آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۱ مرداد ۱۳۹۶

رضیه انصاری

فرهنگ


داستان کوتاه: در غزالیه


 

نشسته‌ام در کافه‌ی جوانان الغزالیه. مثل سابق شلوغ نیست. مطبک ‌السمک هم از فهرست غذاها حذف شده، حمص و چیپس پیتا سفارش دادم. تا عادل برسد، می‌توانم عکس‌هایی را که امروز گرفته‌ام تماشا کنم. تا به حال این طور با هول و هراس و در این مدت اندک مجبور به عکاسی نشده بودم.
دوربین روشن نمی‌شود. شارژ ندارد. یادم می‌افتد از صبح که برق‌ها قطع شد تا حالا شارژش نکرده‌ام. چشم می‌گردانم روی دیوارها و زمین. دوشاخه‌ی شارژر دوربین و موبایل را می‌زنم به نزدیک‌ترین پریز برق. ممکن است هر لحظه دوباره برق برود. عجله‌ای هم ندارم تا عکس‌هایم را تماشا کنم. تجربه‌ی تلخی بود. اصلا اسیری و اسارت اتفاق تلخی است حتی اگر سوژه‌ی عکاسی‌ات یک اسیر داعشی باشد.
یکشنبه شب صدیق زنگ زد. صدایش پر از هیجان بود. تقریبا فریاد می‌کشید و می‌گفت:
_ موصل بالاخره آزاد شد! باورت می‌شود؟
خبر را شنیده بودم. بعد از سه سال آزگار جنگ و خونریزی، دجله باز پر می‌شد از سر و صدای بچه‌هایی که در کرانه شنا می‌کردند و زن‌هایی که رخت می‌شستند. مردها باز راهی باغ زیتون می‌شدند و خون زندگی به رگ‌های شهر می‌ریخت.
_ مبارک باشد، من هم خیلی خوشحال شدم اما خیلی مراقب باشید. سازمان ملل هنوز اوضاع را بحرانی می‌داند.
صدیق بی‌خیال حرفم، ادامه داد:
_ معلومه. اون نامردها حتما هنوز یک جاهایی مخفیگاه دارند! مهم اینه که حالا دو میلیون آواره بر می‌گردند سر خانه و زندگی‌شان. خدایا شکرت!
_خانه و زندگی؟!
با شنیدن حرفم لحظه‌ای سکوت کرد. خواهرش را به همراه خانواده‌اش در اولین حمله‌ی داعش به موصل از دست داده بود. خانه را هم با خاک یکسان کرده بودند. خواهرش را سال ۲۰۰۳ که برای سفری به عراق‌ آمدم دیده بودم.
همان لحظه از حرفی که زدم پشیمان شدم. چه کاری بود یادآوری مصیبت و تازه کردن داغ دلش.
بلافاصله گفتم:
_اما خب درست می‌شود. مگر آبادان و خرمشهر ما نبود؟ بعد از جنگ دوران نو‌‌شدن شروع می‌شود.
خرمشهر و آبادان ما هم هیچ‌وقت مثل روزهای اولش نشد. نگاه کودکان گرسنه‌ی کمپ حمام العلیل از یادم نمی‌رود که در صف غذا چه بی‌تاب و مستاصل بودند و هراس چشم‌های زن آواره‌ی برقع‌پوش از میان توری براق برقعه، که با گربه‌ی در ساک فرار کرده بود و در ویرانه‌های فرودگاه، تشنه و سرگردان مانده بود. و نگاه افسرده‌ی پیرمردی که همه‌ی خانواده‌اش را در عصری به گلوله بسته بودند و وقتی او به خانه برگشته و با آن صحنه مواجه شده بود، مشاعرش را از دست داده بود. آیا این آدم ها روزی مثل گذشته از ته دل خواهند خندید؟
نیروهای ویژه‌ی ارتش عراق طی این مدت، جنوب و غرب موصل را آزاد کرده بودند و از آغاز زمستان برای آزادی قسمت شرقی جنگیده بودند. کار سختی بود. می گفتند داعشی‌ها به روستاها می‌رفتند و از حضور در مساجد و ارشاد مردم شروع می‌کردند تا به هجوم به خانه‌ها و سلاخی خانواده‌ها و ویرانی و آشوب می‌رسیدند. پس از آزادی منطقه همچنان ترس از نفوذی‌ها و حمله‌ی دوباره تا قیامت با مردم باقی می‌ماند. تا روز جمعه دویست، سیصد نفر از افراد مسلح داعش را دستگیر کرده بودند. می‌گفتند همه جوان بوده‌اند. از کودکی تربیت‌شان کرده بودند برای جنگیدن. حالا دیگر می‌شد گفت موصل از حضور داعش پاکسازی شده است. شنبه هم میان عکس‌های یک سایت خبری، صدیق را در رژه‌ی جشن آزادی موصل در بغداد دیدم و فهمیدم برگشته. برای امشب با او و عادل قرارگذاشتم که صدیق باز مثل همیشه یکی دو ساعت مانده به قرار، به هم زد. خودش می‌داند و اولویت‌های زندگی‌اش! من هم باید تا هفته‌ی دیگر به اربیل بروم و از آن‌جا به پیرانشهر یا سنندج برگردم.
