آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲ دی ۱۳۹۶

امین بزرگیان

اجتماع


اندیشیدن با جام می


الکل آزمونی برای ارزیابی خود

 

 

پرداختن فلسفی به نوشیدنی‌های الکلی به ‌نظر تناقض‌نما یا خیانت‌آمیز به هر دوسوی ماجرا یعنی فلسفه و الکل می‌آید. اگر بپذیریم که الکل، میانجی ما برای رها شدن از سلطه‌ی عقل و واقعیت است، فلسفیدن درباره‌ی این رهایی شیمیایی و مصنوعی، برگشتن به آن چیزی نیست که فرد می‌خواهد با مستی و گرمی‌اش از آن فرار کند؟ هر پاسخی به این پرسش بدهیم، در هر حال از این سوال رها نمی‌شویم که الکل چیست و به چه معناست؟ چرا آدمیان از گذشته‌های دور با آن همنشین شده‌اند تا جایی که حتی گاهی از سوی آن تهدید شده‌اند؟ نه حتی فلسفه که کل علوم اجتماعی، جامعه‌شناسی و علوم سیاسی، را هم می‌توان به این موضوع کشاند و خواست که آن‌ها هم سخن بگویند.

 

در این بررسی، سه کتاب شاخص و متاخر درباره‌ی نسبت میان فلسفه و نوشیدنی‌های الکلی مورد توجه قرار گرفته است: «من می‌نوشم پس هستم» نوشته‌ی فیلسوف جوان بریتانیایی، راجر اسکروتن و نیز کتاب‌های «شراب و فلسفه» و «آبجو و فلسفه» که مجموعه مقالاتی هستند که توسط استیون هالز، رییس دپارتمان فلسفه دانشگاه بلومزبرگ پنسیلوانیا و فریتز آلهوف، استاد فلسفه‌ی دانشگاه میشیگان جمع‌آوری شده‌اند. جیمز نیکولز با بررسی تطبیقی این سه متن مهم معاصر درباره‌ی فلسفه‌ی الکل می‌نویسد که دیوانگی خودخواسته‌ای که با نوشیدن الکل در جستجوی آن هستیم، شاید مهم‌ترین واسطه‌ی پیوند این مایع رمزآلود حیات بشر به فلسفه باشد.

اخیرا به نظر می‌رسد که الکل توجه فیلسوفان را به خود جذب کرده است. الکل با اثرش بر روی ذهن از طریق بدن، تمایز دکارتی میان (res extensa وres cogita) یعنی جدایی ذهن و بدن – که بیش از چهار صد سال بر اندیشه‌ی غربی حاکم بوده است- را کم‌رنگ می‌کند. علاوه بر این، در حالی که تخمیر فرایندی طبیعی است، نوشیدنی‌های الکلی از فعالیت‌های انسانی برمی‌آید که به اشکال کم و بیش پیچیده‌ای به تکنولوژی وابسته است. بنابراین، الکل پرسش‌های مهمی در مورد تمایز بین طبیعت و جهان ساخته شده از اشیا را مطرح می‌کند. همچنین، نوشیدن همزمان منشا لذت و رنج است؛ یعنی همان پیش‌زمینه مسایل مربوط به شکاف و جدایی میان کنترل و افراط، فضیلت و گناه، و – در مورد اعتیاد- بین گناه و بیماری. پس روشن است که الکل نیز یک امر مهم فلسفی است.
راجر اسکروتن در کتاب «من می‌نوشم، پس هستم» با ترکیبی از شوخ طبعی، تمسخر و جسارت که تبدیل به مشخصه‌ی کار اسکروتن در طی این سال‌ها شده است، دفاعیه‌ای پرشور از شراب ارائه می‌دهد. این تلاش نه تنها برای مشروعیت بخشیدن به نوشیدن شراب از منظر فلسفی است ، بلکه برای نشان دادن این است که شراب نوشیدن (البته نوعی خاصی از شراب) می‌تواند در مشغولیت‌های ویژه و مهم فلسفی کمک‌رسان باشد.
برای تمام نویسندگان این سه کتاب – و اسکروتن بیش از همه – الکل قطعا چیزی نیست که به طور معنی‌داری از نوشیدنی خاصی که مصرف می‌شود، انتزاع شده باشد. نویسندگان با مفهوم ذهنی الکل و متافوری آن (مثلا آن‌چه در تفسیر شعر شاعرانی مثل حافظ از «می» استفاده می‌شود) کاری ندارند بلکه خود نوشیدنی‌ها و اثراتش را مورد توجه قرار می‌دهند. یکی از نتایج این رویکرد این است که در هر سه کتاب، مزه کردن شراب در مقابل مسمومیت از طریق آن (سیاه مستی)، هدف اولیه‌ی تحقیق است. این به دو دلیل قابل توجه است: اول پیشینی بودن مزه‌ کردن. به این معنا که تاثیر مسکرات در ابتدا بر روی زبان و کام است، نه بر مغز. مسمومیت، اثر ثانویه شراب یا آبجو و علت بعدی جذابیت‌شان برای مصرف‌کنندگان است. دوم، پرسش‌های مربوط به طعم، به‌طور اجتناب‌ناپذیری پرسش درباره‌ی دانش و سرمایه‌ی فرهنگی است. انسان‌شناسان متوجه شده‌اند که مسمومیت نمی‌تواند در زمینه‌های فرهنگی خلاصه شود، و آن‌چه در رابطه با مسکرات باید بدان توجه کرد این است که طعم و داوری زیبایی شناختی نیز مسایلی بسیار مهم‌اند. آن‌چه این کتاب‌ها متناوبا گفته و به نحو ضمنی اثبات می‌کنند این است که نوشیدن مساله‌ی ناب فلسفی نیست. این همان جایی است که باید گفت پرسش‌های فلسفی به نحو اجتناب‌ناپذیری جامعه‌شناختی و انسان‌شناختی می‌شوند.

