آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ شهریور ۱۳۹۶

سارا خلیلی

فرهنگ


سه شعر از تی اس الیوت


به انتخاب سپیده جدیری

ترجمه‌ی سارا خلیلی جهرمی

 

شاید خواننده‌ی فارسی‌زبان که تی اس الیوت را بیشتر با کتاب‌های «سرزمین هرز» به ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور و «چهارشنبه‌‌ خاکستر» به ترجمه‌ی بیژن الهی می‌شناسد، کمتر خبر داشته باشد که او علاوه بر شعرها و نمایشنامه‌هایی که برای بزرگسالان نوشته است، سروده‌هایی نیز برای کودکان داشته که همچنان از ساختار خاصِ دیگر شعرهای الیوت و نگرشِ روانشناسانه‌ای که در اغلب آثارش به چشم می‌خورد، برخوردار است. با خواندن این شعرها به این نتیجه می‌رسیم که الیوت برای کودکان نیز به مانند بزرگسالان، وسعت‌نظر و دارا بودنِ موضع و نگرش اصولی و انسانی را لازم می‌دانسته و آن را در خلال این شعرها به آن‌ها آموزش داده است.
کتاب «گربه‌های واقعی به حکایت صاریغ پیر» را سارا خلیلی جهرمی ترجمه و آماده‌ی چاپ کرده است. الیوت با نام استعاری «صاریغ پیر»، که لقبی بوده که دوستانش او را به آن می‌شناخته‌اند، این اشعار را در دهه‌ی ۱۹۳۰ در قالب نامه‌هایی به فرزندخوانده‌هایش نوشته بود. این نامه‌ها در سال ۱۹۳۹ جمع‌آوری شدند و با جلدی که خود الیوت طراحی کرده بود، توسط انتشارات «فابر اند فابر» منتشر شدند.
سارا خلیلی جهرمی متولد شهریور ۱۳۶۳ است. در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده و اکنون در مقطع دکتری این رشته در دانشگاه سوربن درس می‌خواند. او فعالیت حرفه‌ای خود را در حوزه‌ی ترجمه و شعر از سال ۱۳۸۲ آغاز کرده و ترجمه‌ی کتاب‌هایی از نویسندگانی چون هارولد پینتر، ریچارد براتیگان و آدرین ریچ را در کارنامه‌ی آثار منتشر شده‌اش دارد. به تازگی انتشارات مروارید مجموعه شعری از او را با عنوان «سطرهای تنبل» منتشر کرده است. این کتاب پیش از این، از نامزدهای نهایی دریافت جایزه‌ی شعر زنان ایران (خورشید) در بخش آثار منتشر نشده بود.
سه شعر از کتابِ در دست چاپِ «گربه‌های واقعی به حکایت صاریغ پیر» را با ترجمه‌ی سارا خلیلی جهرمی می‌خوانید.

 

 

دوترانومی پیره
دوترانومی پیره، سنش خیلی زیاد است؛
او چندین بار به دنیا آمده.
پای شهرتش به ضرب‌المثل‌ها و ترانه‌ها هم باز شده بود
آن‌ هم مدت‌ها قبل از به تخت نشستن ملکه‌ی ویکتوریا.
دوترانومی پیره نه عیال مرحومش را چال کرده
نه تا چیه، بیشتر – شاید هم نود و نه تا؛
و دودمان کثیرش گسترش پیدا می‌کند و پیش می‌رود
و دِه به خاطر او که حالا دیگر پیر شده، به خودش می‌بالد.
با دیدن آن قیافه‌ی آرام و نجیب،
وقتی توی آفتاب می‌نشیند و لم می‌دهد به دیوار کلیسا،
پیرترین آدم ده یواشکی می‌گوید: «وای، خدای من…
حقیقت ندارد… یعنی ممکن است! … نه! … آره!
وای!
یعنی چشم‌هایم درست می‌بیند!
شاید مخم تاب برداشته، اما قسم می‌خورم
مطمئنم این دوترانومی پیره است!»

