آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۵ فروردین ۱۳۹۶

فهیمه خضر حیدری

فرهنگ


گفت‌وگو با مسعود بهنود | دنبال حقیقت نبوده‌ام


به‌همراه: توکا نیستانی

 

عکس‌ها از: حسن سربخشیان

 

 

از زندگی که حرف می‌زنیم در حقیقت از به خاطر آوردنِ زندگی حرف می‌زنیم. در نهایت آدمیزاد شاید چیزی نباشد جز تداوم حافظه‌اش. بعضی آدم‌ها اما انگار بیشتر از بقیه حافظه دارند؛ گویی که زنده‌اند تا به خاطر بیاورند.
وقتی قرار شد با مسعود بهنود گفت‌وگو کنیم به همین چیزها فکر می‌کردم. به مردی که خوب قصه می‌گوید.
روزنامه‌نگاران نسل من بیش از آنکه دوران اوج روزنامه‌نگاری او را تجربه کرده باشند یا به یاد بیاورند، دوران قصه‌گویی او را می‌شناسند. در تمام این سال‌ها مسعود بهنود همیشه مردی بوده علیه فراموشی. گاه خاطرات مزاحمی را که دوست داشتیم فراموش‌شان کنیم به یادمان آورده، گاه یادهای شیرینی را زنده کرده. قلمش طعم دارد. ادویه مخصوص مسعود بهنود را که ترکیبش خیلی هم معلوم نیست. نثرش با خواننده معاشرت می‌کند. او همیشه آن مهمان خوش‌مشرب و خوش‌پوشی است که به ظرافت و آداب در میانه‌ی مجلس نشسته و قصه می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. شگفتا که قصه‌هایش در جهان ضدقصه و پرشتابِ امروز ما هنوز و همچنان شنونده دارد.
قصه‌ها اما برایش دردسر هم می‌سازند. مسعود بهنود را می‌بینم که قصه‌ها از همه جای گذشته در جست‌وجویش می‌دوند و از او می‌خواهند که تعریف‌شان کند. گاه بر سر راهش، شیدایی و تخیلِ قصه‌نویسی با دقت و واقعیت‌محور بودنِ روزنامه‌نویسی سخت برخورد کرده‌اند. مسعود بهنود سرانجام کدام اینهاست؟ قصه‌نویس یا آن طور که خودش این کلمه را به کار می‌بَرد؛ روزنامه‌نویس؟
در این گفت‌وگو که من و توکا نیستانی – یکی از واشینگتن و آن دیگری از تورنتو – با مسعود بهنود در لندن انجام داده‌ایم – اسکایپ چه کارها که نمی‌کند- تلاش کرده‌ایم که به پاسخ این پرسش نزدیک شویم.
گذشته از اینها اما همیشه اطراف مسعود بهنود جذابیت‌ها و حاشیه‌ها و نقدها و پرسش‌های بیشتری هم وجود داشته. تا آنجا که زمان دست‌مان را باز گذاشت همه این نکته‌ها را با او درافکنده‌ایم.
هیچ روزنامه‌نگاری نباید گفت‌وگو با مسعود بهنودِ هفتادساله با نیم‌قرن حضور پرشور و موثر در رسانه‌ فارسی‌ را گفت‌وگویی بداند مثل هر مصاحبه دیگر. او راه‌های جواب ندادن را به‌تمامی بلد است. سهل و ممتنع در برابر شما می‌نشیند و تاریخ شخصی خودش را گزارش می‌کند. با این حال باید از تسامح و حوصله‌اش تشکر کنم که تقریبا پرسشی را بی‌پاسخ نگذاشت و به‌ وقار و تامل و اطمینان، گفت و شنُفت. در پایان نزدیک به سه ساعت گفت‌وگو با او با خودم می‌گویم نه روزنامه‌نوی، نه قصه‌نویس، شاید بیش از اینها خدای زمان و درنگ باشد؛ شیفته‌ی به چنگ آوردنِ زمانی که مثل غبار در هواست و مشتاق ثبت و ضبطِ امروزی که فردا ناپدید می‌ شود.
خودش می‌گوید در این گفت‌وگو به سوال‌هایی پاسخ داده که پیش‌تر نداده بود؛ هرچند آدمی سخن می‌گوید تا خود را بپوشاند.

 

 

 

 

 

 

 

می‌خواهم این گفت‌وگو را از یک نقطه بامزه شروع کنم. وقتی که مارکز در سال ۲۰۱۴ مُرد، یکی از بچه‌ها که معمولا توییت‌های بامزه‌ای می‌کند، توییت کرد – خیلی هم هوشمندانه بود توییتش – نوشت من «۵هزار پوند می‌گیرم و خاطره منتشرنشده مسعود بهنود را برای‌تان تعریف می‌کنم. خب خیلی بامزه بود و همه کلی خندیدند. من مطمئنم اگر خودتان هم می‌دیدید می‌خندیدید. نمی‌دانم شاید هم اصلا دیده باشید. از اینجا می‌خواهم نقبی بزنم به مسئله شما با خاطره. همه چیز را با خاطره تعریف می‌کنید. یک عالمه خاطره دارید. اصلا کسی هست که شما با او خاطره نداشته باشید آقای بهنود؟

مسعود بهنود: ببین اولا که من این کاری را که داری می‌گویی را «فول» می‌بینم برای یک روزنامه‌نگار یعنی این یکی از درس‌هایی است که داده‌اند. وقتی روزنامه‌نگاری سعی می‌کند با کسی مصاحبه کند یا از او نقل قول مع‌الواسطه‌ای بکند، آنجا قابل فهم است ولی مثلا فرض کنید که کسی دارد برای دیگری سوگواره می‌نویسد، کاملا مخالفم که در این سوگواره خودش را ببیند. یعنی مثلا فرض کنید که من قرار باشد راجع به کیارستمی چیزی بنویسم و او فوت شده و در آنجا شروع کنم خاطرات او را با خودم بنویسم. این در حقیقت می‌شود سوگواره من نمی‌شود سوگواره کیارستمی. این اشتباه زیاد صورت می‌گیرد. من با این نوع برخورد مخالفم. اگر صورت گرفته گاف من بوده.
ولی در عین حال. بله من سنم رفته بالا و بنابراین در حالت عادی که مثلا سخنرانی می‌کنم، راجع به آدم‌ها حرف می‌زنم و از آنها نقل می‌کنم. اینها خب پیش می‌آید. به نظر من بخش عمده‌ای از سوتفاهم‌ها یا شوخی‌ها یا هر چه که اسمش هست مربوط است به این بیست و چند ساله‌ای که بین دو نسل «گپی» افتاد؛ همان چیزی که به آن می‌گوییم انقلاب. انقلاب در حقیقت حفره خیلی بزرگی است که بین نسل‌ها اتفاق افتاد و این به روزنامه‌نگاران که می‌رسد خیلی معلوم می‌شود. بنابراین انقطاعی اتفاق افتاد. من تصور می‌کنم سوتفاهم از این انقطاع است. یعنی ما نسل جدیدی پیدا کردیم که خیلی خوب خوانده، خیلی دانشمندتر از ماست. سوال‌های جهانی و سیاست و فلسفه را خیلی بهتر از ما خوانده و بلد است اما داستان زندگی شهر و قوم خودش را نمی‌داند. من به بسیاری از این بچه‌های دانشمند برمی‌خورم که وزرای دوره مهندس بازرگان را نمی‌شناسند، چه برسد به وزاری مثلا دوره هویدا. وقتی جمشید آموزگار، نخست‌وزیر ایران مرده بود، کسی که خوادث مهم ایران در زمان او بود و ۱۷ سال وزیر کشور بود؛ تقریبا می‌شود گفت ۹۰ درصد از محیط کاری امروز ما نمی‌دانستند درباره چه کسی داریم صحبت می‌کنیم. پس بنابراین بخشی‌اش از اینجا مایه می‌گیرد. من به هر حال به این نوع روزنامه‌نگاری یعنی «کوت» [نقل قول] کردن از کسانی که حضور ندارند و از آن برای خود کت و شلواری دوختن معترضم.