 

This slideshow requires JavaScript.

 

اصالت و کیفیت
هر دو کتاب شراب و فلسفه و آبجو و فلسفه مجموعه‌ای از پرسش‌های کوچک، اما بااهمیت را مطرح می‌کنند. برخی از این پرسش‌ها مساله‌ی اصالت را مورد بررسی قرار می‌دهند؛ برای نمونه: آبجوی واقعی چیست و آیا دلالت اخلاقی دارد؟ برخی دیگر از پرسش‌ها نیز بر کیفیت تمرکز می‌کنند: معیاری کلی برای تشخیص میان شراب خوب و بد وجود دارد؟ و کشف این معیارها چگونه ممکن است؟ این مسایل گمانه‌زنی‌های بیشتری را در مورد زیبایی‌شناسی، و به طور خاص این مساله مطرح می‌کنند که آیا شراب می‌تواند موضوع مناسبی برای لذت و داوری زیبایی‌شناسانه باشد؟ در نهایت، مساله زبان مطرح می‌شود: آیا مزه‌ تجربه‌ای فراتر از زبان (language) است، یا همیشه با اصطلاحات زبان شناسانه‌ای محدود می‌شود که به واسطه‌ی آن اصطلاحات، مزه کردن را برای خود معنا می‌کنیم و با آن تجارب چشایی خود را به دیگران منتقل می‌کنیم؟
واضح است اهمیت اصالت در مبحث آبجو پرسش‌هایی عینی در باب هستی‌شناسی (آن‌چه آبجو است)، معرفت‌شناسانه (چه می‌توانیم در مورد آبجو بدانیم؟) و اخلاقی (چگونه می‌توانیم درباره‌ی آبجو داوری کنیم ؟) به بار می‌آورد.
در حالی که هواداران متعصب آبجو ممکن است کیفیت نسبی (Orval، (Butcombe یا (Anchor Steam Beer) را مورد بحث قرار دهند، معمولا به این نتیجه می‌رسند که در بین آبجو‌ها آنتی‌تز آبجویی است با مارک تجاری لاگر. (Lager)
در کتاب آبجو و فلسفه آبجوی لاگر با تولید انبوه‌اش، نوعی تصاد (antagonism) را برجسته می‌سازد. دوست‌داران آبجو معمولا کمبود کیفیت را به این واقعیت ارجاع می‌دهند که امثال لاگر تولید انبوه دارند و به واقع «غیرقابل اعتماد»ند، اما با این وجود قوطی‌های لاگر بیشترین فروش را دارند.
در تلاش برای تعریف اصالت، این پرسش مطرح می‌شود که آیا ماهیت سنتی همان اصالت است آیا(Carling Black Labe) از نوشیدنی متاخری مانند (Shap’s Doombar) اصالت کم‌تری دارد و یا صرفا آبجویی «سنتی» با اصالتی کم‌تر است؟ علاوه بر این، اگر بتوان به راحتی گفت که برآورد کلی در سراسر جهان از بازار انبوه آبجوی لاگر این است که آن‌ها کیفیت پایینی دارند، آنگاه چگونه می‌توانیم تولید و فروش انبوه آبجوی لاگر را توضیح دهیم بدون این‌که صرفا ادعا کنیم که میلیون‌ها مصرف‌کننده‌ی آبجو ذائقه نازلی دارند؟
اگر طبق نتیجه‌گیری مایکل لینچ، «حقیقت» در مورد آبجو این است که یک آبجوی خوب براساس استانداردهای اولیه، آبجویی است که نوشندگان هشیار آبجو با توجه به استانداردها آن را به عنوان آبجویی خوب با بهترین مزه داوری کنند، چگونه می‌توان مطمئن بود که تفاوت میان یک نوشنده هشیار و یک بی‌سروپای لایعقل را می‌دانیم؟ ترجیح کدام‌شان برای قوطی لاگر را می‌توانیم نادیده بگیریم؟
استیون هالز به اصول «لذت والاتر» جان استوارت میل و «قاضیان صالح» برای حل این مساله توسل می‌جوید. برای استوارت میل، پیشرفت اجتماعی مهیا ساختن شرایطی است که در آن بخش فزاینده‌ای از بشریت «لذت‌های والاتر» را به جای خوشنودی‌های پایه‌ای دنبال کنند. در تعیین و تشخیص لذت‌های والاتر، استوارت میل، قاضیان صالح را به عنوان کسانی که بالاترین لذات را تشخیص می‌دهند، مطرح می‌کند. با این حال، برای بسیاری از خوانندگان، تعریف استوارت میل از یک «قاضی صالح» تمام استدلال او را به نحو خطرناکی به دور باطل می‌اندازد. از آن‌جا که محدوده‌ی نگاه استیون هالز نسبت به استوارت میل محدودتر و کوچکتر است، توسل هالز به کارشناسان خبره قانع‌کننده‌تر است. از نظر هالز درباره آبجو هم «به واقع، کارشناسانی وجود دارند که بدون ابهام، می‌دانند آبجوی خوب چیست.»
اما این مساله همچنان ما را در بهت نگه می‌دارد که چرا بسیاری از مردم با وجود کیفیت پایین ، قوطی‌های لاگر را به آبجوی دست‌ساز ترجیح می‌دهند؟ هالز نشان می‌دهد که استوارت میل دو تبیین برای این موضوع می‌تواند پیش‌روی ما قرار ‌دهد: یا آن‌هایی که اصرار دارند از آبجوی لاگر لذت می‌برند، فاقد تجربه شناخت آبجوی بهتر هستند (یعنی فاقد دانش‌اند)، یا هنگامی که آبجوی ساده لاگر را می‌نوشند، احساسی مانند نوشیدن آبجوی درجه یک بلژیکی دارند (یعنی اراده‌ای برای بهبود ذایقه شان ندارند).

 

 

 

