آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۰ تیر ۱۳۹۶

حسن سربخشیان

اجتماع


درخواست ترک تابعیت ایران دادم


گفت‌وگو با دکتر جواد کوروشی

 

 

بیست و شش ساله بود که برای ادامه‌ی تحصیل از شیراز به برلین رفت و اکنون ۴۷ سال است که در خارج از ایران زندگی می‌کند. بی‌آن‌که قصدی برای ورود به دنیای سیاست داشته باشد با عضویت در سازمان کنفدراسیون دانشجویان در خارج از ایران به یک فعال سیاسی تبدیل شد که ربع قرن فعالیت و مبارزه علیه دو رژیم سلطنتی پهلوی و جمهوری اسلامی را برایش به دنبال داشت. در چارچوب مبارزات دانشجویی که توسط سازمان‌های سیاسی وقت هدایت می‌شد، با گروه موسوم به «کادرها» به رهبری مهدی‌خان بابا‌تهرانی از سازمان انقلابی حزب توده در خارج از ایران آشنا شد و سال‌ها فعالیت‌ سیاسی دانشجویی خود را با این گروه ادامه داد.
سال ۱۳۵۴ در لیست ساواک که ۱۰ نفر فعال «خطرناک» در خارج از ایران را منتشر کرد، نامش در رده‌ی نهم جای گرفته بود. در چارچوب فعالیت‌های دانشجویی که شدیدترین ابزار مبارزه‌ی آن اشغال سفارت‌های شاهنشاهی در خارج از کشور بود، نهم مارس ۱۹۷۴ در اشغال سفارت ایران در استکهلم در اعتراض به اعدام خسرو گل سرخی و کرامت‌الله دانشیان شرکت داشت. در سال ۱۳۵۶ به خاطر مشارکت در تسخیر سفارت ایران در برلین شرقی و در اعتراض به کشتار در تبریز به یک سال حبس محکوم شد که البته تنها یک روز از حکم به اجرا درآمد و آزاد شد.
جواد کوروشی از دوران فعالیت سیاسی‌اش راضی است و از آن روزها به عنوان روزهای خیلی خوبی یاد می‌کند که به هیچ چیزی جز مبارزه فکر نمی‌کرده است. او اکنون تابعیت آلمانی دارد و با همسر فنلاندی خود زندگی می‌کند. آقای کوروشی از شروع به کار برنامه‌ی فارسی رادیو اروپای آزاد-رادیو آزادی تاکنون که نزدیک به دو دهه می‌شود به عنوان خبرنگار در رادیو فردا مشغول به کار است. با او درباره‌ی علت ترک تابعیت ایران و درخواست برگشت مجدداش به تابعیت ایرانی به گفتگو نشستم.

 

 

چرا تصمیم به ترک ایران گرفتید؟
دلیل اصلی من درس خواندن بود. برای درس خواندن به این‌جا آمدم و اصلا فکر نمی‌کردم وارد صحنه‌ای بشوم که به این مرحله ختم شود.

 

به عنوان فردی که سال‌ها در خارج از ایران علیه هر دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی فعالیت داشتید، آیا اصلا به این فکر می‌کردید که روزی تابعیت ایران را از دست بدهید؟
نه، به نظرم وقتی کسی وارد فعالیت سیاسی و فعالیت علیه رژیم‌های استبدادی می‌شود اصلا به پیامد‌های آن فکر نمی‌کند. چون کسی که وارد فعالیت سیاسی می‌شود همه‌ی فکرش این است که وضعیت را تغییر دهد، تغییر دادن وضعیت هم بر اساس داده‌های مشخصی صورت می‌گیرد که آن شخص در آن زمان مشخص آن‌ها را از محیطش می‌گیرد. در نتیجه کسی به این مساله فکر نمی‌کند و من هم فکر نکردم.

 

چه زمانی فعالیت سیاسی خودتان را شروع کردید؟
الان که به گذشته می‌نگرم فکر می‌کنم مرگ غلام‌رضا تختی در سیاسی شدن من خیلی تاثیر داشت. آن زمان بیست و سه ساله بودم. در آن روزها استنباط کلی این بود که او را عوامل رژیم کشتند و چون فرد شناخته شده‌ای بود و من هم مثل دیگران او را دوست داشتم، تصمیم گرفتم کاری کنم و فعالیت سیاسی را جدی بگیرم که بعد از ترک ایران در سال ۱۳۴۹ این روند سرعت بیشتری به خود گرفت.

