آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۸ مهر ۱۳۹۶

ناما جعفری

فرهنگ


جغرافیای جمهوری تنم به هم می‌ریزد هنگام رقصیدن‌ات


 

برف‌های دی ماه بود که می‌بارید، برف‌های دی ماه تهران بود که می‌بارید، او هنگام باریدن برف‌های دی ماه تهران بود که برایم رقصید. چشم‌هایم به سقف اتاق رفته بود که برایم رقصید، از سقف تا مبل قرمز رنگی که در اتاقم بود رقصید، از مبل قرمز رنگ تا بطری شرابی که از انگورهای شیراز به رنگ بنفش تیره بود رقصید، نه آن شراب شیرازی که به نام «شراب سیرا» است و از تولیدات صنعت شراب فرانسه، نه! نه آن شراب.
رقص او از بطری، از سقف اتاقم، از دی ماه، از تهران، از مبل قرمز رنگ، هیچ ترکیبی از انگور شیرازی که در شمال «دره رون» در جنوب شرقی فرانسه به عمل می‌آید نبود. او می‌رقصید و بدن‌های‌مان در انقلاب عشق‌بازی رفته بود. رقص، معاشقه‌ی انقلابی بین ما بود. او با هر کلمه‌ای از دهانم، برهنه می‌شد و می‌رقصید، برهنه می‌شد و می‌رقصید.
برف‌های دی ماه تهران می‌بارید و من در اتاقی که مبل قرمز رنگ داشت شومینه‌ای شده بودم با ساختار معماری درون دیوار برای نگه‌داشتن آتشم. سیستم گرمایشی بدنم و صدای ترق ‌و تروق‌ چوب‌های درونم همراه با رقص او آرامم می‌کرد.
انگار «آنا پاولوا»، رقصنده‌ی روس در باله‌ی مرگ قو بود، یا نه، من داشتم یک صوفی زن در رقص را می‌دیدم، چرخش بدن همراه با حالت خلسه که بدنش در وضعیت آرام بود و ذهنش کاملا بیدار.
ناگهان از رقص ایستاد، از تخت‌خواب ایستاد، از لخت شدن ایستاد، ناگهان از برف‌های دی ماه ایستاد، ناگهان گفت، می‌خواهم خانواده‌ام مدالیون یادبود برایم درست کنند، مثل مدالیون یادبود صادق هدایت.
گفتم وسط رقصی که من را یاد نصف شبی در استانبول می‌اندازد که دختری ایرانی کنار موزیسین دوره‌گرد می‌رقصید، یا رقصیدن زوج اسپانیایی در مادرید با لباس محلی در فستیوال «سنت لورنس»، برایم بگو چطور مدالیون یادبود صادق هدایت به ذهن‌ات رسید!
گفت، چند روز پیش مطلبی می‌خواندم از برادرزاده‌ی صادق هدایت که «یک سال پس از خودکشی صادق هدایت در سال ۱۳۳۰، بازماندگان و دوستان صادق هدایت تصمیم گرفتند مدالیون یادبودی برای او ساخته شود. طراحی و ساخت این مدالیون به «گای رول» سپرده شد. پس از تایید بازماندگان فقط ۵۰ عدد مدالیون ساخته شد و به خویشان و دوستان نزدیک صادق هدایت اهدا شد. روی آن تصویری از صادق هدایت دیده می‌شود و نوشته شده «هدیه‌ی دوستان صادق هدایت» و سال تولد و مرگ او آمده است . پشت مدالیون تصاویری از دختر اثیری و جغد بوف کور دیده می‌شود و جمله‌ی معروف «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.( بوف کور )»
ساکت شد و گفت: من دختر اثیری پشت مدالیون صادق هدایتم که با رقصم مثل خوره روح‌ات را آهسته در انزوا می‌خورم و می‌تراشم.
کلمات در ذهنم نبودند! نمی‌دانم به کجا رفته بودند! زبانم در دهانم نبود! شاید در ذهن «جان گرین» نویسنده‌ی آمریکایی بودم، همان‌جا که می‌نوشت: همیشه افراد ساکت را دوست داشته‌ام، هیچ‌گاه نمی‌فهمی در حال رقصیدن در رویای خویش‌اند یا سنگینی بار هستی را به دوش می‌کشند.
