آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ فروردین ۱۳۹۴

پویا ارسطو

اجتماع


دلی، سوزی، بیژن، و دیگران


IMG_0607edited

پویا ارسطو

درو باز کردم، توی لباس سفید دیدم‌اش! به آرزوش رسید، حالا خوش‌بخت خوش‌بخته، توی لباس عروسی ساتن سفید! باید کِل بکشم، من قراره در روز عروسی‌اش با مردی که در راه این عشق ممنوع همه‌چیزشو داده، هم براش پدر باشم و هم مادر، هم برادر و هم خواهر.
پوست‌اش سفید شده بود، اون‌قدر سفید که حتا جای موهای زمخت صورت‌اش، که شیش تیغ تراشیده بود، دیده نمی‌شد. چه‌قدر باشکوه بود این صحنه، چه شکوه دردناکی!
من اسم‌اش رو گذاشته بودم سوزی، سوزی اسم شب‌اش بود، کسی که در لباس سفید می‌دیدم سوزی من بود. صداش کردم، بغل‌اش کردم، بوسیدم‌اش، سوزی … سوزی. این وقار و زنانگی‌اش بود که می‌بوسیدم. براش کل کشیدم، ضجه زدم، به صورت‌ام چنگ کشیدم. سوزی پیوند عاشقانه‌ات مبارک!
توی لباس سفید، لباسی که توی رویاهاش همیشه از ساتن بود، بدون عشق‌اش خوابیده بود. سوزی بیدار شو، سوزی می‌خوام برات عروسی بگیرم. خودم مامان‌ات می‌شم، خواهرت می‌شم. سوزیِ من، مبارک‌ات باشه.
سوزی خودش رو این طوری از شر دنیای شما خلاص کرد. سوزی مُرد، به همین راحتی.

من و سوزی هردو کار می‌کردیم، سر کار با هم آشنا شده بودیم. ما شریف‌ترین شغل دنیا رو داشتیم، نه از روی شرافت‌مون بلکه از سر بی‌شرفی دنیایی که شغل‌های دیگه رو از ما گرفته بود. ما تن مون رو اجاره می‌دادیم… زیر پل کریم خان، ونک، تخت طاووس، پارک وی، تجریش و …
سوزی همیشه می‌گفت به شغل‌ام افتخار می‌کنم. من به جای رفتن پشت نقاب‌ها و توسری خوردن از پدر و مادر و بقیه، برای حق تن‌ام و آزادی‌ام، انتخاب کردم که به همه‌چیز جامعه‌ی مردسالاری که تعیین می‌کنه کی باید زن باشه و کی مرد، و این دگرجنس‌گرایی اجباری که زن و مرد رو تنها جفت انسانی ممکن می‌دونه؛ پشت کنم و به هر بهایی سعی کنم برای خودِ واقعی‌ام مبارزه کنم.
سوزی از خونه فرار کرده بود. خونه که نه، در واقع پادگان خشونت‌های پدر و برادرهاش. درست زمانی که می‌خواستند با تجویز هورمون مردانه اون رو به مردی کامل و قابل افتخار خانواده تبدیل کنند، تا برادر و پدر و خواهرش از به اصطلاح اوا خواهر بودن‌اش شرمنده‌ی در و همسایه نباشند.
چهره‌اش از جلوی چشم‌هام کنار نمی‌ره، وقتی داشت داستان زندگی‌اش رو برام تعریف می‌کرد. به این‎جای قصه‌اش که رسید آدامس‎اش رو باد کرد و گفت: «اما من به اوا خواهر بودن‌ام افتخار می‌کنم.»
کله‌اش خوب کار می‌کرد. کتاب می‌خوند و اگه به خاطر سر و ریخت‌اش، که به قول حراست دانشگاه که خلاف عرف و شئونات اسلامی و به گفته همکلاسی‌هاش اواخواهر بود، خسته نمی‌شد، برای خودش یه گهی می‌شد.
این رو همیشه به خودش هم می‌گفتم، و او می‌گفت: «ببین، هیچ دانشگاهی مثل زندگی و کاری که دارم تجربه می‌کنم چهره‌ی واقعی آدم‌ها رو بهم نشون نمی‌ده.»
سوزی قهرمان زندگی من بود، و نماینده‌ی تمام عشوه‌ها و زنانگی‌هایی که داشتن‌اش توی ایران جسارت می‌خواست! در جواب این حرف‌ام، مژه‌های همیشه ریمل‎زده‌اش رو به هم می‌زد و می‌گفت: «دلارام، تو هم قهرمان من ای! می‌دونی که چرا؟»
من دلارام هستم، تو دلی صدام کن. پدر و مادرم داوود صدام می‌کنند، بعضی از دوستام سینا صدام می‌کنند، و بعضی وقتا بهادر ام، بعضی وقت‌ها صدف، و بعضی شب‌ها ستایش. بعضی صبح‌ها وقتی لت‌وپار شده و خسته به خونه بر می‌گشتم، سوزی می‌گفت: «دلی، اومدی! شیری یا روباه! چه‌قدر کار کردی؟»
پدرم، حمید، یکی از آدم‌های پول‌داریه که خرش خوب می‌ره، از کله‌گنده‌های سپاه بود که الان بازنشسته شده و زده توی کار بساز و بفروش. بچگیِ من تو دهه‌ی شصت با تمام روان‌پریشی‌های پدر و مادر مذهبی‌ام – بالأخره – گذشت!

