آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۵ فروردین ۱۳۹۶

مجله تابلو

فرهنگ


چرا در اینستاگرام هستم


برخی از عکاسان حرفه‌ای و یا دوست‌داران عکس و عکاسی و تعدادی از همکاران مجله‌ی تابلو در یادداشت‌های کوتاه از چرایی حضورشان در اینستاگرام و علاقه‌شان از نظر حرفه‌ای و شخصی نسبت به آن گفته‌اند و اینکه چرا اینستاگرام بیشتر از هر شبکه‌ی اجتماعی دیگر در ایران طرفدار دارد.

 

 

 

 

نیلوفررستمی

من نه تنها عکاس خوبی نیستم بلکه حتی سلیقه‌ی مشخصی هم در عکس گرفتن و چیدمانش در اینستاگرامم ندارم. اینستاگرام من یک دفترچه‌ی خط‌خطی است. یک دفترچه‌ی خط‌خطی بی‌اهمیت که بخشی از واقعیت من است. این بخشی از واقعیت، هویت و گذشته‌ام را همراه با لحظات دروغینم همیشه با خودم این‌ور و آن‌ور می‌کشم. یعنی همه‌ی ۲۴۵ عکسم را از تیرماه ۲۰۱۳، داخل تلفن همراهم با خودم همه‌جا می‌برمش حتی گاهی داخل دستشویی. فیلسوفان هندی می‌گویند هرسال باید خودتان را گردگیری کنید و چیزهای که متعلق به گذشته بوده را دور بریزید تا بزرگ‌تر شوید. اما من زندگیم را نزدیک به چهار سال است با خودم حمل می‌کنم. نه تنها خودم ولشان نمی‌کنم بلکه حتی هرازگاهی دیگرانی ناشناس به لحظه‌ای از زندگی دور و تمام شده‌ام لایک و کامنت می‌دهند و دوباره برش می‌گردانند به زمان حال. اینستاگرام به نظرم آن فلسفه‌ی بیمار قدیمی که می‌گوید گذشته در گذشته باقی می‌ماند را به دروغی بزرگ تبدیل کرده، همه‌ی ما اعضای بزرگ اینستاگرام در گذشته‌هایمان مدامی که لایک و کامنت می‌گیریم، زنده‌ایم.
راستش مدت‌هاست که دلم می‌خواهد عکسی بگیرم که از جنس یکی از لحظات طلایی فیلم «آبی» باشد. نور، میزانسن و نگاه خوب را بی‌خیال. فقط وقتی به عکس نگاه می کنم می‌خواهم حسی تکان‌دهنده و از جنس خود زندگی داشته باشد. درست مثل وقتی ژولیت بینوش در فیلم آبی وارد کافه‌ی شلوغ شد، یک فنجان قهوه گرفت با یک ظرف کوچک بستنی، کمی از قهوه‌اش را در ظرف بستنی خالی کرد. فنجان را دوباره سرجایش گذاشت، آرام با قاشق چند بار داخل فنجان چرخاند، بعد دوربینی که زوم شده بود روی فنجان قهوه، فنجان را بی‌خیال شد و آمد درست روی چشم‌های ژولیت ماند، مشخص نبود که بیرون از کافه دارد اتفاق مهمی می‌افتد یا درست همین سر میز، کنار همین فنجان قهوه و ظرف بستنی. دلم چنین عکسی می‌خواهد یا چنین فیلم کوتاهی در اینستاگرام، که وقتی بگیری، بخواهی بارها و بارها نگاهش کنی. بخواهی در آن بمانی و دوباره زندگیش کنی. بعد هم صد البته که معلوم است توقع دارم یه عالمه لایک بگیرم و کامنت‌های در حد «ای وای چه قشنگ.»

 

 

 

 

 

 

