آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۶ شهریور ۱۳۹۶

امین بزرگیان

فرهنگ


فروپاشی کودکی و درک دانه‌های برف


 

خبرهایی سهمگین از آسیب زدن به کودکان، از قتل گرفته تا تجاوز و تنبیه‌های شدید بدنی هر از چندگاهی فضای جامعه را در آمیزه‌ای از غم و عصبانیت فرو می‌برد. کودکان، همواره گرفتار عصیان بزرگ‌سالان بوده‌اند. جنگ، فقر و بحران‌های خانوادگی در بدن و ذهن کودکان بیش از هرجای دیگری حک می‌شود. برای فهم نسبت جامعه با کودکان باید از خود مفهوم «کودکی» آغاز کرد.

۱- والتر بنیامین در بیست و نه سالگی و در مقاله‌ی کوتاهی در بیان اهمیت رمان «ابله» داستایوسکی که بعدها در مجموعه‌ آثار او منتشر شد، می‌نویسد: «در آثار داستایوسکی، آشکارا تنها در روح کودکان است که تحولات شگرف زندگی انسانی وضوح می‌یابد.» این مواجه، دربردارنده‌ی اهمیت آن چیزی است که می‌توانیم تجاوز مستمر و بی‌وقفه به کودکان را در آن رصد کنیم. بزرگ‌سالان با مداخله‌ی بی‌وقفه و غالبا مخرب در حیات کودکان با مجموعه برنامه‌هایی که آن را در ذیل «تربیت» نام‌گذاری می‌کنند جهان خودشان را از چیزی تهی می‌کنند که بیش از پیش بدان نیازمندند. آن چیزی که برای حیات آدمی لازم و ضروری به نظر می‌رسد نه در همسا‌ن‌سازی کودکان با جهان ساخته شده بزرگ‌سالان که اتفاقا –برعکس- در تربیت بزرگ‌سالان توسط کودکان است. بی‌راه نیست که بنیامین تا این حد به کافکا و جمله‌ی او درباره‌ی عکس دوران کودکی‌اش علاقمند است. جایی که کافکا درشرح عکسی از دوران کودکی‌اش که در کنار اسب کوچکی با لباسی رسمی ایستاده است، می‌نویسد: «این من نیستم، بلکه در این‌جا میمون پدر و مادر خود هستم.»
در قطعه‌ای به نام «کتاب‌های قدیمی فراموش شده‌ی بچه‌ها» که بنیامین در سال ۱۹۲۴ در مجله‌ای منتشر کرد، او شرحی از کودکی می‌دهد: «بچه‌ها دل‌باخته‌ی تجسس در آن جنبه‌ای از اشیا هستند که به‌طورآشکاری ترغیب کننده بوده‌اند. آن‌ها به‌طور مقاومت‌ناپذیری به سمت خرده چیزهایی کشیده می‌شوند که در کارهای ساختمانی، باغبانی، خانه‌داری، خیاطی و نجاری مورد استفاده ما قرار می‌گیرند. آن‌ها در ضایعات و باقی‌مانده‌های بی‌مصرف آن چیزها جنبه‌ای را تشخیص می‌دهند که آن اشیا مستقیما و تنها آن‌ها را مورد خطاب قرار داده‌اند. در استفاده از آن چیزها آن‌ها چندان از بزرگ‌سالان تقلید نمی‌کنند و به صورت نویی در بازی‌های‌شان ارتباطی شهودی با آن‌ها برقرار می‌کنند. بنابراین بچه‌ها جهان کوچک خود را در درون جهانی بزرگ‌تر می‌سازند.»
اسباب‌بازی‌ها و مکانیزم‌های پداگوژی معمولا وارد کردن اجباری عناصر جهان بزرگ به جهان کوچک است. هنجارها، ارزش‌ها، کامیون، اتومبیل، وسایل خانه و غیره در اندازه‌هایی کوچک‌تر با اشکال و مکانیزمی منطبق با آن‌چه در جهان واقعی موجود است، از سوی بزرگ‌سالان به بچه‌ها داده می‌شود تا آن‌ها را برای ورود به همان مناسباتی آماده کند که خود بزرگ‌سالان از دست آن ذله و خسته شده‌اند، در حالی که به گفته‌ی بنیامین بچه‌ها در همین اشیای روزمره موجود جنبه‌هایی ویژه را می‌جویند و چندان به اشکال بازسازی شده‌ی آن احتیاجی ندارند. آن‌ها کودکی را وارد اشیای اطراف‌شان می‌کنند.
۲-پخمه یک انسان بچه است. او به اندازه‌ی سن‌اش رشد عقلی نکرده و توانایی برقراری ارتباط با بزرگ‌سالان را ندارد هر چند که در سن کودکی نیست؛ برای همین برای خود در درون جهان واقعی کم‌کم جهانی پر از عناصر خیالی و موقعیت‌ها و اشخاص رویایی ساخته است. هنرمندان برجسته شبیه‌ترین افراد به پخمه‌ها هستند؛ پخمه‌هایی که نوعی کودکی تداوم یافته‌اند. ساختن جهان کوچک در درون جهان بزرگ ( یعنی قدر مشترک پخمه/کودک/هنرمند) ، برای بنیامین جنبه‌ای بسیار جذاب داشت. از نظر او – همان‌طور که در قصه‌گویی‌های رادیویی‌اش برای کودکان بر آن تاکید کرده، ساختن جهان کودکانه از عواقب فاجعه است. هنرمند، پخمه و کودک است که می‌تواند در زیر بمباران و در میان فاجعه، فقر و جنگ، عمیقا به درون برود، در جهان کوچک خود بازی کند؛ و سازه‌ای مخصوص به خود را بسازد. زشت‌ترین اسلحه‌ی جنگی، مواد منفجره‌ای هستند که شبیه عروسک‌ها و وسایل بازی‌ای کودکان ساخته شده‌اند تا به محض تماس کودک با آن‌ها منفجر شوند. شاید این نوع بمب در شکلی نمادین بهترین درک را از رابطه‌ی کودک و فاجعه بیان می‌کنند؛ این‌که «کودکی» در فاجعه چگونه عمل می‌کند.