 

شما به عنوان یک عضو سازمان کنفدراسیون دانشجویان علیه رژیم پهلوی مبارزه می‌کردید، اما بعد از انقلاب تابعیت ایران را از دست دادید. چرا؟
داستان تابعیت من خیلی پیچیده و طولانی‌ست. وقتی دوره‌ی دکترای را تمام کردم، استادم پرفسور دیتروایس که زمانی مشاور اقتصادی انورسادات، رییس جمهور مصر بود و در زمانی که استاد راهنمای من بود، مشاور وزارت توسعه و همکاری‌های اقتصادی آلمان هم بود به من گفت که این وزارت‌خانه آگهی استخدام داده که مربوط به تخصص من می‌شود و بهتر است که برایش اقدام کنم. من هم که به دنبال کار می‌گشتم خیلی از این پیشنهاد خوشحال شدم. ولی یکی از الزامات گرفتن آن شغل داشتن تابعیت آلمان بود. اول تقاضایم را برای این شغل دادم اما چون آلمانی نبودم می‌دانستم من را استخدام نخواهند کرد. به همین دلیل به سفارت جمهوری اسلامی رفتم و درخواست ترک تابعیت ایران را دادم. آن زمان این‌طور بود که سفارت‌خانه نامه‌ای در پاسخ به تقاضای ترک تابعیت می‌داد که ایران صلاح نمی‌داند شما با این تخصص ترک تابعیت کنید. معمولا سازمان‌های آلمانی هم این نامه را قبول می‌کردند. اما به من این نامه داده نشد. هدف من این بود که نامه‌ای از سفارت بگیرم و بعد از طریق همان نامه بتوانم استخدام شوم. در سفارت‌خانه هم تاکید کردم که من نمی‌خواهم ترک تابعیت کنم و فقط برای گرفتن گرفتن شغل این تقاضا را می‌دهم. در سفارت‌خانه به من گفتند تا به حال با ترک تابعیت کسی موافقت نشده است. گفتند برو و خیالت راحت باشد چون با ترک تابعیت تو هم موافقت نخواهد شد. گواهی که از سفارت به محل کار بردم مورد پذیرش قرار نگرفت و طبیعتا شخص دیگری استخدام شد.
اما همه‌ی داستان این نبود، بعد از چند ماه ناگهان نامه‌ای از سفارت ایران دریافت کردم که در طی آن به من اطلاع داده شده بود سند ترک تابعیت‌ام آماده است و می‌توانم آن را تحویل بگیرم. به سفارت رفتم و گفتم من که ترک تابعیت نخواستم. اما آقایی که آن‌جا بود گفت: به هیچ‌کس ترک تابعیت نمی‌دهند، حالا خوشحال باش به تو دادند. اما من سند را نگرفتم و گفتم من می‌خواهم ایرانی باقی بمانم. گفتند پس الان باید تقاضای برگشت به تابعیت ایرانی را بدهید. من هم همان‌جا تقاضا دادم و بعد هم به خیال این‌که تقاضای برگشت تابعیت داده‌ام و قضیه حل شده خوشحال از سفارت‌خانه خارج شدم. اما قصه همچنان ادامه داشت و من خوش‌بین بودم. بعدتر متوجه شدم در ایران تایید یازده نهاد و وزارت‌خانه برای برگشت تابعیت یک فرد لازم است و عملا این اتفاق در ایران مشکل و تا اندازه‌ای هم غیرممکن است. من بعد از تقاضای برگشت به تابعیت با اطمینان در سال‌های ۷۲،۷۳ و۷۴ به ایران سفر کردم. سال ۷۵ هم در شیراز پاسپورت جدید ایرانی گرفتم. تا این‌که سال ۷۶ وقتی آلمان بودم، برادرم یک وکالت‌نامه از من خواست و من هم به سفارت ایران رفتم که وکالت‌نامه را بگیرم. پس از بررسی پرونده‌ام یکی از کارمندان سفارت ایران به نام آقای جوادی آمد و به من گفت شما چرا ایرانی هستید؟ گفتم یعنی چی؟ گفت شما چند سال پیش درخواست ترک تابعیت دادید! اصلا برای چه پاسپورت دارید؟ توضیح دادم که من درخواست برگشت به تابعیت را سال‌ها پیش داده‌ام. اما گفت اصلا در پرونده شما درخواست برگشت به تابعیت وجود ندارد و شما سال‌هاست که دیگر ایرانی نیستید و از من پرسید به ایران هم سفر می‌کنید؟ گفتم بله. گفت اگر از من می‌شنوید از این ساعت دیگر قید ایران را بزنید. گفت من هم باید پاسپورت و شناسنامه شما را بگیرم ولی تا موقعی که اعتبار دارد می‌توانید پیش خودتان نگه دارید ولی به ایران نروید. دوباره درخواست برگشت تابعیت دادم و تقاضایم را به ایران فرستادند. بعد از مدتی گفتند باید از دولت آلمان یک گواهی بیاورید که ثابت کند شما شهروند آلمان نیستید. من به آقای کینکل، وزیر خارجه‌ی وقت آلمان نامه نوشتم و تقاضای یک گواهی کردم که یک هفته بعد برایم فرستادند. پس از آن بارها سفارت جمهوری اسلامی در مقابل پیگیری‌های من گفت هنوز این گواهی در تهران به اندازه‌ی کافی ارزیابی نشده است. پیگیری این ماجرا چندین سال طول کشید. آلمانی‌ها هم به من تابعیت نمی‌دادند چون می‌گفتند شما باید ترک تابعیت ایران را بیاورید. سرانجام و پس از پایان اعتبار گذرنامه‌ام و از آن‌جا که نیاز به یک مدرک هویتی و هم نیاز به یک مدرک برای سفر داشتم مجبور شدم یک تراول داکیومنت (سند مسافرتی) از دولت آلمان بگیرم. فرایند آلمانی شدن من هم در پیچ و خم‌های بوروکراتیک گیر کرده بود و من راه پس و پیش نداشتم. سرانجام نامه‌ای به احزاب در پارلمان آلمان نوشتم و و ضعیت خودم را شرح دادم. تنها حزبی که من را کمک کرد، حزب سوسیال دمکرات بود و یکی از نمایندگان پارلمانش شخصا روی پرونده‌ام کار کرد و بالاخره پس از سی و یک سال اقامت در آلمان صاحب تابعیت و پاسپورت آلمانی شدم.

