آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۲ شهریور ۱۳۹۶

رضیه انصاری

فرهنگ


جاده‌ی قدیم


 

 

شبیه مورچه‌هایی که لانه‌شان آتش گرفته باشد و یک باره بریزند بیرون، گر و گر آدم از دهانه‌ی مترو بیرون می‌زد. تجریش ایستگاه آخر بود و جنوبی‌ها می‌آمدند تا در عصری خنک به شمالی‌ها و دربند و سرپل وصل شوند. آن‌هایی هم که کارشان تمام شده بود و باید بر می‌گشتند به لانه، هجوم می‌بردند تا زودتر سوار شوند و شب توی کوچه پس کوچه‌ها و کوره راه‌های جنوب نمانند. کمی توی خیابان پابه‌پا کردم و لباس زهره را از این دست دادم به آن دست. تا پل صدر راهی نبود. متروسواری در ساعت پنج عصر هم کار من نبود. تصور آن ازدحام و گرما، لباس عروسی به بغل و چهار طبقه پایین رفتن با پله‌ی برقی، محال به نظر می‌آمد. چند قدم جلوتر، سر جاده‌ی قدیم، سواری‌ها می‌ایستادند. مستقیم می‌رفتند یا از بزرگراه، فرقی نمی‌کرد، من همان‌جا زیر پل پیاده می‌شدم و خیابان خزر را چند قدم می‌رفتم بالا. خانه‌ی هلن نبش کوچه‌ی دوم بود. لباس را تحویل‌اش می‌دادم تا به موقع برساند به عروسی، از عروسان بی‌بضاعت شهر.
-پیچ شمرون خانوم؟
-سید‌‌خندان-بزرگراه خانوم؟
-شریعتی-سید‌خندان؟
در جواب سومی سر تکان دادم. سمند سبزی را نشانم داد که پایین‌تر از کوچه‌ی زغالی‌ها پارک شده بود. زنی با روسری سفید روی صندلی عقب نشسته بود و در را باز گذاشته بود.
صندلی جلو، آفتاب بود. همان عقب سوار شدم و با فاصله‌ی کمی از زن نشستم، طوری که دامن لباس چروک نشود. پنجاه سال را داشت. آراسته و ساده بود. موهای جوگندمی صافش را زیر روسری باز گذاشته بود.
او هم زیرچشمی مرا برانداز کرد.
-شما هم حسینیه‌ی ارشاد میرین؟
-نه پل صدر پیاده می‌شم.
زل زد به لباس عروس.
-به سلامتی ایشالا… تجریش‌ام دیگه مثل اون وقت‌هاش نیست.
تا دو مسافر دیگر پیدا شوند، پسرکی هفت هشت ساله با عینکی آفتابی که برای صورتش بزرگ بود، با چند قرآن کوچک توی دستش آمد کنار ماشین. دستش را لب پنجره‌ی راننده گذاشت و سرش را کرد توی ماشین.
– خانوما قرآن بدم؟ نذره.
زن پرسید:
– نذر چی؟
پسرک با انگشت عینک را روی دماغ سر داد بالا.
– نذره دیگه…
سرک کشید تا لباس عروس توی بغلم را بهتر ببیند.
– خانوم شما بخر. نذره. نیت کن ایشالا خوشبخت می‌شی.
لبخندی زدم و گفتم مرسی. به سراغ موبایلم رفتم تا برای زهره بنویسم لباسش را از خیاط گرفته‌ام، زیپ‌اش درست شده، آهار هم زده و خلاصه نگران نباشد، زودی می‌رسانمش به هلن.
زن خودش را کمی جلو کشید.
– حالا فقط قرآن داری؟ نادعلی نداری؟ اَمن یجیب چی؟
-داشتم، تموم شد. بذار برم از دوستم بپرسم….
به دو رفت توی پیاده‌رو و بیخ گوش پسر جوانی که مقابل باشگاه ورزشی به بلوک سیمانی تکیه داده بود، چیزی گفت. جواب کوتاهی هم گرفت و به دو برگشت.
-دوستم می‌گه شهرداری اومده بوده بساطشو جمع کرده. حالا قرآن نمی‌خوای؟
-یعنی شهرداری بساطشو جمع کرده؟
– نه، خودش. شهرداری که بیاد دست فروش‌ها جمع می‌کنند.
-بده ببینم قرآن‌تو…..حالا نذر چی‌چی هست؟
-نذره دیگه. دو هزار تومن می‌شه.
– نذرو که پول نمی‌گیرند دیگه! نکنه تو هم دستفروشی؟ آره؟ دستفروشی؟
پسرک نچی گفت و باز عینک آفتابی را سر داد بالا.
