آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ شهریور ۱۳۹۶

احسان عابدی

اجتماع


و نخبگان ایران از مام وطن می‌گریزند


علی اکبر مهدی از مهاجرت «استثنایی» ایرانیان پس از انقلاب می‌گوید

 

 

 

 

هر روز و همیشه اتفاقاتی هست که باز بپرسیم چه بر سر ما آمده. میلیون‌ها ایرانی در این چهار دهه‌ از کشور خود گریخته‌اند و با گریز خود استثنایی‌ترین دوره‌ی تاریخی ایران را رقم زده‌اند. کشور به سادگی تحصیل‌کرده‌های خود را از دست می‌دهد و به سختی باز نیروی جدیدی پرورش می‌دهد تا آن‌ها هم روزی مام وطن را ترک کنند. بماند که آدم‌ها با کندن خود از خانه چه شرایط و پیچیدگی‌هایی را تجربه می‌کنند؛ اجازه بدهید تنها این روند را توصیف کنیم، روند خروج نخبگان از ایران، عوامل آن و حقی که احیانا از وطن گرفته می‌شود. مقایسه‌ای می‌کنیم میان روند مهاجرت در برهه‌های مختلف تاریخ یکی دو قرن اخیر ایران و در دیگر کشورهای جهان. و آخرین این رویدادها هم که به یادمان آورد چه به روز جامعه‌ی ایرانی آمده، درگذشت نابغه‌ای چون مریم میرزاخانی در آن سوی جهان بود.
گفت‌وگو با علی اکبر مهدی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه ایالتی کالیفرنیا درباره‌ی مهاجرت نخبگان از ایران را می‌خوانید.

 

اتفاقی که برای مریم میرزاخانی افتاد جامعه‌ی ما را در غم و حسرت فرو برد؛ شخصیتی با آن ذهن خلاق، درست در لحظه‌ای که اوج گرفته است، یک‌باره اسیر بیماری مرگباری می‌شود و از دست می‌رود. این اتفاق جامعه‌ی ایرانی را با یک واقعیت تلخ دیگر هم مواجه کرد. بهترین سرمایه‌های علمی و فکری ما از کشور می‌روند و دیگر هیچ وقت دست ایران به آن‌ها نمی‌رسد. چرا ما به این نقطه رسیدیم؟ چرا از دست دادن چنین سرمایه‌هایی در کشورمان به یک امر متداول و عادی تبدیل شده است؟
مرگ زودرس انسان‌ها جزیی از ماهیت طبیعت انسانی است. گاهی ناشی از عوامل درونی جسم و جان فرد مثل کاستی‌های قلبی و غیره و گاه ناشی از عوامل بیرونی مثل تصادفات و ارتباط مخرب انسان با عوامل محیط زیستی است. اگرچه علم و تکنولوژی بهداشت امکان غلبه بر این عوامل را افزایش داده، اما متاسفانه امکانات طبقاتی و اجتماعی و فرهنگی در جوامع مختلف هنوز هم عامل تعیین کننده‌ای در دسترسی به بهداشت پیشگیرانه یا استعلاجی است.
از جمله عوامل کلان بیرونی موثر در سرنوشت آدم‌ها، جنگ‌ها، انقلاب‌ها، عدم توسعه اقتصادی، و دیکتاتوری هستند. در ایران، چندی از این عوامل در چهار دهه‌ی گذشته دست به دست هم دادند و بعضی از فرزندان ایران را با انتخاب سختی مواجه کردند: فرار بر قرار. انقلاب ایران در مراحل اولیه بسیاری از جوانانی را که در خارج از کشور درس می‌خواندند به امید ساختن ایرانی آباد و آزاد و دموکراتیک به کشور بازگرداند. اما با ایجاد حاکمیت دینی و سلطه‌ی ایدئولوژیک روحانیت بر دانشگاه‌ها و ادارات و حتی فضاهای خصوصی، زندگی برای کسانی که با این انقلاب و حاکمیت آن همراه نبودند سخت و بسا ناممکن شد. آن دسته از این جمعیت که امکان ترک کشور را داشتند، خواسته و ناخواسته، مجبور به ترک وطن شدند. انتظار بسیاری بر این بود که با پشت سر گذاشتن جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی از شیوه‌های انقلابی خود رویگردان شده و سیاست‌های سختگیرانه و تحمیلی خود را تعدیل کند. ولی نه تنها چنین نشد، بلکه جنگ جناحی و سلطه‌ی تندروها بر نهادهای کشور روز به روز شرایط اقتصادی و اداری و سیاسی را برای طبقه‌ی متوسط، به‌ویژه قشرهای فرهنگی و دانشجویی، سخت‌تر کرد و گستره‌ی مهاجرت به خارج را افزایش داد. بعضی با استفاده از امکانات خود توانستند از راه‌های طبیعی و به مقصدی مشخص ترک وطن کنند. بعضی دیگر بدون امکانات کافی به‌خاطر وضعیت امنیتی، جسم و جان خود را به کوه‌ها و دریاها سپردند تا کشوری در جهان آن‌ها را به عنوان پناهنده در اردوگاه‌های خود پذیرا شود.
اگر به بلندای تاریخ ایران بنگریم، مهاجرت اجباری گسترده از ایران جزو استثناهای تاریخ ماست، نه قاعده‌ی آن. و مهاجرت بعد از انقلاب نمونه‌ی این استثناهاست. البته باید در نظر داشت که خروج بی‌سابقه از کشور و یا انتظار و علاقه‌ی مفرط به مهاجرت از کشور در این زمان، به‌ویژه در میان افراد تحصیل‌کرده، بی‌ارتباط با این عوامل هم نیست: جهانی شدن، سهولت مسافرت و تردد بین‌االملی به خاطر انقلاب در صنعت حمل و نقل، انقلاب ارتباطی که جهان را به یکدیگر متصل کرده، و بالاخره حضور نسبتا موفق نزدیک به پنج میلیون ایرانی در خارج از ایران. این عوامل کمک زیادی به روند مهاجرت استثایی بعد از انقلاب کرده و بسا بخشی از این مهاجرت را به الگویی عادی و طبیعی در دنیای جدید تبدیل کرده است چرا که ما امروز شاهد رشد مهاجرت در تمام کشورهای جهان هستیم، حتی کشورهایی که از عوامل سنتی دافعه‌انگیز مثل جنگ و انقلاب هم برخوردار نیستند.

