آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۸ مهر ۱۳۹۶

مجله تابلو

بدون دسته بندی


دانلود مجله‌ی تابلو | شماری‌ ۳۱ | پرونده‌ی ویژه رقص، نوشتن با بدن


دانلود مجله‌ی تابلو | شماره‌ی ۳۱ | کیفیت بالا ۳۲ مگابایت
دانلود مجله‌ی تابلو | شماره‌ی ۳۱ | کیفیت متوسط ۲۲ مگابایت
دانلود مجله‌ی تابلو | شماره‌ی ۳۱ | کیفیت پایین ۷ مگابایت

 

 

سخن سردبیر | حسن سربخشیان

برای من نوشتن از رقص کاری بسیار سخت است! راستش نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. این‌که چرا نوشتن درباره‌ی رقص برایم سخت است چند دلیل دارد، یک دلیل بسیار ساده‌اش این‌ست که من رقصیدن بلد نیستم. نمی‌توانم به ساز هر کسی برقصم و اصولا هم رقصم نمی‌آید! اما همیشه این‌ جور نبودم و لابد آرام‌آرام در طول چهل سال گذشته تغییر کردم. تحصیلات دوران ابتدایی من قبل از انقلاب و در مدارس مختلط گذشت. هنوز حس شادی آن سال‌ها به یادم می‌آید، بچه‌ی شلوغ کلاس بودم که بعد از مدرسه هم عشق شستن پیکان سفید عمویم را داشتم چون همیشه موسیقی رادیو ماشینش را زیاد می‌کرد و ما همین‌جور الکی در ماشینش می‌رقصیدیم، کاری که در خانه‌مان هیچ‌وقت امکانش را نداشتیم. همان روزها بود که آهنگ «گل سنگم» را در ماشین عمو جان از حفظ شدم. ما تلویزیون نداشتیم، یعنی پدرم مخالف خرید تلویزیون بود و من اغلب روزهای جمعه به خانه‌ی مادربزرگم می‌رفتم تا یواشکی برنامه‌ی «رنگارنگ» را از تلویزیون کوچک توشیبا که دایی‌ام خریده بود تماشا کنم. موسیقی را هم از طریق همان تلویزیون توشیبا کشف کردم. اما طولی نکشید که این روزهای کوتاه قشنگ تمام شد. انقلاب ۵۷ فضای مدارس و جامعه را به کلی دگرگون کرد. یکی دو سال اول انقلاب هنوز سینماها رقص را هم نشان می‌دادند و یادم نمی‌رود کلاس دوم راهنمایی آن‌‌قدر به تماشای فیلم هندی «شعله» رفتم که آخر همان سال مردود شدم! اما این دوره هم ناگهان عوض شد مثل هر دوره‌ی دیگری. جنگ آمد و هشت سال دوران نوجوانی من به آن گره خورد. راستش از این هشت سال هیچ خاطره‌ی خوشی برایم نمانده است جز این‌که من دیگر آن پسر بازیگوش نبودم و جامعه هم تغییر کرده بود. جنگ که تمام شد، بیست ساله شده بودم. آن وقت‌ها عشق مایکل جکسون و بریک دنس مد بود، اما من یکی اصلا این رقص‌ را بلد نشدم که نشدم و حالا که سی سال از آن سال‌ها گذشته است وضع من همان است که بود!
به یاد ماندنی‌ترین رقصی که در ذهنم نقش بسته است رقص مردم افغانستان است که پانزده سال پیش، پس از خروج نیروهای طالبان از شهر هرات به شادی رقصیدند. تماشای لبخند و رقص مردم هرات در آن روز هرگز فراموشم نمی‌شود. همان سال‌ها یعنی در ابتدای دهه‌ی هشتاد شمسی، بعضی از جوان‌ها در ارتفاعات توچال تهران یواشکی می‌رقصیدند یعنی عشق کوهنوردی را با عشق رقص یکی کرده بودند. البته حاجی فیروز در این فضای رقص ممنوع یک استثنا بود. حاجی فیروزهای که به استقبال نوروز هر ساله در خیابان‌ها و پشت چراغ قرمز برای راننده‌ها می‌رقصیدند، استثناهایی بودند که دولت توان جنگ با آن‌ها را نداشت. در همان سال‌ها مردم به یک باره برای جشن گرفتن پیروزی تیم ملی فوتبال ایران به خیابان‌ها ریختند و در این شادی خیابانی رقص هم بود. حالا دیگر سال‌ها از بدعتش می‌گذرد و همه می‌دانند بعد از هر پیروزی تیم فوتبال ایران، تهران و شهرهای دیگر با جشن‌های خیابانی و رقص «کنترل شده» همراه خواهد بود. انگار همه‌ی قرهای مانده تو کمر در چنین روزی مجبور به خالی شدن است.
اما چرا رقص در زندگی عمومی ایرانیان جایی ندارد؟ در شماره‌ی سی و یکم مجله‌ی تابلو سعی کرده‌ایم به علل و عوامل پیدا و نهانش بپردازیم.