زن نگاهی کرد به من و سرش را تکان‌تکان داد.
-توی این گرما بچه رو می‌فرستند سر کار. این بچه الان وقت بازی و ورزش و شیطونیشه. چند سالته؟
– هفت سالمه. امسال می‌رم مدرسه. ورزشم می‌رم.
– بارک‌الله. چه ورزشی؟
-فوتبال. با بابام میرم.
-این‌جا با کی کار می‌کنی؟
-با بابام.
-بابات چی می‌فروشه؟
-هیچی.
-هیچی نمی‌فروشه؟ حالا این ارزون‌تر نمی شه؟ هزار تومن بدم؟
پسرک باز نچی گفت و زل زد به دست‌های زن که از میان اسکناس‌های جمع شده، یکی را بیرون می‌کشید. آن بیرون، پشت سرمان همهمه‌ای شد. زن دستش را درست و حسابی دراز نکرده بود که پسرک دو هزار تومانی‌اش را قاپید و پیوست به همهمه. من و زن برگشتیم عقب را نگاه کردیم. میان عده‌ای دعوا راه افتاده بود. پیرمردی با جوانی گلاویز شده بودند و بقیه سعی می‌کردند جدای‌شان کنند. زن زد پشت دستش.
-اوا ببین چه می‌زنند همو! حتما یکی‌شون خطیه و یکی‌شون مسافرکش. بابا بذار یک لقمه هم اون جون بذاره تو سفره‌‌‌ی خودش. روزی ‌رسون خداست.
پسرک هم رفته بود وسط و با سرش به شکم یکی از طرف‌های دعوا فشار می‌آورد و او را پس می‌راند. گاهی هم آن یکی را با دست هل می‌داد عقب. ضربه‌هایی هم این میان متوجه او می‌شد. معلوم نبود طرف کدام یکی است.
زن پشت کرد به منظره‌ی دعوا. کیف پول کوچک را گذاشت توی کیف دستی‌اش.
-امسال سی هزار نفر ویزای حج گرفته‌اند. سی هزار نفر خیلیه خانوم! می‌دونین می‌شه چند تا کاروان؟ اوووو… خیلی می‌شه. این همه سال حجاج ایرانی رو اذیت کردند. از زمان شاه بگیر که آتش گرفت چادرهاشون، بعدشم زمان فهد، تا همین دو سال پیش که می‌گن هفت هشت هزار تا حاجی زیر دست و پا موندند و از بین رفتند… از دیه‌شون هم که قول داده بودند خبری نیست.
ناگهان سر و کله‌ی راننده‌ی ما پیدا شد. پرید پشت فرمان. گفت در را ببندیم و فورا استارت زد. نگاهش اما به آینه بود.
زن پرسید:
-بریم؟ مسافر نیومد که!
در را بستم.
راننده با یک پا گاز می‌داد و پای دیگر را از روی کلاچ بر نمی‌داشت. هنوز از توی آینه، عقب را نگاه می‌کرد.
با عجله از محل پارک بیرون آمد، اما بلافاصله آهسته کرد. برگشتم و عقب را نگاه کردم. از قرار معلوم دعوا تمام شده بود. پسرک دستفروش را از دور دیدم که داشت سوار پراید سفیدی می‌شد. مرد جوان را هم به زور پشت فرمان نشاندند و در را به رویش بستند.
زن دامن لباس عروس را کمی کنار زد و کیف دستی‌اش را بین من و خودش قرار داد.
– سواشون کردند؟ اصلا چی شد که همچین شد؟
مرد با چانه‌ای آویزان، بی‌حوصله جواب داد:
-پیریه حرف مفت می‌زد… رییس خطی؟ باش… مفت به اون همه یدکی و سرویسی که از اتحادیه‌اتون می گیرین! ما مسافر پیچ شمرون نمی‌زدیم که.
بعد هم موزیک رپ‌اش را بلندتر کرد. ترافیک بود. زن رو کرد به من.
-من خودم قسمتم نشده برم مکه. خواهرم اسم نوشته بود، حالا که نوبتشه شوهرش مریض شده. منم بهش گفتم حج‌ات رو بفروش، پولش را بگذار برای تحصیل چند تا بچه‌ی بی‌سرپرست. چند تا طفل معصوم مثل همین بچه دستفروشه. ولله! اندازه‌ی همون حج ثواب داره. اون هم قبول کرد. دوازده میلیون تومن حج‌اش رو خریدند. حیف نیست خانوم؟ می‌دونی عربستان سالی چه قدر در میاره از قِبَل همین حاجی‌ها؟ چند ملیارد دلار. اندازه‌ی نفتی که صادر می‌کنه! اون وقت ما چی؟ هیچی. کارتن‌خواب و گورخواب و این‌ها رو هم که رسیدگی نمی‌کنن… آقا می‌شه صدای نوارت رو کمتر کنی؟ دستت درد نکنه.