 

اکنون خودتان را بیشتر ایرانی می‌دانید یا آلمانی؟
برای من که ۴۷ سال خارج از ایران زندگی کرده‌ام و مسایل و سختی‌های زیادی را از سر گذرانده‌ام، پاسخ دادن به این سوال خیلی مشکل است. برای من تابعیت بیشتر یک مدرکی برای زندگی راحت و امکانی برای سفر است. این‌که دیگر مشکل اقامتی ندارم. به نظرم تابعیت بیشتر یک ابزار برای زندگی می‌شود تا معیار هویت‌شناسی. از نظر هویتی من خودم را ایرانی احساس می‌کنم ولی خیلی وقت‌ها هم می‌بینم از یک آلمانی هم آلمانی‌تر شدم. به خاطر همین احساس‌‌های متضاد مساله هویت همیشه پا در هوا خواهد ماند.
البته باید اضافه کنم که وضعیت من تقریبا استثنایی است. چون من با این که نزدیک به نیم قرن است در آلمان هستم الان نزدیک به دو دهه هم هست که با فرهنگ اروپای شرقی و مشخصا جمهوری چک آشنا شده‌ام. از طرف دیگر به خاطر پیوند با همسرم چهل سال هست که با فرهنگ اسکاندیناوی و مشخصا فنلاند آشنایی دارم. می‌خواهم بگویم که خودم هم نمی‌دانم کجایی هستم!
اما سرزمین مادری کوله‌باری را به دوش شما گذاشته که اگر صد سال هم بگذرد به این سادگی نمی‌توانید آن را زمین بگذارید، بخصوص که اگر بخواهید برای این سرزمین رویای هم داشته باشید و خود را مقید بدانید که برای تغییرش بجنگید.