میل بازگشت به کودکی نیز از همین ناامیدی از جهان موجود برمی‌خیزد. – باید دوباره تکرار کرد – ساختن جهان کودکانه از عواقب فاجعه است.
۳- رابطه‌ی رمان ابله داستایوسکی با کودکی، آنگونه که در تحلیل بنیامین انعکاس یافته است حالا کمی روشن‌تر به نظر می‌رسد. بازگشت به کودکی در این چارچوب معنایی ویژه می‌گیرد. جهان کودکی، جهانی است برای مواجهه با جهان موجود. از طریق این جهان ساخته شده است که می‌توان واقعیت را تاب آورد. قصه به‌عنوان یکی از مهم‌ترین عناصر جهان کودکی دربردارنده‌ی همین روحیه‌‌ی رهایی‌بخش است. در قصه‌ها مساله‌ی مالکیت اشیا مطرح نیست، بلکه کودک در مواجهه با عناصر و اشیای قصه به دنبال درک زیبایی‌های موجود و شگفتی‌های پنهان در آن است و دقیقا به همین دلیل است که می‌تواند از این اشیا و رویدادها لذت ببرد.
« یک دستش همیشه روی صفحه است. هنوز می‌توان ماجراهای یک قهرمان را در حروف پیچاپیچ برایش خواند، مانند شکل‌ها و پیام‌های دانه‌های پراکنده‌ی برف. نفس‌اش با هوای رویدادهای قصه درهم آمیخته است و همه‌ی آدم‌های قصه به همراه او نفس می‌کشند. در مقایسه با بزرگ‌ترها او با آدم‌های قصه بیش‌تر می‌جوشد.»
بنیامین رابطه‌ای برقرار می‌کند بین خیال‌پردازی و معصومیت. خیال پردازی‌های هنرمندانه ناشی از معصومیتی است که فرد در فضای رایج نمادها و نشانه‌های جامعه آنها را از دست نداده است. در واقع معصومیت، ادراکات حسی‌ای است که به واسطه‌ی با «ذهن» مخدوش نشده‌اند. همان آفریدن به وقت دریافت کردن که عالی‌ترین مقام هنرمندی است. «پس کودکان یگانه ساکنان تمام وقت قلمروی معصومیت‌اند و سرخ شدن گاه‌به‌گاه چهره‌ی آن‌ها گواهی است بر رجعت‌شان به آن هستی‌ای که به رنگ‌ها تعلق دارد.» رنگ‌ها برای کودکان از آن حیث اهمیت دارد و هر کودکی را به سمت نقاشی می‌کشاند که رنگ در ارتباطی مستقیم با حواس و طبیعت اطراف است. اس و اساس بازی بچه‌ها بر رنگ‌هاست. رنگ‌هایی که در دفترهای آن‌ها به یکدیگر بدون مرزی می‌غلطند و آن‌ها سعی نمی‌کنند با استنتاج و نظم آن را تغییر دهند.
در رویای بنیامین برداشتن هرچه بیش‌تر مرز میان بزرگ‌سالی با کودکی و سرریز شدن آن جهان خلاقانه و پویا به دوران بزرگ‌سالی، مدام می‌درخشد. شاید بتوان آن رویا را برقراری نوعی دیالکتیک بین کودک و والدین در تربیت، یعنی آموزش و پرورش همزمان هر دو از هم دانست، اما در واقع چه اتفاقی رخ می‌دهد: کودکان‌اند که در آسیاب زندگی بزرگ‌سالان، کودکی خود را مرحله ‌به‌ مرحله خرد و شکسته شده می‌یابند. در واقع آرزوهای حسرت‌آمیز که اساس کودکی صدمه دیده است، فرآیند فاجعه بار خود- تخریبی را منجر می‌شوند؛ فرآیندی که ما در بزرگ‌سالی از والدین خود به یادگار داریم و فرزندان ما از ما. برای همین در دیدگاه بنیامین مسیر کودکی از میانه‌ی زباله‌ها و اشیای خراب شده می‌گذرد.
۴- کودکان با وجود جسم‌های‌شان، روح جامعه‌ و به تعبیر بنیامین در تفسیر داستایوسکی، آشکارکنندگان حیات جمعی‌اند. آن‌ها طبقه‌ای‌ هستند هنوز، بیرون از تضادها، منافع و مناسبات اقتصادی و اجتماعی که حاملان ذات آدمی در جهان خویش‌اند. در واقع جوهر یک فرهنگ را در کودکان آن جامعه می‌شود پیدا کرد. قبل از این‌که با جامعه و اقتضائاتش آمیخته و در واقع پنهان بشود. به خطر افتادن مدام کودکان نمادی است از به خطر افتادن روح جامعه و از دست دادن تدریجی معصومیت‌ها و عواطف. اگر بپذیریم که نوع مواجهه هر ملتی با کودکان‌اش شاخص مهمی است برای ارزیابی و درک آن جامعه، باید توجه کنیم که در میانه‌ی این خبرها و قصه‌های دهشتناک از وضعیت کودکان در سراسر دنیا آن‌چه که در حال فروپاشی است خود کودکی و نیروی خیال است، و این خود بدترین خبر است. به تعبیر کافکا در «نامه به پدر»: با بچه‌ها طوری می‌توانی رفتار کنی که سرشت‌ات حکم می‌کند.