 

چون شما این کار را می‌کنید. حالا می‌گویید که من قبول ندارم اگر این بخواهد شیوه روزنامه‌نگارانه باشد یا اشاره کردید به اینکه کسی بخواهد برای خودش کت و شلواری بدوزد، پرسش ما معطوف به این نیست. یعنی این نگاه در این پرسش نیست. ولیکن به هر حال کاری است که شما انجام می‌دهید. بنابراین این پرسش به وجود می‌آید که آیا فکر می‌کنید این نسل جدیدی که خودتان هم می‌گویید خوانده، می‌داند، در جریان است،‌ دیدگاه‌ دارد، جریان‌های جهانی را دنبال می‌کند، این نسل فاقد بخش‌هایی است که شما با خاطرتان دارید آن بخش‌ها را تامین می‌کنید؟ یعنی به این نسل آموزش می‌دهید؟ دارید به مخاطب فکر می‌کنید که مثلا چیزهایی هست که روزنامه‌نگاران نسل من نمی‌توانند به آنها بدهند، چون ما در جریانش نبوده‌ایم، به قول شما ما نبوده‌ایم و حالا شما فکر می‌کنید آن بخش را دارید نمایندگی می‌کنید؟ آیا این بخشی از قصد شما از خاطره‌گویی است؟

بهنود: ما کارمان این است که روزنامه‌نگاری کنیم و آنچه را که دیدیم یا شنیدیم یا فکر می‌کنیم وجود داشته آن را بگوییم. اما چیزی که مهم است این است که الان خدمتتان عرض می‌کنم. ببینید من من و دو سه نفر دیگر – نه بیشتر – از روزنامه‌نویس‌های ایرانی و سی چهل تا روزنامه‌نگار خارجی در آن شش شب معروف در مدرسه علوی و رفاه بوده‌ایم. در نیمی از این زمان روزنامه‌ها در اعتصاب بوده‌اند. بعضی‌هامان مجله داشتیم. بنابراین در آن مجلات چیزهایی نوشته‌ایم. نسل جدید آیا آن مجلات را خوانده؟ نه. از کجا باید می‌خوانده؟ مثلا فرص کنید «تهران مصور» که من منتشر می‌کردم یا «امید ایران» که آقای نوری‌زاده منتشر می‌کرد یا بقیه نشریاتی را که بود اینها را نسل جدید باید کجا می‌خواند؟ نخوانده. به خاطر اینکه در همان زمان چنان حوادث سریع گذشت که آنهایی که در خانه‌شان [این نشریات] بود، از جمله مادر خودم، اینها را سوزاندند. اینترنت هم که وجود نداشت. حالا شما از من می‌پرسید که این باید کجا خوانده باشد؟ نخوانده. بنابراین وقتی من دفعه اول صحبت می‌کنم یا دفعه اول به گوش او می‌رسد که من راجع به مهندس بازرگان یا آن شبِ پشت‌بام مدرسه علوی صحبت کرده‌ام،‌ چند سوال برایش به وجود می‌آید. یک اینکه سند اینها کجاست؟ شما هم به کسی که نخوانده نمی‌توانی بگویی سند منم. من گزارشگرم دیگر. خودم سند هستم. دو اینکه یک چیزی در سال‌های اخیر میان نسل شما و نسل ما و این مردمی که هستند خلط شده. اینها باور ندارند که شغل ماها گزارشگری است. چه در ایران، چه بیرون از ایران. بنابراین یک سلسله سوتفاهم هست که اصلش هم از خود انقلاب شروع می‌شود. انقلاب یک سوتفاهم بزرگ بود. این سوتفاهم بین نسل‌ها تسری پیدا کرده. در نتیجه چه سیاسیون و چه مردن عادی گاهی چیزهایی می‌گویند که برای ماها خنده‌دار به نظر می‌رسد. تقصیری هم ندارند به خاطر اینکه آن «گپ» گپ خیلی مهمی است.

 

 

 

 

شما که یک شخصیت خیلی متعادلی را به نمایش می‌گذارید، ولی بعد در یک برنامه می‌آیید به صورت خیلی مناقشه برانگیز می‌گویید مثلا «قاسم سلیمانی» و عبارتی را راجع به او به کار می‌برید که آن وقت به نظر می‌رسد شاید نظر شخصی باشد و این کلی برای شما نقد به دنبال می‌آورد.

بهنود: حتما. ببینید. درست است حرف‌تان. من مِن حیث اینکه روزنامه‌نگار هستم آقای قاسم سلیمانی را سردار عارف می‌بینم. آن کسی که به این موضوع به عنوان حسن یا عیب فکر می‌کند مشکل دارد. آن آدم بیاید جواب من را بدهد که عارف مگر صفت مثبت کسی است؟‌ مگر شما عارفانی که در طول تاریخ حمله می‌کردند و متشرعین را قتل عام می‌کردند نداشتید؟ مگر دراویش تبرزن نداشتیم؟ مگر شیعیان عارف دوره صفویه که بعضی‌هاشان در دوره شاه‌عباس آدم می‌خوردند مگر نداشتیم؟

 

 

داشتیم. ولی برداشت عمومی از کلمه عارف یک برداشت مثبت است.

بهنود: به من مربوط نیست. با «سردار عارف» من خواسته‌ام یک نشانی بدهم. آدم‌‌ها تحمل آن نشانی را ندارند. من می‌خواستم به آنها بگویم که آقای سلیمانی قهرمانی توپ و تانک و اندازه‌گیری موشک نیست. اشتباه می‌کنید. او نوحه خوب می‌خواند. او قهرمان تهییج است. خواستم این را به آنها بگویم و آنهایی که گرفتار تعصب بودند این را نفهمیدند. مشکل من نیست. می‌فهمند.