نظریه‌ی مزه کردن
در جای دیگر، مایکل لینچ، پیتر ماچمر و مت دان این پرسش را دنبال می‌کنند که آیا احکامی جهان‌شمول یا عینی درباره‌ی مزه‌ کردن می‌توان صادر کرد؟ دان استدلال می‌کند در حالی که نظرات مربوط به آبجو شامل برخی از عناصر «واقع‌گرایانه» می‌شوند، مثلا این‌که در این آبجو از چه نوع مخمری استفاده می‌شود؟ اما غالبا افراد بر طبقه‌بندی‌های «متعارف» تکیه می‌کنند. مچمر اشاره می‌کند در حالی که ممکن است طعم‌هایی در آبجو ترکیب یافته باشند، لذت بردن یا لذت نبردن از آن طعم‌ها موضوعی مهم در ارتباط با ذائقه‌ی شخصی است. همین واقعیت است که مبحث آبجو را به عنوان شکلی از آموزش، قابل فهم‌تر می‌کند تا پروسه‌ای از یک ارزیابی عینی. ( من این را دوست دارم و امتحانش می‌کنم و به شما می‌آموزم که چرا شما هم باید این کار را بکنید.)
لینچ برای ایجاد تمایز میان واقع‌گرایان؛ آنان که فرض می‌گیرند مردم x را دوست دارند چون آبجوی خوبی است و نسبی‌گرایان؛ آنان که فرض می‌گیرند x آبجوی خوبی است چون مردم آن را دوست دارند از سقراط نقل قولی می‌آورد. مردم استانداردهای پایه‌ای دارند که به واسطه‌ی آن درباره‌ی آبجو داوری می‌کنند؛ استانداردهایی که نسبتا ثابت و پذیرفته‌شده هستند. کارشناسان آبجو به واقع کسانی هستند که این استانداردهای اصلی و مورد توافق را در سطح بالایی از پیچیدگی درک می‌کنند. پیامد عملی این حرف این است که هر چند داوری آن‌ها ممکن است به طور جهان‌شمولی اعمال نشود، اما منعکس کننده‌ی معنای پذیرفته‌شده‌ای از آن‌چه آبجو در هر نقطه‌ای از تاریخ تعریف می‌شود، است؛ جنبه‌هایی از طعم آبجو که به‌طور عمومی ادراک می‌شوند.
درباره‌ی شراب هم چنین پرسش‌هایی مطرح می‌شود. جان بندر نشان می‌دهد که طعم‌های خاص، برآمده از ترکیبات شیمیایی مشخص و معینی هستند. نوشندگان شراب به طور خاص آموزش دیده‌اند که ترکیبات موجود در آن را بشناسند (هر چند ارزیابی آن‌ها از این طعم‌ها جامع نباشد.) با این حال، دیگران اغلب اظهارات پرتناقض و پوچ کارشناسان مختلف در توصیف شراب‌های یکسان را مورد توجه قرار می‌دهند و می‌پرسند آیا این ثابت نمی‌کند که در نهایت، مزه کردن شراب شبیه نوعی لذت جنسی است که صرفا به نظر می‌رسد بیشتر از طریق عرف و قاعده انتقال‌پذیر است تا چیزی ذاتی در تجربه‌ی خود آن؟

زیبایی شناسی شراب
مساله‌ی رابطه بین زبان و تجربه یکی از خیره‌کننده‌ترین مسایل مربوط به الکل است. به واقع، ستایش شراب یا آبجو ما را به پرسش بزرگ‌تری ارجاع می‌دهد که آیا ممکن است تجربیاتی داشت که از زبان فراتر رود – و اگر چنین است، چه اتفاقی می‌افتد وقتی ما تلاش می‌کنیم این تجربیات را به دیگران انتقال دهیم؟ واضح است ما تنها می‌توانیم به نحو کلامی و در محدوده‌های زبان، تجربیات‌مان از مزه یا مستی را انتقال دهیم؛ با این حال، ما همچنین از زبان به نحو درونی برای توصیف تجربه برای خودمان استفاده می‌کنیم.
کنت باخ استدلال می‌کند در حالی که مبحث شراب نمونه‌ای است از این‌که چگونه مزه‌ها در درون زبان قرار می‌گیرند اما همواره یک تجربه‌ی چشایی درونی باقی می‌ماند که از زبان سبقت می‌جوید؛ در واقع زبان تنها می‌تواند به نحو ناقص عمل کند. این تجربه، تجربه‌ای است که ورای زبان باقی می‌ماند. در مقابل، کیت و آدریان لرر استدلال می‌کنند که درک یک مزه را نمی‌توان از زبان انتزاع کرد. نه تنها انتظارات و توصیفات مشخص و معنای کلی گفتار شراب به نحو پیشنی در زبان شکل می‌گیرند، بلکه ما به تجربیات حسی‌مان با توسل به زبان معنا می‌بخشیم. در واقع از نظر آن‌ها تجربه‌ی چشایی بیرون از گفتار وجود ندارد حتی مزه شرابی خاص.
این پرسش‌ها – مانند تمام پرسش‌های مربوط به رابطه‌ی میان زبان و تجربه – به نحو گریزناپذیری فرضی است. تا زمانی که فردی پیدا کنیم که زبانی برای مزه کردن شراب نوشیدن نداشته باشد، ما حقیقتا نمی‌دانیم که آیا مزه کردن فراتر از زبان قرار می‌گیرد. حتی اگر ما چنین شخصی را بیابیم، او هیچ زبانی ندارد که به واسطه‌اش به ما این را بفهماند که چنین تجربه‌ای داشته است یا نه. به نحو عملی، ما ممکن است بپرسیم: اگر لحظه‌ای وجود دارد که مزه، زبان را از دست بدهد، آیا تا به حال چنان طول کشیده است که واقعا بدان توجه شود؟