روند مهاجرت نخبگان ما در گذشته چگونه بوده است، دوره‌ی پهلوی‌ها و حتی قاجار؟ گمان می‌کنید مهاجرت آن‌ها چه تفاوتی با مهاجرت نخبگان ایرانی در زمان جمهوری اسلامی دارد، خاصه از نظر ماهیت ماجرا؟
مهاجرت همواره در تاریخ ایران وجود داشته، ولی کمیت و کیفیت و دلایل آن فرق کرده است. اگر فقط از مهاجرت نخبگان صحبت کنیم، باید مهاجرت‌های دوران قاجار را اختیاری، بسیار محدود، و تجاری و سیاسی بخوانیم. مهاجرت‌های دوران رضا شاه هم بسیار اندک، اختیاری، و کمابیش تجاری بودند. در دوران محمد رضا پهلوی تعداد مهاجران بیشتر می‌شود، هم به طور عمومی و هم از این جهت که قشر جدید نخبگان فرهنگی- علمی را نیز در بر می‌گیرد. این مساله بیشتر به خاطر عوامل جذب ‌کننده در کشور میزبان بود تا عوامل دفع کننده در داخل ایران. استثنا بر این قاعده‌ی مهاجرت، وابستگان به حزب توده و شوروی سابق بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد رخ داد.
موج بزرگ مهاجرت از ایران با انقلاب آغاز می‌شود که با فراز و نشیب‌هایی تا به امروز ادامه داشته است، منتها با انگیزه‌های مختلف، و در ارتباط با موقعیت‌های سیاسی و اقتصادی متفاوت. آن‌چه که در علوم اجتماعی به «فرار مغزها» مشهور است از این زمان در ایران آغاز می‌شود چرا که انگیزه‌های آن بیشتر عوامل دافعه‌انگیز در کشور برمی‌گردد تا جاذبه‌ی کشورهای میزبان.
موج اول مهاجرت بعد از انقلاب سه گروه را دربرمی‌گیرد. گروه اول شامل مقامات سیاسی، اقتصادی، اداری، و علمی می‌شود که همکاری نزدیکی با دولت پهلوی داشتند. گروه دوم مهاجرت اقلیت‌های مذهبی، به‌ویژه یهودیان و بهایی‌هاست که خود را در تیررس تبعیض‌ها و سخت‌گیری‌های سلطه‌ی یک حاکمیت تندرو شیعی یافتند. گروه سوم شامل نخبگان علمی و فرهنگی و سیاسی‌ست که با بستن دانشگاه‌ها و پاک‌سازی آن‌ها از اساتید و دانشجویان عرف‌گرا، چپ، و مخالف با جمهوری اسلامی بی‌کار شده و بعضا به خاطر مسایل مختلف سیاسی، رفاهی، یا علمی چاره‌ای جز ترک وطن نداشتند.
پس از جنگ، ما با موج جدیدی از فرار مغزها و نخبگان علمی مواجه‌ایم. از یک طرف بسیاری از دانشجویان برجسته‌ی کشور که به المپیادهای بین‌المللی می‌روند دیگر باز نمی‌گردند. از طرف دیگر بسیاری از دانشجویانی که از دانشگاه‌ها به علل سیاسی اخراج می‌شوند مجبور به ترک کشور می‌شوند. در دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد دانشجویان زیادی به خاطر فعالیت‌های سیاسی – اعتقادی ناهمگون با دولت و نظام، «ستاره‌دار» شدند و بسیاری از آن‌ها برای ادامه‌ی تحصیل تن به مهاجرت ناخواسته دادند. در همین دوران سرکوب جنبش سبز نیز باعث شد تا تعداد زیادی از روزنامه‌نگاران، سیاست‌مداران، اساتید دانشگاهی، و حتی دانشجویان در شرایط بسیار سختی از ایران خارج شده و بکوشند در کشورهای دیگر به صورت مهاجر یا پناهنده کسب اقامت کنند.
و بالاخره باید سه نکته‌ی دیگر را در مورد مهاجرت‌های اخیر ایرانیان متذکر شد. اول این‌که متاسفانه برخورد سلبی جمهوری اسلامی با پیروان دین بهایی در ایران باعث محرومیت جوانان آن‌ها از تحصیلات عالی در کشور شده است. این امر بسیاری از جوانان بهایی را که امکان تحصیل در دانشگاه‌های داخل نداشته‌اند مجبور به مهاجرت کرده است. دوم این‌که، وجود بیش از پنج میلیون ایرانی در خارج از کشور و موفقیت بخش وسیعی از آن‌ها در زمینه‌های علمی و اقتصادی خود الگوی تشویق کننده‌ای است برای جوانان مستعد و موفق که برای بهبود موقعیت آموزشی و حتی شغلی به خارج از کشور روی بیاورند. بخشی از این تشویق و ترغیب در درون خانواده بوده و مهاجرت‌های زنجیره‌ای را ایجاد کرده است. مهاجرت موفقیت‌آمیز و پربار فرزند یک خانواده خودبه‌خود تشویق و ترغیب برادرها و خواهرها و اقوام خویش را برای مهاجرت به همراه دارد. و بالاخره این‌که سیاست آموزشی و فرهنگی جوامع دموکراتیک غربی مبتنی بر جذب نخبگان از هر نقطه‌ی جهان است. با توجه به سطح علمی بالای این کشورها و امکانات آموزشی، فرهنگی، و رفاهی این کشورها، هم دانشجویان و نخبگان کشورهای کم‌تر توسعه یافته مثل ایران علاقمند به مهاجرت به این کشورها می‌شوند و هم آن کشورها از امکانات خود در جذب بهترین‌های دیگر کشورها استفاده می‌کنند. درصد بالای دانش‌آموزان المپیادهای ایران که امروز در بهترین دانشگاه‌های جهان یا شرکت‌ها و مراکز فناوری، صنعتی، فضایی، و تحقیقاتی غرب حضور دارند شاهدی بر این واقعیت است.