 

شاید اگر روزنامه‌نگاری ایران در کل این سال‌هایی که کار کرده، فراز و فرود پشت سر گذاشته و امروز در این نقطه ایستاده، یک سوپراستار تحویل داده باشد آن هم مسعود بهنود است. چه‌طور شد که شما سوپراستار و مهم‌ترین سلبریتی حوزه کار خودتان شدید؟ این از کجا می‌آید؟ صبر کنید بگویم که حدس‌های ما چیست. شما روزنامه‌نگار برجسته‌ای هستید؛ در این حرفی نیست. تجربیات زیادی داشتید؛ در این حرفی نیست. روابط گسترده‌ای داشتید، خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هستید، خوب لباس می‌پوشید. خانم‌ها خیلی دوستتان دارند. اگر بخواهید خیلی صادقانه به خودتان نگاه کنید، کدام اینها از مسعود بهنود این سوپراستار در حوزه روزنامه‌نگاری را ساخته؟

بهنود: تصادفی بود. من البته سوپراستار و اینها را قبول ندارم ولی حالا فرض می‌کنم که شما دارید راجع به چیزی مثل شهرت صحبت می‌کنید، احیانا ممکن است اینجا با شما موافق باشم که بله استادان و بزرگان من، کسانی که خیلی از من روزنامه‌نگاران بهتری بودند، شهرت من را نداشتند. این هم برای شغل ما حسنی نیست. ما باید کارمان را خوب انجام داده باشیم. اما شاید علت عمده‌اش این باشد که من مثل الان که من مثل الان که می‌روم در شبکه‌های اجتماعی و جماعت فکر می‌کنند دیگر یک آدم ۷۰ساله عجیب است که توی شبکه‌های مدرن آمده، آن موقع هم که رفتم تلویزیون همین طور بود. یعنی وقتی که من در سال ۱۳۴۹که بیست‌وچهارم سالم بود به تلویزیون رفتم – البته فقط هم من نبودم و مثلا آیدین آغداشلو هم بود – مردم یک دفعه با جوان‌هایی برخورد کردند به قول مادربزرگم چشم و ابروهاشان هم سر جایش بود و اینها حرف‌های گنده می‌زدند. از نخست‌وزیر سوال می‌کنند. حرف‌های سیاسی می‌زنند…

 

کسان دیگر هم این کارها را کرده‌اند آقای بهنود. با نخست‌وزیر حرف زده‌اند، مصاحبه‌های متعدد کرده‌اند. این نباید باشد. فقط این نیست.

بهنود: نه. برای اینکه. من عرض می‌کنم. من رفتم تلویزیون. این هم خیلی تصادفی بود. حالا شاید این قصه باشد که برای شما تعریف می‌کنم. آقای گرگین مدیر شبکه دو بود. برنامه‌ای در تلویزیون درست شده بود که خانم ژیلا سازگار، نویسنده و روزنامه‌نویس معتبر تهیه‌کننده‌اش بود و خانم ژاله کاظمی آن را اجرا می‌کردند. من به عنوان مهمان به این برنامه دعوت می‌شدم. اسم برنامه «روزها و روزنامه‌ها» بود. مثلا در طول یک سال که اینها پنجاه تا برنامه دادند، شاید بیست بار به مناسبت‌های مختلف من را دعوت کردند. من آن موقع دبیر سیاسی روزنامه «آیندگان» بودم. حالا به دلایل مختلف. شاید به قول شما می‌توانستم بهتر از بقیه حرف بزنم. لهجه نداشتم. سبیل نداشتم…

 

سبیل که آن موقع مد بود آقای بهنود.

بهنود: آره مد بود. (می‌خندد). شاید چون خارج از مد بودم این طوری بود. به هر دلیل آنها من را زیاد دعوت می‌کردند. نتیجه این شد که وقتی که رادیوتلویزیون نشریه تماشا را درست کرد، جای خانم سازگار خالی من ماند و به من پیشنهاد دادند که بیا این کار را بکن. خب یک گام برداشتم و دو سه ماه بود که تهیه‌کنندگی آن برنامه را به عهده داشتم که اتفاقی افتاد. از آقای مسعودی، مدیر اطلاعات دعوت کرده بودیم برای مصاحبه اما خانم کاظمی سرمای شدید خورده بود و ما در آخرین لحظات گیر کردیم که چه کسی [برنامه را اجرا کند]. من هر چه توی سرم زدم که گوینده‌ای پیدا کنم که این کار را بکند پیدا نشد. آخر سر خانم کاظمی گفتند چرا خودت این کار را نمی‌کنی؟ گفتم من؟ من عینک می‌زنم و می‌گویند برای دوربین خوب نیست. گفت کی گفته؟ چنین چیزی نیست. شوخی شوخی من را نشاند جلوی دوربین برای یک هفته و این اتفاق افتاد. به فاصله یک هفته از بالا دستور آمد که این برنامه را خود این آقا اجرا کند. در نتیجه خانم کاظمی به یک برنامه‌ مهم‌تر رفت. همین طور شوخی شوخی به رادیو هم رفتم. هیچ وقت در عمرم فکر نکردم که صدایم برای گویندگی مناسب است. هیچ وقت چنین فکری نکرده بودم. از دوره بچگی در دبستان و دبیرستان سخنرانی می‌کردم ولی هیچ وقت کسی به من نگفته بود که شاید بشود این صدا را هم از رادیو یا تلویزیون پخش کرد. این هم خیلی تصادفی اتفاق افتاد. در نتیجه وقتی که رفتم به رادیو و تلویزیون شاید بشود گفت که تنها روزنامه‌نگاری بودم که جلوی دوربین آمدم و رادیو و وسایل مدرن و حالا شما می‌گویید سلبریتی اما سلبریتی کمی زیاد است برای ما اما به هرحال انگشت‌نما شدم و در خیابان نشانم می‌دادند و اینها…

 

یعنی شما اولین روزنامه‌نگاری بودید از بین روزنامه‌نگاران مکتوب که رفتید جلوی دوربین تلویزیون و نشستید و برنامه اجرا کردید.

بهنود: اگر دوربین را بگویید به احتمال زیاد این طور است. این حرف من دقیق نیست. مطمئن نیستم درست باشد اما رادیو نه. اتفاقا نسل قبل از ما این را تجربه کرده بود. آقای ناصر خدایار. آقای مستوفی و فقط هم این دو نفر بودند. آقای بنی‌احمد، آقای ابراهیم گلستان. اینها کسانی بودند که از روزنامه‌نگاری رفته بودند به رادیو و در رادیو بخصوص ناصر خدایار که فوق‌العاده گل کرده بود حتما در زمان خودش مشهورترین چهره شهر بود. خوش‌قیافه و خیلی «پرزانتابل» و در عین حال باسواد.

