آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ شهریور ۱۳۹۶

آریا س

اجتماع


خشونت فقط برای کودک خیابانی نیست


روایت یک نوجوان از خشونت

 

 

هر روز وقتی من از مدرسه بر می‌گردم کودکان کار را در خیابان می‌بینم که در سرما ساعت‌ها در خیابان راه می‌روند. وقتی من در مدرسه هستم آن‌ها به جای درس خواندن در خیابان‌ها گل و روزنامه می‌فروشند و کار می‌کنند. همین کاری که آن‌ها انجام می‌دهند خشونتی است که آن‌ها در برابرش به اجبار تسلیم شده‌اند. این را همه می‌توانیم با چشم‌های‌مان ببینیم، ولی مساله‌ی خشونت به همین‌جا ختم نمی‌شود.
به نظر من این‌که کسانی نمی‌توانند مشکلات‌شان را با کسی که بزرگ‌تر است و می‌تواند کمک کند در میان بگذارند – چون ممکن است تنبیه شوند – خودش خشونت بزرگی است. نوجوان‌هایی همسن من که با مشکلات بزرگی مواجه می‌شوند باید کسی را داشته باشند که به آن‌ها کمک و رسیدگی کنند. تنها گذاشتن آن‌ها خشونت علیه آن‌هاست. آن‌ها نباید بترسند یا نگران باشند که اتفاقی را که برای‌شان افتاده با کسی در میان بگذارند. این ترس فقط باعث می‌شود که اذیت شوند. بعضی وقت‌ها هم بزرگ‌ترها فکر می‌کنند مشکل فرزندشان مشکل بزرگی نیست و بدون هیچ توجهی از آن می‌گذرند. این باعث می‌شود نوجوان‌ها احساس بی‌اهمیت بودن کنند. آن‌ها تنها می‌مانند و احساس می‌کنند برای کسی مهم نیستند و این‌ها همه در سکوت اتفاق می‌افتد. این‌ها جز خشونت علیه کودکان به حساب می‌آید چون خشونت فقط کتک‌‌ زدن و کار در خیابان نیست.
الان کمک گرفتن از مشاورها و روان‌شناس‌ها برای حل مشکلات کودک و نوجوان خیلی رایج شده، اما خود این روان‌شناس‌ها و مشاورها گاه عامل خشونت می‌شوند. شاید دلیل این‌که بیشتر نوجوان‌ها از روان‌شناس بیزارند همین است. چرا که فکر می‌کنند آ‌ن‌ها نمی‌توانند رازهای‌شان را نگه دارند. کودک یا نوجوان می‌رود پیش آن‌ها و راز دلش را با آن‌ها در میان می‌گذارد، اما آن‌ها همان را صاف و پوست‌کنده تحویل والدین می‌دهند. این خشونت بزرگی است که بزرگ‌ترها حتی بدون این‌که بدانند انجام می‌دهند.
مورد دیگر خشونت معلم‌ها است. در مدرسه همه از درس خواندن متنفرند چون معلم‌هایی دارند که با تنبیه‌های مختلف آن‌ها را مجبور به ریاضی خواندن می‌کنند و به درس‌های دیگر مثل ورزش یا هنر اهمیت نمی‌دهند. من معلم‌هایی داشتم که به جای تشویق کسی که ورزش دوست داشت به او می‌گفتند باید ریاضی یا فیزیکش را قوی‌تر کند و درس‌هایی مثل هنر برای کسانی است که هیچ کاری نمی‌توانند بکنند و به اجبار آسان‌ترین درس را انتخاب می‌کنند. به نظر من این‌ها تحقیر است و تحقیر نوعی خشونت به حساب می‌آید.
من فکر می‌کنم حتی خود کودکان هم علیه هم می‌توانند خشونت کنند، در مدرسه یا هر جای دیگری. خشونت فقط فیزیکی نیست. خیلی‌ها با یک حرفی که به نظر خودشان بد نیست می‌توانند احساسات کسی را جریحه‌دار کنند. بعضی حرف‌ها ممکن است روی یک نفر خیلی تاثیر بگذارد، حتی اگر به نظر خیلی کوچک و بی‌اهمیت بیایند. ولی خیلی وقت‌ها انگار کسی برایش اهمیت ندارد که حرف‌هایش ممکن است خشونت‌آمیز باشد. دوستان هم می‌توانند خیلی به آدم آسیب بزنند. مثلا می‌توانند با چیزهایی که می‌دانند به آدم ضربه بزنند و یا با حرف‌ها و شوخی‌ها از حد خودشان بگذرند‌. این می‌تواند احساسات خیلی‌ها را جریحه‌دار کند و چون نمی‌توانند مشکل‌شان را با کسی در میان بگذارند یک مشکل کوچک تبدیل به یک مشکل خیلی بزرگ‌تر می‌شود. بعضی از دوست‌ها با نزدیک شدن به آدم و کارهای خودخواهانه و ضربه زدن به آدم همان عمل خشونت را انجام می‌دهند و بعد با بهانه‌های مختلف از آن می‌گذرند. به نظر من به جای این‌که بگذاریم این خشونت اتفاق بیفتد باید قوی‌تر باشیم و به کسی اجازه ندهیم به ما ضربه‌ای بزند. شاید با رعایت کردن این موارد خیلی از مشکلات حل بشود و خشونت علیه کودکان و نوجوانان کم‌تر شود.