی از نیروهای سیاسی حذف شده و تنها اقلیت خودی و وابسته باقی مانده‌اند. این اقلیت هم حاضر به واگذاری قدرت نیست، اصلاح‌پذیر هم نیست و تنها راه پیش رو انقلابی دیگر است.

 

 

 

به نظر می‌رسد شما برای نجات قدرت از دست آقازاده‌ها و فامیل‌ها و آیت‌الله‌ها، انقلاب را تجویز می‌کنید اما مردم یک بار انقلاب را تجربه کرده‌اند و نتیجه‌ی آن انتقال قدرت از انحصار خانواده‌ی پهلوی به خانواده‌ی خمینی و آیت‌الله‌ها شد. چه تضمینی وجود دارد که از دل انقلاب بعدی یک حکومت دموکراتیک و معتقد به آزادی و حقوق بشر بیرون آید؟
دو مساله را باید در نظر گرفت: اول این‌که مردم باید بیاموزند که انقلاب به وسیله‌ی اتحادهای بزرگ و ائتلاف‌های فراگیر ایجاد می‌شود. مهم این است که بعد از انقلاب این ائتلاف‌ها حفظ شوند تا زمانی که قانون اساسی دموکراتیک مدون شود و مبنای اداره کشور قرار گیرد. متاسفانه در تجارب قبلی، مثل انقلاب ۵۷ ائتلاف بزرگ نیروهای سیاسی خیلی زود شکست. هرکدام با پیروزی انقلاب راه خود را رفتند. درگیری و خشونت جای استقرار حکومت دموکراتیک را گرفت. آیت‌الله خمینی هم از همین اختلافات استفاده کرد و با حذف جریان‌های سیاسی غیرخودی، حکومت را در اختیار یک قشر خاص به نام روحانیت قرار داد. تبعیض را در قانون اساسی نهادینه کرد و زمینه‌ساز حکومتی انحصاری در ایران شد. حال آن‌که ایشان هم در پاریس و هم پنج روز پس از ورود به ایران قول داد که آزادی‌ها را تامین و دموکراسی ناب را مستقر و از حقوق مستضعفان و کارگران حمایت کند.
دوم این‌که باید امکان سرکوب را از یک گروه گرفت. برای مثال در سال ۱۹۷۹ حدود یک ماه پس از انقلاب، زن‌ها وقتی متوجه شدند که حکومت در پی اعمال پوشش اجباری است به خیابآن‌ها آمدند و به صورت متحد در برابر چنین شائبه‌ای ایستادند. آیت‌الله خمینی برای آرام کردن زن‌ها آیت‌الله طالقانی را به میدان فرستاد و ایشان به زن‌ها اطمینان داد که در ایران اسلامی حجاب الزامی نیست. در واقع زن‌ها در آن مقطع وقتی همه در کنار هم بودند از حق خود دفاع کردند ضمن این‌که آیت‌الله خمینی هم هنوز موتور سرکوب نداشت.
در بسیاری از کشورها بعد از انقلاب یک جریان به سرکوب بقیه‌ی مردم متوسل شده است از استالین و هیتلر (او حتی از دموکراسی بیرون آمد) گرفته تا حکومت‌های مستبد آمریکای لاتین. نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این‌که انقلاب ها در بسیاری از کشورها مثل آمریکا و فرانسه موفق بوده‌اند و در بسیاری نیز ناموفق. این دلیل نمی‌شود که چون انقلاب ۵۷ به شکست منجر شده، از انقلاب دیگر بترسیم. مهم این است که دو اصل فوق را در جریان انقلاب بعدی رعایت کنیم. در ضمن من برای مردم نسخه نمی‌پیچم. مردم خود باید به این تصمیم برسند. من به‌عنوان یک جامعه‌شناس که روی حرکت‌ها و جنبش‌های مردمی در بسیاری از کشورهای دنیا از جمله ایران مطالعه کرده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که حکومت‌هایی مثل حکومت جمهوری اسلامی بدون انقلاب تغییر نخواهند کرد. رفرم و اصلاحات در این حکومت‌ها بی‌اثر است. همان‌طور که طی بیست سال گذشته بی‌ثمر بوده است.
حکومتی که تمام قدرت و ثروت را برای خانواده‌ی خود و برای یک قشر خاص می‌خواهد و هیچ حقی بر مردم قائل نیست و خود را نماینده‌ی خدا و مجری امر الله می‌خواند، حاضر به واگذاری قدرت یا تغییر قوانین به نفع مردم نیست.
سه نکته دیگر را می‌شود جدای از این دو مساله مهم در نظر گرفت و نسبت به انقلاب آتی امیدوار بود: اول این‌که در جریان انقلاب ۵۷ بیش از ۵۰ درصد جمعیت ایران روستانشین بود و نقشی هم در انقلاب نداشت. جمعیت شهرها کم و کنترل مردم آسان‌تر بود، حال آن‌که امروز شهرها بسیار بزرگ و نهادهایی مثل دانشگاه قدرت زیادی یافته‌اند بنابراین کنترل مردم به نسبت سال ۵۷ خیلی سخت‌تر شده است.
دوم این‌که سطح سواد و دانش مردم به نسبت سال ۵۷ بسیار بالا رفته است. مردم ایران امروز نسبت به مسایل جهانی آگاه هستند و تفاوت سیستم‌های حکومتی موفق و ناموفق را می‌دانند. و سوم این‌که مردم در سال ۵۷ نه تنها نسبت به تلفیق دین و سیاست حساسیتی نداشتند بلکه بعضا از آن حمایت هم می‌کردند حال آن‌که امروز مردم پی به این مساله برده‌اند که جدایی دین و سیاست کلید رسیدن به دموکراسی است. تلفیق دین و سیاست یعنی این‌که علمای دینی به‌عنوان نمایندگان خدا حق تصمیم‌گیری دارند و مردم باید پیروی کنند، فرقی هم نمی‌کند آیت‌الله‌ها رهبر باشند یا رجوی‌ها. رهبران جمهوری اسلامی با این سیاست همه‌ی ثروت و قدرت را از آن خود کردند و به کسی هم پاسخگو نیستند. در بودجه‌ی سال ۹۷ که اخیرا منتشر شده، بودجه‌ی سفر مقام رهبری ۱۰۰۰ میلیارد برآورد شده، رقمی معادل ۲۵۰ هزار دلار حال آن‌که رییس جمهور آمریکا در طول هشت سال ریاست جمهوری جمعا حدود ۹۶ میلیون دلار هزینه کرد. یا بودجه‌ی سفر حسن روحانی در یک سال ۱۶ میلیون دلار است یعنی نزدیک چهار میلیون دلار بیش از بودجه‌ی سفر رییس جمهور آمریکا. حال آن‌که آمریکا یک قدرت جهانی است که در همه جای دنیا منافع دارد و رییس جمهور به همه‌ی این کشورها سفر می‌کند. بنابراین با قبول این اصل که مردم از تاریخ خود درس می‌گیرند، می‌توان امیدوار بود که مردم با آموزه‌های چهار دهه‌ی گذشته در انقلاب آتی اجازه ندهند دیکتاتور دیگری بر این کشور حاکم شود.