دوترانومی پیره می‌نشیند توی خیابان،
وقت‌هایی هم که بازار روز باشد می‌نشیند توی خیابان اصلی؛
ممکن است گوساله‌ها سر و صدا کنند، یا گوسفندها بع بع،
اما سگ‌ها و چوپان‌ها هی‌شان می‌کنند.
ماشین‌ها و کامیون‌ها از حاشیه‌ی پیاده‌رو رد می‌شوند،
و اهالی ده یک تابلوی اخطار نصب می‌کنند که رویش نوشته شده: جاده مسدود است..
این جوری است که هیچ اتفاق ناگواری
نمی‌تواند چرت دوترانومی را پاره کند،
آن هم وقتی که این همه دوست دارد چرت بزند،
یا وقت‌هایی که درگیر کسب و کار روزانه است:
پیرترین آدم ده یواشکی می‌گوید: «وای، خدای من…
حقیقت ندارد… یعنی ممکن است! … نه! … آره!
وای!
چشم‌هایم درست می‌بیند!
به چشم‌هایم اطمینان ندارم، اما می‌توانم حدس بزنم
که علت این دردسر باید دوترانومی پیره باشد!»

دوترانومی پیره برای خواب بعد از ظهرش
دراز می‌کشد کف فاکس و فرنچ هورن؛
و وقتی مردم می‌گویند: «الان نوبت یکی دیگر است»،
آن‌وقت زن مهمان‌خانه‌دار از اتاق پشتی سرک می‌کشد تو
و می‌گوید: «باشد برای یک وقت دیگر، بروید بیرون از در پشتی،
چون دوترانومی پیره نباید بیدار شود..
اگر بلوا به پا شود پلیس را خبر می‌کنم..»
و آن‌ها همگی دستپاچه بیرون می‌روند بدون این‌که کلامی به زبان بیاورند.
استراحتی که مسوول گوارش پرخوری‌های این گربه است
هرگز نباید آشفته شود، حالا هر چه می‌خواهد بشود بشود:
و پیرترین آدم ده یواشکی می‌گوید: «وای، خدای من…
حقیقت ندارد… یعنی ممکن است! … نه! … آره!
وای!
چشم‌هایم درست می‌بیند!
ممکن است رعشه به پاهایم بیافتد، باید آهسته راه بروم
و حواسم به دوترانومی پیره باشد!»

 

 

اسکیمبلشنکز: گربه‌ی راه‌آهن
ساعت ۱۱:۳۹وقتی قطار تندروی شبانگاهی دارد راه می‌افتد،
توی راه‌آهن پچ‌پچه‌ای به گوش می‌رسد
و همه می‌پرسند اسکیمبل کجاست، نکند رفته باشد پی یللی تللی؟
باید پیدایش کنیم وگرنه قطار حرکت نمی‌کند.
همه‌ی نگهبان‌ها و همه‌ی دربان‌ها و دخترهای مدیر راه‌آهن
دربه‌در تمام سوراخ سمبه‌ها را دنبالش می‌گردند،
و می‌گویند «اسکیمبل کجاست، اگر اسکیمبل نجنبد
آن وقت قطار شبانه نمی‌تواند راه بیافتد.»
ساعت ۱۱:۴۲ است و دیگر وقتش است که راه بیافتند
و مسافرها عصبانی‌اند-
آن وقت سروکله‌ی اسکیمبل پیدا می‌شود که قدم‌زنان به سمت عقب قطار می‌رود:
درگیر واگن اسباب اثاثیه بوده!
تیله‌های سبز چشم‌هایش برق می‌زند
و علامت می‌دهد که همه‌چیز روبه‌راه است!
و ما بالاخره راه می‌افتیم به سمت شمالی‌ترین بخشِ
نیمکره‌ی شمالی!