 

شراب به مثابه‌ی هنر
از آن‌جا که شراب ترکیبی پیچیده و محرک حسی ساخته دست انسان است‌ (مانند نقاشی و موسیقی) برخی از نویسندگان می‌پرسند آیا بدین معنی می‌توان شراب را به مثابه‌ی شکلی از هنر در نظر گرفت؟ این نکته بی‌شباهت نیست به نتیجه‌ی راجر اسکروتن در کتاب من می‌نوشم پس هستم. شراب، مانند هنرهای بصری یا موسیقی، نتیجه‌ی تخیل انسان است: کسی کار می‌کند تا چیزی تولید کند که می‌تواند توسط شخص دیگری تجربه شود. با این حال، همان‌طور که اسکروتن می‌گوید «ما در شراب، تخیل را مزه نمی‌کنیم آن‌گونه که در موسیقی تخیل را می‌شنویم» چرا که مزه‌ها، برخلاف صداها (یا رنگ‌ها و شکل‌ها)، نمی‌توانند براساس طرحی شناخته شده یا مشترک و به نحو عامدانه، مرتب یا منظم شوند.
از آن‌جا که هیچ رابطه‌ی قابل اندازه‌گیری مشخصی در ذائقه‌ها وجود ندارد، نمی‌توانند «زاینده‌ی امید، هارمونی، تعلیق یا رهایی باشند.» لذا موضوع مناسبی برای احکام زیبایی‌شناختی نیستند.
اسکروتن نتیجه می‌گیرد که به واقع اهمیتی ندارد که شما «برای توصیف التذاذ از شراب استعداد زیبایی‌شناسانه داشته باشید یا نه، آن‌چه اهمیت دارد، شناخت شراب است؛ وضعیت آن به مثابه‌ی ابژه‌ی تفکر و وسیله‌ای برای تامل.» برای اسکروتن، شراب – به طور خاص شراب – ذهن را از طریق ارتباط منحصر به فرد میان طعم و تخیل می‌گشاید. برای اسکروتن معنی شراب کاملا به محل تولید آن بستگی دارد: داوری کردن درباره‌ی یک شراب صرفا به واسطه‌ی طعم و عطر آن «مانند این است که شما می‌توانید درباره‌ی یک شعر چینی تنها با شنیدن اصوات آن بدون دانستن زبان داوری کنید.»
یک لیوان شراب به عقیده‌ی اسکروتن باید موقعیتی باشد از گونه‌ای خیال‌اندیشی که در آن نوشنده به جغرافیا، تاریخ و کاری می‌اندیشد که به نحو اسرارآمیزی در مایعی که مزه می‌شود، گرد آمده است. این ادای احترام به مکانی است که به نگاه سطحی توریستی آغشته نشده است. اسکروتن ادعا می‌کند شراب به لحاظ فلسفی ارزشمند است، زیرا چیزی دارد که اشکال دیگر هنری در آن ناتوان‌‌اند: آگاهی ما را در ارتباط‌مان با مکان و تاریخ عمیق‌تر می‌کند، و در عین حال مشوق نگاهی است که به ما یادآوری می‌کند که رابطه‌ی ما با واقعیت‌های وجودی، به میانجی‌گری تخیل صورت می‌گیرد.

 