 

چه وجه اشتراکی میان حرکت‌های اعتراضی اخیر با جنبش‌های پیشین وجود داشت؟ فرجام این اعتراضات را چه می‌دانید؟
وجوه افتراق این حرکت با جنبش‌های قبلی بیش از وجوه اشتراک آن‌هاست. حرکت اخیر یک حرکت کارگری علیه کلیت نظام بود. حال آن‌که جنبش‌های قبلی عموما متعلق به طبقه‌ی متوسط و دارای خواست‌های اصلاحی بود، هرچند با شعارهایی علیه حکومت همراه می‌شد.
تجربه نشان داده که نه طبقه‌ی متوسط، نه طبقه‌ی کارگر به تنهایی موفق به تامین خواست‌های خود از طریق اعتراض و راهپیمایی نیست. جنبش دانشجویی، کارگری و زنان باید علاوه بر اتحاد، بازار و اصناف را نیز با خود همراه کنند تا با متوسل شدن به اعتصاب‌ها و اعتراضات فراگیر، به قدرت واحده در برابر حکومت تبدیل و آن را ساقط کنند. در غیر این صورت حکومت با توسل به سپاه هر حرکتی را سرکوب می‌کند. تاریخ بشری چنین حکومتی به خود ندیده است. حکومتی که به نام خدا، ملتی را به گروگان بگیرد و ثروت آن‌ها را چپاول کند. رهبران آن خدایی و مردمانش در فقر و فلاکت زندگی کنند. پس بدون به صحنه آمدن «قدرت مردم» به چنین حکومتی نمی‌توان پایان داد.•