سرش را آورد جلوتر.
-چند وقت پیش همسایه‌مون خودش یه آگهی دیده بود، کلیه‌ فروشی بچه، از نوزاد تا نمی‌دونم ده، دوازده ساله، گروه خونی‌شون رو هم نوشته بودند. آدم باورش نمی‌شه. خودم دیدم، با موبایلش عکس گرفته بود. خدایا بزرگیت رو شکر. از اون لحظه‌ای که همسایه‌مون این حرف رو زد تا چند روز تو فکر بودم.،الهی بمیرم واسه اون بچه‌ها.
نگاهش کردم. نگاهش تلخ بود. می‌توانست برای خودش فعال زنانی، فعال حقوق کودکی چیزی بشود.
راننده ناگهان ویراژی داد. صدای موزیک را کم کرد و از پنجره‌ی کنارش، خطاب به ماشین بغلی با صدای بلند گفت:
-پیریه می‌گفت صاب مجلس‌ام، گفتم این دفعه که مجلس ختم‌ات رو بگیرن کی صاحبشه؟
پهلو به پهلوی‌مان پرآید سفید می‌آمد. راننده‌اش همان مرد جوان وسط دعوا بود، کتک خورده، با سر و صورت زخمی و ملتهب. خنده‌ای عصبی کرد. انگار هر دو راننده دوست و همدرد بودند.
-ولش کن! الان غروب می‌شه میره خونه پای بساط‌ش.
راننده‌ی پراید سفید با دست سلام داد و با ویراژی از ما جلو زد.
نرسیده به پل رومی، پشت چراغ قرمز ایستادیم. هنوز هوا گرم و دم کرده بود. پراید سفید، چند ماشین جلوتر نگه‌ داشته بود.
ناگهان یک نفر از پیاده‌رو با یک آچار فرانسه‌ی بزرگ به سمتش حمله کرد و تا کسی متوجه شود و جلویش را بگیرد، چند بار روی شیشه‌ی جلو و شیشه‌ی صندلی کنار راننده کوبید و همه را خرد و خاک‌شیر کرد. راننده‌ی ما به آنی ترمز دستی را کشید و بد و بیراه گویان پرید بیرون. باقی راننده‌ها هم اکثرا از ماشین پایین آمدند تا ببینند چه شده. آن‌هایی هم که نفهمیده بودند ماجرا از چه قرار است، در اعتراض به سبز شدن چراغ و حرکت نکردن ماشین‌ها فقط بوق می‌زدند. زن هاج و واج مانده بود.
-خدا رحم کنه. مردم هار شده‌اند! چه خبره؟ از اون طرف معلومه؟
در را باز کردم و تا جایی که می‌شد خودم را از لای در بیرون کشیدم. باز آن جلو، یکی دو نفر گلاویز شده بودند و پیراهن یکی خونین بود. نگاهی انداختم به سمت اتاقک پلیس سر بلوار. پلیسی در کار نبود. برای همین هر کسی قانون خودش را اجرا می‌کرد. راننده‌های محوطه‌ی متروی قیطریه هم مثل رهگذران، ایستاده بودند به تماشا. یا جرات نمی‌کردند بیایند جلو، یا فکر می‌کردند ربطی به آن‌ها ندارد. یک لحظه پسرک دستفروش را روی دست راننده‌ی خودمان دیدم که بی‌حال یا بی‌هوش بود و سر و صورتش غرق خون. او را بردند و کف پیاده‌رو خواباندند. یاد حرف زن افتادم. یعنی کلیه‌هایش چند می‌ارزید؟ چشم‌هایش چطور؟ اصلا جسم و روحش با هم چند؟ برگشتم توی ماشین. زن گره روسری‌اش را باز کرده بود و با بال روسری خودش را باد می‌زد.
-چه خبر بود؟
– باز دارند دعوا می‌کنند.
-همون دوتان؟
-نمی‌دونم. فکر نکنم. این یکی پیر نبود، جوون بود.
-لابد پسر همونه. چه کینه‌ای. خدا به خیر بگذرونه.
لباس عروس را روی پاهایم مرتب کردم. چشم‌هایم را بستم و گوش سپردم به صدای رپ ضعیفی که از بلندگو ماشین پخش می‌شد و در هیاهوی خیابان و کرکری آدم‌ها و بوق ممتد ماشین‌ها گم می‌شد.