آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۸ مهر ۱۳۹۶

سپیده جدیری

فرهنگ


مثل یک کرم، بر سر قلاب


نگاهی به فلسفه‌ی عشق در شعرهای سید مهدی موسوی، به بهانه‌ی خلق جدیدترین سروده‌اش

 

 

سید مهدی موسوی از معدود شاعرانی است که گاه به‌ مانند یک داستان‌نویس و گاه حتی مثل یک نمایش‌نامه‌/سناریونویس در شعرهایش به شخصیت‌پردازی و بعضا دیالوگ‌نویسی دست می‌زند. شعر او را می‌توان ترکیبی از ژانرها دانست؛ شعر، داستان و نمایش‌نامه (یا حتی فیلم‌نامه)، و البته زمانی که موسیقی بر آن می‌نشیند این ژانر نیز به آن اضافه می‌شود. در عین حال، کم‌تر کسی از شاعران همنسل او توانسته است مانند او شعرهایی «کامل» خلق کند. شعر کامل چیست؟ بر اساس مشاهدات و مطالعات نگارنده، شعر کامل می‌تواند به شعری اطلاق شود که علاوه بر ساختارمند بودن و کلیشه‌زدایی از «زبان و کارکرد واژگان»، پشت آن فلسفه‌ای نیز وجود داشته باشد. این مورد آخر است که در اشعار زمان ما، حتی ناب‌ترین‌شان کمتر به چشم می‌خورد.
به ویژگی‌های ساختاری شعر سید مهدی موسوی، پیش از این در نوشته‌ای با عنوان «وقتی باب دیلن ممنوع می‌شود؛
درباره‌ی شعر سید مهدی موسوی، شاعری مردمی که ساده‌نویس نشد» به تفصیل پرداخته‌ بودم؛ از آن جمله، این‌که:
«شعر سید مهدی موسوی، به رغم پرمخاطب بودن، با معیارهای آن‌چه در ایران تحت عنوان «شعر ساده» تعریف می‌شود فاصله‌ی زیادی دارد تا آن‌جا که خود او و شاعرانی که آموزه‌های او را سرلوحه قرار داده‌اند، نامی بر سبک شعری خود گذاشته‌اند که درست مقابل ساده‌نویسی قرار می‌گیرد: غزل پست‌مدرن. شعری که چه از نظر محتوا و زبان و چه حتی گاه از نظر قالب، چهارچوب‌های شعر کلاسیک را در ابعادی قابل توجه در هم می‌شکند. آن‌چه «غزل پست‌مدرنِ» سید مهدی موسوی از شعر کلاسیک وام گرفته، بیش از آن‌که قید و بندهایی چون وزن و قافیه باشد، موسیقی آن است، به طوری‌که موسوی در تعداد پرشماری از شعرهایش بنا به ضرورت‌هایی که رفتارهای زبانی و فرمی اشعارش ایجاد می‌کند، وزن را می‌شکند یا قافیه‌ای نامتعارف به کار می‌برد یا گاه حتی سطر یا سطرهایی را در شعرش می‌آورد که با هیچ سطر دیگری از آن شعر هم‌قافیه نیستند.»
اما فلسفه‌ی پشت شعرهای سید مهدی موسوی چیست؟ بد نیست مروری بر جدیدترین سروده‌ی او داشته باشیم:

