آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲ دی ۱۳۹۶

تینوش نظم‌جو

فرهنگ


یک‌دست جام باده و یک‌دست زلف یار


 

بسیار شنیده‌ایم و بسیار دیده‌ایم که کم‌تر شاعر ایرانی‌‌ای از می و باده و باده‌گساری و میکده و مستی و ساقی در آثارش استفاده نکرده باشد.

در میخانه ببستند و خدایا مپسند
که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند (حافظ)
ساقیا می ده که جز می عشق را بدنام نیست
وین دلم را طاقت اندیشه‌ی ایام نیست (سنایی)
از بس کتاب در گرو باده داده‌ایم
امروز خشت میکده‌ها از کتاب ماست (لاادری)
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه‌ی زندانم آرزوست (دیوان شمس تبریزی)
هر آن مستی که بشناسد سر از پای
از او دعوی مستی ناپسند است (عطار)
گفته بودیم به خلوت که دگر می نخوریم
ساقیا باده بده از سر آن در گذریم (سعدی)
ولی مسلم است که مفسران و منتقدان ادبی نظر یکسانی درباره‌ی مفهوم این واژگان ندارند. به‌ویژه این‌که در باب اشعار عرفانی این اختلاف‌نظر بسیار بالا می‌گیرد. شاعران، متفکران، فیلسوفان و عارفان بزرگی همچون سنایی، انوری، ابوحامد غزالی، ابوسعید ابوالخیر، عین القضات همدانی، عطار نیشابوری، نظامی گنجوی، سعدی شیرازی، مولانا جلال‌الدین بلخی و حافظ شیرازی از جمله شخصیت‌هایی هستند که به عرفان و تصوف پرداخته‌اند.
این شاعران بیش‌تر پیرو سبک عراقی در سرودن غزل‌های عاشقانه هستند که در این سبک راه رسیدن به معشوق سیر و سلوک و عرفان است. گفته می‌شود بیش‌تر تحت‌تاثیر ابن عربی شاعر عارف عرب بوده‌اند. البته با کمی مطالعه متوجه می‌شویم که تفاوت زیادی میان سبک‌های این شاعران وجود دارد، حتی شاعرانی که همه در عرفانی بودن اشعارشان متفق‌القول هستند. تا قبل از ظهور گسترده‌ی ادبیات عرفانی در قرن ششم، شراب تنها در معنی مایعی نشاط‌انگیز و فراموشی‌آور به کار گرفته می‌شده است اما بعد از آن و به‌ویژه در ادبیات عرفانی، شراب و می در مفهوم معنوی بسیار گسترده‌تری به کار گرفته شده‌اند.
شعرای بزرگی مانند سنایی و خاقانی و مولوی و عطار و سعدی همواره از می و شراب و ساقی گفته‌اند و سروده‌اند.
ببینیم می، باده و شراب به چه معناست. جدا کردن معنی عرفانی و غیرعرفانی در میان شاعران کار ساده‌ای نیست. چرا که هم شاعران عارف مسلک و هم غیرعارفان هر دو به یک گونه از این مضامین استفاده کرده‌اند. همچنان که در اشعار غیرعرفانی الفاظ باده و می و شراب و خمر و تعبیراتی چون آب عنب و دختر رز کم‌و‌بیش به یک معنی است. در اشعار صوفیانه نیز معانی همه‌ی این الفاظ و رموز اکثرا یکسان است. البته شیوخ کتا‌های زیادی برای توضیح این واژگان با معانی عرفانی نوشته‌‌اند مانند گلشن راز شبستری.
