آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

سپنتا پرهام

اجتماع


سفره‌ای میان زباله


07-20050510-252

 

 

عکس‌ها: ساسان فارسانی

 

این‌جا تهران است؛ منطقه‌ی ۱۸بزرگراه آزادگان. صدای ما را از مرکز بورس زباله‌ی پایتخت می‌شنوید. یک زمین ۱۵ هکتاری وقفی در منطقه‌ی یافت‌آباد که روزانه حدود ۳۰۰ هزار تن زباله در آن داد و ستد می‌شود. زندگی میان زباله‌ها جاری است.

بوی زباله نخستین چیزی است که وقتی وارد جاده‌ی خاکی خیابان تقی‌آباد می‌شویم حس می‌کنی. صدایی در این جاده‌ی خاکی نمی آید. تنها صدای رادیوی ماشین است که روی شبکه‌ی آوا است که آهنگی بی‌کلام پخش می‌کند. این‌جا یکی از جنوبی‌ترین بخش‌های دشت تهران است. بعد از گذر از چند خیابان و بزرگراه آزادگان، وارد این خیابان خاکی می‌شوی، محله‌ای که قدمت‌اش سی سال نیست اما زباله‌های همه‌ی شهر انگار به این‌جا می‌رسد. در اطراف جاده‌ی خاکی که ما را به سمت منطقه‌ی اصلی راه‌نمایی می‌کند، کوه‌های کوچک و بزرگ زباله روی هم انباشته هستند. بقایای روزهای قبل و شاید هم همین امروز. رفت‌وآمد کمی در جریان است، ماشین‌های سنگین و کسانی که کیسه‌های زباله بر دوش دارند.

این‌جا زباله حرف اول را می‌زند. این‌جا یک بازار واقعی است، شبیه بازار بورس اوراق بهادار، منتها کالا پول یا کاغذ نیست که با یک تلفن ارزش‌اش چند برابر شود. در این تالارِ سرباز ده‌ها کارگاه و به قول خودشان کارگزاری برای خرید و فروش زباله هست. کارگاه‌هایی که در دو سمت این راه قرار دارند هرکدام به صورت تخصصی یک نوع زباله را تفکیک و جابه‌جا می‌کنند. راننده تاکسی می‌گوید: «کارتان خیلی طول می‌کشد.» تحمل بوی بد و ماشین‌های بزرگی که هر لحظه می‌آیند و زباله‌ها را خالی می‌کنند راننده را کلافه می‌کنند. امیدوارم که زودتر کارم این‌جا تمام شود. وقتی داشتم با مأمور شهرداری هماهنگ می‌کردم، تأکید کرده بود تنها به این منطقه نروم. دلیل‌اش ساده بود: «آن‌جاً کاملا مردانه است و خانم‌ها کمتر گذارشان به جاده‌ی تقی‌آباد می‌افتد. کافی است که بفهمند خبرنگار اید و آن وقت برای خودتان و ما دردسر درست می‌شود.»

 

17-20050510-604

 

این دردسر دعوایی است که مدتی است شهرداری و صاحبان این غرفه‌ها با هم دارند. این را مرد میان‌سالی که در یکی از غرفه‌های خرید و فروش زباله‌های پلاستیکی هست می‌گوید: «این شهرداری هی سنگ می‌اندازه جلوی کار ما. ما این‌جا داریم خدمات به شهر می‌دیم، اما نه حمایتی می‌کنه و نه امکاناتی می‌ده. تازه هرازگاهی هم می‌ریزن این‌جا و دردسر درست می‌کنن.» دردسر را نمی‌گوید. دور تا دور به اصطلاح غرفه‌شان پر از کیسه‌های شیشه‌ی نوشابه و سربطری و ظرف یک‌بار مصرف و ضایعات پلاستیکی است. چندین کارگر آن سوتر نشسته اند و میان کوه زباله‌ای که آن سوتر قرار دارد می‌گردند. میان‌شان چند پسربچه هم هستند که توجه‌ام را به خودشان جلب می‌کنند.اما نمی‌شود به آن‌ها نزدیک شد.

مرد صاحب غرفه چهارچشمی مراقب است. از این که یک زن آمده میان کاسبی‌شان خیلی خوش‌اش نیامده. در حالی که دارد درباره‌ی کار توضیح می‌دهد، می‌گوید: «کار ضایعات زنانه نیست، مردانه است. شوما هم خانم بهتره بری روی یک چیز بهتر تحقیق کنی.» می‌گویم: «دنبال کار پژوهشی درباره‌ی چه‌گونگی تفکیک زباله در تهران هستم. غیر از این بود، چند دقیقه هم نمی‌توانستم این‌جا باشم.» از مرد درباره‌ی کارشان می‌پرسم. می‌گوید: «تفکیک زباله و خرید و فروش.» معتقد است که خدمات می‌دهد و باعث می‌شود تا زباله‌های غیرقابل‌بازگشت به طبیعت بازیافت شوند. راه‌اش را هرچه می‌پرسم نمی‌گوید. خودش از کارگری شروع کرده و حالا صاحب غرفه‌ای است که البته کارآفرینی هم کرده است. روزی بیشتر از ۱۰۰ کیلو پلاستیک را خرید و فروش می‌کند.