شماره پنجاه و یک نشریه‌ی فرهنگستان علوم در اواخر پاییز ۱۳۹۳ با سرمقاله‌ای از رضا داوری اردکانی همراه بود که در آن گفته می‌شد مهاجرت نخبگان معلول یک فرایند تاریخی‌ست و نتیجه‌ی عدم توازن در شئون توسعه، نه یک امر سیاسی. بحثی که آقای اردکانی در این نوشته مطرح می‌کند این است که فرار مغزها از حیطه‌ی اقتدار سیاسی امروز خارج است و به گذشته‌ای دور و درازتر و فرهنگ پیوند دارد. این بحث را شما چگونه می‌بینید؟ آیا وقتی روند مهاجرت از کشور چنین روند غول‌آسایی پیدا می‌کند، نمی‌توانیم آن را سیاسی ببینیم؟
من مقاله‌ی کامل دکتر داوری را ندیده‌ام و قضاوتم مبتنی بر گزارش مختصری است که در خبرگزاری ایسنا و خبرگزاری فارس چاپ شده است. بحث ایشان از جنبه‌ی نظری و کلی تا حدی صحیح است. اما نه ایران امروز مصداق خوبی برای ناهمزمانی که ایشان از آن یاد می‌کند است و نه در هیچ موردی از موارد ناهمزمانی توسعه، آن میزان فرار مغزهایی که در ایران بعد از انقلاب انجام گرفته نمی‌توان یافت. از سویی مهاجرت نخبگان از کشور نیز منحصر به جوامع کم‌تر یا اصلا توسعه نیافته نیست. رقابت علمی و اقتصادی مراکز علمی و صنعتی برای جذب بهترین‌ها هم در درون کشورهای غربی و هم در میان آن‌ها وجود دارد. طبق گزارشی در سال ۲۰۱۵ میلادی، بیشترین مهاجرت نخبگان از کشورهای اتحادیه‌ی اروپا به آمریکا بوده است. در فاصله‌ی ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵ یک میلیون و یک‌صد هزار انگلیسی دارای تحصیلات دانشگاهی آن کشور را ترک کرده‌اند. چند سال پیش انگلستان مجبور شد سیاست‌های تشویقی و حمایتی جدیدی را برای بازگشت نخبگان علمی خود از آمریکا تاسیس کند.
در مورد ایران باید گفت که بعد از انقلاب تعداد زیادی از نخبگان علمی ایرانی که در اروپا و آمریکا زندگی می‌کردند به امید خدمت به وطنی که بنا بود از نظام شاهنشاهی به یک جمهوری دموکراتیک تبدیل شود به کشور بازگشتند، ولی دیری نپایید که نه تنها بخشی از این ایرانیان، بلکه بسیاری از نخبگان که در وطن ماوا داشتند، مجبور به ترک وطن شدند. تاسیس حکومت دینی بعد از انقلاب، انقلاب فرهنگی، سیاست کنترل دانشگاه توسط متولیان دین، امنیتی شدن دانشگاه‌ها، و ایجاد ضوابط دینی – سیاسی برای جذب دانشجو و هیات علمی عوامل اصلی مهاجرت سیل‌آسای نخبگان علمی از کشور شد. حتی ناهمزمانی بین تعداد دانشجویان و ظرفیت جذب آن‌ها در بازار کار که دکتر داوری به ‌آن اشاره می‌کند خود در ارتباط با سیاست‌های فرهنگی – آموزشی دولت بوده است. برای اثبات این‌که این میزان از فرار مغزها در ایران ارتباطی با میزان مهاجرت نخبگان ناشی از ناهمزمانی توسعه ندارد کافی است که ایران را با ترکیه مقایسه کنیم، دو کشوری که موقعیت علمی کمابیش یکسانی دارند. به علت شرایط اقتصادی و سیاسی نامطلوب در دهه‌های ۷۰، ۷۰، و ۹۰ میلادی، بیشتر کسانی که از ترکیه به اروپا مهاجرت می‌کردند، افراد کم‌مهارت بودند تا نیروی انسانی ماهر و تحصیل‌کرده. اتفاقا از ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۱ بیشترین میزان مهاجرت معکوس در همین ترکیه انجام گرفت. یعنی با رونق اقتصادی و ثبات سیاسی، بسیاری از ترک‌هایی که در خارج بودند به این کشور بازگشتند – جریانی که در یک سال گذشته پس از کودتا و دستگیری‌ها و اخراج اساتید دانشگاهی توسط دولت اردوغان سیر معکوس پیدا کرده است.