تصور کردن‌اش هم سخته که آدم‌هایی مثل من هم می‌تونن بابا‌های جنایت‌کاری داشته باشند، بابایی که داشتن بچه‌هایی مثل من نه تنها برای غرور مردانه‌شون رو می‌شکنه که حتا برای موقعیت سیاسی و شغلی‌شون یه خطره.

تصور کردن‌اش هم سخته که آدم‌هایی مثل من هم می‌تونن بابا‌های جنایت‌کاری داشته باشند، بابایی که داشتن بچه‌هایی مثل من نه تنها برای غرور مردانه‌شون رو می‌شکنه که حتا برای موقعیت سیاسی و شغلی‌شون یه خطره.
حمید می‌خواست من رو سر به راه کنه، یعنی به یک مرد به قول خودش «عادی» تبدیل کنه! هر کاری هم ازش بر می‌اومد، ‌کرد. چه پول‌هایی که در این راه خرج نکرد، چه تهدید‌ها، چه شکنجه‌ها، چه بگیر و ببندها… پدرم قاتل زنانگی‌های من بود. بالأخره هم یه روز، یه جایی، دورش رو خط کشیدم.
کجا بودم؟ اون روز؟ اون روز که رفتم خونه و سوزی رو توی اون وضع پیدا کردم، پیش نادر بودم. نادر از مشتری‌های ثابت من بود، مشتری شش ساله. فک زیاد می‌زد و مخلوطی بود از یک مرد پول‌دار پر از تناقض، که ادعا می‌کرد دستی هم تو فرهنگ مملکت داره. درسته که زیاد حرف می‌زد و «منم منم» می‌کرد، اما تو تخت‌خواب کارم آسون بود. بعد همه‌ی فیگور‌ها و اداهای کلیشه‎ای‌ چندش‎آور مردانه‎اش، سه دقیقه‌ای کارش تموم می‌شد. خوب هم پول می‌داد، فقط همین مهم بود، به دری‌وری‌هاش گوش نمی‌دادم. اون آدم چیزی بیشتر از اسکناس‌های جیب‎اش نمی‌ارزید. آره، از اون‌جا بر می‌گشتم که سوزی رو دیدم.
قرار بود سوزی بیژن رو ببینه. بیژن شبیه تمام پسرای طبقه‌ی متوسطی بود که اداهای روشنفکرانه در می‌آرند و ژست‌های ادبی و سیاسی می‌گیرند و اهل کتاب و بحث و این حرفا. البته پشت همه‌ی این اداهای روشنفکری‌اش، بزدلی بود که رابطه‌اش رو با سوزی پنهان می‌کرد. بعد از مدتی هم که رابطه‌اش با سوزی بالا گرفت و خیلی از دوستان محفل روشنفکری‌اش بو بردند که این رابطه چیزی فرا‌تر از دوستی سر مسائل ادبیه، سارا رو وارد زندگی‌اش کرد.
سارا هم‌دانشکده‌ای سابق‌اش، دختری بود که اتفاقاً خیلی از حقوق زنان و نابرابری‌های اجتماعی و این چیزها حرف می‌زد. حضور سارا تو زندگی بیژن، حداقل اوایل رابطه، فقط برای ظاهرسازی و دگرجنس‌گرا نشان دادن بیژن بود، کاری که بیژن با خودخواهی برای فرار از به قول خودش «داغ ننگ خوردن» کرد. از همون روز‌ها سوزی روز به روز بیشتر افسرده‌ شد و من تنها کسی بودم که به واسطه‌ی همخونه بودن باهاش از واقعیت رابطه‌ی پنهانی‌شون خبر داشتم. از نزدیک می‌دیدم بیژن چه‌طور در رابطه با سوزی غرق تمنا و لذت می‌شد و در عین حال بودن او رو در زندگی‌اش انکار می‌کرد.
بیژن، به خاطر هراس درونی و فشار اجتماعی‌، داشتن رابطه با کسی که جامعه او رو «زن» نمی‌دونه و به اندازه‌ی کافی هم مرد نیست، هرروز به سارا نزدیک‌تر می‌شد و سوزی در این بین به خاطر تابوهای اجتماعی و نداشتن هیچ حقی، به بیژن باج می‌داد و ذره ذره از درون متلاشی می‌شد، فقط هم به این دلیل که جامعه این روابط رو نمی‌پذیرفت و بیژن هم شهامت پذیرش این روابط رو نداشت!
رابطه‌ی نمایشی سارا و بیژن هرروز عمومی‌تر می‌شد، و کار به جایی رسیده بود که حتا در جمع‌هایی که سوزی هم حضور داشت با هم عشق‌بازی می‌کردند و سوزی برای حفظ بیژن و برچسب نخوردن‌اش تن به این تحقیر دائمی می‌داد. سوزی که روزی قهرمان زندگی من بود و مظهر استقلال و شجاعت، کسی که تو زندگی‌اش برای حق تن‌اش همه‌چیزش رو فدا کرد، حالا به این روز افتاده بود.
حس من به بیژن یک حس دوگانه بود. بیژن هم عاشق سوزی بود و هم ضعیف‌تر از این که به بهای این حس از امتیازات و جایگاه اجتماعی دگرجنس‌گرایانه‌اش بگذره! من گاهی ازش بدم می‌اومد و گاهی دلم براش می‌سوخت، مخصوصاً وقتی که بعد از نمایش‌های عمومی‌اش با سارا، می‌اومد پیش سوزی منت‌کشی و اشک و زاری که «سوزی، من بدون تو نمی‌تونم ادامه بدم…»

