آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۱ مرداد ۱۳۹۶

فهیمه میانجی

زنان


آمار بالای تشخیص‌های روانپزشکی در زنان: اسطوره یا واقعیتی تحریف شده


 

طبق آمار سازمان بهداشت جهانی، شیوع بسیاری از بیماری‌های معمول روانپزشکی، بخصوص افسردگی و اختلالات اضطرابی، در زنان به طور چشمگیری بالاتر از مردان است. این تفاوت در مشکلات سلامت روان زنان نسبت به مردان در اقصی نقاط دنیا دیده می‌شود اما شدت آن در جوامع مختلف متفاوت است، چنانچه به طور مثال بروز بیماری افسردگی در زنان دو تا چهار برابر بیشتر از مردان گزارش شده ‌است.

 

موضوع تفاوت جنسیتی در بیماری‌های روان، بخصوص شیوع بسیاری از تشخیص‌های روانپزشکی در زنان به نسبت مردان، بحث چالش‌برانگیزی است که پیشنیه‌ی آن به دوران افلاطون برمی‌گردد. اگرچه از اواخر قرن هجدهم میلادی در اروپا بود که پیوند بین دو نظام مردسالار کلیسای کاتولیک و طب در آن زمان، که کمی بعدتر جای خود را به روانپزشکی داد، با نسبت دادن رنج‌های روانی زنان (مانند هسیتریا) به اعضای بدن آن‌ها (مانند رحم و هورمون‌های جنسی‌شان) مسیر جدیدی را برای سرکوب و برچسب‌زنی بر زنان هموار نمودند. این در حالی است که پس از دو قرن، همچنان یافته‌های علمی‌ای که بتوانند چنین ادعایی را اثبات کند وجود ندارند.

علی‌رغم عدم وجود یافته‌های علمی سالم (یافته‌هایی که تولید آن توسط امپریالیسم دارویی و کمپانی‌های تجهیزات پزشکی کنترل نشود)، متاسفانه همچنان شاهد گفتمانی قرون وسطی‌ای در رابطه با بیماری‌های روان در زنان هستیم. گفتمانی که این بار تحت سلطه‌ی مدل‌های زیستی روانپزشکی معاصر آمریکایی و در پیوند با نظام مردسالار سرمایه‌داری و شرکت‌های دارویی، بیشتر بودن رنج‌های روانی در زنان را به هورمون‌های جنسی و عوامل سرشتی‌شان نسبت می‌دهند، برچسب ناهنجار بودن بر آن‌ها می‌زنند، درمان آن‌ها را به داروهای قوی روانپزشکی با عوارض جانبی جدی محدود می‌کنند و منجر به منحرف کردن توجه‌ها بر عوامل اصلی زمینه‌ساز در بالا بودن رنج‌های روانی در زنان می‌شوند.

این درحالی است که در چند دهه‌ی گذشته، پژوهشگران بسیاری از علوم مختلف مانند روانپزشکی بین‌فرهنگی، جامعه‌شناسی پزشکی، مردم‌شناسی پزشکی، روانشناسی فمنیست، مطالعات جنسیت و زنان، گفتمان تقلیل‌گرا و مردسالار مدل‌های روانپزشکی زیستی در زمینه‌ی نرخ بالای رنج‌های روانی در زنان را به چالش کشیده و با استفاده از مدل‌های دانش‌شناسی جامع سعی کرده‌اند تا بالاتر بودن نرخ بسیاری از رنج‌های روانی در زنان نسبت به مردان را توضیح دهند. بر اساس مدل‌های علمی جامع و بین رشته‌ای، عامل جنسیت در بالا بودن نرخ تشخیص‌های اختلالات معمول روانپزشکی در زنان، در بستر عوامل تعیین کننده‌ی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی که زمینه‌ساز آسیب‌های جدی به زنان است توضیح داده می‌شود.