لیلی نیکفر

از کودکی دنیای تصاویر برایم عجیب و دوست‌داشتنی بوده‌ است. تصاویر،پنجره‌های کوچکی که به‌طور معجزه‌آسایی از راه نقاشی و عکس، لحظه‌ها را ابدی می‌سازد. زمان کودکی که اجازه داشتم از یک حلقه فیلم دوربین آنالوگ ریکوی پدرم سه شات عکس بگیرم دلم می‌خواست در آن سه قاب سهم من، آدم‌ها حضور داشته باشند.
برای من لحظه‌هایی که انرژی سیال انسان‌ها و خیابان‌ها و شهرها در آن جاری‌ست، عجیب‌ترین و جذاب‌ترین لحظه‌ها هستند. قاب‌هایی که از حضور و گذر انسان‌ها سخن می‌گویند. انسان‌هایی که شاید هرگز نمی‌شناسم‌شان، شاید در کوچه‌ی نزدیک خانه‌ام و شاید در شهری که زبانش را نمی‌دانم؛ اما این انرژی سیال جاری، که سال‌هاست مرا به دنبال خود می‌کشد را خوب می‌شناسم. می‌توانم ساعت‌ها در گوشه‌ای از خیابان شهری دور بنشینم و به جوراب‌های رنگی زنی که در کافه نشسته نگاه کنم و آنقدر غرق و سرخوش شوم که دلم بخواهد به تمام دوستانم بگویم: ببینید چه قشنگ است. جوراب‌هایش را ببینید. این زن پر از زندگی ا‌ست. این زن زنده‌ است. این زن روزی زنده بوده‌ است. و این کودکانه‌ترین شعفی‌ست که در من هرگز بالغ نمی‌شود. چیزی که حسی در من بیدار کند باید دست کم با اولین کسی که به او دسترسی دارم به اشتراک بگذارم. و اینستاگرم به این شعف کودکانه من کمک می‌کند.

 

 

 

 

 

روزبه روزبهانی

به‌نظرم استقبال شدید مردم در ایران از اینستاگرام دو دلیل دارد. اول اینکه اینستاگرام مانند بقیه‌ی شبکه‌ّهای اجتماعی فیلتر نیست و دیگری به زندگی دوگانه‌ی ما ایرانی‌ها در خانه و خیابان مربوط می‌شود. زندگی خصوصی ما همیشه سانسور شده اما میل نشان دادنش و میل به دیدن زندگی واقعی آدم‌های دیگر در ما همیشه هست و حالا اینستاگرام این فرصت را برای نشان دادن لحظات خصوصی که هیچ‌وقت دیده نشده یا کمتر دیده شده را امکان‌پذیر کرده است. من به عنوان کسی که زیاد عکس می‌گیرم عکس‌هایم را به چند دسته تقسیم می‌کنم. برخی از عکس‌هایم برای اینستاگرام هستند و برخی دیگر برای نمایشگاه یا انتشار در کتاب می‌گیرم.

 

 

 

 

مجید سعیدی

 

 

اولویت دادن به عکس به جای متن، اینستاگرام را به بی‌رقیب‌ترین اپیکلیشن تبدیل کرده است.عکس‌ها نسبت به واژه‌ها قابل فهم‌تر هستند عکس زبانی است بین المللی برای تمامی مردم دنیا. به نظر من عکس‌ها بیش از هر پدیده‌ی دیگری مرز بین دنیای واقعی و دنیای مجازی را از بین برده‌اند و به نیاز انسان امروز نزدیک شده اند. خوبی ماجرا این است که در ایران هم به علت فیلتر نبودن اینستاگرام، این شبکه امتیاز ویژه‌ای نسبت به فیسبوک‌ و سایر شبکه‌هایی که دسترسی به آن‌ها سخت است پیدا کرده است.

در تعریف من اینستاگرام برای هر فردی در هر جای دنیا به راحتی تبدیل به گالری شده که مجموعه تصاویری را با نگاه خودش به نمایش می‌گذارد. هرچند که در میان قشرهای مختلف مردم تمایل شدید به حرف زدن توسط عکس‌ها و انتشارشان در اینستاگرام به‌وجود آمده اما این شبکه‌ی اجتماعی حتی برای عکاسان حرفه‌ای هم بسیار مفید بوده است.

پیش تر عکاس‌ها باید مدت‌ها منتظر می‌ماندند تا گالری پر بازدیدی آثار آن‌ها را به نمایش بگذارد و نمایش دادن آثار تنها توسط مجموعه‌های هنری و گالری‌ها ، محدودیت‌هایی داشت که طبیعتا شبکه‌های اجتماعی آن‌ها را ندارند؛ اینستاگرام میلیون بیننده، می تواند پربازدید‌ترین نمایشگاه را در اختیار یک عکاس بگذارد. ضمن اینکه در فضای مجازی مخاطبان راحت‌تر می‌توانند نظرات‌شان را در مورد اثر اعلام کنند، در واقع دو منفعت برای عکاسان فراهم کرده، تا اولا هم اثر هنری بهتر و سریع‌تر نمایش داده شود و هم آن‌ّها در جریان نظرات مخاطبان خود قرار بگیرد.