10339258_843703428974237_3720689237607252001_oedited

عکس: اثر ابرین باقری

بالأخره، یک نامه با امضای ناشناس به سارا نوشتم. فکر می‌کردم کارم درست باشه، درست نبود؟ خب، سارا هم قربانی این بازی بود و با احساسات‌اش بازی می‌شد! سوزی هم قربانی این نمایش مسخره‌ی عشقی بود که مبادا کسی تصور کنه بیژن دگرجنس‌گرا نیست. خب، سارا هم یه زن بود و من فکر می‌کردم با گفتن واقعیت، می‌تونم به او هم کمک کنم که بازیچه‌ی این ماجرا نباشه. هرگز فکر نمی‌کردم این فاجعه اتفاق بیافته. من می‌دونستم پذیرش و هضم این ماجرا برای سارا سخت و دردناکه،‌ اما فکر نمی‌کردم زندگی سوزی رو به اون‌جا، به مرگ، بکشونه. حس مشترک زنانگی من با سارا آغاز پایان روزهای خوب من، سوزی، بیژن، و دیگران شد.
نامه‌ای که من نوشتم باعث شد که سارا شمشیری رو که مدت ها بابت حدسیات‌اش تیز کرده بود از رو ببنده. هیچ‌وقت روزی رو که سارا در خونه رو زد و سوزی رو به فحش کشید، فراموش نمی‌کنم. جمله‌های تحقیرآمیز و خشونت‌آمیز رو یک‌نفس به سوزی روانه می‌کرد، مثل این که «تو منحرف و بیمار هستی و عقده‌‌ی زن شدن داری»، یا «تو هر غلطی می‌خوای بکن، بفهم که زن نیستی»، و «دست از سر بیژن بر می‌داری یا پای مأمورها رو به این خونه باز می‌کنم» و…

«تو وارد زندگی ما شدی! ولی من به تو نمی‌گم پات رو بکش بیرون، چون مقصر کسیه که اجازه داد تو فضای عشق ما رو این طور آلوده کنی!»