 

مثال خیلی خوبی زدید. آقای خدایار در زمان خودش خیلی گل کرده بود ولی الان اگر شما یا در آن زمان زندگی نکرده باشید یا اهل مطبوعات یا ادبیات نبوده باشید،‌‌‌ آقای خدایار را نمی‌شناسید. پس فقط اینکه در زمان خودش گل کرد یا خوش‌تیپ بود کافی نیست. می‌خواهم ببینم که روابط شما چه‌قدر به شما کمک کرد آقای بهنود؟ شما در همه دوره‌ها با بالاترین سطح فرهنگی، هنری و حتا سیاسی مملکت در تماس مستقیم، گاه غیرمستقیم بودید. این به شما حتما یک کمک‌هایی می‌کرد دیگر.

بهنود: حتما می‌کرد. من اصولا به آدمیزاد نگاهم شبیه نگاه کارگردانی است که دارد فیلم می‌سازد و دنبال پرسوناژ می‌گردد یا شبیه نگاه قصه‌نویسی که دارد قصه می‌نویسد. به همین جهت درباره آدم‌‌ها کنج‌کاو هستم و روش‌هایی دارم برای اینکه گاردشان را باز کنم و این برخلاف خانم فالاچی که سیستم گارد باز کردنِ منفی داشت؛ من برعکس بودم و به خودش هم گفته بودم. مثال‌های خنده‌داری هم دارم که کجاها توانسته‌ام از آدم‌ها حرف‌هایی بیرون بکشم که هیچ وقت بیرون‌کشیدنی نبوده ولی با همان تکنیک من شده است که این کار را بکنیم…

 

ولی سوال من زیاد مرتبط با آدم‌هایی که شما به عنوان روزنامه‌نگار نشستید در برابرشان تا مصاحبه کنید نیست. بگذارید برای‌تان واضح‌تر بگویم. شما مثلا از زمان قبل از انقلاب – اگر هر جا اشتباه می‌گویم بگویید اشتباه می‌گویی- روابط خاصی با سران حکومت دارید؛ با هویدا، با دربار، با خانواده پهلوی. بعد انقلاب می‌شود؛ دختران آقای خمینی شما را دوست دارند و اصلا «فن» شما هستند.

بهنود: (می‌خندد) از کجا می‌دانید؟‌

 

هستند. خودتان هم می‌دانید. بعد مثلا شما با قاضی مرتضوی روابط بدی ندارید… یعنی می‌خواهم بگویم که این مجموعه چه‌گونه قابل توضیح است و چه‌‌گونه استقلال شما را به عنوان روزنامه‌نگار خدشه‌دار نمی‌کند؟

بهنود: خب خدشه‌دار که… این که داری می‌گویی که به آن قضاوت ارتباطی ندارد. یعنی این ارتباطات در خدمت این بوده که من تصویر درست‌تر و دقیق‌تری از آن آدم‌ها بدهم. در خدمت این نبوده که بروم از آنها مثلا شغل یا زمین یا رانت بگیرم. همه می‌دانند. من تنها روزنامه‌نگاری هستم که هیچ وقت در استخدام هیچ جای دولتی و غیردولتی نبوده‌ام. غیر از چهار سالی که ما همه را در «آیندگان» بیمه کرده بودیم، هیچ وقت کسی من را بیمه نکرده. همه عمرم «فری‌لنس» بودم و همه عمرم غیر از نوشتن و حالا گویندگی یا فیلم بازی کردن و به هر حال شغل‌هایی در ارتباط با این هیچ کار دیگری نکرده‌ام. به همین جهت هر چه که می‌خواستم و در هر کاری که کنج‌کاوی می‌کردم در خدمت این بوده. آن چند شبی که در مدرسه علوی و بعدا رفاه بودیم، کاری جز شناخت نداشتیم آنجا. متوجه بودم که تاریخ دارد عوض می‌شود، من باید گزارشش کنم. روزنامه نبود اما در انتظار این بودم که فرصتش پیدا خواهد شد. باید کتاب بنویسم. باید در تاریخ شهادت بدهم. بنابراین راست می‌گویی تو. شاید به دلیل اینکه تسامح من زیاد است و اصولا با کسی که از من ایراد می‌گیرد بد نیستم و فرضم بر این است که باید از این درس او، حتا درس بدبینانه و بدگویانه او شاید بتوانم به نفع خودم استفاده کنم و این کار را بارها کرده‌ام. بنابرایم اصولا به آدم این‌طوری نگاه می‌کنم. با آدم‌ها کار دارم. آدم‌ها را رها نمی‌کنم. از کنارشان عبور نمی‌کنم. بسیاری از آدم‌ها را الان در سن پیری می‌بینم که راجع به پدر و مادر و بابابزرگ خودشان دقت عمل ندارند. شاید طبع قصه‌گوی من این کار را کرده. آدم‌ها را دوست دارم در یک قصه ببینم یا توی قصه‌ای تجسم کنم یا بیان کنم. به همین جهت از آنها نمی‌گذرم. به همین جهت به آنها نزدیک می‌شوم. بله نزدیک می‌شوم.

 

 

 