این موقعیت خوبی برای هر عکاسی می‌تواند باشد و من هم بارها از آن استفاده کردم، البته اوایل که این شبکه به‌وجود آمد، من کمتر عکس‌هایم را توسط آن منتشر می‌کردم اما به تدریج به سمت آن جذب شدم و در حال حاضر عکس‌هایی که توسط موبایل می‌گیرم را برای دسته‌ای از مخاطبان عام، در اینستاگرام منتشر می‌کنم و با آن‌ها در ارتباط هستم، هر چند که هنوز هم توسط دوربین‌های حرفه‌ای عکس می‌گیرم و بخشی از عکس‌هایم را در نمایشگاه‌ها هم در معرض بازدید می‌گذارم. اما اینستاگرام به من این فرصت را داده است که به مخاطبینی که نمی‌توانند به نمایشگاه من بیایند، آثارم را معرفی کنم و البته با مخاطبان جدید و نظرات‌شان هم آشنا شوم. مانند هر هنرمندی دیگری که آثارش مورد توجه قرار می‌گیرد، برای من هم خوشحال کننده است که آثارم بازدیدکننده‌های زیادی دارد.

 

 

 

 

آلفرد یعقوب‌زاده

از حضورم در اینستاگرام برای ارتباط با دنیای پیرامونم استفاده می‌کنم. یعنی بهتر بگویم بعضی ‌اوقات فکر می‌کنم با نشان دادن آثارم به دیگران نقش سازنده‌ای می‌توانم ایفا کنم و آن‌ها را در جریان مسایلی که شاهدش بودم قرار دهم.

 

 

 

 

مینا نبئی

بی‌تردید شبکه‌های اجتماعی نظیر فیسبوک،اینستاگرام و توییتر نقشی اساسی در تغیر و تحولات هنجارها در سطح جامعه داشته‌اند. به‌ویژه جوامعی که تحت حاکمیت قوانین سانسور و فیلترینگ قرار دارند. به تعبیری انقلاب عصر دیجیتالی، مناسبات فردی و اجتماعی و تاثیر این دو برهم را وارد عرصه‌ی جدیدی از کنش‌ها و واکنش‌های افراد جامعه کرده است به نحوی که توانسته‌اند آزادانه‌تر به عرضه و ارایه‌ی‌ آثار و افکار و احساسات‌شان و حتی «خود» بپردازند. از منظر من اینستاگرام در آغاز به مثابه زمینه‌ای برای ثبت تمرینات عکاسی روزمره بود. در حقیقت این فعالیت مربوط به سال ۲۰۱۳ میلادی می‌شود که تمامی تمرینات به ‌شکلی پراکنده اما مستمر ارایه می‌شد و عکس‌ها به نوعی حدیث نفس در برخورد با پیرامون و همچنین حال و فضای فکری آن دوران بود که البته با گذر زمان کارها محدوتر، تمیزتر و با اعمال دقت بیشتری ارایه شد. شاید بتوان گفت اینستاگرام به دلیل سهل‌الوصول بودن آن برای همگان و همچنین به دلیل معروفیتش نسبت به سایر شبکه‌های اجتماعی نظیر فلیکر و تامبلر جایگاه ویژه‌ایی را نه تنها در میان عکاسان و دوستداران عکاسی بلکه میان همه‌‌ی اقشار مردم به خود اختصاص داده است.

 

 

 

 

حسین قاضیان

 

 

