آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۱ مرداد ۱۳۹۶

سپیده جدیری

فرهنگ


زبان بی‌داعش؛ زبان بی‌جنگ


ویژه‌ی شعر شاعران ایران علیه داعش

 

دهه‌ها پیش از این، در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی، گروهی از سیاسی‌ترین و معترض‌ترین شاعران آمریکا، با هدفی تعریف شده و سیاسی که اعتراض به زبان قدرت بود، رویکردی را در شعر انگلیسی ‌زبان مطرح کردند که قواعد این زبان قدرت را در هم می‌شکست و زبان خودش را می‌آفرید و به همین دلیل، به «شعر زبان» معروف شد. «شاعران زبان» آمریکا و پس از آن‌ها، شاعران زبان در هر گوشه و کنار دنیا دهه‌هاست که اعتراض بزرگ خود را به قدرت‌مداران جهان، در قامت شعر زبان نشان می‌دهند. شاعران زبان در ایران نیز سال‌هاست که با همین هدف به پا خاسته‌اند و اعتراضات خود را با زبان شعرشان رقم می‌زنند. پس از حمله‌ای که از سوی نیروهای داعش در تهران اتفاق افتاد، بر آن شدیم که ویژه‌نامه‌ای را به شعر شاعران ایران علیه داعش اختصاص دهیم. هرچند به نظر می‌رسد که داعش این روزها نفس‌های آخرش را می‌کشد، بگذارید این شعرها ضربه‌ای دیگر بر پیکر این هیولا باشد که این آخرین نفس‌ها نیز از او گرفته شود.

اشاره: اشعار به ترتیب الفبایی نام خانوادگی سرآیندگان‌شان آمده است.

 

 

سه قطعه از شعر بلند هیاکل، محمد آزرم

قوس الاضلاع
نیست در خودش جوهر نیست
شده است می‌کشد و شبیه نمی‌کند
یک‌سره چیست جز درخت بلوط که تدریج را صدا می‌کند
اومد شکسته اومد حامل و بدون
سلب و تعمیم بی‌جایی که می‌رسد منتفی از خطوط به دارایی اسم‌ها
اطلاق کن! بینجامان از تار!
تکلم کن به نقطه‌ی با! به روزم زماندن باش تا اصل
که موقع خاصیدن است که من هم سن انسان‌ پیش از باشدم
وقتی درون ازها مرزی از حق می‌ساخت
ساختارشکنی از آیا با ابزاری که محبوب Contextualist هاست
کاری بر ضد اون‌ها اومد شکسته اومد به دارایی اسم‌ها تکنیک
همه‌چیز رو از لحظه‌ای که برگشت نمک با نمک شهادت داد
خودش‌های من‌ام و دو باطن و آن خیال و وهم
مختلف‌های بیان باشه اومد به روز بعضی‌ها
باید جهان‌واره‌ی خودش رو در اثر خلق کنه
صدا رو تدریج کنه درخت بلوط رو داخل درخت بلوط
نزدیک لازم محو کنه
این اتفاق چهل سالی هست که با دست از چشم خوابیده اما حا
اما فا با دو گوش از این وضعیت خارج شده‌ایم
و این مایه‌ی خوشحالی‌ است
زماندن به روز وبالی است چرا که
چرا تکه از بالاتر البته که دیگر گوش‌ها
صرفا در جمع ساکن می‌شود به خوبی بعضی از است‌ها که پنجره است
یا تکلیف تعیین‌کننده‌ی بخش عمده‌ای از وضعیت شاعرانه‌ی صورت‌ها بی‌ماسک

 

هیکل
گفتی بمان و بارز خود باش رافات!
زره از درون بپوش و صدا را به یاد آر! بریدن از خود باش!
باش باش که ملکوت نزدیک است از این سپس‌ها تاریک‌تر
هر بی‌راه‌تر سابقه‌ای به عبارت
پس‌زمینه‌ای برای به غارت بردن افلاطون
یا شاید مسابقه‌ای برای امثال دریدا باشد
امید است علیه زبان در عین حال
خون باید عصیان کنه! عصیان! دست و پا داشته باشه
و حرکتی داشته باشه از تکلم به توام نام بشکن قانع نه مانع شو!
که فهم نمی‌فهمد
و این مایه‌ی خوشحالی است از آن رو
صورت میز بی‌ وبالیدن از این مرئیت خارج نمی‌شود
و گوش‌ها حقیقی‌تر از بدل جسمانی نمک
آن (میز) است با اسراری که مصلوب subtextualistهاست
هرچند توضیحات فرم پنجره‌ای سه تکه رو برای مراتب نشون نداده
می‌خود انجاماند تکنیکی که بریدن نار از معتبر
به اعت اعت اعت قاد؟ نه
صاب؟ نه راض‌های مگو را ایجاد بزن
دائم کن! شکست در گرفته
هرچه صدا بالاتر می‌رود از غلبه به عمق نمی‌رسد
بر لبه می‌ایستد اما حا
شک انسان به فقدان را تا اخلااقل نشان می‌دهد
یا خواننده به دیالکتیک لازم
بین این سه پاره دست‌نوشته و متن پس‌زمینه می‌رسد؟
محمد! تقاطع جان با زمان روش نمی‌خواهد کامل چرا
تا هر ارائه برای جالب جرگه بسازد
منتهی شود به سه برگه
فقط هم مبتنی بر متنی مربوط به ساختارشکنی
شبهه انسان را به سان برمی‌گرداند
تا حدی که نمی‌داند رازبان هر روز به درگاه رافات دعوا می‌کرد
تا این متن را با اخباری که مضروب paratextualist هاست
بطن شعر نداند فقط بایداند