پنکه‌ها هوا را خنک نمی‌کنند. چقدر دلم می‌خواهد امشب موهایم را بشویم و در رختخوابی تمیز و خنک بخوابم. روی تبلت، دنبال برنامه‌ی هفتگی پرواز فرودگاه سنندج می‌گردم که یک نفر دستش را جلوی چشم‌هایم تکان تکان می‌دهد. عادل است، همراه با دختری بلند و باریک که تونیک وشلوار پوشیده و موهای زیتونی‌اش را دم اسبی بسته. بلند می‌شوم. معرفی‌اش می کند: آسیه. با هم دست می‌دهیم. لهجه‌ی انگلیسی‌اش از عادل خیلی بهتر است. صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی‌هایمان بر تن غزالیه را می‌شنوم، عادل پسرک کافه‌چی را که پشتش به مشتری‌ها و رویش به تلویزیون است، متوجه میز ما می‌کند تا برای گرفتن سفارش بیاید.
به عادل می‌گویم کو مطبک السمک‌تان؟ سری تکان می‌دهد.
_این‌جا دیگر هیچ چیزش مثل قدیم، مثل آن وقتی که تو آمدی نیست. تازه آن موقع مردم خوشحال بودند که پای آمریکا به ماجرا باز شده است. فکر می‌کردند بغدادشان می‌شود واشنگتن دی سی. بعدش هم تا آمدند ببینند چه باید بکنند، این دولت اسلامی علم شد و باقی قضایا. تو چه کردی امروز؟
_ بالاخره مجوزش درست شد و امروز رفتم دیدن آن اسیری که گفتم.
عادل و آسیه نگاهی به هم می‌کنند. گویی آن هراس به دل این‌ها هم راه یافته. عادل خودش را جلو می‌کشد و ساعدش را بر لبه‌ی میز می‌گذارد.
_ تنها بودی یا غیر از تو عکاس دیگری هم بود؟
_ خیلی بودیم، حدود هفده، هیجده نفر بودیم. اما تنها ایرانی من بودم. سه، چهار زن دیگر هم از اروپا بودند. اما به همه‌ی ما فقط دو دقیقه فرصت عکاسی داده شد، مصاحبه هم که هیچ. یک اتاق سه در چهار بود بدون لامپ، با یک پنجره که سوژه را ضد نور می‌کرد.
_چیز به دردخوری هم درآمد؟ به دوربینم اشاره می‌کند و زل می‌زند در چشم‌هایم.
_خودم هم ندیده‌ام هنوز. دوربینم شارژ نداشت. اما آن قدر فلاش می‌زدند که اتاق روشن باشد.
با آن‌که کنجکاو به نظر می‌رسد، اصرار نمی‌کند. اکراه دارم بروم سراغ عکس‌ها.
موبایل آسیه زنگ می‌زند و او مشغول گفتگو می‌شود. عادل چشم از من بر می‌دارد. چیپسی توی حمص می‌زند و به دهان می‌گذارد. گوشش به حرف‌های آسیه است. چیزی هم به عربی به آسیه می‌گوید و آسیه همان را در حرف‌هایش تکرار می‌کند.