انگیزه‌ی من برای حضور در اینستاگرام ساده بود، ساده بود چون در طول این چند سالی که دوربین به دست شده‌ام، تعداد خیلی زیادی عکس گرفته بودم که داشت می‌پوسید. کیفیت عکس‌ها هم خیلی خوب نبود. هم دوربینم ساده و آماتوری بود هم خودم آماتور بودم و هستم. بعدها همین دوربین هم خراب شد و کیفیت عکس‌ها خراب‌تر. پس عمدتا متکی شدم به دوربین موبایل.
این عکس‌های کم‌کیفیت را نمی‌شد جور دیگری نمایش داد مگر در قطع کوچکی که اینستاگرام منتشر می‌کرد. کوچکی قطع و دیدنش روی موبایل باعث می‌شد کیفیت نامطلوب عکس‌ها خیلی به چشم نیاید. البته حالا که اینستاگرام امکان می‌دهد عکس‌ها را بزرگ کنیم،‌ دست من هم‌رو شده و کیفیت بد عکس‌ها حسابی به چشم می‌آید.
جدا از این‌ها، در اینستاگرام مردم عکس‌ها را لایک می‌کنند و کامنت می‌گذارند. امکان لایک و کامنت به من اجازه می‌داد که از ارزیابی‌ بینندگان هم باخبر شوم. این ارزیابی به کارم می‌آمد، یا بهتر است بگویم شاید به کارم بیاید. راستش همیشه به دنبال این بوده‌ام که یا نمایشگاهی از این عکس‌ها ترتیب بدهم یا برای چاپش در یک مجموعه دست به کار شوم. ارزیابی‌هایی که در اینستاگرام یا از طریق دیده‌ شدن در اینستاگرام به دست می‌آورم به انتخاب عکس‌ها برای این منظور کمکم می‌کند. نمی‌دانم چه زمانی این هدف عملی شود، اما هر‌زمان که وقتش برسد، مرهون اینستاگرام هستم و این ارزیابی‌های از روی لطف.

 

 

 

 

 

 

مهدی تاجیک

 

 

چهار سال پیش که تازه با اینستاگرام آشنا شده بودم اغلب عکس‌ غذا یا قرارهای دوستانه‌ام را می‌گذاشتم و این فضا برایم یک فضای شخصی با دوست‌های خیلی محدودی بود که همه را از نزدیک می‌شناختم. ترجیح داده بودم صفحه‌ام در حالت«‌پرایوت» باشد تا دست‌کم برای به اشتراک گذاشتن عکس‌ها احساس امنیت کنم. بعد از مدتی علاقه به گذاشتن عکس‌ غذاها و قرارهای جمعی را از دست دادم و به نظرم تکراری آمد. هر روز در ‌تایم‌‌لاین خودم هم تعداد فراوانی عکس غذاهای مختلف می‌دیدم با هشتگ‌هایی شبیه به هم و عکس‌های دسته‌ جمعی آدم‌ها در مهمانی‌ها و جشن‌ها و کافه‌نشینی‌ها. ترجیح دادم از این فضای پرتکرار فاصله بگیرم و تنظیمات صفحه‌ام را عمومی کردم و دیگر خیلی به ندرت عکس غذا یا هر خوردنی‌جات دیگری را گذاشتم. دوربین‌ام را به جای چرخاندن روی میز غذا یا صورت دوستانم به سمت نمای ساختمان‌ها و عابران خیابان‌ها و طبیعت گرفتم. دوربین‌ موبایل یا اصلا هر دوربین دیگری هر چقدر هم که خوب و حرفه‌ای باشد در بازنمایی زیبایی‌های خیره‌کننده طبیعت ناتوان است ولی بهرحال سهمی از آن زیبایی را ادا می‌کند. عهد کرده‌ام با خودم که در هر سفر و در تماشای هر منظره‌ای اول به چشم‌ها و حس‌های خودم در آن لحظه اولویت دهم و اگر فرصتی بود گوشی‌ام را برای گرفتن عکس بیرون بیاورم. شتاب و عجله‌‌ی توریست‌واری که همیشه با حالتی از سراسیمگی به دنبال عکس گرفتن هستند را هیچ ‌‌دوست نمی‌دارم و به نظرم چنین اتکایی به عکس‌ باعث می‌شود که آدم لذت ناب تماشا با چشمان خودش را از دست بدهد. مثلا همین عکس‌ آبشار ویکتوریا در زامبیا که وقتی برای اولین بار از نزدیک دیدم‌ آنقدر مبهوت کننده بود که دقایقی در سکوت ایستادم و تماشایش کردم. انصافا که قرار گرفتن در لیست عجایب هفت‌گانه برازنده‌اش است.