نخستین مرحله‌ی تحول معنایی شراب به قرن‌های سوم و چهارم هجری بر می‌گردد، زمانی که اصطلاحات خاص و به‌طور کلی، زبان عرفانی در حال تکوین بود. در این دوره باده و می با معنای عرفانی هنوز وارد شعر فارسی نشده بود، ولی الفاظ عربی شراب یا خمر با معنای عرفانی در سخن و گاه در اشعار عربی اهل تصوف به کار برده می‌شد. البته از قرن هفتم به بعد، برخی از نویسندگان در تعاریف خود تفاوت‌هایی میان معانی این الفاظ، به‌ویژه «شراب» و «می» و «باده»، قائل شدند و بعد از آن معانی عرفانی در تفسیر باده جا افتاد و پس از آن مذهبیون به شعرا خرده نمی‌گرفتند. از نخستین رسایل که در این باب تالیف شده «رشف الالحاظ فی کشف الالفاظ» است که هم به نویسنده‌ای به نام شرف‌الدین حسین الفتی تبریزی نسبت داده شده است و هم به فخرالدین عراقی.
مولف «شراب» و «می» و «باده» را طبق سنت صوفیان خراسان با استفاده از مفهوم عشق تعریف کرده است. شراب و می و باده هر سه به معنای عشق انسان به خدا است. این عشق به حسب مراتب و منازل سلوک شدت و ضعف دارد: عشق مبتدیان از همه ضعیف‌تر است و «باده» خوانده می‌شود؛ عشق متوسطان قوی‌تر است و «می» خوانده می‌شود؛ قوی‌ترین حالات عشق به منتهیان دست می‌دهد که «شراب» نامیده می‌شود. ناگفته نماند که داستان به شراب و باده و غیره ختم نمی‌شد و اعضای بدن معشوق را نیز شامل می‌گشت.
پرچم‌دار استفاده از این واژگان حافظ شیرازی است که بیش‌ترین دعوا و اختلاف‌نظر هم بر سر اشعار وی و معانی این واژه‌هاست. یکی همه‌ی این‌ها را اشاراتی به مستی عاشقانه‌ی حافظ به خداوند و می عشق و باده‌ی عرفان می‌داند و دیگری از آن‌ها تعریفی زمینی ارائه می‌دهد. روشن است که حافظ به مذهب کورکورانه اعتقادی نداشته است. دین از دید او بر آزادمنشی، یک‌رنگی و پاکی انسان‌ها استوار است. خدای او خدای مهر و بخشایش است و نه خدای قهار مجازات‌کننده. او تفکر مرسوم آن زمان به دین را زیر سوال ‌برد.
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست | در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک‌رنگان بود | خودفروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است | ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
او مستی و راستی را همیشه در برابر دورویی و ریا استفاده کرده است. و معمولا این دورویی‌ها کنایه به مذهبیون بوده. او به بهشت مذهبیون اعتقادی نداشت.