جامعه‌شناسی شراب
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های موضوع شراب این است که نشان می‌دهد چگونه مردم به میزان ترکیبی از طعم‌ها که در یک نوشیدنی خاص وجود دارد، خود را به طور اجتماعی تعریف می‌کنند. این بدان دلیل نیست که آن نوشیدنی خاص به نحو ویژه‌ای خوب است بلکه از این جهت است که می‌تواند بگوید شما آن طعم‌ها را می‌شناسید. در واقع راهی برای اثبات این است که شما دانش انجام این کار را دارید و در مجموع نشان می‌دهد که شما چه کسی هستید. به عبارت دیگر، بیانی از سرمایه‌ی فرهنگی است: راهی برای تعریف خود به نحو اجتماعی از طریق نمایش پیچیدگی‌های فرهنگی خود. اسکروتن می‌نویسد: شراب «صرفا ابژه‌ی لذت نیست، بلکه یک ابژه‌ی شناخت است؛ و لذت آن بستگی به شناخت دارد.» با این حال، شراب خوب با هر معیاری باارزش است. بنابراین به کسب شناخت لازم نیاز دارد و از دیگر سو به نحو ضمنی به دسترسی سطوح خاصی از درآمد دلالت می‌کند. این بدان معنی است که ما به نحو واقع‌بینانه‌ نمی‌توانیم فرم زیبایی‌شناسانه‌ی شراب را از این واقعیت جدا کنیم که شراب همچنین می‌تواند به مثابه‌‌ی نشانگر وضعیت فرهنگی و اقتصادی عمل کند.
از منظر اقتصادی شراب خوب به مثابه کالایی تعریف می‌شود که جذابیت آن با افزایش هزینه‌اش بالا می‌رود – تنها به این دلیل (از نظر وینبرگ، غیرمنطقی) که شی مصرفی چشم‌گیری است. با این حال، شی مصرفی چشم‌گیر تنها راه ابراز وضعیت فرهنگی نیست. گرایش برخی از نوشندگان برای هم‌زمان کردن نوشیدن شراب و رفتارهای وزین فرهنگی مانند گرامی‌داشت هنر، گوش دادن به موسیقی کلاسیک و خواندن ادبیات مورد قبول (canonical literature) در تحقیقی که استیو چارترز با نوشندگان شراب استرالیایی انجام داد، روشن‌گر است. هنگامی که نوشندگان ادعا می‌کنند که نوعی هم‌زمانی بین موسیقی یا هنر، تئاتر یا همه این نوع چیزها با شراب نوشیدن وجود دارد، ممکن است به ما بگویند که شراب نوشیدن تجربه‌ای زیبایی‌شناختی است – یا ممکن است نشان دهند که توصیف لذت شراب در این شرایط چیزی است که تنها از نوشندگان خاصی بر می‌آید.
از نظر اسکروتن نکته‌ای مهم وجود دارد: شراب ماهیت دقیق‌تری نیز دارد. این ماده در درون خود چیزی را به نحو پنهانی دارد که در سایر اشکال هنری «نخبه‌گرایانه» آشکارا وجود دارد. این نشان می‌دهد که الکل (در تمام اشکال آن) تا چه حد با سیاست هویت و به همان اندازه با فلسفه‌ی زبان یا زیبایی‌شناسی مربوط است.

 