با احترام به ترجیع‌بند معروف «هاتف اصفهانی»:
عاشقش می‌شوم… چرا؟ شاید
چشم‌هایش شبیه یک نفر است
بی‌جهت گریه می‌کند… انگار
از سرانجام قصه باخبر است
بغلش می‌کنم بدون کلام
بعد می‌بوسمش… که بی‌اثر است
می‌فشارم تن نحیفش را
گاز می‌گیرم از لب سرخش
می‌مکم پوست ظریفش را
تن من از تنش به تن تتتن
دُور بغضش سماع خواهم کرد
بعد آرام می‌شود در من
گور بابای شیخ و منتقد و…
خرِ تحصیل کرده باز خر است!!
که جهان، این اتاق و تخت و تو است
خب به من چه! چه چیز، پشت در است!
من به تو دلخوشم که از عطرت
دین و دنیای شهر در خطر است
من به تو مومنم که می‌فهمی
عشق من از خدا بزرگ‌تر است!
.
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
.
عاشقش می‌شوم… که توی سرش
فکر یک بچه توی آفریقاست
نگران سرخس‌های شمال
فکر تنهایی عروسک‌هاست
نکند رودخانه خشک شود
خانه‌ی دوست… دوست… دوست… کجاست؟!
چند بچه گرسنه‌اند هنوز؟!
چند موشک هنوز در دنیاست؟!
چند تا ببر زنده‌اند هنوز؟!
چند ماهی هنوز در دریاست؟!
شب که خوابش نمی‌برد تا صبح
نگران پتوی روی شماست!!
ناتوان است از بیان کردن
در سرش دائما صدا و صداست
عاشق هر چه جز خودش بوده
همه‌‌جا هست و باز هم تنهاست
از خدا هیچ چی نمی‌خواهد
نگران فشار، روی خداست!!
.
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو!
.
عاشقش می‌شوم… که می‌بینم
خنده‌اش را میان رنج و عذاب
صبح تا شب کتاب می‌خواند
وسطش قرص می‌خورد با آب
فکر خود نیست، فکر ماهی‌هاست
مثل یک کرم، بر سر قلاب
صبح تا شب سکوت دائمی است
با خودش حرف می‌زند در خواب
نشئه‌ی باد می شود نه حشیش!
مست از آب می‌شود نه شراب!!
همه‌ی روز گریه می‌کند از
مرگ یک شخصیت میان کتاب
فکر احوالپرسی از گل‌هاست
فارغ از دوزخ و بهشت و حساب
.
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو!
.
عاشقش می‌شوم… که مطمئنم
تا دل مرگ، یک قدم دارد
خسته است از جهان و آدم‌هاش
توی لبخندهاش غم دارد
حرف او را کسی نمی‌فهمد
همه‌جا شکل متهم دارد
عاشقِ از خودش رها شدن است
گرچه این عشق، درد هم دارد
فارغ است از جهان ولی انگار
چیزهایی هنوز کم دارد
معنیِ زندگی‌ست اما باز
در کمد شیشه‌های سم دارد
بغلم می‌کند که مطمئن است
جای مخصوص در دلم دارد
.
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو!
.
عاشقش می‌شوم… که می‌دانم
به تنش… بوسه‌هاش… معتادم!
بعد بلعیدن هزاران قرص
چشم‌هایش نرفته از یادم
هرچه گفتم شبیه اسمش شد
هرچه دیدم به یادش افتادم
از کجا آمدم؟ کجا بروم؟
من که در بند او و آزادم
همه‌چی را سپرده‌ام به خودش
مثل یک برگ در دل بادم
او خدایی‌ست خسته از خود که
بغلم کرد مثل یک آدم!
او به من جرات جنون داد و
من به او شوق زندگی دادم
.
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو!

آن‌چه در این شعر و تقریبا تمام اشعار سید مهدی موسوی فلسفه‌ی او را تشکیل می‌دهد عشق است. عشق، نه از آن دست که در اشعار رمانتیک امروزی که هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارند با آن مواجه‌ایم؛ بلکه به‌واقع، فلسفه‌ی عشق‌ورزیدن، دردمندی، چگونه عاشق بودن، چگونه معشوق بودن، و چگونه در نهایت ناامیدی و سرخوردگی، به عشق پناه جستن. از آن دست فلسفه‌ی نابی که با شعر شاعرانی نظیر حافظ یا سعدی به آن می‌رسیم؛ همان‌قدر غمناک و در عین حال، همان‌قدر نجات‌دهنده.
عشقی که فلسفه‌ی شعرهای مهدی موسوی را تشکیل می‌دهد، هرچند «ناامیدانه» مقابل حجم وسیعی از ابتذال که دنیای امروزمان را برداشته، قد علم کرده است، اما به هر حال، مهم این است که قد علم کرده است. از همین جهت است که در عین نمایش دادن اوج سرخوردگی انسان مدرن، نجات‌دهنده است. نجات‌دهنده، از آن رو که می‌گوید:

فکر خود نیست، فکر ماهی‌هاست
مثل یک کرم، بر سر قلاب…

 

 

آن‌چه جهان امروز برای تبدیل شدن به آرمان‌شهر کم دارد، نه رمانتیک بودن صرف، که همین کرم شدن بر سر قلاب است؛ کرمی که خود را ایثار کند برای زندگی بخشیدن به دیگران؛ و در عین حال، انتظاری از دیگران (ماهی‌ها) جز خورده شدنش نداشته باشد. جهان ما چنین عشقی را کم دارد. عشقی که برای عاشق، بی‌ثمر است و برای معشوق (معشوق‌ها)، پرثمر. و عاشق، انتظار منفعتی هم ندارد. چنین عاشقی را کم داریم؛ چه در شعرهای‌مان، چه در امر عشق‌ورزیدن به جهان و انسان‌هایش.
ویرجینیا وولف، نه ویرجینیا وولفی که صرفا با رمان‌هایش او را می‌شناسیم، بلکه آن زن/نویسنده‌ی رنجور و دردمندی که در رمان و فیلم «ساعت‌ها» با شخصیت او آشنا می‌شویم، در بخشی از فیلم، در پاسخ به سوال همسرش که می‌پرسد: چرا در کتابت نوشته‌ای که یک نفر باید بمیرد؟ می‌گوید: آن یک نفر می‌میرد تا بقیه قدر زندگی را بیشتر بدانند… و بعد می‌گوید: شاعر می‌میرد؛ آدم آرمان‌گرا و رویاباف.
آدم آرمان‌گرا و رویابافی که ویرجینیا وولف با عنوان «شاعر» از او یاد می‌کند، درست همان کرم سر قلاب است؛ همان‌که:

شب که خوابش نمی‌برد تا صبح
نگران پتوی روی شماست!!
ناتوان است از بیان کردن
در سرش دائما صدا و صداست
عاشق هرچه جز خودش بوده
همه‌جا هست و باز هم تنهاست
از خدا هیچ‌چی نمی‌خواهد
نگران فشار، روی خداست…

همان که می‌میرد تا به «زندگی» دیگران معنا ببخشد:

معنی زندگی‌ست اما باز
در کمد شیشه‌های سم دارد…

ویژگی حائز اهمیت دیگرِ بسیاری از شعرهای مهدی موسوی این است که درست مثل یک بازی‌گردان یا کارگردان، خودش را جای تک تک شخصیت‌های اثرش، و نه فقط شخصیت راوی می‌گذارد. به‌طور مثال، در همین شعر، بیش از آن‌که در شخصیت «عاشق» که از زبان او سخن می‌گوید فرو رفته باشد، می‌بینیم که تا چه میزان با شخصیت «معشوق» هم‌ذات‌پنداری کرده و به آن پرداخته است؛ معشوقی که خود، بی هیچ چشم‌داشتی، عاشق جهان است و هر چه در آن هست، معشوقی که همان کرم «عاشق‌شدنی» سر قلاب است.
در عین این‌که اغلب شعرهای مهدی موسوی (به‌طور مثال، همین شعر)، بی‌جنسیت است یعنی جوری می‌نویسد که قابل تشخیص نیست که شخصیت‌ها مرد‌اند یا زن؛ هویت مردانه دارند یا زنانه، در بسیاری از شعرهایش می‌بینیم که خود را جای انسان‌هایی با هویت‌های جنسی مخدوش شده و گرایش‌های جنسی مختلف نیز می‌گذارد. از آن میان، علاوه بر سروده‌ی معروف او، «بعد از تو»، که احتمالا اغلب شما آن را با اجرای «شاهین نجفی» شنیده‌ باشید، می‌توان شعر زیر را نیز مثال زد که تاریخ حدود یک سال و نیم پیش را بر خود دارد:

مادر نگاه کرد به یک زن که در پشت شیشه‌ی فلج ون بود
لبخند زد به مرد پلیسی که در حال بدحجاب شمردن!! بود

مادر به خانه آمد و چادر را انداخت روی مبل… در یخچال
را باز کرد، پنجره‌ها را بست… با دستگیره‌ای که از آهن بود

مادر جلوی تلویزیون رفت و اخبار گوش داد سپس زد «Gem»
خوابید در «حریم» شب و «سلطان» آن‌سوی ماهواره که روشن بود

مادر بلند شد وسط تاریک، سجاده را به سوی کسی انداخت
که آتش جهنم موعودش یک‌ریز توی بچگی من بود

من در اتاق جن‌زده‌ام بودم لای کتاب و فیلم، پر از پوچی
با جیر جیر تخت مداوم که محصول سرکشی زن و تن بود

از صبح زود رفت خیابان و ساندیس سیب خورد و فراموشی
مادر شعار داد… نمی‌دانم! آن روز، روز چندم بهمن بود

من در میان بسته‌ی بهمن در یک کافه‌ی شلوغ کشیدم/ درد
زل می‌زدم به پای نحیفم که گستاخ، زیر لرزش دامن بود

مادر جلوی آینه‌ام آمد برداشت لاک را، رژ لب‌ها را
در آینه به عکس کسی زل زد که مثل من نبود… ولی زن بود!

مادر دوید توی اتاقش تا زیر پتو به گریه بیفتد… رفت…
من زل زدم به دفتر شعرم که تنها دلیل گریه نکردن بود
.
‐ «این شهر مرده دست نخواهد خورد… شب تا ابد شکست نخواهد خورد…
ما سال‌ها برای چه جنگیدیم؟!…» این آخرین وصیت دشمن بود…

به این ترتیب، پربیراه نیست اگر مهدی موسوی را یک شاعر/کارگردان بنامیم؛ شاعری که نقش‌ها را می‌آفریند و کارگردانی که به آن‌ها تجسم می‌بخشد؛ میزانسنی بر شعرش می‌نویسد یا حتی سطر به سطر آن را دکوپاژ می‌کند تا نقش‌هایی که بُعد شاعر وجودش آفریده است، یک‌به‌یک روی صحنه یا جلوی دوربین، متجلی شوند.
این نوشته‌ی کوتاه، تنها ادای دینی بود به «عشق» ناب و بی‌توقعی که شعرهای سید مهدی موسوی به ما می‌آموزد. امید که در آینده‌، بیش از این‌ها به این اشعار بپردازم/بپردازیم.