آثار مخرب شرایط نابرابر جنسیتی و اجتماعی در سلامت جسمی و روانی زنان در بافت‌های فرهنگی و اجتماعی مختلف در بسیاری از نقاط دنیا نشان داده شده است. از جمله این شرایط می‌توان به توزیع نابرابر منابع و فرصت‌ها (مانند فرصت‌های تحصیلی، شغلی، درآمد، دسترسی به خدمات سلامت و اجتماعی)، تبعیض سیستماتیک جنسیتی در قوانین و هنجارهای فرهنگی، سرکوب، خشونت اجتماعی و خانگی و غیره اشاره کرد. در گزارشی که سازمان بهداشت جهانی در ارتباط با وضعیت سلامت (سلامت روان) زنان منتشر کرده این چنین مطرح شده است که «علی‌رغم تلاش‌های بسیاری که در دو دهه‌ی گذشته برای بهتر کردن وضعیت زنان صورت گرفته، جوامع همچنان در اصلاح شرایط نامطلوبی که زنان در آن به سر می‌برند شکست خورده‌اند. همه‌ی زنان نتوانسته‌اند به طور برابر از تلاش‌هایی که در جهت تغییر شرایط صورت گرفته است بهره ببرند و دختران و زنان بی‌شماری هستند که به دلیل عواملی چون نابرابری مداوم جنسیتی، اجتماعی، و سلامت قادر به شکوفا نمودن ظرفیت‌های خود نشده‌اند.» گرچه این عوامل غیرزیستی هستند که در سلامت زیستی و روانی زنان آثار مخرب و بلند مدت می‌گذارند. به طوری که جدیدترین تحقیقات اپی ژنتیک چنین فرضیه‌سازی کرده‌اند که بسیاری از فشارهای محیطی به طور فزاینده‌ای منجر به محرومیت دختران و زنان از شرایط مساعد زندگی می‌شوند و این محرومیت‌ها می‌توانند منجر به بروز ژن‌های مستعد به نشانه‌ی افسردگی در این افراد شوند.

در ایران نیز، علی‌رغم روند امیدوار‌کننده‌ای که در زمینه‌ی سلامت زنان در چند دهه‌ی گذشته مطرح بوده است، همچنان تفاوت چشمگیری بین زنان و مردان در زمینه‌ی سلامت جسمی، روانی و اجتماعی وجود دارد. نه تنها بین بیماری‌ها در زنان، اختلالات روانی بالاترین رتبه را به خود اختصاص می‌دهد، بلکه بسیاری از اختلالات معمول روانپزشکی به کرات در زنان بیشتر از مردان تشخیص داده می‌شود.

افزایش رنج‌های روانی و تفاوت جنسیتی در نرخ شیوع آن در شرایط کنونی جامعه را می‌توان از یک طرف در قوانین زن‌ستیز و فرهنگ سنتی مردسالار حاکم بر جامعه‌ی که در ایجاد و حفظ نابرابری جنسیتی، اجتماعی، اقتصادی، تبعیض و خشونت علیه زنان سهم بزرگی ایفا می‌کند جستجو کرد و از طرف دیگر آن را در سرکوب سیستماتیک تلاش‌های دختران و زنان برای ایجاد تغییر در شرایط نامطلوب اجتماعی و فرهنگی دید که به نوبه‌ی خود بیش از پیش به تعارضات و تنش‌های روانی‌ای که این افراد متحمل می‌شوند دامن زده است. متاسفانه، علی‌رغم وجود تعیین کننده‌های اجتماعی و فرهنگی در مشکلات سلامت روان زنان در ایران، اگرچه نه همه‌ی درمان‌گران، اما متاسفانه فرهنگ غالب در آموزش و درمان روانپزشکی معاصر در ایران به دلایلی از جمله الگوبرداری از مدل‌های تقلیل یافته روانپزشکی آمریکایی، نقص در حمایت و توسعه‌ی سیستم‌های درمانی روانی-اجتماعی، و سلطه‌ی فرهنگ مردسالار و محافظه‌کار در سطوح سیاست‌گذاری آموزش و درمان، بستری وسیع برای طبی‌سازی تعارضات اجتماعی و فرهنگی که زمینه‌ساز رنج‌های روانی زنان است فراهم آورده است.
مشابه‌ی روانپزشکی غربی که تا اواسط قرن بیست میلادی به مانند ابزاری در خدمت کلیسای کاتولیک برای کنترل اجتماعی و سرکوب زنان عمل می‌کرد، شرایط حاکم در روانپزشکی معاصر در بسیاری از کشورهای در حال توسعه و مردسالار با تقلیل دادن مداخلات زیستی، روانی و اجتماعی به تجویز بیش از حد داروهای قوی روانپزشکی و شوک درمانی، نه تنها در خدمت بهبود دختران و زنان قدم موثری بر نمی‌دارد که سهوا و یا عمدا می‌تواند تبدیل به ابزاری در خدمت سیاست‌گذاری‌های زن‌ستیز این جوامع شده و منجر به کنترل و خاموش ‌سازی صدای اعتراض دختران و زنان بسیاری شود.

