آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

م. سرگزی

فرهنگ


شنبه‌ی سیاه


 

 

صبح شنبه است. حسش نیست بزنم بیرون. حسش هم نیست بمانم در خانه. بغضی بیخ گلویم دل‌دل می‌کند. جز قهوه چیزی از گلویم پایین نمی‌رود. چه کنم؟ می‌پوشم. دست به ردیف روسری‌های تاکرده می‌کشم و نگاهی می‌اندازم به مانتوهای آویزان داخل کمد. بعد از آن همه سبز و رنگ و شاد، حالا دستم به هیچ رنگی نمی‌رود. سیاه. معلم شیمی دبیرستان می‌گفت سیاه و سفید رنگ نیستند. سیاه، رنگ سوگ و عزا. سیاه، پوششی که گرما را بیش از همه به خود جذب می‌کند. سیاه. می کشم‌اش بر تنم. سیاه. شالش را روی سر می‌اندازم. در صورتم در قاب آینه نگاهی می‌اندازم، هیچ حسی نیست. کوله‌ام را می‌اندازم روی شانه‌هایم و می‌زنم بیرون.
سوار مترو می‌شوم. نمی‌دانم کجا پیاده شوم. هفت‌تیر؟ از پارسال که کافه‌ی آنتراکت را آتش زدند، هرجا رفتیم انگار عاریه بودیم. عرض میدان را رد می‌کنم و پیاده در پیاده‌روی کریم‌خان به راه می‌افتم. حالم هیچ خوب نیست. این جور مواقع دلم بستنی می‌خواهد. می‌گویند بستنی ضد افسردگی است. چند مغازه جلوتر سوپر کوچکی می‌بینم که روی پله‌اش نان تست و پفیلا و تردیلا چیده. و ردیف روزنامه‌های امروز، آخ! نگاهم را از تیتر درشت و غمگین‌شان می‌دزدم. تیتر سیاهی که می‌گوید گول خوردیم. همه‌ی این‌ها بازیی بیش نبود. شاید برای همین جلوی رقص و شادی خیابانی‌مان را نگرفتند. توی د‌‌لشان داشتند به ما می‌خندیدند. بستنی را می‌خرم و بستنی به دست و کوله بر پشت، سلانه‌سلانه به راه رفتن ادامه می‌دهم. اولین باری هم که به سن قانونی رسیده بودم و می‌توانستم رای بدهم چهار نفر نامزد ریاست جمهوری شده بودند: هاشمی، جاسبی، احمد توکلی و یکی دیگر. بدیهی بود که به رییس دانشگاه‌مان رای بدهم حتی اگر انتخاب نشود. هاشمی محبوب بود. هاشمی بعد از آن همه محدودیت دهه‌ی شصت، البسه و اجناس خارجی را وارد بازار کرد. هاشمی سردار سازندگی شد. و اما دوره‌ی بعد، چه روزهای عجیبی را پشت سر‌گذاشتیم. انگار برای اولین بار خودمان را باور کرده بودیم. برای خاتمی شدن خاتمی چه‌ها که نکردیم. سر پرشور و دل پر‌نور و «خاتمی دوستت داریم‌»ها. خاتمی با آن عبای سفید و گفتگوی تمدن‌هایش. سید‌‌خندان! چه اکسیژنی داشت دوره‌ی اصلاحات با آن حال و هوای مطبوعاتی و روزنامه‌های رنگارنگش. اما نتیجه‌ی انتخابات بعدی لبخندمان را از لب‌مان دزدید و همه‌ی‌مان را درست و حسابی شوکه کرد. انتخاباتی که به دور دوم کشیده شد و حالا باید میان احمدی‌نژاد و هاشمی یکی را انتخاب می‌کردیم. اصلا این مردک با آن کاپشن‌اش از کجا پیدایش شد؟ قبل از این که شهردار بشود چه می‌کرد.
موبایلم زنگ می زند. پیمان است. می‌پرسد کجایی؟ می‌گویم در پیاده‌روی کریم‌خان به سمت انقلاب قدم می‌زنم، همین‌طوری. می‌گوید پس بیا بغل سینما سپیده. بچه‌ها همه اینجان. چوب بستنی را در جوی آب می‌اندازم. دیگر چه فرقی می‌کند؟ نافرمانی مدنی اقلا دل آدم را خنک می‌کند.
کافه شلوغ است. اکثرا سیاه پوشیده‌اند. انگار هیچ کس دل و دماغ رنگ‌آمیزی نداشته. پیمان کت و شلوار تنش کرده و یک تکه راه را تند تند می‌رود و بر می‌گردد. دارد با موبایل حرف می‌زند. اینترنت کافه برقرار است و هیچ سایتی دوباره فیلتر نشده. بچه‌ها بحث می‌کنند.
-تراول چک ۵۰ هزار تومنی‌اش به پرستارها رو بگو.
-تو بیمارستان میلادم سکه پخش کرد.
-به فرهنگی‌ها هم خیلی قول‌ها داده.
-خوب شد نمی‌خواست واسه‌ی تبلیغاتش هزینه کنه!
پوزخند هم نمی‌زنند. همه تلخ شده‌ایم. پیمان که تلفنش تمام شده می‌نشیند سر میز، روبرویم.
-داشتم با دکتر کروبی حرف می‌زدم.
زیر کت پیراهن یاسی پوشیده. انگار امیدوار است هنوز چیزی تغییر کند. رهبر که پیام تبریک می‌دهد کار تمام شده.