درباره‌ی مشتری‌های‌اش می‌پرسم. فروشنده‌ها بیشترشان آشغال‌گردهای دوره‌گرد و پسربچه‌هایی هستند که آشغال‌ها را از همه‌جای تهران به این‌جا می‌آورند: «شهرداری هم زباله می‌خرید. اما قیمت شهرداری خیلی پایین است. این‌ها ترجیح می‌دهند به ما بفروشند که قیمت‌مان بالاتر است.» قیمت زباله بسته به قیمت دلار است. این را نمی فهمم به شوخی می‌گوید یا جدی. اما یک چیزی مسلم است: «قیمت سالم نیست.» زمانی که دارم با او صحبت می‌کنم کیلویی ۵۰۰ تومان خریداری می‌کند. کیلویی ۷۰۰ تومان می‌فروشند. این یعنی ۲۰۰ تومن سود برای هر کیلو. به حساب سرانگشتی، روزی ۱۰۰ کیلو خرید و فروش می‌شود چیزی حدود روزی ۲۰۰ هزار تومان. خودش راضی است. البته می‌گوید متوسط روزی ۲۰۰ هزار تومان باید حساب کارگر و حمل‌ونقل را هم بکنید. اما راضی است. می‌گوید: «صنایع بزرگی وابسته به کار ما هستند. در ضمن، ما به محیط زیست هم کمک زیادی می‌کنیم. همین بطری‌ها برای بازگشت به طبیعت ۴۰۰ سال زمان می‌برند. اما ما جداشان می‌کنیم و می‌فرستیم کارخانه تا پلی‌استر درست کنند. الیاف پلی‌استر می‌دانی چه‌قدر در صنعت پارچه مهم است؟»

از این کارگاه که بیرون می‌آیم، باز چند پسر بچه را می‌بینم که کیسه‌های آشغال را روی دوش‌شان گرفته‌اند و با خود می‌برند. میان‌شان پسربچه‌ی کم سن‌وسالی است که به نظر افغانی می‌آید. یک کیسه‌ی دو برابر قدش را جابه‌جا می‌کند. در زمستان ۹۳ هوای تهران آن قدر سرد نشده که نشود تحملش کرد، اما لباس و کفش‌های این پسر برای همین هوا هم ناکافی است. بلوزش به نظر روزی سفید بوده اما حالا به خاکستری می‌خورد. طول می‌کشد تا اعتماد کند برای حرف زدن. در فرصتی که نشسته تا نوبت‌اش شود برای تحویل دادن کیسه‌اش، کمی با او صحبت می‌کنم. نامش جمعه است، آخرین روز هفته، نام خیلی از پسر بچه‌های افغانی که جنگ و ناآرامی در کشورشان آن‌ها را بی‌وطن کرده است. آن قدر بی‌لهجه است که فکر می‌کنم شاید اشتباه کرده‌ام. اما جمعه می‌گوید که خانواده‌اش از هزاره‌های افغانستان هستند.

 

01-20050510-058

 

اصل و نسب‌اش به قندهار می‌رسد اما متولد ایران است، در مرز سرزمین پدری‌اش. شناسنامه ندارد چون به بچه‌های افغانی شناسنامه نمی‌دهند. خودش می‌گوید ۱۷ سال‌اش است اما قیافه‌اش بیشتر از ۱۴ سال را نشان نمی‌دهد. سوادش در حد خواندن و نوشتن است. در یکی از این مراکز خیریه‌ی جنوب تهران سواد آموخته. دوست داشته باسواد شود اما نمی توانسته، چون شناسنامه ندارد و حق تحصیل ندارد. پای جمعه با پدرش به این بازار باز شده. می‌گوید: «بین زباله‌ها می‌گردیم و چیزهایی را که بشود فروخت جمع می‌کنیم و می‌آوریم این‌جا.» پدرش چند وقت پیش تصادف کرده و هنوز نتوانسته از جای‌اش بلند شود. جمعه حالا به تنهایی کار می‌‌کند و خرج زندگی چهار نفره‌شان را می‌دهد. مادرش هم کارگری می‌کند. مجوز دارند و خانه‌شان نزدیک بهشت زهرا است. جمعه می‌گوید: «بالای شهر بهتر است. مردم خیلی آشغال دارند. بیشتر هم تفکیک نمی‌کنند. اما جابه‌جایی آشغال از بالای شهر تا این‌جا سخت است.» جمعه و چند نفر از دوستان‌اش با یک راننده وانت آشنا شده‌اند. او آن‌ها را هر روز تا بالای شهر می‌برد و بعد هم برشان می‌گرداند. می‌گوید: «یک ساعت کار کردن توی خیابون نیاوران به اندازه‌ی دو روز گشتن توی خانی‌آباد است.» این هم از مزایای بالای شهر زندگی کردن است.

