آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲ دی ۱۳۹۶

احسان عابدی

اجتماع


ما پاکباختگانیم


 

خودکشی بود؟ جوابش را درست نمی‌دانم. شاهین مرده بود و من سه روز بعد خبردار شدم. تلفن را که قطع کردم، همه چیز به سرعت از یادم رفت. چقدر این دوری و فاصله، سردی می‌آورد. وسط روز بود و همان بدوبدوهای همیشگی، بالا و پایین‌ها، دور بی‌حاصل اما پرمشقتی که هیچ خاطره‌ای نمی‌سازد. شب هنگام شاهین بالاخره به دامم انداخت. آن‌جا نشسته بود، روی مبلی روبه‌رویم، مثل همیشه با استکانی پر از عرق سگی. گفتیم به سلامتی و انداختیم بالا.
شاهین را مشروب کشته بود، نوشیدن‌های هر روزه، به حسب عادت از بام تا شام. مرگ آن جثه‌ی بزرگش را در هم شکسته بود، مرگی که می‌دانست خیلی زود یقه‌اش را می‌گیرد با آن وضعیت معده که چند بار از فرط خون‌ریزی روانه‌ی بیمارستانش کرده بود.
چرا این‌طوری شد شاهین؟
یک بار دیگر با هم می‌نوشیم آن‌قدر که از خود‌ بی‌خود شویم. قهقهه می‌زنیم، دراز می‌کشیم روی زمین، پا می‌شویم و می‌رقصیم، رها از عرف و همه‌ی قاعده‌های دست و پاگیر زندگی. سال‌هاست که این حس را دیگر تجربه نکرده‌ام، از زمان مهاجرتم به این سو. شاید چون این‌جا مشروب بخشی از زندگی روزانه است، چیزی در ردیف میز و صندلی، یک امر معمول، اما آن‌جا یک اتفاق است. اتفاق از یک چهار لیتری شروع می‌شود، سرریز در استکان‌ها، می‌رسد به لب‌ها و بعد رفته‌رفته همه حجم وجودت را تسخیر می‌کند.
«دیشب نشستیم به مشروب‌خوری»؛ سال‌هاست که دیگر عباراتی مثل این را نشنیده‌ام. معنایش آن است که دیشب، شبی خاص بوده و آن‌چه خاصش کرده عبور تو بوده از مرزهای زندگی معمولی، مرزی که از آن بگذری، آدمی دیگر هستی. یک‌جورهایی به طی طریق می‌ماند، طریقتی که گاه نیستی می‌آورد. سیب آدم است که از آسمانش به زیر افکند.
ادبیات کلاسیک ما رابطه‌ی غریب و پیچیده‌ای با این امر ممنوعه دارد. آزمون مولانا رفتن به محله‌ی نصاری‌ها و به دوش کشیدن خم شراب در شهر بود. شعر حافظ به می و مستی و شراب مفهومی متعالی می‌بخشد، طریق روشنگری، وسیله صدق، طغیان و خروش. اما خیام در غمگینانه‌ترین مفهوم به کارش می‌برد. آدمی که در رباعیات خیام مستی می‌کند، معصوم‌ترین و تنهاترین آدم‌هاست. میوه‌ی ممنوعه را خورده و به معرفت دست یافته، معرفتی که همان تاوان گناهش است و دیگر هیچ‌گاه از آن رهایی نخواهد داشت:
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست / بی‌ باده گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
شاهین رابطه‌ای با هنر و ادبیات ندارد. به غریزه خیام را می‌شناسد. خیام در دی‌ان‌ای شادخواران است. ما پاکباختگانیم و این آگاهی از بی‌چارگی و بی‌پناهی را بلکه با شراب و منظر متفاوتی که برابرمان می‌نهد بتوان ذره‌ای قابل تحمل ساخت.
یکی از دراماتیک‌ترین لحظه‌های تاریخ سینمای ایران را سکانسی در فیلم «رگبار» بیضایی رقم می‌زند که قصاب محله (منوچهر فرید)، درمانده و معترف به برتری رقیب عشقی خود (آقای حکمتی با بازیگری پرویز فنی‌زاده) پیاله‌پیاله با او می‌نوشد.
قصاب: تو دوستش داری؟ هان؟
آقای حکمتی: عاشقش هستم.
قصاب: (بلند می‌خندد.) از همین‌ات خوشم میاد. تو درد منو می‌فهمی، می‌فهمی من چی می‌گم. به سلامتی تو.
صحنه‌هایی هم که متعاقب این می‌ گساری و مستی رخ می‌دهد به همان ابزوردی همه‌ی سیاه مستی‌ها‌ست، تلوتلو خوردن‌ها، گلاویز شدن دو رقیب در میانه‌ی قهقه‌های مستانه، غلت خوردن‌ها روی زمین و باز دست روی شانه‌ی هم قدم زدن و قهقهه زدن.
شاهین رفته و امشب به یاد او می‌نوشم، در خلوت خودم، آپارتمانی در شهری غریب با مردمانی غریب و عادات و رفتار و تجربه‌های جمعی متفاوت. می‌نوشم و خاطرات را مرور می‌کنم. نه، مشروب فراموشی نمی‌آورد. کاش می‌آورد، اما فقط شکل واقعیتی را که متصلب می‌نماید تغییر می‌دهد. واقعیت پیش چشمانت است، فقط جور دیگری جلوه می‌کند.
در فیلم «کندو»ی فریدون گله، مشروب وسیله و ابزار شناخت می‌شود. شخصیت اِبی (بازیگری بهروز وثوقی) در آخر فیلم، همانی نیست که در آغاز بود. لحظه‌ای که حکم آقا حسینی (داوود رشیدی) در بازی ترنا را پذیرفت و تصمیم گرفت از جنوب شهر تا شمالی‌ترین نقطه‌ی تهران دوره بیفتد و کافه‌ به‌ کافه مشروب مجانی بخورد، ابتدای تکوین شخصیت او بود تا در انتهای ماجرا و پس از آن همه کتک‌خوردن‌ها در ازای مشروب مفت با بعد دیگری در وجود خود آشنا شود، شناختی که البته بهایی گزاف برای قهرمان داستان دارد.
«کندو» را با هم دیدیم. یادت هست؟
سرم سنگین است از حجم خاطره‌ها. یک جرعه‌‌ی اضافه و باز یک جرعه‌ی دیگر. می‌پرسم، چیزی را که می‌خواستی پیدا کردی پسر؟ پوزخندی می‌زند و استکان نیم‌خورده را به لبانش نزدیک می‌کند.
مرگ شاهین برایم چه معنایی دارد؟•