دخترهای آقای خمینی چه‌طور «فن» شما بودند؟

بهنود: نه نه. دخترهای آقای خمینی… من این را…الان تو می‌گویی. من البته این طوری است که فرزندان ایشان را می‌شناسم. دختر کوچک‌شان، فهیمه خانم را هم خب یک‌ذره بیشتر می‌شناسم چون من با آقای بروجردی دوست هم بودم و از قبل از انقلاب ایشان را می‌شناختم، به اضافه همین که گفتم. شاید تنها کس دیگری را که دیدم در این حس با من مشترک بود احسان نراقی بود. احسان نراقی بدون اینکه مثل من تخصص‌اش قصه‌نویسی باشد، همین قدر حساس بود. بگذارید اینجا مثالی بزنم. شاید به دردتان بخورد. وقتی دوم خرداد شد یعنی آن شبی که قطعی شد. اول خرداد سال ۷۶ تقریبا تمام بزرگان مطبوعات جهان در تهران بودند. می‌دانید، سیمسون در تهران بود،؟؟؟؟؟ کریستین امانپور در تهران بود. همه در تهران بودند و خب حادثه بزرگی داشت اتفاق می‌افتادو در این شب احسان،‌‌ آقای دکتر نراقی به من از پاریس تلفن کرد و به من گفت مثل اینکه دارد خاتمی قطعی می‌شود. گفتم بله به نظر همین طور می‌رسد که مردم پیروز شده‌اند. گفت: «دختر جوان دارد؟» گفتم این حرف یعنی چه. گفت: «نه نه واقعا دختر دانشگاه‌رو دارد؟» گفتم: «برای چه می‌گویی احسان؟» بعد خودم کشف کردم که یعنی تو دنبال یک فائزه هاشمی دیگر می‌گردی که برایش کتاب بفرستی و هدایتش کنی و احیانا بورسی هم اگر باشد تعارف کنی و به این ترتیب با خانواده‌ای که الان دارد می‌رود در راس دولت قرار بگیرد آشنا بشوی. احسان باهوش‌تر از این بود که این حرف را نفهمد. گفت بله من کارم همین است. در یونسکو کار می‌کنم و کار فرهنگی می‌کنم و کارم شناختن این راه‌هاست ولی تو چرا این کار را می‌کنی؟ گفتم من هم قصه می‌نویسم. فکر می‌کنم جوابش این باشد و اتفقا اولین باری که رفت قصه‌ای را چاپ کنم که کتاب «امینه» بود دادم هوشنگ خواند، همان‌طور که دادم آقای شاملو هم خواند و هر دو تعجب کردند که چرا می‌ترسی؟ گفتم به خاطر اینکه این ده بیست سالی که روزنامه‌نگاری کردم، اینه تنه زدن دائمی به امور «فکتوال» و «فکت» و حقیقت و سند‌دار و اینها اخلاقم را فاسد کرده. الان هم برای‌تان می‌گویم من ذاتا قصه‌نویسم. در همه این سال‌هایی هم که روزنامه‌نویسی کردم دلم می‌خواسته که روایت کنم و قصه بگویم. واقعش این است که دنبال حقیقت نبوده‌ام. اگر بخواهم راستِ راستِ راستش را بگویم من اصولا آن‌قدر به حقیقت بها نمی‌دهم بلکه بیشتر به این بها می‌دهم که آدم‌ها در ارتباط با همدیگر چه‌طور می‌توانند روابط بهتری پیدا کنند که می‌کنند و چه‌طور می‌توانند با هم مهربان شوند که می‌شوند و چه‌طور می‌توانند خشمگین شوند. این مهم‌ترین دلمشغولی من است و الان که هفتاد سالم شده و قصد دارم سال دیگر بازنشسته شوم، فکر می‌کنم آن کاری را که از آن دست برنمی‌دارم حتما قصه‌نویسی است. آن کاری را که از آن دست برمی‌دارم روزنامه‌نویسی است. اگرچه من فکر می‌کنم دیگر من مدت‌هاست که روزنامه‌نگاری نمی‌کنم.

 

قبل از این گفتید که شاید به خاطر تسامح و تساهلی است که من در منش خود یا در رویارویی‌ام با جهان دارد. این را آیا همه جا دارید آقای بهنود؟ در شبکه‌های اجتماعی، بخصوص اگر در بین کاربران توییتر هشتگ اسم خودتان را جست‌وجو کنید خیلی‌ها این را می‌گویند که آقای بهنود که به عنوان نماد تسامح و تساهل شناخته می‌شوند و در اظهارنظر کارشناسی سعی می‌کنند که خیلی بی‌طرفانه صحبت کنند؛ ولی به کوچک‌ترین نقدی ما را در شبکه‌های اجتماعی بلاک می‌کنند و وقتی هم که از ایشان می‌پرسیم معمولا نمی‌پذیرند که این بلاک انجام شده. این طوری است آقای بهنود؟ شما بلاک می‌کنید منتقدان خودتان را؟

بهنود: بله. ولی آن آخری غلط است. یعنی این طوری نیست که از من بپرسند که چرا بلاک می‌کنی من جواب ندهم یا نپذیرم. این که خیلی حرف بدی است. اولا من در پذیرش کسی را به اندازه خودم گشاده‌دست ندیده‌ام. شما بیشتر از تعداد مواقعی که من بر سر موضوعی تاکید کرده باشم، خوانده‌اید از من که من عذرخواهی کرده‌ام. در پذیرش خطا خیلی گشاده‌دست هستم. اما در مورد بلاک کردن حرف درستی است. من بلاک می‌کنم. برای کلمه شرافتی قائلم که به هیچ وسوسه‌ای رهایش نمی‌کنم. رسانه برایم دیوار آبریزگاه عمومی نیست. بنابراین بهترین تعریف‌ها از من اگر با کلمه مستهجن صورت بگیرد حتما بلاک می‌کنم. بدون تردید بلاک می‌کنم.

 

خب بی‌ادبی و ناسازگار صحبت کردن در شبکه‌های اجتماعی را متوجه هستم راجع به چه چیزی صحبت می‌کنید اما من دارم از منتقدانی صحبت می‌کنم که…

بهنود: این حرف غلط بودنش از آنجا اثبات می‌شود که اگر نپذیرفتن را به این می‌گویید درست است… شما نگاه کنید می‌بینید که تعداد کسانی که از من انتقاد می‌کنند خیلی زیاد هستند. این طور نیست که من کسی را بابت انتقاد از خودم بلاک کرده باشم. اصلا. حتا یک مورد هم نبوده.

 

کسی را به خاطر اینکه مثلا حتا یک لایک زده پای استاتوس یا جمله‌ای که درباره شما بوده و منفی بوده بلاک نکردید؟

بهنود: اصلا. اصلا. هر کس گفته حرف بسیار یاوه‌ای است. من اصلا به لایک زدن پای استاتوس‌ها نگاه نمی‌کنم. وقت این کار را ندارم.

 

خب آقای بهنود من الان موبایلم دستم است. من را بلاک کرده‌اید؟

بهنود: تو را؟

 

بله. من را بلاک کرده‌اید.

بهنود: نه!

 

بله.

بهنود‌: فهیمه بلاک است؟!

 

بله.

بهنود: مگر تو تا حالا حرف بدی زده‌ای؟‌

 

من همه جا قربان شما رفته‌ام.

بهنود: قربان شما بروم ولی حالا اصلا فرض کن که من آدم‌های معترض یا منتقد به خودم را بلاک می‌کنم. مگر تو چنین کاری کرده‌ای؟

 

یادم نمی‌آید در بیداری یا هوشیاری. ولی حالا فرض کنید من چیزی گفته‌ام. شما من را بلاک کرده‌اید؟

بهنود: نه…نمی‌تواند طبیعی بوده باشد که تو را بلاک کرده‌ باشم. به نظرم نمی‌رسد. یعنی در خودآگاهم چنین چیزی را به یاد نمی‌آورم. چون در عین حال به یاد نمی‌آورم که تو حتا به زبان باادب چیزی نوشته باشی و انتقادی کرده باشی… تو که معمولا زبانت زبان باادبی است. ممکن است با من چیز خصوصی‌ای نوشته باشی و در آن خصوصی گفته باشی که مثلا شما این را نوشته‌اید و من عصبانی شده‌ام ولی اینکه در فضای عمومی چنین چیزی نوشته باشی، به نظر می‌رسد محبت کرده‌ای و نکردی. بنابراین آن بهانه را هم نداده‌ای برای این کار.

 

خب به هر حال من الان در توییتر شما بلاک هستم و این شرایطی است که ممکن است خیلی‌های دیگر هم داشته باشند. به این فکر کنید.

بهنود: خوب است. خوب است. یعنی از حرف تو نتیجه می‌گیرم که من خوب است که بروم فهرست بلاک‌شده‌های توییتر را نگاه کنم. ممکن است که در آن از این جور اتفاق‌ها افتاده باشد. چشم. نگاه می‌کنم.