 

 

 

شاید بد نباشد به مقایسه‌ای میان ایران و دیگر کشورهای در حال توسعه یا کم‌تر توسعه یافته دست بزنیم و تفاوت‌ها را بسنجیم. مثلا یک پزشک باتجربه‌ی لهستانی ممکن است کشورش را ترک کند و یک پزشک ایرانی هم. بحث این است که کدام‌ یک از این دو بیشتر امکان دارد که یک روز به خانه بازگردد. تجربه‌ی این سال‌ها چه چیزی را نشان می‌دهد و نظام‌های سیاسی این میان چقدر تاثیر دارند؟
مقایسه‌ی جالبی است از این جهت که پس از سقوط دولت کمونیست، بسیاری از لهستانی‌های ساکن آمریکا که بیش از یک نسل شهروندی این کشور را پذیرفته بودند این امکان را یافتند که به لهستان برگشته و سرمایه‌های علمی و مالی خود را در زادگاه خود به کار گیرند. در حالی که چنانچه در سوال قبلی اشاره کردم، بسیاری از ایرانیانی که بعد از انقلاب به ایران بازگشتند نه تنها پس از انقلاب مجبور شدند دوباره ایران را ترک کنند، بلکه دچار مشکلات عدیده‌ی سیاسی نیز شدند، حتی ایرانیانی که بعد از جنگ به درخواست دولت رفسنجانی برای بازگشت پاسخ مثبت داده بودند.
شاید بد نباشد به یکی از شنیده‌هایم اشاره کنم. یکی از نمایندگان پارلمان کانادا گفته بود که ما باید از انقلاب ایران به‌ خاطر بیش از سه هزار دکتری که آن کشور به کانادا هدیه کرده متشکر باشیم.