در حوزه‌ی سلامت روان زنان، تقلیل روانپزشکی به حرفه‌ای متمرکز بر تشخیص‌گذاری و تجویز دارو، معادل با تقلیل تعامل پیچیده‌ی تعیین کننده‌های اجتماعی (مانند تبعیض، نابرابری جنسیتی، فقر، خشونت، سرکوب روانی و زیستی) به هورمون‌های جنسی زنان است. چنین مدلی از روانپزشکی نه تنها از پشتوانه‌ی قوی علمی برخوردار نیست بلکه می‌تواند حداقل از سه طریق به زنان آسیب جدی بزند: ۱- منجر به مداخلات درمانی افراطی و تجویز بیش از حد داروهای روانپزشکی شود که مصرف بلند مدت آن‌ها می‌توانند عوارض جانبی جدی از خود باقی بگذارد ۲- مروج سکوت شده و منجر به حذف فرصت‌ها برای آشکارسازی و بررسی شرایط سیاسی، اجتماعی وفرهنگی (مردسالاری و قوانین تبعیض آمیز جنسیتی) که زنان را احاطه کرده است، شود. ۳- هرگونه تامل برای تغییرات در ساختارها و ارزش‌های اجتماعی که می‌تواند شرایطی برابر و سالم‌تر را ترویج کند برچسب گزینه‌ی غیرواقع‌بینانه زده و صورت مساله را پاک کند.

با توجه به تاریخچه‌ای که روانپزشکی در غفلت از ترویج و عمل به نگاه جامع و مداخله‌ی همه جانبه در حوزه‌ی مشکلات سلامت روان زنان داشته است و از آن‌جایی‌ که جنسیت یکی از تعیین کننده‌های اساسی در سلامت جسمی و روانی است، فهمیدن و مداخله در هرگونه موضوع مرتبط با سلامت و مشکلات روان در زنان، مانند افزایش تشخیص‌های اختلالات روانپزشکی و نرخ بالاتر بسیاری از رنج‌های روانی در زنان نسبت به مردان، مقدور نیست مگر این‌که دیدگاه خود زنان نسبت به عوامل ایجاد کننده‌ی مشکلات‌شان که عموما عوامل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند است مدنظر قرار گرفته و به مداخله‌ی همه جانبه و سیتماتیک در همه‌ی این سطوح اولویت داده شود.

 

-دکتر فهیمه میانجی: دکترای روانشناسی، دانشجوی دکترای روانپزشکی اجتماعی و بین فرهنگی، دارنده‌ی فلوشیپ سلامت روان جهانی و سیاست‌گذاری سلامت و جامعه از دانشگاه مک گیل (کانادا)