 

 

 

 

امید کشتکار

زمانی بود که فکر می‌کردم اینستاگرام بهترین شبکه‌ی اجتماعی است چون به‌صورت مستقیم با هنر (عکاسی) طرف بود، اما خب این خوش‌خیالی هم مثل بقیه‌ی خیالات باطل زیاد طول نکشید و اینستاگرام هم پر شد از روزمرگی، غذا، مد، لایوهای صدمن یه غاز و همه‌ی چیزهایی که بقیه‌ی سوشیال مدیاها دارند و ازشان فراری هستم. ولی این وسط چیزی که باعث شده همچنان در اینستاگرام بمانم تغییری است که خودم کرده‌ام. کم‌کم یاد گرفته‌ام شبکه‌های اجتماعی را زیاد جدی نگیرم و به موقع و بدون مکث و شک از ابزارهای آنفرند، آنفالو و بلاک استفاده کنم تا هم خودم کمتر آزار ببینم هم دیگران مجبور نباشند مرا تحمل کنند. به همین سادگی توانسته‌ام در اینستاگرام دوام بیاورم. شرط راحتی هم برای فالو و آنفالو کردن دوستان دارم. علاقه‌ای به دیدن میزهای غذای شما ندارم. با سپاس!

 

 

 

 

هنگامه هویدا

 
چرا در اینستاگرام هستم؟ و بلافاصله ذهنم رفت پیش شعر معروف یغمای جندقی با آن تکرار «گر …نمی‌کردم چه می‌کردم» مگر ما اصلا چه جاهایی داشتیم برای گاهی حرفی زدن، گاهی شعری نوشتن و گاهی خودی نشان دادن؟ فقط مانده است همین شبکه‌های اجتماعی، مخصوصا برای ما آدم‌های غیر‌واقعی‌. من به آدم‌هایی که شبیه خودم نیستند، یعنی همان‌هایی که زندگی برایشان آن بیرون، بیرون از خودشان جریان دارد، همان‌هایی که نمی‌خواهند یک گوشه‌ی خلوت و به دور از آدم و آدمیزاد پیدا کنند و بروند بچبند داخلش، به آن‌ها می‌گویم «آدم‌های واقعی» برای ما آدم غیر‌واقعی‌ها، شبکه‌های اجتماعی احساس واقعی بودن به همراه دارد. باورمان می‌شود که ما هم واقعی هستیم، درست است دوریم اما یک جوری میان جمع هم هستیم و در ضمن خیال‌مان هم راحت است که در این بازار شلوغ، هیچ‌کس به هیچ‌کس نیست، همه می‌آیند و می‌روند وهیچ‌چیز آن قدر که نشان می‌دهد جدی نیست و در نهایت زندگی واقعی باز هم همان بیرون جریان دارد. مثل بقیه من هم اول پناه بردم به فیسبوک، انگار که در یک نقشه‌ی جغرافیاییِ رمزنگاری شده موطن خود را یافته باشم، آن قدر که حاضر بودم هر لحظه جان بر کف برای دفاع از مرزهایش لشکرکشی کنم، اما ظاهرا این برای دیگران بسیار جدی‌تر از من بود، یعنی واقعا جدی بود. فیسبوک هر روز بیشتر شبیه می‌شد به صحنه‌ی نبردی که در آن هر‌کس در چندین میدان می‌جنگید، انگار تمام آن جهان سرسام‌آور بیرون به یک‌باره در فیسبوک فرو ریخته شده بود، همان وقت بود که حس کردم وقتش است که از فیسبوک به اینستاگرام فرار کنم. حالا سوال این است که اگر اندیشه‌ی دیگر نمی‌کردم چه می‌کردم؟ آمدن به اینستا ابتدا فقط برای گاهی سرکی کشیدن به بودن‌های دوستان بود، من نه عکاس بودم، نه هیچوقت یک سفره‌ی چیده و آماده از غذاهای رنگارنگ برای عکس گرفتن داشتم اما بعد متوجه شدم که اینستا، چقدر شبیه به صحنه نمایش است که می‌شود در آن از همه‌‌چیز بساط راه انداخت، آدم‌ها می‌آیند نمایش خود را اجرا می‌کنند و می‌روند و بلافاصله از سر دیگرش خارج می‌شوند و بعد تحسین‌ها یا ناسزاها پشت آن پرده انگار کاملا محو می‌شود، می‌خواهم بگویم که به قول شاعر اهل افعانستان به نام غلام‌نبی عشقری: «سر بازار اگر دکان نمی‌کردم چه می‌کردم؟»

 

 

 

 

 