یادم است که وزیر علوم دولت دوم محمود احمدی‌نژاد یک‌بار با انکار مساله‌ی فرار مغزها، کل ماجرا را یک‌جور تبادل علمی توصیف کرد. آیا اساسا در بحث مهاجرت نخبگان جایی برای تبادل علمی میان کشورها باقی می‌ماند یا همه چیز یک‌سویه است؟ به عبارتی این کشورهای در حال توسعه هستند که از دست می‌دهند و چیزی در مقابل به دست نمی‌آورند.
گفته‌ی ایشان مغلطه‌ای بیش برای کم‌رنگ کردن واقعیت تلخ فرار مغزها از ایران نیست. تبادل علمی همواره بین کشورها وجود دارد و این تبادل با مهاجرت دائمی افراد فرق دارد. البته در یک کلیت نظری می‌توان مهاجرت‌های دوسویه و آزاد را بین یک کشور و دیگر کشورها متصور شد. قاعدتا این رفت و آمدها با نوعی داد و ستدهای فرهنگی و علمی نیز همراه خواهد بود. ولی بعد از انقلاب در ایران تردد علمی اساتید ایرانی به خارج و اساتید غربی به ایران با مشکلات و محدودیت‌های سیاسی و مذهبی زیادی مواجه بوده است و بیشتر ترددی هم که انجام گرفته با کشورهای اسلامی بوده است.

اگر اجازه بدهید مساله را از زاویه‌ای دیگر تحلیل کنیم، حقی که کشور بر گردن نخبگانش دارند، خاصه در این‌جا آن کسانی که کشور را ترک می‌کنند. آیا قائل به این حق هستید؟ آیا آن ریاضی‌دان و فیزیک‌دان نخبه‌ای که مهاجرت می‌کند با مهاجرت دائمی خود چنین حقی را نادیده نمی‌گیرد؟
این مساله را باید از زاویه‌ی اجبار و اختیار بررسی کرد. در حالت اول، شهروندی که به علت محدویت‌های حقوقی و سرکوب سیاسی مجبور است برای حفظ جان خود کشورش را ترک کند و به تبعید برود، می‌تواند به «حقوق ازدست‌رفته‌ی خود» بیندیشد. او می‌تواند مدعی باشد که حق زیستن در زادگاه خود را از دست داده است چرا که او خود قصد ترک وطن را نداشته. دولت کشورش او را مجبور به ترک وطن کرده است. او خود را یک آواره از وطن می‌شناسد که گاه جنازه‌اش هم حق دفن در زادگاهش را نمی‌یابد.
در حالت دوم، شهروندی که به اختیار خود کشورش را برای شرایطی بهتر ترک می‌کند نمی‌تواند از کشور خود طلبکار باشد. چه حقی از وی ضایع شده است؟ اتفاقا در این شرایط این کشور مادری است که برای پرورش و آموزش او هزینه کرده و درست در زمانی که این فرد باید محصول سرمایه‌گذاری جامعه را به آن برگرداند، کشور را ترک کرده و این انباشته‌ی علمی و تخصصی خود را در خدمت کشور دیگری قرار می‌دهد. برای این است که نماینده‌ی کانادایی در پارلمان از ایران متشکر می‌شود چرا که پرورش سه هزار دکتر هزینه و زمان زیادی لازم دارد. علت جذب سرمایه‌های علمی توسط کشورهای ثروتمند پیشرفته این است که آن‌ها گلی را که باغبانی در باغ خود با رنج و زحمت پرورده است یک‌باره از شاخه کنده و به گلدان خود منتقل می‌کنند. «فرار مغزها» ترجمه‌ی مرسوم (Brain Drain) است ولی در مواردی ترجمه‌ی درستی نیست. (Drain) یعنی خالی کردن، از دست دادن، تلف کردن. پس (Brain Drain) یعنی از دست‌ دادن مغزها یا تخلیه‌ی کشور از نخبگان. به واقع در ادبیات توسعه، بیشتر این واژه در مفهوم از دست رفتن مغزها به کار گرفته می‌شود.