 

آقای بهنود شما یک گروه محبوب بین روزنامه‌نگاران دارید؟ خب گفته می‌شود که شما بعضی‌ها را بیشتر دوست دارید. طبیعی است. هر کسی بعضی‌ها را بیشتر دوست دارد ولی این را چه‌قدر در کار می‌آورید؟ چه‌قدر در قضاوت‌تان درباره کار آنها این اثر دارد؟ شما در برنامه موثر و پربیننده «دیده‌بان» در «بی‌بی‌سی» مستقیما موقعیتی دارید که می‌توانید درباره کار همه بچه‌های روزنامه‌نگار به‌نوعی قضاوت کنید. قضاوتی است که منشا تاثیر می‌شود روی کار آدم‌ها. باعث فروش یک نشریه بشود حتا. یا باعث شود روزنامه‌نگاری اسمش مطرح شود. من اولین بار یادم است که ایران بودم شما در یکی از برنامه‌های «بی‌بی‌سی» گفتید که «من امروز گزارشی خوانده‌ام از فهیمه خزر حیدری». من آن‌قدر ذوق کردم که در وبلاگم نوشتم آقای بهنود اسم من را چرا اشتباه می‌گویید حالا یک بار هم اسمم را گفتید. اسم من فهیمه خضرحیدری است…حالا چیزی یا نقدی که مطرح است این است که یک گروه خاصی را شما بیشتر بهشان توجه دارید. دوست‌شان دارید. تبلیغ‌شان را می‌کنید و آیا اصلا از شما خط فکری می‌گیرند؟

بهنود: در این مورد خاص تقریبا سرنوشت من با سرنوشت که من و دیده‌بان مهمانش هستیم یکی است بنابراین همان پاسخی را که «بی‌بی‌سی» می‌دهد من هم کمابیش می‌توانم بدهم. ببینید بی‌بی‌سی اگر یک حلقه موردعلاقه داشت اصلا این قدر محل رجوع پیدا نمی‌کرد. می‌شد مثل بقیه و دلیل اینکه محل رجوع و اعتبار است این است که نمی‌کند این کار را. من در آن برنامه که شما از آن اسم بردید مهمان برنامه هستم. این هم که شما اشاره کردید که بعضی از انتخاب‌های ما ممکن است به تیراژ کمک کند درست است می‌شود.گاهی اوقات هم نامه‌هایی می‌نویسند، طراحش مثلا توکا نامه می‌نویسد که طرح من غلط بود. کارتون من معنایش چیز دیگری است. منظورم این است که چنین چیزهایی هم هست. همه‌اش پاداش نیست.

 

توکا از این نامه‌ها نوشتی؟

 

توکا نیستانی: من هیچ وقت.هیچ وقت هیچ نامه‌ای که چنین مضمونی داشته باشد ننوشته‌ام. ممکن است مانا نوشته باشد. از طرف مانا نمی‌دانم. ولی من حتا مواقعی که کاملا مخالف بودم با برداشت آقای بهنود هیچ وقت اعتراض نکردم.

بهنود: نه البته شوخی کردم که نامه نوشته… نامه که حتا در تلویزیون هم حرف زده راجع‌به آن. (می‌خندد). ولی من شوخی کردم. توکا را گفتم چون هم عزیز من است هم کارهای توکا را بیشتر می‌بینم. ولی مثال زدم. چون در واقع تعریف آن برنامه نشریات ایران است و بنابراین کمتر اتفاقا به بچه‌های خارج از ایران و توکا و اینها مربوط می‌شود.

 

خب به هر حال من خوشحالم که همین جا یک تکذیب برای حرف‌تان گرفتن با حضور توکا و مجبور شد از سکوت بیاید بیرون. اما اجازه بدهید از بحث روزنامه‌نگاری که حرف زدن درباره آن با شما خیلی جذاب است خارج شویم. کاراکتر شما وجوه جذاب و کنج‌کاوی برانگیز دیگری هم دارد. من در گفت‌وگو هم اشاره کردم که اکثرا خانم‌ها خیلی شما را دوست دارند. از مامان من گرفته عمه خانم دوست‌مان تا خانم‌های جوان‌تر، هم‌سن‌های من، بزرگ‌تر، کوچک‌تر همه نسبت به شما به شفقت و عطوفت و مهر و علاقه و احساس خاصی صحبت می‌کنند. این حتما برای شما خیلی شیرین است. نگویید نه. ولی می‌خواهم بدانم که – اگر به من اجازه بدهید – این آقای بهنود که برای خانم‌ها هم چنین جذابیتی دارد و همیشه و در هر سنی هم مرد خوش‌تیپی بوده،‌زندگی عاشقانه‌اش چه‌طور بوده؟ همین قدر با کنجکاوی و ظرافت؟

بهنود: این را که باید آن طرف قضیه بگویند. آدم خودش نمی‌داند. آدم خودش نمی‌داند. هر کسی در هر وضعیتی که قرار می‌گیرد لابد فکر می‌کند عاشق‌ترین و بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین است. من همه قصه‌هایی که تا الان نوشته‌ام شخصیت اصلی‌اش یک زن است. بنابراین تصورم این است که اگر محبتی – یک ابسیلون بیشتر – از جانب خانم‌ها به من شده به این دلیل بوده. به این دلیل که من هم نسبت به سرگذشت آنها و وضعیت و تاریخ‌شان و به جفای جهانی که در طول اعصار و قرون به آنها شده حساس هستم. بیشترین چیزی که من راجع به آن نوشته‌ام یعنی هم «خانم» هم «امینه» و هم «این سه زن» همه قصه و پرسوناژهاشان فقط زن است. شاید علتش این باشد. آٰره عشق یک بخش خیلی جدی زندگی من است و از موقعی که یادم است این طوری بوده است.

 

توکا: من اولین باری که احساس کردم شما در ارتباط با بقیه آدم خیلی خاصی هستید، شبی بود در حوالی سال ۶۷ احتمالا که در یک مهمانی یکی از همسران سابق شما را دیدم. خب من خیلی هم جوان بودم و بیست‌و شش هفت سالم بود. از باب شیطنت یک کوچولو خواستم پشت سر شما – آن هم به این دلیل که حسودی‌ام می‌شد شما کسی را در مجله بیشتر از من دوست داشته باشید – بد گفتم. البته بدِ ملایم. شما می‌دانید که من هیچ وقت پشت سر شما بد نمی‌گویم به آن شکل. یک طعنه کوچک زدم؛ با این پیش‌داوری که خب ایشان همسر سابق‌اند و معمولا همسران سابق خیلی نسبت به شوهر سابق‌شان روی خوش نشان نمی‌دهند. ولی برای اولین بار و آخرین بار در زندگی‌ام [دیدم] که ایشان جوری از شما دفاع کردند و توی دهان من زدند که من آنجا متوجه شدم که احتمالا شما خیلی متفاوتی هستید.