سوزی انگار کوچیک‌تر شده بود، ولی با صدایی که می‌لرزید می‌گفت: «تو وارد زندگی ما شدی! ولی من به تو نمی‌گم پات رو بکش بیرون، چون مقصر کسیه که اجازه داد تو فضای عشق ما رو این طور آلوده کنی!»
وقتی سارا تو کوچه داد زد: «اگه ول‌اش نکنی، پای مأمور‌ها رو به این خونه‌ی کثافتی باز می‌کنم تا بینی یه من ماست چه‌قدر کره داره! با من زورآزمایی نکن، بیمار جنسی! منحرف بدبخت!» دیگه خون‌ام به جوش اومد، و با تمام وجود داد زدم: «گم شو، زن مریض! شنیده بودم که تو از حقوق زنان حرف می‌زنی، نمی‌دونستم که آدمی مثل تو هم می‌تونه این قدر از زنانگی متنفر باشه! زنانگی یک آدم انحراف نیست! بیماری نیست! گم شو از این جا…»
سارا گم شد ولی مدتی بعد پای مادر و پدر بیژن به در خونه‌ی ما رسید، و این آغاز شکنجه‌هایی بود که نتیجه‌اش این شد که بیژن هم چند وقت بعد برای همیشه گم بشه. مجبور شدیم خونه رو پس بدیم و با دردسر یه جای دیگه پیدا کنیم. حال سوزی روز به روز بدتر می شد، و دیگه مواد شده بود قالی پرنده‌اش برای فراموشی.
اواسط بهمن بود، سال ۱۳۸۷. در خونه رو باز کردم و سوزی رو دیدم که توی لباس خواب سفیدش برای همیشه خوابیده، برای همیشه.
و من؟ من، دلی، خسته از همه‌چیز این زندگی پستوخانه‌ای و پنهانی، وقتی هیچ حقی برای زندگی آشکارا تو اون خراب‌شده نداشتم، من بعد از ده سال اجاره دادن تن‌ام برای بقا، خسته از همه‌ی مردهایی که با من خوابیده بودن، خسته از دیدن شب‌های ولیعصر بدون ماسک، ایران رو ترک کردم. درست یک ماه بعد از مرگ سوزی.
سوزی همه‌چیز من بود، بعد از مرگ‌اش حتا تا چهلم‌اش هم تاب تحمل اون شهر لعنتی رو نیاوردم. با پول رهن خونه و فروش وسایلی که دونه به دونه‌اش حاصل شریف‌ترین کار تو دنیای من و سوزی بود، راهی ترکیه شدم، بدون این که حتا یک نفر رو برای خداحافظی داشته باشم، تهران رو، ایران رو، ترک کردم.
گاهی به سوزی حسودی‌ام می‌شه. فکر می‌کنم حداقل یک بار مزه یه عشق نیمه‌کاره رو چشید! حالا بعد از شیش سال اسیری و بدبختی و چشیدن مزه‌ی نکبتی تجاوز و کابوس‌های کمپ‌های پناهندگی، تو آمستردام به این فکر می‌کنم که تن قشنگ سوزی زیر خاک به چه روزی افتاده؟ به این شهر نگاه می‌کنم که چهار ساله دارم توش زندگی می‌کنم. خیلی زود چهره‌ی بهشت گونه‌اش عوض شد تا بهم بفهمونه ماها تا همیشه محکوم به غریبی هستیم!
می‌دونم هیچ‌وقت عاشق الیور نبودم و نیستم. الیور، که حالا نامزدمه، آرامشی رو بهم داد که مردهای هم‌زبون‎ام از من گرفتند. حتماً فکر می‌کنی من خیلی خوشبخت ام، با وجود این، من می‌دونم که متعلق به این‌جا هم نیستم. زندگی من این‌جا هم نه تنها آغشته به اون خشونت‌هاییه که بهش می‌گیم «تبعیض جنسیتی». حالا باید حواس‌ام به «تبعیض نژادپرستانه» هم باشه.
یه کابوسی هست که ول‌ام نمی‌کنه، کابوس این که می‌رم خونه – همون خونه‌ی من و سوزی، تو عباس آباد – در رو باز می‌کنم، سوزی رو توی لباس سفید از تخت‌خواب‌اش بلند می‌کنم و می‌گم «بدو سوزی، باید بریم!» می‌خوام با خودم بیارم‌اش به این قرارگاه بی‌عشق اما نسبتاً امن خودم، آمستردام. اما توی فرودگاه می‌فهمیم پاسپورت نداریم…
من، دلی، امشب چهل ساله می‌شم، اما سال‎ها است که در خودم مرده‌ام.