آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۸ مهر ۱۳۹۶

امین بزرگیان

فرهنگ


نوشتن با بدن | قطعاتی درباره‌ی رقص


من باور به خدایی خواهم داشت که بتواند برقصد

نیچه

 

 

ژان لوک نانسی استاد بازنشسته‌ی فلسفه‌ی دانشگاه استراسبورگ فرانسه در سرآغاز کتابی مشترک با متیلدا مونی‌یر طراح رقص برجسته‌ی فرانسوی، می‌نویسد که یک بدن همیشه در وهله‌ی نخست متصل به بدن دیگری ‐ مردم دیگر‐ است. دیگری ‐ اگر او یک دیگری باشد، در یک بدن دیگر خود را نشان می‌دهد. در واقع با وجود دیگری یا همان بدن یک نفر دیگر است که ما می‌توانیم خود را «من» ادراک کنیم. در واقع او و متیلدا در کتاب مشترک‌شان به نام «هم‌گونی‌های آغازین» (۲۰۰۵) که حاصل گفتگوی بین آن دو بوده، نشان می‌دهند که مساله‌ی بدن تا چه حد برای درک مبنایی‌ترین چیزها مهم و اساسی است. نام کتاب برگرفته از اجرای هنری (Performance) سخنرانی‌ای بود به همین عنوان که مرکز رقص ملی فرانسه در سال (۲۰۰۲) برگزار کرد. برنامه، مجموعه‌ای از آن گفتارهای فیلسوف را در بر می‌گرفت که به هنر به مثابه‌ی مقوله‌ای سیاسی توجه کرده بود.
رقص به مثابه‌ی یک فرم هنری، اما فراتر از آن، رقص به‌عنوان چالشی برای نظریه‌های معاصر بخشی از مهم‌ترین موضوعات مورد بحث در این کتاب است. در این میان آن‌چه بسیار مورد توجه است این است که با وجود تجربیات و شکل‌های متنوع، رقص همواره رابطه‌ای مشترک با بدن دارد. سخن گفتن ازین قدر مشترک در رابطه‌ی بدن و رقص موضوع اندیشیدن به چیزی سراسر بدنی به نام رقص است.

*
مسیحیت با آن ایماژ موثرش از بدن نحیف، از هم‌ پاشیده و شکسته شده‌ی مسیح، مقدمات جدایی بدن از ذهن را در فلسفه‌ی روشن‌گری و به‌طور خاص رنه دکارت گشود. برخلاف یونان باستان و رابطه‌ی درهم تنیده بدن و ذهن، فلسفه‌ی مدرن با جدایی نظری بین این دو و سروری «عقل»، اهمیت حیاتی بدن را به پوسته‌ای برای ذهن تقلیل داد. بی‌راه نیست که حتی برای تشویق به ورزش از این دست عبارت‌ها بهره می‌بریم که «عقل سالم در بدن سالم است.» تنها در دوران معاصر است که فیلسوفان با ارجاعی دوباره به بدن، اهمیت آن را متذکر شده و به ساخته شدن این شکاف جعلی توسط همکاران سابق‌شان اعتراضی مکتوب و نظری ارایه داده‌اند. اهمیت رقص در واقع از همین رابطه نشات می‌گیرد. رقص، یادآوری بدن به مخاطبان است. رقص به رقصنده و مخاطبش می‌گوید که هیچ‌کسی بدون بدنش وجود ندارد. حتی روح به‌عنوان چیزی مسلط بر گفتمان دین و فلسفه را بدون بدن نمی‌توان تصور کرد. مومن و فیلسوف هم از طریق بدن‌های‌شان «وجود» می‌یابند. رقصیدن با برهم زدن مرکزیت دانش، عقل و سودمندی، فراخوانی به پالایش زندگی از تمام آن مناسباتی است که به دنبال «همسانی» است. ما در خلال زندگی‌ روزمره‌مان به میانجی فرهنگ و قانون رفتارهای همسانی را آموزش دیده و اجرا می‌کنیم. در واقع بدن در زندگی مدرن، به زندان عقل افتاده است. رقص، یادآوری این حصر دقیق و منظم است. رقاص‌ها و دیوانگان با بدن‌های غیرقابل‌پیش‌بینی‌شان بار دیگر «تفاوت» را پیش می‌کشند.

*
ما معمولا بعد از انجام دادن کارهایی خاص خسته می‌شویم. کارهایی که به انجام آن موظف هستیم. رقص امکانی جدید را برای خستگی و نشئگی حاصل از آن فراهم می‌کند؛ کاری که کار نیست و ارجاعی به مفید بودن نمی‌دهد؛ یک بی‌حاصلی لازم برای حیات که در درون ایدئولوژی‌های حاکم بر جامعه، انسان‌ها کم‌کم آن را از دست داده‌اند. رقصیدن تکرار دوباره‌ی حرکاتی است که کمی قبل‌تر انجام شده است؛ چیزی شبیه عبادت. این تکرار نوعی زمان مدور می‌سازد نه خطّی. سرخوشی محصول همین تکرار و مدور بودن است. وضعیتی که نه رو به آینده که در جهت هیچ‌چیزی جز بازگشت به خودش نیست. چیزی یادآور «بازگشت جاویدان» نیچه. در واقع، رقص امکانی را برای تجربه‌ی نوعی پوچی فراهم می‌کند، پوچی‌ای که ماهیت حیات را یادآور می‌شود. بی‌راه نیست اگر بگوییم که رقص خاطره‌گویی سرخوشانه از اتفاقی است که در آینده خواهد افتاد: مرگ، و در عین حال دست انداختن آن در لحظاتی از زندگی.