 

خب آقای بهنود این را هم شنیدیم. خانمی که از همسران سابق شما بودند با چنین شدت و حدتی از شما دفاع کردند. به نظر من امر غیرمعمولی نیست البته ولی خب می‌تواند از جهاتی غیرمعمول هم باشد. قصه چیست آقای بهنود؟ شما چه جور رابطه‌ای با زنان زندگی خودتان برقرار می‌کردید که یک نمونه‌اش را الان توکا تعریف کرد.

بهنود: ببین عشق اصولا چیز همگانی نیست. مثل خیلی از چیزهای دیگری که حالا آدم درباره‌شان نشان نمی‌دهد یا درباره‌اش حرف نمی‌زند. یکی از بدبختی‌هایی آدم‌های به قول شما «سلبریتی» یا مشهور این است که این جاها غیرقابل کنترل می‌شود و خاص‌ترین لحظه‌های زندگی‌شان عمومی می‌شود و به نظرم این بلای خوبی نیست که روزگار بر سر آدم می‌آورد. من در رادیو یک برنامه داشتم به نام بعدازظهر روز ششم. یعنی بعدازظهر پنج‌شنبه و از مردم دعوت می‌کردیم درباره موضوع برنامه نظر بدهند. خیلی کار راحتی نبود آن موقع. تلفن کردن به برنامه مثل الان نبود. حتا نامه می‌نوشتند. سوژه یکی از برنامه‌ها عشق بود. مردم شرکت و تلفن کرده بودند و قرار بود هفته بعد هم نامه‌هاشان برسد. درست وقتی که برنامه داشت تمام می‌شد و عقربه چهار ثانیه را به من نشان می‌داد، یک کسی از داخل استودیو یک کاغذ جلوی من گذاشت. جمله‌ای روی آن نوشته شده بود درباره عشق. من این جمله را گفتم و دیگر لحظات آخر بود. دیدم که دنبالش نوشته «از پکن». از پکن یک نفر تلفن کرده بود و در این اقتراح ما شرکت کرده بود. من پخش کردم و اسمش را بردم. و وقتی که رفتم از یکی دو نفر از جمله مادرم شنیدم که خیلی عجیب بود این چیزی که خواندی و توجه نشان داد. همسرم هم همین طور. یازده سال بعد این همان کسی بود که توکا از او اسم برد؛ یعنی همسر بعدی من. در آن زمان نه خودم چنین تصوری داشتم که چنین اتفاقی می‌افتد نه روزگار چنین راهنمایی می‌کرد ولی به نظر می‌رسد گاهی اوقات در این مقولات چیزهایی ماورالطبیعه و خارج از عرف هم اتفاق می‌افتد.

 

 

 

باز هم یک خاطره گفتید آقای بهنود.

بهنود: آره دیگه.

 

آقای بهنود لباس‌هاتان را چه‌طور انتخاب می‌کنید؟ برند خاصی مورد علاقه‌تان است؟ از یک فروشگاه خاصی دوست دارید خرید کنید؟

بهنود: نه این چیزها مال نسل شماهاست. نسل ما این طوری نیست وضعش. نسل ما عادت داشته از اول بچگی که به یاد می‌آورد یک جایی بوده که حتا پیراهن را می‌رفته و پرو می‌کرده و برایش می‌دوخته‌اند. چه برسد به کت و شلوار و کفش. ماها نسل «پرو» هستیم. نسل برند نیستیم. به همین جهت هم در نسل ماها برندها یک کار دیگری می‌کنند. برندها نشان می‌دهد که سلیقه عمومی جهانی کوتاه شد، بلند شد، یقه و کراوات پهن شد، باریک شد، به طور کلی یک تصویری به آدم می‌دهد که رنگ‌های غالب این است. من اصولا به دنیای فشن علاقه‌مندم. دنبال می‌کنم و همیشه مجلات فشن را می‌بینم. غیرممکن است که مجلات فشن لای روزنامه‌ها را دور بیاندازم. نگاه می‌کنم. برندها این کار را می‌کنند اما من ترجیح می‌دهم که یک جاهایی خودم سفارش بدهم و پرو کنم.

 

پس یعنی شما هنوز هم می‌روید خیاطی و لباس سفارش می‌دهید؟

بهنود: اگر بتوانم.

 

خب اینجا آن وقت خیلی پای‌بند هستید به آن شکلی که نسل خودتان مواجه می‌شود با لباس که الان خیلی لوکس و شیک به حساب می‌‌آید ولی یک جای دیگر خیلی به نسل ما نزدیک می‌شوید. مثلا در شبکه‌های اجتماعی. یک نقد یا حرف دیگری که در مورد شما مطرح است این است که آقای بهنود خیلی حضور پررنگی در شبکه‌های اجتماعی دارند. مخصوصا این حضور پررنگ‌تر می‌شود، وقتی که در نظر بگیرید که هم‌دوره‌های آقای بهنود نه تنها شبکه‌های اجتماعی بلکه حتا هنوز برای خیلی‌هاشان سخت است که مثلا آدرس ایمیل بخواهند درست کنند.ضمن اینکه باز یک نکته دیگر اینکه شما تریبون خودتان را دارید با این حال اما اصلا محتوا تولید می‌کنید برای مثلا فیس‌بوک.

بهنود: نمی‌دانم که چه‌قدر موفق هستم. می‌دانم که سرعتم از بچه‌های نسل جوان کمتر است.

 

بیشتر است آقای بهنود. سرعت شما از نسل جوان بیشتر است.

بهنود: من مثلا بچه‌هایی را می‌شناسم که مثلا در توییتر روزی بیست تا سی تا چهل تا توییت می‌کنند. من نه نمی‌کنم. چون به هر حال کار دارم و نمی‌گذارد این کار را بکنم. ولی واقعش این است که قبل از توییتر تصمیم گرفتم که دیگر بایستم. رفتم وبسایت درست کردم. خیلی هم خوب بود و راضی بودم. بعد وبسایت را دو قسمت کردم. یک قسمت یادداشت‌های روزانه و گذرا و یک قسمت مجموعه مقالات. یک قسمت هم انگلیسی. یک بخش را هم کردم شب‌نامه‌ها. یک تقسیم‌بندی درونی برای خودم درست کردم. بعضی‌ها چندخطی، بعضی‌ها طولانی‌تر و بعضی‌ها اصلا مقاله. بعد فیس‌بوک آمد. پریدم توی فیس بوک. این سیری است که همه رفته‌اند. ولی با خودم گفتم دیگر توییتر یا تلگرام نمی‌روم. چون اینها سرعت‌شان زیادتر از من است و من دیگر هفتاد سالم شده است. بس است. ولی نشد. هر کدام از اینها یک ضرورت‌هایی داشت. یکی از دوستانم که خیلی آدم عاقلی است و خیلی از من مسلط‌تر است در این کار سر توییتر آمد به من گفت که اصلا توییت کار توست. تو یک عمری تیتر زده‌ای، جمله کوتاه نوشتی. بعضی‌هاش معروف شده. مثلا برای بعضی آگهی‌ها چیزهایی یک موقعی، چهل سال و خورده‌ای پیش ساخته‌ام که بعضی‌هاش هنوز مانده. گفت که تو تخصص‌ات این است و باید بیایی آنجا. هولم داد. – این طوری گول خوردم – من هم آمدم و بد نبود. اینجا جوانانه‌تر است. می‌فهمم حرف شما را و کمتر آدم‌های هم‌سن و سال خودم هستند. ولی فکر کنم این دیگر آخر تجربه‌ام است.