«سرمستی» و نشئگی
دو کتاب شراب و فلسفه و آبجو و فلسفه، با هم مجموعه‌ای از تاملات نابه‌هنگام درباره‌ی سوبژکتویته و جهانی بودن، محدودیت‌های زبان و نیز ماهیت ادراک حسی را میسر می‌سازند. با این حال، جای تعجب است که در مورد وجه کلیدی متمایزی که در شراب و آبجو مشترک است، سخن گفته‌اند، یعنی ظرفیت آن‌ها برای مستی. مستی مهم است زیرا در خفیف‌ترین شکل آن، مزه را قوی‌تر می‌کند یا نوشندگان را جسور می‌کند که به کشف ظرفیت خود برای مزه کردن به شیوه‌های جدید بپردازند. نقش مستی در شکل‌گیری دوستی‌ها توسط جیسون کاول مورد بحث قرار گرفته است.
شاید مشاهده‌ی بحثی درباره‌ی مستی و عقاید پرنفوذ کانت در مورد رابطه بین عقل، آزادی و ظرفیت اخلاقی جالب باشد. برای نمونه، کانت معتقد بود که فرد نمی‌تواند مسوول اعمالی باشد که در مستی بدان‌ها متعهد شده است، زیرا «عمل باید از آزادی برآمده باشد» و فرد مست و غیرمنطقی، آزاد نیست.
مستی یک نیاز انسانی است، زیرا ما نیاز به ظرفیتی برای فرار از درون (اغلب تیره) خود برای نایل شدن به با هم بودن، داریم. این سرمستی فریبنده‌ی دوستانه امری اجتماعی، گفتمانی و عمدتا متمدن است. از طریق «نوشیدن جمعی شراب، در طول و یا بعد از وعده‌ی غذایی، و در شناخت کامل از طعم و عطر ظریف آن امکان با هم بودن ایجاد می‌شود. چیزی که با ساختن یک گفت‌وگوی عمیق ارزش خود را نشان می‌دهد. چیزی که بعدتر، با شدت گرفتن مستی، ممکن است به‌طور انفرادی و در گفت‌وگو با خود ادامه یابد.
در فصل «آگاهی و بودن»، اسکروتن بیان می‌کند که «شراب، اگر به درستی نوشیده شده باشد، جهانی را که بدان می‌نگرید، تغییر شکل می‌دهد، و آن‌چه در نظرتان مرموزترین موجود اطراف است را ممکن است به مثابه‌ی حقیقت برجسته سازد و یا ممکن است نسازد.»  مستی در این‌جا با آگاهی مراقبه‌ای هندوئیسم مقایسه می‌شود .در واقع ارایه‌ی فضایل نوشیدن شراب نیز می‌تواند به شدت غیربرهانی باشد.
در واقع، مستی شراب با «سرمست شدن» از شعر مقایسه می‌شود که هر دو بیشتر گونه‌ای از «لذت بردن»اند تا از دست دادن کنترل یا آگاهی. از این نظر نکته‌ی جالبی وجود دارد و آن این‌که برای توصیف شعر اثرگذار از عنوان «سرمست‌کننده» استفاده می‌کنیم، تصویری که به مثابه‌ی تجربه، از الکل حاصل شده‌ است.