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست | تا در میـــانه خواستــه کـردگار چیست

و یا
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست | که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست | طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

و یا
هاتفی ازگوشه میخـــانه دوش | گفت ببخشند گنـــه مــی بنوش
عفو الهی بکند کار خویش | مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بیش‌تر از جرم ماست | نکته سربسته چه گوئی خموش

بی‌سبب نیست که او را به مهریان و پیروان آیین مهر بیش‌تر نسبت می‌دهند تا به اسلام.
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه | تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
(در تصاویر و تندیس‌ها و نقش‌برجسته‌های به جام مانده از مهریان تصویر میترا را می‌بینیم که کلاهی از خورشید دارد.)

و یا
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند | که مکدر شود آیینه‌ مهرآیینم
او مسلمان‌زاده بوده و در کودکی حافظ قرآن شد اما به مرور زمان از دین ‌فروشان زاهد‌نما می‌برد و می‌گوید:
پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت | ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

در غزل معروفی به پایان حکومت مبارزالدین اشاره می‌کند که فرمانروایی سخت‌گیر و پارسا منش و متظاهر بود. می‌گویند امیر مبارزالدین آن‌قدر خشک مغز و متعصب بود که حتی تصمیم داشت تابوت سعدی را از خاک بیرون آورده و بسوزاند، زیرا اشعار او را غیرمذهبی می‌دانست که با وساطت پسرش شاه شجاع از این کار جلوگیری شد.
حافظ در هیچ غزلی تا این اندازه به صراحت مقصود خود را از می و میخانه بیان نکرده است. این غزل نیز هچون بسیاری دیگر اشعار حافظ نیازی به تفسیر و توجیه آسمانی ندارد و آنان که بر آسمانی بودن اینگونه ابیات پافشاری می‌کنند، در واقع می‌خواهند چشم را در برابر این واقعیت تلخ ببندند که: صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن‌ را (خیام)
حافظ در این غزل از پایان دوره‌ایی می‌گوید که اهل فکر و نظر هزار نکته برای گفتن داشتند، ولی لب‌ها خاموش بود، شراب را مخفیانه در خانه می‌ساختند، آنهم شرابی که بارها ترس محتسب را دیده بود. اکنون که پرده‌ها افتاده زاهدی که تا دیروز سجاده بردوش می‌کشید و در خفا آن کار دیگر می‌کرد، مست روی دوش دیگران از میخانه بیرون می‌رود.
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن‌که اهل نظر بر کرانه می‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و دل خاموش
به بانگ چنگ بگوییم آن حکایت‌ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب‌خورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
زکوی میکده دوشش به دوش می‌بردند
امام خواجه که سجاده می‌کشید به دوش

این شراب نمی‌تواند، شراب آسمانی و بهشتی باشد. اگر منظور حافظ شراب عرفانی آسمانی است، پس چرا باید منتظر پایان ماه رمضان باشیم، در این ماه که باید بیش‌تر مست باده شراب آسمانی و عرفانی باشیم! ولی ماه رمضان را بهترین فرصت برای زهدفروشان دانسته و خوشحال است که دیگر این تاجر مسلکان نمی‌توانند عبادت را وسیله‌ی کسب نام و ناموس در برابر خدا و مردم نمایند.

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

حافظ رسیدن عید فطر زمان مستی و آزادی است، تا انسان بدون ریا و تزویر و ترس خود واقعی‌اش را نمایان کند.
روزه یک‌سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست | می زخمخانه به جوش آمد و می‌باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت | وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود | بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم | باده از خون رزان است نه از خون شماست

حافظ بر حرام بودن شراب تاکید دارد، پس باید منظور او (از موارد استثنایی که بگذریم، مانند: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند..) همین شراب زمینی باشد، چون شراب بهشتی که حرام نیست! حافظ آن را به کرات با حرام بودن مردم‌آزاری و زهد و خوردن مال مردم مقایسه کرده و با این روش‌ رندانه مچ متولیان دروغین مذهب را باز می‌کند.
در جای دیگر حافظ رسیدن عید فطر را پایان دوره‌ی زهدفروشان که ماه مبارک رمضان را فرصتی برای ریاکاری خود می‌یافتند، می‌داند. همان‌طور که در ابیات زیر بیان می‌کند، عید فطر موسم مستی و راستی و آزادی است، تا انسان بدون ریا و تزویر و ترس همان بنماید که در باطن نیز هست.
روزه یک‌سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست | می زخمخانه به جوش آمد و می‌باید خواست
نوبه زهد فروشان گرانجان بگذشت | وقت رندی و طرب کردن رندان برخاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود | بهتر از زهدفروشی که در او رنگ و ریاست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم | باده از خون رزانست نه از خون شماست

نکته‌ی دیگری که باید به آن توجه داشت این است که کسانی‌که مقصود حافظ از می و میخانه را تنها شراب بهشتی می‌دانند، از این غافل‌اند که حافظ با طبع بلند و عرفانی‌اش اساسا طالب بهشتی که زاهدان ظاهرپرست تنها دنبال آن هستند، نیست و در نهایت می‌بینیم که او به هیچ مذهب رسمی اعتقادی ندارد. نکته‌ی قابل توجه این که چرا حافظ هرگز غزلی در مدح پیامبر یا امامان اسلام نسرود؟!
و به این نتیجه می‌رسد که
عشقت (مهر) رسد به فریاد ار خود به سان حافظ | قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت