آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲ دی ۱۳۹۶

شهرنوش پارسی‌پور

اجتماع


از عرق‌خوری پدر تا عرق‌خوران بار مرمر و هتل کمودور


 

هنرپیشه معروف را به خاطر می‌آورم که همانند همیشه طرف‌هاى ساعت هفت شب به خانه‌ى ما آمد. از در که وارد شد همان‌طور که به طرف اتاق نشیمن مى‌رفت اعلام کرد که بسیار گرسنه است و بیست و چهار ساعتى مى‌شود که چیزی نخورده است. من به آشپزخانه رفتم تا غذای برایش آماده کنم اما هنگامى که به اتاق نشیمن برگشتم هنرپیشه را دیدم که میان صندلى راحتى و میز غش کرده بود.
او روى صندلى نشسته بود و با وضعیت عجیبی سرش روى میز بود. هنرپیشه معتاد به هرویین بود و تا ساعت پنج بعد از ظهر روز بعد در همان حالت باقى ماند بی آن‌که چیزى بخورد. من میان الکلى‌هایى که مى‌شناختم هرگز چنین وضعیتى را ندیده بودم. تاثیرات الکل اغلب منجر به دعواهاى لفظى مى‌شد. معروف است که الکل آن چنان را آن چنان‌تر مى‌کند. دعواهاى لفظى میان دوستان ما باب بود. در آن زمان همه سیاسى بودند و بنا بود که ما دنیاى بسیار بهترى بسازیم. و البته در فاصله‌ی زمانى که منتظر ساختن دنیای بهتر بودیم ودکا مى‌خوردیم.
ودکاى ساخت ایران مشروب خوبى بود و گویا صادر هم مى‌شد. همان سال‌هایى بود که ایران آبجوهاى بسیار عالى هم مى‌ساخت و شراب خلار شیراز و شاتو سردشت رضائیه با بهترین شراب‌های غربى رقابت مى‌کرد. مشروب خوردن در آن دوران بسیار باب بود و حتى زمانى که خیلی پول هم نداشتی می‌توانستی پولى بابت مشروب کنار بگذاری.
از شما چه پنهان من هم از جمله افرادی بودم که مى مى‌خوردند و در همان حال به دانشگاه مى‌رفتم و در سازمان رادیو تلویزیون ایران هم کار مى‌کردم. راستش مى‌خوارى جلوى فعالیت کارى و اجتماعى من را نمى‌گرفت.
زمانى خواندم که یک خمره‌ی شش هزار ساله در ایران کشف شده که ویژه‌ی تولید آبجو بوده و متوجه شدم خوردن آبجو حداقل یک سابقه‌ی شش هزار ساله دارد. لابد شراب هم به همان قدمت آبجو است. سال‌ها بعد هنگامى که شاهنامه‌خوانی را شروع کردم متوجه شدم که شراب‌خوارى عمرى به قدمت فرهنگ ایران دارد. در این کتاب زیبا و فاخر، پهلوانان و پادشاهان در میانه‌ی جنگ بارها به شراب‌خوارى مى نشینند. این رسم پهلوانى است که با آداب خاصی هم انجام می‌شده. نه تنها سپاه ایران به شراب‌خوارى مى‌نشیند بلکه سپاه دشمن نیز همین کار را مى‌کند. جالب است که فردوسى در دوران اسلام این کتاب را نوشته و به نظر مى‌رسد در آن دوران نیز رسم شراب‌خوارى در لشکرکشى‌ها وجود داشته، چون فردوسی هیچ منعى براى نوشتن این نکته نداشته است.
حافظ هم به این معروف است که بارها مدح شراب را گفته است. البته مى‌گویند او از شراب عرفانى حرف مى‌زند، اما کسانى که حافظ را مى‌خوانند به خوبى مى‌دانند که قصد شاعر همین شراب عقیق‌گون بوده.
اکنون که صحبت از سنت شراب‌خوارى است بد نیست به شرح صحنه‌هایی از مشروب‌خورى بنشینیم که در اطراف من رواج داشت. نخست از خانه‌ى پدرم یاد می‌کنم. پدرم گاهى عرق مى‌خورد، همان عرق کشمش. گاهی ودکا هم به دستش مى‌رسید و مى‌خورد. فرق این دو چندان نیست. فقط عرق کشمش را عرق مى‌نامیدند و عرق معمولى را ودکا که گویا واژه‌اى روسى است.
پدرم هر وقت عرق مى‌خورد یاد دوران تلخ بچگى‌اش مى افتاد. در میان بچه‌هایش، من پاى حرف‌هاى او مى‌نشستم و او داستان‌هایى را که برایش اتفاق افتاده بود بارها و بارها برایم تعریف مى‌کرد. این‌که چگونه از دست پسر عمویش که جانشین پدربزرگش بوده کتک مى‌خورده و چگونه شوهرخواهرش او را آزرده بود.
سنت این بود که پدر بعد از این که عرق می‌خورد از بچگی‌هایش می‌گفت و بعد هم به گریه می‌افتاد، همیشه. البته خیلی گریه نمى‌کرد، چند قطره‌اى اشک از چشمانش سرازیر مى‌شد. گاهی هفته‌اى دو سه شب این نمایش تکرار می‌شد. البته همیشه هم حرف از خاطرات بچگى نبود. گاهى هم وارد بحث روح مى‌شد و تلاش می‌کرد به من ثابت کند که روح باز مى‌گردد و امکان ندارد که ما با مرگ خود به عدم و نیستی برگردیم. او علاقه داشت که بگوید حتما روح ما بر مى‌گشت، اما این که کجا برمى‌گشت مساله‌ی ناشناخته‌اى بود. در برابر سوال من که روح به کجا باز می‌گردد پدرم همیشه سکوت می‌کرد. به نظرم نمى‌رسید که باور داشته باشد روح مردگان به تن افراد دیگر مى‌روند. پدر از عقاید هندوها چیز زیادى نمى‌دانست اما نمى‌توانست باور هم کند که پس از مرگ همه‌ چیز تمام مى‌شود.
گاهى هم داستان‌هایى را که خوانده بود تعریف مى‌کرد. الکل به او مجالی مى‌داد تا حرف بزند. با الکل خوردن ما نیز مخالفتى نداشت. هیچ‌وقت عرق خوردن او به خشونت منتهی نشد، هیچ‌وقت. پدرم متین و آرام و متعادل بود.
اما در مقابل یکى از دوستان من که دخترى پر شر و شور بود الکل خوردن همیشه برایش گرفتارى می‌آورد. یک بار بعد از مشروب خوردن به همراه جمعى تلاش کرده بود از دیوار گورستان ظهیر‌الدوله بالا برود تا بتواند قبر فروغ فرخزاد را در شب ببیند. همین دختر که از حدود چهارده سالگى عرق خوردن را شروع کرده بود یک بار دچار مستى شدیدى شده بود. چندین بار حالش بهم خورده و عاقبت بلوزش را در آورده و با شکم روی برف‌های حیاط خانه‌شان خوابید تا التهاب شکمش برطرف شود. تا نزدیک سحر همین شکلی روی برف‌ها مانده بود و اقبالش بلند بود که ذات‌الریه نکرد.

 

اما دختر خاله‌ى من عرق را ظریف و آرام می‌خورد. او هفته‌اى یک شب از پولى که از محل کارش به دست مى‌آورد یک برنامه عرق‌خورى راه مى‌انداخت. کالباس و خیارشور مى‌خرید و یک سینى مزه درست مى‌کرد. در آن زمان کالباس جزو خوردنى‌هاى ناب به حساب مى‌آمد. دختر خاله حتما کسى را هم دعوت مى‌کرد تا در مراسم عرق‌خورى او شریک شود. چند بارى من را دعوت کرد. مشروب این میهمانى شامل یک شیشه عرق پنج سیرى بود که به اندازه‌ی نصف یک بطری عرق معمولی بود. ما مى‌نشستیم و دختر خاله در استکان عرق مى‌ریخت و به دست ما می‌داد. قاعده‌ی پهلوانى این بود که این گیلاس کوچک را یک باره سر بکشیم اما ما پهلوان نبودیم و در عالم زنانه‌ی خود لبى تر مى‌کردیم و چند برگى کالباس هم کنارش می‌خوردیم تا تلخی عرق را بشورد. دختر خاله مست که مى‌شد به درد‌ دل کردن می‌افتاد. او هم مثل پدرم همیشه درد دل‌هایى داشت فقط حرف‌هایشان با هم فرق می‌کرد. در دنیای دخترخاله همیشه آدم‌هایى صف کشیده بودند تا او را اذیت کنند و این آدم‌ها بیش‌تر دوستانش بودند. هرکدام از آن‌ها به نحوى او را رنجانده بودند. دختر خاله در حالى که اشک مى‌ریخت تعریف مى‌کرد که چطور از دست آن‌ها اذیت شده است. دختر خاله جزو آدم‌های این دنیا بود که همیشه مورد ستم واقع می‌شدند. در مقابل ستم‌های بقیه دخترخاله چاره‌ای جز انتقام‌جویی از آن‌ها نداشت بنابراین مورد ظلم واقع شده، اسرار زندگی آن‌هایی که به او ظلم کرده بودند را تندتند فاش می‌کرد.
شب‌هایى که من میهمان او بودم اسرار زیادى برایم روشن مى‌شد اما در شرایطى نبودم که از این اسرارشان سواستفاده کنم چون اغلب قهرمانان این داستان‌ها را نمى‌شناختم و به دردم نمی‌خوردند.
حالا بد نیست که بعد از پدر و دخترخاله، به عرق‌خورى‌هاى جمع روشنفکران هم اشاره‌ای بکنم. افراد شرکت‌کننده در این جلسات یا چپ‌گرا بودند یا قرار بود چپ‌گرا بشوند. در این مجالس بیان هر حرفى که ضد حکومت پهلوى بود اسباب شادى مى‌شد. آن‌ها به مردم ظلم مى‌کردند و باعث ویرانى ایران بودند. خیلى‌ها هم دچار این توهم بودند که همکاران شاه در مجلس ما نشسته‌اند. ناسزاهای که ابراز می‌شد با هاله‌ای از مخفی کاری پوشانده شده بود. حالا افراد شرکت‌کننده در این بحث‌ها دور دنیا پراکنده‌اند و راستش من خیلى خوشحال مى‌شوم که آن‌ها را دوباره ببینم و بپرسم آیا هنوز به همان شدت سابق از حکومت شاه متنفرند یا نه. عرق‌خورى در آن دوران یک نوع مبارزه به حساب مى‌آمد. مبارزه‌اى شبه روسى بود چون روس‌ها هم بسیار ودکا مى‌خوردند. البته ایرانیان سنتى بیش‌تر شراب مى‌خوردند، اما سنت شراب‌خوارى ناگهان به ودکا خوردن تبدیل شده بود. در آن زمان بار مرمر و بار هتل کمودور پاتوق روشنفکران بود. آبجو مشروب اصلى این بارها بود و در لابى هتل بحث‌هاى روشنفکرانه رایج بود. شاغلام، مسوول بار مرمر خود یک پا روشنفکر بود و همه را هم به نام مى شناخت.
اما اکنون بحث بار مرمر و بقیه‌ی قصه‌های مربوط به عرق‌خوری را کنار می‌گذارم و دلم می‌خواهد بگوید اگر کسی این میانه پیدا شود و درباره‌ی شباهت شدید عرق‌فروشى‌هاى روسیه با عرق فروشى‌هاى ایران مقاله‌اى بنویسد چه کار جالب و خواندنی خواهد شد.