شادی قدیریان

 
اینستاگرام برای من مثل شبکه‌ی خبر می‌ماند! اخبار دنیا را تصویری می‌بینم. حالا این دنیایی که می‌گویم یک مقدار کوچیکتر است و به اندازه‌ی همه‌ی‌ آن‌هایی هست که من را در اینستاگرام دنبال می‌کنند یا دنبال‌شان می کنم. برای من همین مقدار کافی است. اینستاگرام نه آن قدر جدی است که برای آدمی مثل من، که مخاطبانش همیشه در گالری و موزه بودن، جدی باشد و نه آنقدر شوخی است که دستم برود و هر عکسی را که گرفتم را در آن‌جا آپلود کنم.
اینستاگرام به من یاد داد که عکاسی آن‌ قدر هم که من فکر می‌کردم، جدی نیست، به من یاد داد که با این موبایل که هر لحظه دستم هست هم می‌توانم عکاسی کنم و عکسم را نشان یک مخاطب جدید بدهم. مثل دفتر خاطرات‌روزانه، به من یاد داد که عکس هایم را می‌توانم هر روز نشان بدهم و آدم‌ها نگاهشان کنند و حتما به گالری احتیاج نداشته باشم. البته که باز هم مثل همیشه قضاوت می‌شوم و با سلیقه‌ی بعضی‌ها هماهنگم و با بعضی‌های دیگر فرسنگ‌ها دورم.
ولی هنوز هم اگه ایده‌ای داشته باشم، با دوربین عکاسی، عکاسی‌اش می کنم، چاپ می‌کنم، قاب می‌کنم و در گالری نمایشگاهم می‌گذارم. هر چیزی جای خودش خوب و قشنگ است.

 

 

 

 

توکا نیستانی

 

 

قبل از ورود شازده کوچولو به زمین تقریبا کسی چیزی از اخترک‌های ۳۲۵ تا ۳۳۰ نشنیده بود. اخترک‌هایی دور از هم و هر‌کدام با جمعیت یک نفر. این شازده بود که اولین‌بار با پادشاهی در اخترک ۳۲۵ ملاقات کرد که در آرزوی داشتن یک رعیت بر تخت نشسته بود و از خودپسندی در اخترک ۳۲۶ خبر آورد که منتظر ستایش‌گر است. از می‌خواره‌ای گفت در اخترک بعدی، که در شرمنده‌ی می‌خوارگی خود به سر می‌برد و از تاجری در اخترک ۳۲۸ که همه‌ی عمر را صرف شمارش ستاره‌ها کرده بود، از فانوس‌بانی در اخترک ۳۲۹ برای‌مان تعریف کرد که در راه انجام وظیفه دقیقه‌ای یک بار فانوس بی‌فایده‌ای را روشن و خاموش می‌کند و از جغرافی‌‌دانی در اخترک ۳۳۰ که خبر از جغرافیایی خانه‌ی خود ندارد. شازده که رفت، ارتباط ما با ساکنین اخترک‌ها قطع شد و بعد از او مسافر دیگری به زمین نیامد یا اگر هم آمد ما باخبر نشدیم. این شد که به تدریج خاطره‌ی اخترک‌ها و ساکنان عجیب و غریب‌شان لابه‌لای اخبار جنگ و مرگ و قحطی و خشکسالی و دروغ کم‌رنگ و گم شد تا به مرور فراموش شوند و حتی بدتر از‌ آن، گروهی در وجود این آدم‌ها به دیده‌ی تردید نگاه کنند. پس به ناچار در سیاره‌ای که باغ‌های گل سرخ‌اش دیگر آن قدر وسوسه‌کننده نبود تا شاهزاده‌های کوچک متواری را به خود جلب کند آدم با‌ذوقی دست به کار ساختن اینستاگرام شد.

نره‌غولی بی‌احساس که همان کار شازده کوچولو را می‌کند یعنی انبوهی عکس و خبر از ساکنان میلیون‌ها اخترک دور از هم برای‌مان می‌آورد که تا دیروز نمی‌شناختیم. دختری که عاشق انگشت‌های پای خود است، پسری سرگرم شمارش ابدی پک‌هایی که هنوز سیکس نشده، زنی که در رقابتی جانکاه با یک اردک لب‌هایش را روز‌به‌روز بیشتر غنچه می‌کند، دختری ساکن آسانسور، زنی دلبسته‌ی نقش و نگار سفره‌ی غذا، پیامبری که به جای بیعت لایک می‌گیرد. افسردگان ابدی، زندانیان اتاق‌های پرو، مادران گریه‌زا، اعضای دایمی دورهمی‌های دوستان در هفت روز هفته، کنفسیوس‌های استتوس‌نویس و من؟ کارتونیستی که از تنهایی و تاریکی می‌ترسد.