*
مناسک و آیین‌ها، شادی‌ها و عزاداری‌ها آمیخته به نوعی رقص است. بدن در خلال مناسک جمعی مایل به حرکت است. گویی بدن است که فقط امکان سخن گفتن از چیزی را فراهم می‌کند که زبان در بیانش بازمانده است. نانسی در یکی از معروف‌ترین کتاب‌هایش، به این حرکت پی‌درپی نامی می‌دهد: مفرد جمع بودن (۱۹۹۶). در یک لحظه، یکی و همه بودن. رقص در یک زمان هردو کار را انجام می‌دهد: ما را با فعال کردن بدن و مدیریت متمرکز ذهن بر روی خود، به درون می‌کشد و در عین حال به جمع پیوند می‌زند؛ نوعی فردیت جمعی. در واقع بدن و روح در رقص، تجربه‌ی کار مشترک را پیدا می‌کنند. در این‌جا نه بدن به روح خدمت می‌کند و نه روح به بدن. آن‌چه هست یک همکاری برابر برای برقراری یک رابطه‌ی از هم گسسته است. حس رهایی‌ای که رقص می‌دهد به سبب مقابله‌اش با همین اشکال بردگی روح و بدن نسبت به یکدیگر در خلال زندگی است.

*
شرم شهرنشینان، اهالی فکر و اندیشه، مقامات عالی‌رتبه، نجبا و برگزیدگان از رقصیدن ناشی از بیگانگی فزاینده با بدن است. بدن در حیات درهم‌پیچیده اقتصادی و اجتماعی مدرن چیزی اشتراکی با امر حاکم است . ما تنها حاملان ابدان خود هستیم و برای همین از نافرمانی‌اش شرمنده می‌شویم.

*
باید یادآور شد که اجراهای رقص، کلاس‌های آموزش رقص و در مجموع تبدیل شدن رقص به یک رشته‌ی هنری و اجرایی در شهرهای بزرگ و مرکزی، گویای از دست رفتن آن است. بسیاری از فیگورها و ژست‌های ما با از دست رفتن و فراموش شدن، امروزه به مثابه‌ی نوعی اثر هنری به ما آموزش و نمایش داده می‌شوند. شاید این نکته را بیش‌تر از هرکسی ساکنان نقاط غربی و جنوبی ایران در کردستان و بوشهر و خوزستان درک کنند. افرادی که رقصیدن را از کودکی به‌عنوان ابزاری مهم برای بیان احساسات‌شان می‌فهمند و همچون «دفع کردن» برای رهایی از انباشت واقعیت در معده‌های جان‌شان تکرار و تکرار می‌کنند.

*
رقص را اگر به‌عنوان نوعی نافرمانی بدن از آن‌چه دولت و جامعه از او انتظار دارند ببینیم، بی‌گمان حامل معانی سیاسی است. آن‌چه در کارناوال‌ها، تظاهرات و اجتماعات سیاسی رخ می‌دهد به بدن و رقص پیوند خورده است. حرکات هماهنگ بدن این‌ بار نه در ادارات و کارخانه‌ها که از درون نوعی بی‌نظمی بیرون آمده و تکرار می‌شود. شور*، همبسته‌ی رقص و سیاست است؛ چیزی که در انقلاب تحقق می‌یابد و چون صاعقه‌ای، روشن شده و از بین می‌رود و آن لحظه را در ذهن تاریخ، فارغ از نتایجش، جاودانه می‌کند.

*
نیچه در فرازی از کتاب« حکمت شادان» می‌گوید که فلسفه‌ی واقعی آن چیزی است که بتوان آن را بصورت یک رقص درآورد: یک تکرار خلاقانه و شادمان از رنج:
«یک رقاص خوب در غذایش چربی نیست بلکه از خوراکش انتظار بیش‌ترین نیرو را دارد… من نمی‌دانم که روح یک فیلسوف خواهد توانست آرزویی والاتر از این داشته باشد که رقصنده‌ای ماهر باشد. به خاطر این‌که رقص، کمال و نیز هنری زیبا و در نهایت تنها نوعی از پارسایی است که او می‌شناسد، نیایش الهی‌.»
شخص دیونیزوسی با آن تجربه مستی و سرخوشی‌اش بر روی هستی شناور است، او غرق نمی‌شود همچون بالرینی که بر روی صحنه با ریتم قصه و موزیک، می‌خرامد. بیراه نیست که برای نیچه این شعر والت ویتمن تا این حد جذاب است آن‌جا که می‌گوید حتی فکر کردن هم کاری بدنی است.

 

* Pathos در اصل یک عبارت بلاغی است به معنای شور و حرارت در بیان. جالب این‌جاست که در معنای بیماری و بلا هم بکار می‌رود. در اینجا شاید بتوان به رابطه این دو معنا بیشتر پی برد. رقصیدن و انقلاب عناصری‌اند در مرز بیماری و بیان. بعبارتی بیانی برای یک بیماری یا بیانی که مترصد این است نوعی جنون فهمیده شود.