آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۸ مهر ۱۳۹۶

احسان عابدی

سیاست


در روزگار ترامپ و دیوار، کاپوشینچسکی بخوانیم


 

 

دیوار دونالد ترامپ تا کجا پیش خواهد رفت؟ ایده‌ی ساده‌انگارانه‌ای که روزهای پیش از انتخابات ۲۰۱۶ ریاست جمهوری آمریکا بیش‌تر به شوخی می‌مانست، حالا به پرسش‌های بنیادین و شاید مهیبی تبدیل شده است. آیا بار دیگر دوره‌ی دیوارها و مرزبندی‌ها با «دیگری» آغاز شده است؟  آیا این به منزله‌ی شکست عملی فلسفه‌های جدید و علوم نوظهوری چون مردم‌شناسی و «فلسفه‌ی گفت‌وگو» است؟ و آیا می‌توان به این ترتیب پایان عصر چند‌فرهنگی را انتظار داشت؟
در واقع، این ما آدم‌های خوشبین و معتقد به حرکت خطی تاریخ بودیم که نمی‌توانستیم ایده‌ی دیوار در قرن بیست و یکم را جدی بگیریم، آن هم در آمریکایی که از امتزاج رنگ‌ها و فرهنگ‌های گوناگون قدرت گرفته ‌است، اما کسی چون کاپوشچینسکی بدون شک هیچ‌گاه ماجرا را ساده نمی‌گرفت و شگفت‌زده نمی‌شد که وعده‌ی ساخت دیوار و حائل‌هایی میان «ما» و آن «دیگری بیگانه» ردای ریاست جمهوری آمریکا را به ارمغان بیاورد. او به سرشت انسان و ترس‌ها و تردیدهایش آگاه بود و می‌دانست برانگیختن این ترس‌ها و رها کردن انرژی حاصل از آن، هر زمانی و در هر کجا می‌تواند یک تراژدی بیافریند.
آن‌چه ماه اوت امسال در شارلوتزویل ویرجینیا رخ داد نمونه‌‌ای از این انرژی رها شده و هراس از «دیگری» است که نهیب بخش‌های بزرگی از جامعه‌ی آمریکا را به دنبال داشت: مهارش کنید، اجازه ندهید گسترش پیدا کند که در غیر این صورت همه‌ی کشور را در آتش خود خواهد سوزاند.
«دیگری» از زاویه‌ی دید سفیدپوست غربی، اساسا مفهومی‌‌ست برای جدا ساختن نژاد او از بقیه، تمایزی که اغلب تاریخ با برتری‌طلبی و سلطه‌جویی همراه بوده است، از آن جنس که در حرکت اخیر کو کلاکس کلان‌ها و نئونازی‌ها در شارلوتزویل تجلی یافت؛ و ریشارد کاپوشچینسکی در مجموعه مقالات خود پیدایش این مفهوم و پیامدهای آن در بستر تاریخ را شرح می‌دهد، شرحی که ده سال پس از مرگ او، امروز به شدت به‌کار می‌آید و چه خوب زمانی این کتاب به فارسی برگردانده شد!
روزگاری نه چندان دور امانوئل لویناس ( ۱۹۰۶ ‐۱۹۹۵) گفته بود که «نه تنها باید با دیگری دیدار کرد و او را پذیرفت، بلکه باید در قبال او احساس مسوولیت کنید» (دیگری، کاپوشچینسکی، ترجمه‌‌ی هوشنگ جیرانی، صفحه‌ی ۳۹)، و این رهیافت اخلاقی نقطه‌ی عطفی را در مناسبات سفیدپوست غربی با «دیگری» رقم زد، اما به نظر می‌رسد امروز و تنها پس از چند دهه، مخاطرات بسیاری اندیشه انسان‌گرایانه لویناس را تهدید می‌کند، نه تنها در آمریکا و اروپایی که شاهد بریگزیت بوده، بلکه بسیاری از سرزمین‌ها که در این دهه‌ها صحنه‌ی اختلاط نژادی و قومی و دگردیسی فرهنگی بوده‌اند.

 