می‌پرسم با شهرداری مشکل ندارید؟ می‌خندد و می‌گوید: «خیلی. به ما می‌گن آشغال‌دزد. دست‌شون برسه کتک‌مون هم می‌زنن. نیگا، این‌جا رو پریشب یک مأمور شهرداری ناغافل زد.» روی بازوی‌اش به اندازه‌ی یک کف دست کبود است. به او می‌گویم اما این کار کار کثیفی است. می‌داند: «چه کار دیگه‌ای می‌شه کرد، خانوم؟ یا باید بریم کارگری ساختمون یا همین دیگه. این دردسرش کمتره. مواظب ایم که مریض نشیم.» دست‌های‌اش را نشان می‌دهد و می‌گوید: «ببینین، سالم سالم هستم. هیچ مشکل پوستی ندارم.» به دست‌های‌اش نگاه می‌کنم، سیاه و کبره‌بسته و پر از زخم‌های خشک‌شده. می‌گوید: «گاهی بین آشغال‌ها خرده شیشه و تیغ و این‌ها هم هست، و باعث زخمی‌شدن دست هم می‌شه. من خودم مواظب ام. آخه پارسال یکی از بچه‌ها کزاز گرفت. » مرگ از کزاز، آن هم در دورانی که این بیماری ریشه‌کن شده، دردناک است.

به قول صاحب یکی دیگر از کارگاه‌ها: «کار کثیفی هست اما از همین راه نان می‌خورند. دیگر چه می‌شود کرد؟» خودش کت‌وشلوار مرتبی به تن دارد. در کار ضایعات کاغذی است. کاغذهای باطله را برای تبدیل شدن به مقوا خرید و فروش می‌کند. فوق‌لیسانس صنایع دارد، اما بازار کار در رشته‌ی خودش خراب بوده و سر از این‌جا در آورده و راضی است. می‌گوید: «این کار ۱۰۰ درصد آلوده است. اما می‌دانید جدا از این که چند نفر از این راه نان می‌خورند، باعث می‌شویم چه‌قدر درخت از بین نرود؟» درباره‌ی بازیافت اطلاعات زیادی دارد. می‌گوید: «این‌جا بیشتر از ۷۰۰ خانواده دارند امرار معاش می‌کنند. ما داریم به شهر خدمات‌رسانی می‌کنیم و به طبیعت.» می‌گویم: «اما محیط این‌جا خودش باعث آلودگی است.» می‌گوید: «بالأخره زباله آلودگی دارد.» درباره‌ی احتمال جابه‌جایی این منطقه می‌پرسم؟ می‌گوید: «حرف‌اش هست که ببرند طرف کهریزک. اما کهریزک دور است، صرف نمی‌کند. ما این‌جا مجوز داریم. شهرداری البته مدتی است که گیر داده این منطقه آلوده است. خب آلوده است، این کار ۱۰۰ درصد آلوده است، اما هرجای دیگر هم برود آلوده است. این‌جا که خاک‌اش آلوده شده، چرا می‌خواهند ببرند جای دیگر؟»

 

18-20050510-608

 

یک پیرمرد با پسربچه‌ی ده دوازده ساله دو گونی را روی زمین می‌گذارند. پیرمرد سیگارش را در می‌آورد تا روشن کند. پسربچه یک شیشه‌ی پلاستیکی را روی زمین می‌غلتاند. شبیه همه آشغال‌گردها است، با لباس و سر و صورتی کثیف. به سمت‌شان می‌روم و درباره‌ی کارشان می‌پرسم. پیرمرد خیلی خوش‌اش نمی‌آید. جواب نمی‌دهد. جوان افغانی دیگری که در حال جدا کردن زباله‌های فلزی در کارگاه رو‎به‎رو است می‌گوید: «امروز حتماً نتوانسته چیز دندان‌گیری پیدا کند. سر به سرش نباید گذاشت.» او هم مثل جمعه افغانی است، اما زباله‌جداکن است. روزی یک تن زباله را جدا می‌کند. درآمدش بیشتر از زباله‌جمع‌کن است، ماهی دو میلیون تومان، گاهی هم بیشتر. به آلودگی این‌جا عادت کرده و مریض نمی‌شود. پول را برای خانواده‌اش می‌فرستد که در شهر دیگری زندگی می‌کنند. پدرش در اثر کار در ساختمان زمین‌گیر شده است. سرفه‌های شدید می‌کند، اما می‌گوید مهم نیست. چند گونی کنار دست‌اش گذاشته که هرکدام برای یک نوع زباله است. نان خشک برای گاوداری‌ها، پلاستیکی‌ها برای کارخانه‌ی الیاف، و کاغذها برای کارخانه‌ی مقواسازی.

بوی زباله دیگر قابل تحمل نیست، آن قدر که نمی‌شود لحظه‌ی دیگر ایستاد. همان طور که به سمت ماشین می‌روم، چشم‌ام به مزرعه‌های اطراف این منطقه می‌افتد که قرار است برای بهار آماده شوند، و از کنار مردانی که سفره‌ی نهارشان را میان زباله‌ها پهن کرده‌اند می‌گذرم.