نگاه عادل مرا باز یاد آن جوان می‌اندازد. بعضی لحظه‌ها با آن‌که آنی بیش نیستند جاودانه می‌شوند و سنگینی‌شان را تا ابد بر رویت تحمیل می‌کنند. حس غریبی داشتم. مردی از کشور همسایه، کشوری که حاکمش پیش از تولد او، کابوس کودکی خیلی از ما بود، حالا شده بود کابوس مردم جهان. تصاویری از قتل و خونریزی و شکنجه‌هایشان صبح به صبح بر صفحه‌ی موبایل جهانیان پدیدار می‌شد، مردم را می‌ترساند و آن‌ها را هر روز فاتح جنگ سایبری‌شان می‌کرد. حالا یکی از آن‌ها روبه‌رویم بود. نه شاخ داشت و نه دم. با دست‌هایی که با تکه پارچه‌ای قرمز از پشت بسته بودند، روی زمین سیمانی اتاق دو زانو نشسته بود و زمین را نگاه می‌کرد. ریش انبوهی داشت و صورت و بازوهایش زخمی و مجروح بود. عکاس‌ها مرتب توی صورتش فلاش می‌زدند و او هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. نه سرش را بالا می‌کرد و نه رو بر می‌گرداند. در سرش چه می‌گذشت؟ و این چه حسی بود که گریبان مرا گرفته بود؟ نه می‌ترسیدم، نه متنفر بودم و نه حس ترحم داشتم. چیزی در من، مرا به تاخیر می‌انداخت. به صبر، به درنگ، به تامل و به اندیشیدن. داشتم سوژه را بی‌واسطه‌ی لنز تماشا می‌کردم. سوژه‌ای را که با آن همه‌ سبعیت و وحشی‌گری، حالا در کمال آرامش سوژه‌ی تماشا شده بود و بی‌خیال به اطرافش بود. آخرین نفری بودم که از او عکس می‌گرفتم. بی‌خودی عکس می‌گرفتم و انگار اتفاقی نمی‌افتاد. توی قابی که بسته بودم، سرش همچنان پایین بود و تنش قوز کرده روی دو زانو، بی‌حرکت، در همان کنج میان پنجره و دیوار. نزدیک‌تر شدم. روی زانوی راست خم شدم و دوربین را به صورتش نزدیک‌تر کردم. کاش لحظه‌ای سرش را بالا بیاورد. کاش نگاهم کند.
عادل موبایلش را می‌آورد جلو و عکسی را که گرفته نشانم می‌دهد. می‌گوید: «ببین، برگه‌ی مرخصی‌شان است، در یکی از مخفیگاه‌هایشان پیدا کردم.» عکس را بزرگ می‌کنم. برگه‌ی سفید تا‌خورده‌ای است با لوگوی دولت‌ الاسلامیه و مهری به شکل سربازی از جنود بخاری، برای ۱۴۳ ساعت اجازه مرخصی داده‌اند. سمت راست برگه آغشته به چند لکه‌ی خون است. می‌گویم معلوم نیست بالاخره رفته مرخصی یا نه. عادل شانه بالا می‌اندازد. آسیه که مکالمه‌اش تمام شده می‌گوید برای تنظیم خبر و فرستادن عکس‌ها باید همین الان به هتل برگردد. می‌پرسم شام نمی‌خوری؟ می‌گوید که وقت ندارد. تند‌تند چند چیپس و حمص می‌گذارد دهانش و دست می‌دهد و کیف و دوربینش را می‌اندازد روی دوشش. رو می‌کنم به عادل.
_ تو با او نمی‌روی؟
_ نه، هتل‌مان فرق می‌کند. این آسیه خانم هم برای خودش شیرزنی است.
_حالا شیرزنی‌اش بهانه نشود که تنها بماند؟
آسیه می‌خندد و انگشت ملامت برای عادل تکان می‌دهد.
عادل هم می‌خندد.
_هتل این‌ها همین پشت است.
با آسیه خداحافظی می‌کنیم. بعضی دیدارها در بعضی شرایط به یادماندنی می‌شوند، هرچند کوتاه.
عادل دست به سینه می‌نشیند عقب.
_دختر خوبی است. یکی دو سالی می‌شود که همدیگر را می‌شناسیم. انشالله تا شش ماه دیگر عروسی می‌کنیم.
_ مبارک است! همین بغداد می‌مانید؟
_راستش فعلا تصمیم نگرفتیم. ما که اکثرا در سفریم. بغداد اگر بیاییم می‌مانیم نزد خانواده‌ی من، اربیل هم که برویم نزد خانواده‌ی او. بقیه‌ی جاها هم بسته به کار.