می‌شود گفت اسکیمبل یک جورهایی
مسوول قطار مسافربری سریع‌السیر است.
روی همه کم و بیش نظارت دارد
از راننده و نگهبان‌ها گرفته تا خانه بدوش‌های دربه‌دری که مشغول ورق‌بازی‌اند.
توی راهرو با قدم‌های آهسته راه می‌رود و
چهره‌ی همه‌ی مسافرها در واگن‌های درجه یک و درجه سه را کنترل می‌کند:
با گشت‌زنی بی‌وقفه، نظم را برقرار می‌کند
و هر اتفاقی بیافتد فورا متوجه می‌شود.
نگاهی بهت می‌اندازد و بی‌این‌که پلک بزند می‌فهمد چه در سرت می‌گذرد
و مطمئنا طرفدار خوش‌گذرانی و بزن‌بکوب هم نیست،
به همین دلیل وقت‌هایی که اسکیمبل آن اطراف است و مشغول دیدزنی است
افراد خیلی آروم‌اند.
نمی‌توانی با اسکیمبلشنکز شوخی نابجا بکنی!
او گربه‌ایست که نمی‌شود ازش غافل شد؛
به همین دلیل وقتی اسکیمبلشنکز سوار قطار باشد
در قطار شمال هیچ‌ مشکلی پیش نمی‌آید.

خیلی لذت‌بخش است وقتی کوپه‌ی نقلی‌ات را پیدا می‌کنی
که اسمت هم روی درش نوشته شده.
خوابگاه کشتی خیلی مرتب است، با ملحفه‌های تازه تا شده
و دریغ از پودری کف اتاق.
می‌توانی هرمقدار که دلت می‌خواهد نور داشته باشی و آن را کم و زیاد کنی؛
دکمه‌ای هم هست که می‌چرخانی تا نسیم بیاید تو.
یک روشویی ریزه میزه‌ی بامزه هم گذاشته‌اند برای دست و رو شستن
و دسته‌ای برای بستن پنجره وقت عطسه.
آن وقت است که نگهبان مودبانه نگاهی می‌اندازد تو و خیلی واضح از شما می‌پرسد
«میل دارید چای صبحگاهی‌تان را سبک بنوشید یا سنگین؟»
اما اسکیمبل درست پشت سرش آماده‌ی تذکر دادن ایستاده،
چون اسکیمبل نمی‌گذارد چیزی عیب و ایرادی پیدا کند.
و وقتی شما می‌خزید توی رختخواب گرم و نرمتان
و روتختی را می‌کشید،
باید به این حس خوب اعتراف کنید
که می‌دانید هیچ موشی مزاحم‌تان نمی‌شود-
می‌توانید همه‌چیز را بسپارید به گربه‌ی راه‌آهن!

نیمه‌شب‌ها همیشه سرحال و قبراق است؛
گهگاهی فنجانی چای سرمی‌کشد
شاید با چند قطره‌ی‌ اسکاچ آن هم وقت‌هایی که مشغول نگهبانی است
و فقط گاهی این‌ور آن‌ور مکثی می‌کند برای گرفتن کک.
وقتی قطار از کرو رد می‌شد شما خواب‌خواب بوده‌اید و به همین دلیل اصلا متوجه نشده‌اید
او توی ایستگاه چقدر بالا پایین دویده؛
تمام مدتی که توی کارلایل حسابی سرش شلوغ بوده،
و با رییس ایستگاه خوش‌و‌بش می‌کرده، شما خواب بوده‌اید.
اما حتما در دامفریز او را دیده‌اید که داشته پلیس را صدا می‌زده
تا یک مورد ضروری را اطلاع بدهد:
وقتی می‌رسید به گالوگیت لازم نیست منتظر بمانید-
چون اسکیمبلشنکز کمک‌تان می‌کند پیاده شوید!
دم قهوه‌ای بلندش را برایتان تکان می‌دهد
که معنی‌اش این است: «به امید دیدار!
شما بی‌برو برگرد در قطار سریع‌السیر
گربه‌ی راه‌آهن را ملاقات خواهید کرد.»