 

توکا: بین صحبت‌هاتان فرمودید که روابط عشقی آدم جزو مسائل خصوصی‌اش است ولی متاسفانه برای سلبریتی‌ها در حوزه خصوصی باقی نمی‌ماند و مردم نسبت به دانستن‌ش ابراز علاقه می‌کنند و دنبالش هستند. همین اواخر شما درباره صیغه بودن فروغ هم خاطره‌ای نوشته بودید که خیلی سروصدا کرد و خیلی‌ها مخالف بودند و من دلیل مخالفت‌شان را نمی‌فهمیدم. ظاهرا آن دوره را با شرایط امروز می‌سنجیدند.فکر می‌کردند که آدمی با خصوصیاتی که آنها برای فروغ قائل هستند نمی‌تواند صیغه کسی باشد. متاسفانه در مصاحبه آخر آقای گلستان هم هم خیلی مشخص نشد. تلویحا به نظر من ایشان هم تایید کردند و اضافه کردند که به خاطر پدرشان این کار را کردند و خودشان و فروغ هم به این موضوع می‌خندیده‌اند. می‌خواستم بپرسم که اگر شما هم دوست دارید که این موضوع در حوزه خصوصی باقی بماند اصلا برای چه این مساله را مطرح کردید و کلا فکر می‌کنید که چه‌قدر به درد اهل ادبیات و کتاب می‌خورد؟

بهنود: خوب حرفی است توکا. من با خودم عهد کرده بودم که هر جا که فهیمه سوالی پرسید که من جوابش را قبلا جای دیگری داده‌ام آن را جواب ندهم ولی دیدید که چه‌قدر شیطنت‌آمیز سوال کرد. این مقاله‌ای که من نوشتم در فیس‌بوکم که می‌گویی سر و صدا کرد، در مقدمه‌اش مقدمه‌ای داشت که به نظر من می‌رسد آدم‌ها آن را نخوانده‌اند از جمله خود تو. من برای اینکه به باور عموی صیغه؛ متعه نزدیک نشوم غلط نوشتم و جایی که باید می‌نوشتم صیغه نوشته‌ام خطبه. این را آن آدم‌های ظریف فهمیدند و دلیل اینکه آن را نوشتم این بود که مانع از این بشوم که کسی فکر کند که صیغه است. صیغه‌ای در کار نبوده. صیغه‌ای به معنای متعه که موضوع اصلی این مقالات مخالف بود هیچ وقت در آن مقاله وجود نداشت. دوم اینکه نوشته بودم که اگر این مساله را تا زمان فعلی نگویم آن وقت فکر می‌کنم دیگر ارزش ندارد که بگویم. به زبان دیگر حرفم این بود که تا آقای گلستان هست دارم این را می‌گویم. آقای گلستان هم با انتشار این قضیه مخالف بود. در همان دو مصاحبه‌ای که بعد از آن کرده هم کاملا نشان داده که مخالف است ولی در عین حال او آدمی هم نیست که خلاف بگوید. می‌توانست بگوید که اصلا واقع نشده ولی شنیدید که گفت نه فقط فخری خانم می‌دانسته، همسر ایشان. از این حرف‌ها گذاشته من نود درصد این انتقادها را خوانده‌ام. با زعم قبول خوانده‌ام. بیشترش توهم و خیال است. بیشترش شعار و نمایش است. نمایش تبعیض نژادی و حقوق زنان و این حرف‌هاست وگرنه چه کسی حق دارد که بگوید حقیقت را باید عوض کرد برای اینکه من دوست داشتم این طوری باشد. خب گور بابای من و تو. حقیقت چیست؟ حقیقت آن چیزی که هست هست. شما می‌توانید بیایید بگویید تو دروغ می‌گویی. من هم لابد سندهایی دارم می‌دهم. ولی دیگر نمی‌توانید بگویید که نه من به نظرم می‌رسد که آن چهره‌ای که ما می‌شناسیم هیچ وقت از این کارها نمی‌کرده. غیر از اینکه واقعا لابه‌لای بعضی از این انتقادات چیزهایی خواندم که عرق بر پیشانی‌ام نشست. یک کسی در مقام دفاع از فروغ نوشت «مسعود بهنود آمده آب توبه بر سر فروغ بریزد». یعنی واقعا این طوری است؟ واقعا معنی این کلمه را می‌دانیم ما؟

 

آقای بهنود هم در این گفت‌وگو درباره خاطره صحبت کردید. هم از یک جایی به بعد فکر می‌کنم در عمرتان مدام خاطره گفتید. از آدم‌های مختلف خاطره گفتید. همه چهره‌های مهمی که از این دنیا می‌روند شما یک خاطره با آنها دارید. گفتید که می‌خواهید سال دیگر بازنشسته شوید. وقتی که بازنشسته بشوید یا اگر روزی شما در این دنیا نباشید دوست دارید چه کسی درباره شما خاطره بگوید و دوست دارید که چه خاطره‌ای را نگوید؟

بهنود: خاطره نگویند…نه…این طوری جوابت را بدهم که دوست دارم چه کسانی بگویند. یکی‌شان همین توکاست. یک کسانی را دوست دارم که وقتی که نبودم خاطره‌هاشان را با من بیان کنند. معمولا همه آدم‌های دنیا این طوری هستند که شیرین‌ترین خاطراتی را که درباره خودشان شنیده‌اند از بچه‌ها یا نزیک‌شان شنیده‌اند از بچه‌ها یا نزدیک‌شان شنیده‌اند؛ خواهرم مثلا. من هم گاهی اوقات که بچه‌ها،‌ دخترم بامداد و پسرم نیما وقتی که پشن سرم غیبت می‌کنند و با توکا دست به یکی می‌کنند ومی‌خواهند افشاگری کنند چیزهایی می‌گویند که برایم خیلی شیرین است.

 

فقط از توکا نام بردید؟

بهنود: نه از آن دو تا توله‌سگ هم نام بردند.

 

نگفتید چه خاطره‌ای را نمی‌خواهید بگویند؟

بهنود: نگویند؟ خطر از سرم رفع شده. به خاطر اینکه علی حاتمی، داوود رشیدی هر دوتا خاطراتی داشتند که بخواهند بگویند اما آدم‌های خوبی بودند. نگفتند و رفتند.