آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ شهریور ۱۳۹۶

حسین قاضیان

اجتماع


شور و فراموشی در مرگ مریم میرزاخانی


مرگ نابهنگام مریم میرزاخانی موجی از توجه عمومی را برانگیخت. این که یک ریاضی‌دان، آن هم ریاضی‌دانی که در ایران زندگی نمی‌کند، تا این اندازه مورد توجه قرار بگیرد پدیده‌ی قابل توجهی است. پدیده‌ی جالب‌تر این است که مرگ زودهنگام چنین ریاضی‌دانی او را بیش از زمان حیاتش در مرکز توجهات قرار دهد. کاوش در لایه‌های متفاوت این توجه همگانی می‌تواند لایه‌هایی از زندگی اجتماعی ما ایرانی‌ها را کنار بزند و با آن‌که با این لایه‌ها زندگی می‌کنیم آن را به روی ما بیاورد.
توجه به میرزاخانی را هم می‌توان به ویژگی‌های شخصی او مرتبط کرد، هم به ویژگی‌هایی که در حیات و مرگش با این ویژگی‌های شخصی آمیخته شد.

 

 

طرح از هادی حیدری | روزنامه شهروند

ویژگی‌های شخصی
مریم میرزاخانی، جوان بود، کامیاب در حرفه‌اش و فروتن در رفتارش. او مصداقی روشن از آن «دانشمندان جوان»ی بود که با وجود آن همه تبلیغات سیاسی تصویری مبهم از آن وجود داشت. جوان بود که توانست جایزه‌ی «فیلدز» را از آن خود کند، کامیاب بود که در سن پایین به مرتبه‌ی استادی دانشگاهی معتبر چون استنفورد رسید، و فروتن بود وقتی که با این موفقیت‌‌ها در سن پایین «منم‌ منم»ی نمی‌کرد و سرش به کارش گرم بود.
گویی صدای تشویق‌ها را نمی‌شنید یا آن قدر به آن بی‌اعتنا بود که گویی تشویقی در کار نیست. در عصری که شبکه‌‌های اجتماعی همچون ویاگرایی سایبری دم‌به‌دم به آتش شهوت شهرت دامن می‌زنند او از این فضا دامن برکشیده بود. از جنجال دوری می‌کرد و لباس زندگی شخصیش را هر روز روی بند‌ رخت رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی پهن نمی‌کرد.
با این همه شاید باشند کسان دیگری که جوانان کامیابی باشند در کار خود، و از فروتنی هم بهره‌ای داشته باشند و از جار و جنجال‌های فضای مجازی هم گریزان باشند. پس چرا آنان به اندازه‌ی مریم میرزاخانی محبوب نشدند و توجه برنیانگیختند؟ همین پرسش است که با کاویدنش می‌توان بخشی از رفتار جامعه‌ی ما را با آدم‌ها _دست کم آدم‌های مشهورش_ فهمید. شاید سه عامل در این زمینه دست به دست هم داده باشند تا در کنار آن ویژگی‌های شخصی او را تا این اندازه محبوب کرده باشند.

 

افتخار و غرور
میرزاخانی با بردن بالاترین جایزه‌ی علمی که تا به حال یک ایرانی موفق به کسب آن شده است، جای خالی غروری را پر کرد که پیش از این حداکثر با موفقیت‌های ورزشی یا هنری پر می‌شد. اما حالا او می‌توانست پرچم غرور ملتی را به دوش بکشد که گمان می‌کند باید سرآمد جهانیان باشد و به هر دلیل نیست. و حالا که کسی این کاستی را به صورتی نمادین پر کرده است، پیداست که قدر ببیند و بر صدر بنشیند و نبودش نیز یادآور نبود آن غرور و افتخار معمولا غایب باشد.

 

جوان‌مرگی
میرزاخانی نه تنها نماد تمنای آن غرور سرنگون شده بود، که در زمانی که انتظار می‌رفت ماندنش به برجا ماندن نمادین آن غرور کمک کند از میان ما رفت. درست مثل جوانی بود که خانواده به او امیدها بسته‌اند و ناگاه در اوج ناباوری جانش را از دست می‌دهد. شیون و فغانی که در فرهنگ ما در مورد مرگ جوانان هست‌، حجله‌ای که به یادش بر سر کوچه و خیابان می‌گذارند، آشکارا در سوگواری اجتماعی برای جوان‌مرگی میرزاخانی هم به میان آمد. تفاوت در این بود که جوان‌مرگی با آیینی مردانه پیوند خورده است که در حجله‌ گذاری تبلور پیدا می‌کند، حجله‌ای که برای زنان جوان‌مرگ گذاشته نمی‌شود، اما این بار یک زن بود که جوان‌مرگیش یادآور سوز و گداز جوان‌مرگی اغلب مردانه قلمداد شده بود.

 

مرگ نامنصفانه
از نگاهی دیگر، جوان‌مرگ شدن مریم میرزاخانی طنینی از مرگ نامنصفانه هم در خود داشت. در زمانه‌ای که مردم از دوام حیات مزاحمان سیاسی به ستوه آمده‌اند از خود می‌پرسند این چه عدالتی است که مریم میرزاخانی را به دست مرگ می‌سپارد و دیگرانی را که با هر نفس‌شان تنفس خیل مردمان دیگر را تنگ می‌کنند، زنده نگه می‌دارد. کسی از میان ما رفت که به گمان مردم می‌توانست به علم و آدم‌ها و زندگی‌شان کمک کند، کمکی که حتی اگر مردم از جزییات پیچیده‌اش هم سر در نمی‌آوردند، تصوری از اهمیتش داشتند. نامنصفانه احساس شدن مرگ میرزاخانی وقتی در کنار جوان‌مرگی‌اش قرار داده می‌شود او را در موقعیت فرد «مظلوم» قرار می‌دهد که با خود همدردی و در نهایت توجه می‌آورد.

حالا مریم میرزاخانی در میان ما نیست. هر چند وقتی هم که بود چندان در میان ما نبود. اما رفتنش ما را نه تنها به نبودش واقف کرد که نبود آن غرور و افتخاری را به یادمان آورد که میرزاخانی توانسته بود مرهمی برای التیام موقتش باشد. و حالا که او ما را با غرور زخمی و جوان‌مرگی و مرگ نامنصفانه‌اش تنها گذاشته، پیداست که این ملغمه‌ی سوگ و سوز تا چه اندازه می‌تواند ما را مجذوب خود کند. هر چند در زمانه‌ی انفجار اطلاعات، این شور و سوز و گداز به سرعت دود می‌شود و فراموشی و نوستالژی به جایش می‌نشیند.