 

عصر الاعصار
و تو از مرزها به درون گوش‌ها یورش برده‌ای
با تکنیکی که پریدن مار از مختصر ارائه می‌دهد
اندیشه از فرعیت زمینه برمی‌دارد تا نقش رهبر ارکستر را بازی کند
از این به بعد
هیچ سوالی قادر نیست جنگ را دور خودش جمع کند
مرگ را به استفاده برگرداند مناسبات انجام شده را امیال کرده‌ای؟
از طرفی چه‌ها که زمان را ناسخ به نیرو نمی‌کند
مهم این است که مرز می‌شوی تا نصیب حواریون کنی
تمام این امکانات و تردید را که نگاه‌ترین زبان دنیاست
این تاریخ شدید در اتفاق است
و شناخت توسط‌هایی که تا مد جان در محو زبان کجاییدند
چه کسی استفاده شود دست‌هایش
بدون چون و چرا اعاده شود توانست‌هایش
برایم بگوید چه ضرورتی دنیا را به ضرورت می‌آورد؟
چه گفتن از چگونه گفتنی ما را بدون ما ادامه می‌دهد؟
مهم‌تر مبتنی است با همه‌ی قائل‌ها و فرط‌ها
نه تنی که برای شنا به بطری داخل می‌شود

 

 

 

شعری از نرگس باقری

کنار رودخانه‌ی پیدرا نشسته‌ام
نه نارونی لای موهایم مانده است
نه فانوسی در استخوان دارم
بریزم بابونه تا بهانه در جنون هورمون باشم
که از دهان تو بوی خون می‌شنوم
و از معشوقه‌ی عاشق گریزانی
من اما اناری در گلو دارم که به پوسیدن مایل‌تر از ترک خوردن است
نگفتم این ترنج برای بازکردن نیست؟
چاله‌ای خون زیر دنده‌های چپ
پرنده بیا شنا کن این‌جا!

از احوالات اینجانب اگر خواسته باشی در برزخم
و گلویی ندارم که زنان را ببرم در اتاقی از آن خودم
از آن خودم هم نیستم
که تعبیری شوم برای زنی مرده روی شانه‌ها
-یادت بیاورم؟ هر صبح بنویسم فیفول؟
بند آمده‌ام
و از در‌افتاده‌ام توی خواب
و خواب پرنده‌ای را دیدند که تنها یک پرنده بود
تو هدهد سلیمانی!
قالیچه بیاورید!
هنوز دست‌های مادرم میان تار و پودم
آبی‌ای که پیش نمی‌رفت و
نارنجی‌ای که سر نمی‌شد
-استاد! روی نمایشنامه‌های کودکان بنویسم؟
-دختر نارنج و ترنج را بنویس!
ای قربان قدم‌هایم!
به مشروطه که می‌رسم تمام می‌شوم
این نعش را به خیابان نبرید!
پرنده توی شعر، پرنده‌تر نیست؟
هر بار از چپ بی‌حس‌تر می شوم
و از هزار و یک شبت آوازی روی لب دارم
که دارم آ
که دارم را
که دارم آ
که دارم می
ای زندگی در هجای بسته!
ای ترجیح بلامرجح!
ای که قافیه را در ترنج باخته‌ای!
مه عمیق می‌شود
تو راه می‌روی
من می‌میرم

 

 

دو شعر از علیرضا بهنام

آدم چرا ادیپ نشود
آدم چرا ادیپ نشود وقتی که کور
وقتی که دورباش می‌گویند وقت گذشتن از بازاری بمب‌گذاری شده در بغداد
چرا سر نگذارد به بیابان
وقتی در خیابان سگ‌های زرد را به جرم شغال می‌گیرند
می‌فرستند به دوردستی از آهن و باروت
کمربند انتحاری را چرا نباید بست دور چشم‌ها
وقتی کاهن المپ می‌گوید
این ها همه از گناهی است که هرگز ندانسته‌ای
ندانسته‌ای؟

درست و راست همین است
که نابودی شهر شما از سرگردانی من آغاز شد
در کوره راه‌هایتان
وقتی که راه بیهوده بند می‌آمد در ازدحامی از من
طوفان را من فرستادم باغ‌هایتان را در هم بپیچد
و فرمودم به آب تا فرار کند از نهرهایتان
ببخشید مرا
عادت به اطاعت نداشتم