 

 

صدا زدن گربه‌ها
حالا دیگر درباره‌ی انواع و اقسام گربه‌ها خوانده‌اید،
و فکر نمی‌کنم
برای فهمیدن شخصیت گربه‌ها
احتیاجی به مفسر داشته باشید.
الآن دیگر آن قدری یاد گرفته‌اید که
بدانید گربه‌ها خیلی به من و شما شبیه‌اند
و به بقیه‌ی آدم‌هایی که از نظرمان
افکار و ایده‌های مختلفی دارند.
عده‌ای عاقل‌اند و عده‌ای هم دیوانه
بعضی‌ها خوب‌اند و بعضی‌ها بد
و بعضی‌ها بهتر و بعضی‌ها بدتر-
اما همگی را می‌شود به شعر درآورد.
آن‌ها را، هم سر کار، هم وقت بازی دیده‌اید،
درباره‌ی اسم‌های خاصشان هم یاد گرفته‌اید،
درباره‌ی عادت‌ها و محل زندگی‌شان:
اما

یک گربه را چطور باید صدا بزنید؟

اول از همه، من حافظه‌تان را غلغلک می‌دهم،
و بهتان یادآوری می‌کنم: گربه مثل سگ نیست.

خب سگ‌ها وانمود می‌کنند اهل دعوا مرافعه‌اند؛
معمولا واق‌واق می‌کنند، گاهی هم گاز می‌گیرند؛
اما با همه‌‌ی این احوال، اسم سگ‌ها را به طور کلی
می‌شود گذاشت یک روح ساده.
البته این شامل سگ‌های پیکینیزی‌،
و سگ‌های دمدمی‌مزاج و عجیب غریبی از این قبیل نمی‌شود.
یک سگ معمولی توی شهر
دوست دارد مسخره‌بازی دربیاورد،
و بدون این‌که غرور خاصی نشان بدهد
اغلب دست‌اش می‌اندازند.
خیلی راحت می‌آید تو
فقط کافی است کمی زیر گردنش را نوازش کنید
یا بزنید به پشتش یا باهاش دست بدهید،
و او شروع می‌کند به بالا پایین پریدن و قهقهه زدن.
یک مشنگ بی‌خیال است،
و به هر سلام یا داد و بیدادی جواب می‌دهد.

باز هم باید یادآوری کنم
سگ سگ است- گربه گربه است

بعضی‌ها معتقدند درمورد گربه‌ها یک قانون وجود دارد:
تا وقتی با شما حرف نزده‌اند با آن‌ها حرف نزنید.
من این عقیده را ندارم-
من می‌گویم، شما باید گربه را صدا کنید.
اما همیشه یادتان باشد که او
از خودمانی شدن متنفر است.
من تعظیم می‌کنم و در حالی که کلاهم را از سرم برمی‌دارم،
این طور صدایش می‌زنم: جناب گربه!
اما اگر طرف، گربه‌ی همسایه باشد،
که قبلا چندین بار او را دیده‌ام
(او برای دیدن من به آپارتمانم می‌آید)
با گفتن به‌به جناب گربه بهش سلام می‌کنم!
شنیده‌ام صدایش می‌زنند جیمز باز-جیمز-
اما ما این قدر صمیمی نیستیم که بتوانم به اسم صدایش کنم.
پیش از این‌که یک گربه آن قدر تواضع نشان بدهد
که با شما مثل دوستی معتمد رفتار کند،
مختصر نشانه‌ای از احترام لازم است
مثلا ظرفی خامه؛
و شما باید وقت ‌و بی‌وقت
مقداری خاویار یا پای استراسبورگ برایش بگذارید،
مقداری کوکر پخته یا سس سالمون-
او به ذائقه‌ی منحصر به فرد خودش ایمان دارد.
(من گربه‌ای سراغ دارم که عادت دارد
جز خرگوش هیچ‌ چیز نمی‌خورد،
و وقتی غذایش را خورد، پنجول‌هایش را می‌لیسد
نکند خدای نکرده ذره‌ای سس پیازش از دست برود.)
این حق یک گربه است که
انتظار این قبیل نشانه‌های احترام را داشته باشد.
و به این ترتیب است که شما یواش‌یواش به هدفتان می‌رسید،
و می‌توانید بالاخره او را به اسم صدا بزنید.

خب، این هم از این:
این هم روش صدا زدن گربه‌ها.