سینی غذای عادل را می‌آورند. بفرما می‌زند و مشغول می‌شود. عطر ادویه و گوشت تنوری در فضا می‌پیچد. لقمه‌ای هم کنار می‌گذارد تا سر راه برای آسیه ببرد.
می‌گویم کاش صدیق هم آمده بود، دور هم بودیم. نفهمیدم چرا نیامد.
عادل لحظه‌ای از جویدن لقمه‌اش باز می‌ماند و نگاهم می‌کند.
_ نفهمیدی؟ باهاش حرف نزدی؟
_ نه. چطور؟
لقمه‌اش را می‌جود و پایین می‌دهد. لب بر نی نوشابه می‌گذارد و جرعه‌ای می‌نوشد.
_خواهرش را که یادت هست؟ لیلا
_خدا رحمتش کند، خب؟
سینه‌اش را صاف می‌کند.
_گفتند همه‌ی خانواده را به گلوله بستند دیگر.
_آره یادم هست، اوایل حمله‌ی داعش بود.
_خواهرش یک پسر داشت.
_سه، چهار ساله بود آن موقع که من دیدمش.
_ وقت حمله‌ی داعش چهارده سالش بود و هیچ‌وقت جسدش پیدا نشد. آن قدر هم جنازه‌ی بی‌سر و بی‌صورت پیدا شد که دیگر کسی دنبال آن بچه نگشت.
_خب؟ حالا پیدا شده؟ زنده است؟
به نشانه‌ی تایید سر تکان می‌دهد و با دست، نی را توی شیشه‌ی نوشابه بازی می‌دهد.
_او را نکشته بودند، با خودشان برده بودند.
_یعنی اسیر گرفته بودند؟
باز سر تکان می‌دهد.
خدایا! خیالم به هزار راه می‌رود.
عادل ادامه می‌دهد.
_اسیر. ولی می‌دانی که به مرور این بچه‌ها را تربیت می‌کنند برای جنگ. تیراندازی یادشان می‌دهند، بزرگتر که شدند اسلحه و مهمات بهشان می‌دهند و می‌فرستندشان جلو.
_یعنی پسر لیلا که حالا مردی شده برای خودش، هیجده، نوزده ساله، یکی از اعضای نیروهای داعش است؟
نفسم می‌گیرد.
عادل نوشته‌های روی شیشه‌ی نوشابه را با ناخن می‌کند.
_بدترش این‌که…
_که چی؟
_ که اسیر نیروهای خودمان شده. همین دو سه هفته پیش در جبهه‌ی شرق موصل او را گرفتند.
_ای وای! چه حکایتی شده. صدیق می‌داند؟
_می‌داند.
_حالا چه می ‌شود؟
_رفت ببیند کاری می‌تواند بکند یا نه.
_که مثلا آزادش کند؟
_چه می‌دانم. هر کاری. البته بعید است. نمی‌دانی مردم چه دل خونی از این‌ها دارند.
سکوت می‌کند.

هر دو لال می‌شویم. باز یاد آن اسیر می‌افتم. حالا داستان پسر خواهر لیلا هم اضافه شده که تا ابد تصویر او در ذهنم بماند. خم شده بودم و دوربین را گرفته بودم روی صورتش. بوی بدی می‌داد. نزدیک‌تر که شدم، لحظه‌ای ترسیدم. دستانش بسته بود و بی‌رمق‌تر از آنی بود که بخواهد حرکتی بکند. اما هراسی در دلم دویده بود که تا آن لحظه شبیه‌اش را تجربه نکرده بودم. توی دلم خدا‌خدا می‌کردم سرش را بلند کند و ثانیه‌ای به دوربین نگاه کند. صورتش ملتهب بود و عرق از شقیقه‌اش جاری. به صدای بلند، به فارسی، گفتم «ببین منو!» ناگهان سر بالا کرد و زل زد توی دوربین. چشم‌های وحشی زیبایی داشت. دست‌هایم خشک شد. نگاهش نیرویی داشت که توان عکاسی را از من می‌گرفت. او داشت مستقیم به لنز نگاه می‌کرد و من نمی‌توانستم عکس بگیرم.
کافه‌چی جلو می‌آید و سینی‌ها را جمع می‌کند و از عادل می‌پرسد که چای یا قلیان. عادل می‌گوید هیچ کدام و سیگاری روشن می‌کند. اشاره می‌کنم یکی هم به من بدهد. بعضی لحظه‌ها آن قدر سنگین‌اند که…