وقتی هرات یا مزار
می‌ریخت یک ریز و پی در پی بر خرابه‌های حلب
من آن‌جا بودم
با چشمی منفجر از کمربندهای انتحاری
نظاره می‌کردم سرهایی که می‌غلتیدند بر شیب باستانی
بیرون دروازه‌های شهر
در کوره راه‌های انتحاری

تو هم آن‌جا بودی
هاتف باستانی بیرون آمده از قله المپ
نفرین شده من بودم
اما تو سکوت کردی

 

از رو‌به‌رو
سمت‌های زیادی دارد
زنی که در کوبا نی می‌زند
یا کوبانی

سمت از جانبش جدا
و می‌رود به مرزهای نامحتوم
از کارخانه‌ها می‌رود جلو تا برسد به خانه‌ها
کار از کنار
فاصله می‌گیرد از کنار سمت می‌گیرد

سمت می‌گیرد از روبه‌رو
زنی که در کوبا
نی

و دموکراسی می‌آید از روبه‌رو
با اسلحه‌هایش
پوچی‌اش در دست هیولایش

زن از
روبه‌رو
در کوبانی

 

 

شعری از سمیه طوسی

و از بهار
چند سال پیش
آن‌جا مانده
و از این‌ها
سه روز پیش
پروانه‌ای بزرگ از شاخه‌ای بالاتر
بیرون افتاده و
ریشه مانده است
به عادت همیشه نسنج
لمس کن تا درک کرده باشی
هرچه انتها باریک
خشک‌تر از دیگری
و هرچه قطور
بهتر از نازک‌تری
اعتماد نکن به تغییر رنگ
تیره را انتها بگذار
تازگی را کنارتر
و تنها سبز را
سبز را
سبزها را

حالا بدون نفت هم می‌سوزم

 

 

شعری از سولماز نراقی

سرزمین من
این‌جا ایران است
فارسی شکر است
قیمت‌ها به تومان است
کاور ظلمت کشیده‌اند سر نیزه‌ی کاوه
سر کارون و من، آنان
منت خدای را عز و جل و منان
که بر سفره‌ی بضاعت‌مان یک لقمه نان و خلیج
با کارگران خسته
و مربای فارسی با هسته
نمی‌خورد
نمی‌خورم این
نمی‌خواهم آزاد مانده‌ام من و آباد باد ای منت خدای را!
که فارسی هستم
که فارسی می‌خورم
که فارسی می‌پوشم
و بسیار اَنترسان است برایم که لق لق راه بروم بر خط استوا فارسی و فَریاد بزنم:
به روح نیاکان‌ام قسم
که تمام آب خلیج را با یک قاشق فارسی، شکر می‌کنم
خشتک دریا را جر می‌دهم
می‌روم بر بلندترین موجش چادر می‌زنم و
هر قایقی رد بشود خفتش می‌کنم و بر جلدش با فونت چاق می‌نویسم:

کشتم شپش شپش کش شش پا را
قداره‌کش کریه بی‌پروا را
این‌جا ایران است فارسی شکر است فارسی شکر است این‌جا ایران است
*
اما چه کنم پرنده‌ای بی‌مرزم
یکسان بینم بادیه‌ی دنیا را
خواهم گسلیدن از اسیران زنجیر
در هم ریزم نقشه جَغ رُفْیا را!!!
پیراهن اختفا درانم در دم
پیدا کنم آن گوهر نا پیدا را….

من آنم
که رستم بود فارسی
منت خدای را که گذاشته سکوت‌ام را به فارسی
با همه‌ی دنیا شرکنم
و زیتون سرزمین موعود را به فارسی لایک بزنم
و بیاورم روی والم بالا
و آن گربه‌ی معروفه را میک آپ خلیجی کنم
و یادش دهم که به فارسی بگوید: رفتیم دوبی، چه جایی بود!
شهید زنده داریم
زن افسونی
خاک سیاه فارسی بر سر

شاشیده‌م من به هر چه نقش ازلی‌ست
نه آدم را خواهم و نه حوا را
خواهم کشتن به هر زمینی بذری
خواهم کشتن شپش کش رسوا را
من دیگر یک پرنده بی‌مرزم
طاقت نمی‌آورم اسارت‌ها را

این‌جا ایران است
سرزمین من (خسته‌خسته از جفایی سرزمین من بی‌سرود و بی‌صدایی سرزمین من….)

ای کاش زمن دو تیشه‌ی تر روید
کز ریشه درآورند حسرت‌ها را
کز ریشه درآورند حسرت ها را
کز ریشه درآورند حسرت‌ها را
کز ریشه درآورند حسرت‌ها را

 

اجرای صوتی این شعر توسط شاعر را می‌توانید این‌جا بشنوید