کاربردهای ضد و نقیض اسکروتن از واژه‌ی «مستی» مترادف‌هایی با اصطلاح کشمکش (Rausch) دارد که در نوشتارهای نیچه درباره‌ی هنر معمولا به عنوان «مستی» ترجمه می‌شود. استفاده‌ی نیچه از اصطلاح مستی، نخست، عمیقا متناقض است. از سویی، نیچه به طور منظم، نقش الکل در مخدرهای فرهنگ اروپایی را وارسی می‌کند، در حالی که از سوی دیگر او اصرار دارد که «برای وجود هنر، برای وجود هر نوع فعالیت یا درک زیبایی‌شناختی، پیش شرط روانی مشخصی ضرورت دارد: مستی. با این حال، همان‌طور که ولزون اشاره می‌کند، نیچه تمایزی می‌گذارد میان مستی «آسیب‌شناختی» و «دیونیزوسی». مستی آسیب‌شناختی (معمولا به شکل نشئگی) یک ناهشیاری موقت است که مشخصه‌ی «عوام» است که با نوعی عصیان، صرفا اخلاق متعارف و قراردادی را بازتصریح می‌کند. در مقابل، مستی دیونیزوسی، نشاط‌آور و شورانگیز  است و فرد زمانی آن را احساس می‌کند که در شرایطی قرار گرفته که ذهن او دیگر محدود به مشغله‌ها، محاسبات و اضطرابات زندگی روزمره نیست.
ولشون استدلال می‌کند که این مستی می‌تواند در هر جایی تجربه شود. ترکیبی است از مهارت، توجه و اراده که به فرد اجازه می‌دهد همان‌طور که هست، با محیط پیرامون یکی شود. چه در فوتبال، اسکی، نوشیدن آبجو ، پخت و پز، سکس، فعالیت فکری و یا پیاده‌روی (که نیچه بدان علاقه‌مند بود) می‌توان این نوع مستی را بازیافت. مستی دیونیزوسی یک مشایعت ممکن و مطلوب است. با این حال، مهم است که مستی دیونیزوسی کمتر با کمک نوشیدنی یا مواد مخدر حاصل می‌شود. اسکروتن و نیچه هر دو چیزی که مستی نامیده‌ می‌شود را تجلیل می‌کنند، اما مستی‌ای که به طور معمول قابل درک نیست: نه آن حالت متغیر ذهن که با مصرف مواد مخدر پدید می‌آید. این بی‌تمایلی به ارزش‌دهی به مستی متداول در بسیاری از مقالات در هر دو کتاب آبجو و فلسفه و شراب و فلسفه منعکس شده است. مستی صرفا زمانی مورد توجه قرار می‌گیرد که تجربه‌‌ی ارزشمند حاضر را قوت بخشد: تحریک حواس در حضور ترکیب پیچیده‌ای از مزه‌ها، بسط مباحثات مشکل و پیچیده و ترویج تاملات فلسفی پرثمر و غیره. مستی – یا، ساده‌تر بگوییم نشئگی – هرگز دارای ارزش ذاتی نیست.