اما مواجهه‌ی ما با دیگری چگونه باید باشد؟ آیا باید بجنگیم یا به دور خود دیوار بکشیم یا امکان گفت‌وگو را فراهم آوریم؟ کاپوشچینسکی پاسخ این پرسش‌ها را با مرور تاریخ دور و دراز گذشته و آن‌چه در دنیای معاصر رخ داده است می‌دهد، روزنامه‌نگاری که بیش از همه‌ی هم‌صنفی‌های خود جهان را دید و تجربه کرد، ‌سرزمین‌های استعمارزده‌ی آفریقا، برافتادن امپراتور اتیوپی، گذران روزها و شب‌ها در زندان کنگو برای درک وقایعی که منجر به استقلال این کشور شد، انقلاب ایران و سقوط شاه، حکومت ایدی امین در اوگاندا و…
او چند دوره را در روابط سفیدپوست غربی با «دیگری» از هم تفکیک می‌کند که «سیاه‌ترین» آن‌ها «عصر کاشفان بزرگ جغرافیایی»‌ست، عصر کشف آمریکا و دیگر سرزمین‌های دور که از قرن پانزدهم آغاز شد و چندین سده به طول انجامید، سده‌هایی که در آن «کشورگشایی‌ها، قتل عام‌ها و غارت‌ها رخ داده است» تا عصر روشن‌گری و اومانیسم که عاقبت «دریچه‌ای به سوی دیگران» گشوده شد، «نخستین کوشش برای فهم آن‌ها، برقراری تماس‌های انسانی، و گسترش داد و ستد نه تنها کالا، بلکه همچنین ارزش‌های معنوی و فرهنگی».
به باور کاپوشچنسکی رویکردی که از عصر روشن‌گری در رابطه با «دیگری» آغاز شد همچنان ادامه دارد و این رویکرد با سه نقطه‌ی عطف در تاریخ ماندگار می‌شود که ظهور علم مردم‌شناسی، اندیشه امانوئل لویناس و در نهایت چندفرهنگی امروز در جهان، این نقاط عطف هستند (همان، صفحات ۳۱ و ۳۲ ).
بخش بزرگ کتاب به شرح رهیافت‌های اخلاقی لویناس و اندیشه‌ی دیگر فیلسوفان «فلسفه‌ی گفت‌وگو» همچون ژورف تیخنر، کشیش لهستانی، اختصاص دارد که مسیحیت امروزی را متاثر از خود ساخته است. دو جمله‌ی کلیدی لویناس در مقاله‌های مختلف کاپوشچینسکی مدام تکرار می‌شود، این که «شناخت خویشتن خویش تنها از طریق شناخت دیگری ممکن است» و بنابراین «من شخص دیگری هستم»، همان‌گونه که فلسفه‌ی گفت‌وگو نیز پاسخ مسایل بشر را در روابط او با «شخص دیگر» می‌یابد و به این ترتیب با عبور از مسایل به شدت هستی‌شناسانه به حیطه‌ی اخلاق گرایش پیدا می‌کند (صفحه‌ی ۶۷ کتاب).
از مردم‌شناسی، این آموزه‌های برونیسلاوا مالینوفسکی است که بیش از همه کاپوشچیسنکی را جذب خود می‌کند. اساسا مردم‌شناسی علم شناخت «دیگری» است، و مالینفوسکی اولین مردم‌شناسان است که برای دست‌یابی به این شناخت در میان بومیان اقیانوسیه (جزایر تروبریاند) زیست تا زندگی روزانه‌ی آن‌ها را بدون واسطه لمس و تجربه کند، چنان که اعتقاد داشت «برای قضاوت درباره‌ی هر چیزی باید در آن‌جا حضور داشت»، و کاپوشچینسکی نیز در سراسر زندگی حرفه‌ای خود به این اندیشه مومن ماند. نظریه‌ی مالینوفسکی که «هیچ فرهنگ فرادست یا فرودستی وجود ندارد» هنوز هم نظریه‌ای پیشرو و البته جنجالی به شمار می‌آید که کاپوشچینسکی آن را ستایش می‌کند و در شرح آن می‌نویسد: «تنها فرهنگ‌های متفاوت وجود دارند که نیازها و انتظارات پیروان خود را به شیوه‌های مختلف برآورده می‌سازند… شخص دیگر از نژاد و فرهنگ دیگر، کسی است که رفتارش مثل خیلی ما با ارج گذاشتن به سنت‌ها و رسوم همراه است.» (همان، صفحه‌ی ۸۵)
اما نقطه‌ی عطف آخر که کاپوشچینسکی با شوق از آن صحبت می‌کند، پدیده‌ی چندفرهنگی است که از اواخر قرن بیستم شکل گرفت. او این پدیده را نتیجه‌ی برافتادن استعمار و ظهور و استقلال ده‌ها کشور جدیدی می‌داند که هویت فرهنگی خود را جست‌وجو می‌کنند و «قاطعانه به دنبال جایگاه خود دور میز جهانی هستند». (صفحه‌ی ۴۴ کتاب) به اعتقاد وی، چندفرهنگی «پیشرفتی بزرگ در روابط میان ما و دیگران» است که با انقلاب ارتباطات نیز همراه شده تا فرهنگ‌ها مواجهات متعددی با هم داشته باشند. با این حال نگرانی‌های کاپوشیچینسکی همچنان باقی‌ست و چالش‌های بسیاری را در مسیر چندفرهنگی شدن جهان می‌بیند از جمله این که «ملی‌‌گرایان و نژادپرستان» با سوءاستفاده از «انرژی فوق‌العاده و بلندپروازی فرهنگ تازه از بند رها شده» کشور خود را به سمت جنگ سوق دهند.
اساسا کاپوشچینسکی جنگ را «شکست بشریت» و «بیانگر ناتوانی انسان برای دست‌یابی به توافق» می‌داند. (صفحه‌ی ۸۰ کتاب) بنابراین در پاسخ به این سوال که مواجهه‌ی ما با دیگری چگونه باید باشد، گزینه‌ی اول را به شدت رد می‌کند. به دیوار و انزوا هم اعتقادی ندارد، بلکه همانند «فیلسوفان گفت‌وگو» رهیافتی را توصیه می‌کند که «مبتنی بر باز بودن و دوستانه رفتار کردن است»، چنانکه چکیده‌ی اندیشه‌ی خود درباره‌ی «دیگری» را در این جمله بیان می‌کند:
«از دید من، جهان همواره یک برج عظیم بابل بوده است، برجی که خدا در آن نه تنها زبان‌ها را با هم ترکیب کرده، بلکه فرهنگ‌ها و سنن، مصیبت‌ها و منافع را نیز کنار هم آورده است و آن‌ها که ساکن این برج هستند در قالب یک مخلوق متضاد آفریده شده‌اند، متشکل از خود و دیگری، خویشتن خویش و بیگانه.» (صفحه‌ی ۶۲ کتاب)•