اما او هنگام باریدن برف‌های دی ماه تهران بود که برایم می‌رقصید. چشم‌هایم به سقف اتاق رفته بود که دختر اثیری پشت مدالیون صادق هدایت، برایم می‌رقصید، از سقف تا مبل قرمز رنگی که در اتاقم بود می‌رقصید، از مبل قرمز رنگ تا بطری شرابی که از انگورهای شیراز به رنگ بنفش تیره بود می‌رقصید!
کلمات برگشته بودند، کلمات در ذهنم جابه‌جا می‌شدند. گفتم ذهنم به شعر فروغ فرخزاد رفته است، شعر فروغ را از میان سقف اتاقم تا مبل قرمز رنگ برایش خواندم، خواندم:
آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم…
آه در آه و آه در آه و آه در آه کشید و شروع به رقصیدن در بطری شرابی که از انگورهای شیراز به رنگ بنفش تیره درست کرده بودم، کرد! سعی می‌کرد با قرار دادن دستانش در جلوی پستانش و اندام جنسی‌اش، من را تحریک کند، اما قلب من دیگر طیف وسیعی از رنگ‌های خاکستری و فرم‌های آکنده از احساس وحشت گرفته بود.
او برای من دختر اثیری پشت مدالیون صادق هدایت نبود، او من را به یاد رابطه‌ی «ادوارد مونش» نقاش نروژی با «تولا لارسن» در سال ۱۹۰۲ می‌انداخت، در حالی که این رابطه به پایان رسیده بود، لارسن به خانه مونش آمده بود و روبه‌روی مونش شروع به رقصیدن کرده بود و با هر چرخشش تهدید می‌کرد که اگر مونش رابطه‌شان را برهم زند، خودکشی خواهد کرد. ادوارد مونش تفنگ شکاریش را برداشته بود و به دست خودش شلیک کرده بود. واکنشی از سر استیصال و ناشی از این ترس که این رابطه ممکن است خلاقیت او را نابود کند.
اما رابطه‌ای بین من و او نبود، او فقط بود تا به وقت باریدن برف‌های دی ماه تهران برایم برقصد، او فقط بود تا چشم‌هایم که به سقف اتاق رفته بود را با رقص‌اش برگرداند، او فقط بود تا از سقف تا مبل قرمز رنگ، از مبل قرمز رنگ تا بطری شرابی که از انگورهای شیراز به رنگ بنفش تیره بود برقصد.
چشم‌هایم را بستم و با انگشتانم روی بدنم رقص گرفتم، از سینه‌ام تا قلبم می‌رفتم و از قلبم تا شکمم و بر می‌گشتم، چشم‌هایم را که باز کردم، او از اتاق از میان بطری شراب و مبل قرمز رنگ و فروغ و هدایت و مونش رفته بود، او یک رقصنده استریپ‌تیز در پای میز قمار در یک کازینو در شهرلاس‌وگاس بود که چهره‌اش سرخ و سوخته می‌زد.
من اما در تخت‌خواب بودم و داشتم داستان رقص را برای دوست دخترم در هامبورگ می‌خواندم. به این سطر از داستان که رسیدم، دوست دخترم دستم را گرفت و تا حمام رفتیم، او می‌خواست غسل کند، دیدن غسل کردن دوست دختر مذهبی‌ام رقصی بود پریده از هزار کلمه در روحم، صوت آیات قرآن در تن، نخست سر و گردن، و سپس نیمه‌ی راست بدن از گردن تا کف پا و دست راست و بعد نیمه‌ی چپ بدن از گردن تا کف پا و دست چپ را را می‌شست و تاب می‌خورد، می‌شست و تاب می‌خورد، غسلی با رقصی مثل خط نستعلیق، غسلی با رقص که جغرافیای جمهوری تنم را به هم می‌ریخت.•