– گفت دارند یک بیانیه می‌نویسند. معلومه، کی همچین نتیجه‌ای رو به رسمیت می‌شناسه؟ اگه فقط کل اعضای ستادش هم بهش رای داده باشند بیشتر از سیصد هزار تا می‌شه. دکتر می‌گفت آدم یاد زمان مدرس می‌افته که رای خودش به خودش رو هم حساب نکردند. مسخره است! تو چطوری؟ تو هم دیشب نخوابیدی؟
-نه همش پای تلویزیون و توی فیس‌بوک بودم. قیطریه هم دم صبح بدجوری صدای تیر می‌اومد. می‌خواستم بخوابم هم نمی‌شد.
-قیطریه؟ حتما جلوی ستاد موسوی شلوغ بوده. خیلی جاها درگیری بوده. وزارت کشور هم یک خبرهایی هست. درها را بسته‌اند. نه کسی میره تو، نه کسی میاد بیرون. چی سفارش بدم برات؟
-بستنی، دوبل!
موبایلش زنگ می‌زند و موبایل به گوش به طرف پیشخوان می‌رود تا سفارش بدهد.
بچه‌ها از روی لپ‌تاپ آخرین اخبار سایت‌ها را بلند می‌خوانند.
-استادهای دانشگاه شریف هم دارند بیانیه می‌دهند. بچه‌های امیرآباد هم می‌خوان جمع بشن. فاطمی شلوغ شده.
-ناآرامی‌ها در زاهدان، کرمانشاه، تبریز، ارومیه
-ساری، بابل، مشهد، اصفهان، شیراز، اعضای جبهه‌ی مشارکت هم جلسه‌ی فوق العاده دارند.
-هه! محسن رضایی هم از هوادارهاش خواسته «متانت را پیشه کنند.»
پسر مو فرفری دود سیگارش را توی هوا ول می‌دهد و چند نفری از نظرم پنهان می‌شوند.
-بچه‌ها بچه‌ها! این‌ رو گوش کنین: جرس نوشته «میرحسین موسوی اعلام کرد در مورد نتایج انتخابات، کنفرانسی مطبوعاتی در ساعت ۱۴ امروز در محل روزنامه‌ی اطلاعات برگزار خواهد کرد.».
-عمرا نیروی انتظامی بذاره.
-پس ما چیکاره‌ایم؟ می‌ریزیم تو خیابون.
«پس ما چه کاره ایم؟» قاشق را فرو می‌کنم توی تن بستنی. یک تکه بستنی از لبه‌ی ظرف بیرون می‌زند. آرام‌آرام آب می‌شود و پایین می‌رود. به راستی ما چه کاره‌ایم؟ رای ما کجا را می‌گیرد؟ رای داده‌ایم تا کدام سنگر را خالی نکرده باشیم؟ انتخاب یعنی چه؟ آیا به درستی می‌دانیم کدام اولویت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی برای‌مان مهم است؟ تا کی به این رای بدهیم تا به آن یکی رای نداده باشیم؟ اصلا رییس جمهور چه‌قدر قدرت و آزادی عمل دارد؟ نهادهای مدنی چه‌طور؟ آیا دور بعدی انتخابات باز هم من فعال خواهم بود و رای خواهم داد؟
-نوشته یکی از کارمندای وزارت کشور اومده رو بالکن و خودش رو پرت کرده پایین!
-یا حسین!
-بچه‌ها وضع خرابه. فاطمی و ولی‌عصر حسابی شلوغ شده.
چند نفری از پشت میزها بلند می‌شوند. بین بچه‌ها بگومگو در ‌می‌گیرد.
پیمان سرش را می‌آورد جلو و در هیاهوی جمعیت رو به من می‌گوید من می‌روم ستاد. چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم و سرم را تکان می‌دهم. در چشم به هم زدنی نصف بچه‌ها کافه را ترک می‌کنند. پسر موفرفری که ایستاده و دارد بند کیف را از سرش می‌کند تا روی شانه بیفتد، داد می‌زند:
-اگه تظاهرات شد موبایل‌هاتون رو خاموش کنین، نتونن ردتونو بزنند!
دست توی جیب شلوارش می‌کند و دو هزار تومانی را در می‌آورد، می‌گذارد زیر نعلبکی فنجان قهوه‌اش و می‌دود به سوی در.
دستی روی شانه‌ام می‌خورد. بر می‌گردم. خاطره است. ندیده بودمش.
-خوبی؟ چه خبر؟
شانه بالا می‌اندازم.
خاطره اهل افغانستان است اما هرگز سرزمینش را ندیده. همین جا دنیا آمده و بزرگ شده. نه شناسنامه‌ی ایرانی دارد و نه گذرنامه‌ی افغانی. داستان‌نویس است. می‌پرسد تو چه کار می‌کنی؟ نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم. می‌گوید من دلم شور می‌زند. با حرکت سر تاییدش می‌کنم. صندلی را می‌کشد عقب و جای پیمان می‌نشیند. ساکت است. خوش به حالش. نه رای داده، نه خبرها و اتفاقات امروز برایش مهم است. اما نتیجه که شامل حالش می‌شود!
رفت و آمد در پیاده‌رو بیرون کافه زیاد می‌شود. عده‌ای به سمت میدان انقلاب می‌دوند. جماعتی هم انگار شعار می‌دهند. از خاطره می‌پرسم چیزی می‌خوری؟ حالا غیر از دلش چشمانش هم شور می‌زند. فکری می‌کند و می‌گوید بستنی.