 

 

مستی و تجربه‌ی یونان
استثنا برجسته این مطلب مقاله‌ی آغازین کتاب شراب و فلسفه، نوشته‌ی هارولد ترنت است. ترنت با این اصل شروع می‌کند که مستی – نه مزه کردن- مشخصه‌ی ویژه‌ی شراب است و این معنا را در نقش شراب در فرهنگ یونان کلاسیک بررسی می‌کند. نتیجه‌گیری او جالب است و شاید شیوه‌ی نقد آگاهانه و فلسفی نوشیدن امروز را خاطرنشان می‌کند. به عقیده‌ی ترنت، مستی را یونانیان تجلیل می‌کردند. مستی آمیخته به آداب زندگی روزمره‌شان بود، دقیقا به این دلیل که قدرتی طبیعی بود که در جهان وجود داشت. این آمیختگی همچنین تلاشی برای کنترل بر خود و طبیعت بود. هنگامی که یونانیان با هر نوع قدرت طبیعی مواجه می‌شدند، در طلب از میان بردن آن بر می‌آمدند و تا آن‌جا که ممکن بود هر چیز غیر‌قابل‌پیش‌بینی و ورای کنترل انسانی را از جهان‌شان حذف می‌کردند. مانند ادیسه، هر مرد بالغ یونانی با شرابی در دست در تلاش برای کنترل خود و طبیعت بود.
سمپوزیوم یونان یا آگورا، جایی بود که شهروندان مرد در حال بحث در باب فلسفه و سیاست، شراب می‌نوشیدند. سمپوزیوم، همان‌طور که اسکروتن نیز یادآور می‌شود، اثبات چنین کنترلی است: نوشیدنی که انتظار می‌رود تأثیری داشته باشد، اما این اثر باید توسط نوشنده مدیریت شود تا نتایج مثبت به جای منفی به بار آورد. همه چیز از آداب و مناسک نوشیدن تا طرح و نقش وسایل آن به مرکزیت مستی کنترل‌شده در فرهنگ آگورایی اشاره دارد. در سمپوزیوم، افلاطون و سقراط کم‌تر از اطرافیا‌ن‌شان نمی‌نوشیدند، اما بهتر می‌نوشیدند: «سقراط به جای از پای درآمدن در نوشیدن، آن را کنترل می‌کرد.»
ترنت معتقد است شراب، آزمون تخصص یونانیان بود؛ اما نه تخصص در مزه کردن، بلکه تخصص در کنترل خود و این آزمونی نبود که از آن اجتناب کنند، چنانکه اریپیدس با کلماتی بی‌رحمانه درباره‌ی آن هشدار می‌دهد. نکته این است که شراب نوشیدن عمدتا تجربه‌ی احساسی با اثرات ثانویه مستی نبود؛ بلکه شراب مسکری بود که بر حسب اتفاق، احساسات چشایی لذت‌بخش را نیز می‌توانست ایجاد کند.

 

شراب، مستی و زمانه‌ی ما
در حالی که یونانیان باستان به هیچ‌وجه معمای مستی را حل نکردند، می‌توان گفت وضعیت آن در جامعه‌ی معاصر بیش از همیشه پارادوکسیکال است. در حالی که متخصصان بهداشت عمومی به دنبال ارزیابی مستی و تقسیم‌بندی آن به نوشیدن امن، خطرناک و مضر هستند و در حالی که جامعه‌شناسان در «هدونیسم محاسبه شده» غور می‌کنند، شاید فیلسوفان نقش مهمی در بازگشت به این پرسش قدیمی داشته باشند که مستی دقیقا چیست. آیا پدیده‌ای منحصر به فرد است یا چیزی است که اساسا به مصرف، محیط، نگرش و غیره وابسته است؟ آیا مستی چنانکه سنکا می‌گوید، نوعی «جنون داوطلبانه» است، یا حق با ارنست همینگوی است زمانی که نوشت «انسان تا زمانی که مست نمی‌شود وجود ندارد؟» هرچند این گونه پرسش‌ها صرفا مربوط به حیطه‌ی نظری فلسفی نیست اما می‌تواند و باید وارد مباحثات فلسفی شود. علاوه بر این، می‌تواند به مخاطبان کمک کند تا به پیچیدگی‌های تعمق فلسفی بهتر از هر زمانی وارد شوند و فلسفه را با مسایل زندگی واقعی‌شان آشتی دهند. شراب و فلسفه، آبجو و فلسفه و من می‌نوشم، پس هستم نشان می‌دهند که این نوع پژوهش‌ها تا چه اندازه می‌تواند مفید باشد.