آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ فروردین ۱۳۹۴

الهام ملک‌پور

اجتماع


برای این که من تنها نیستم


چند پیشنهاد برای خواندن ادبیات داستانی رنگین‌کمانی‌ها

Screen Shot 2015-03-24 at 10.02.02 PMedited

عکس: اثر ابرین باقری

«برای من و خودش عرق ریخت و برای مینا آبجو آورد. پیک سوم مست شده بودم. نمی‌شنیدم چه می‌گفت دارا. زنگ در خورد. رفت دم در. بلند که می‌شد چفیه کنار رفت لحظه‌ای. ته دل‌ام گفتم: دارا دوست‌ات دارم. دارا خیلی دوست‌ات دارم. مینا را نگاه کردم. داشت قطره‌های آخر آبجو را از توی قوطی روی زبان‌اش می‌چکاند. فکر کردم که کاش مینا نبود. که کاش همین یک شب مینا توی زندگی من نبود. فکر کردم که مینا را دوست دارم. خیلی زیاد دوست‌اش دارم. این مشروب خوردن کودکانه‌اش را دوست دارم.»

 

 

داستان کوتاه «پنجره‌های بزرگ» در کتاب یک گردان کشته دادیم آمده است. این داستان نوشته‌ی ناجور، یکی از وبلاگ‌نویس‌های باسابقه‌‌ی رنگین‌کمانی است. یک گردان کشته دادیم به کوشش ساقی قهرمان و منتشرشده در بهار ۱۳۸۸ در انتشارات گیلگمشیان، یک ماهی‌گیری در رودخانه‌ی وبلاگستان اقلیت‌های جنسی ایرانی است که تعدادی داستان، شعر، و دل‌نوشته را در خود جای داده است و این فرصت را ایجاد کرده تا به گوشه‌ای از این نوع نوشتار دسترسی پیدا کنیم.
وقتی دهه‌ی شصتی باشی، در طیف رنگین‌کمانی غیردگرجنس‌خواه قرار بگیری و سرت در کتاب باشد، وقتی با خواندن اولین روایت در یک وبلاگ، مثل خیلی‌های دیگر از نسل خودت، به پهنای صورت اشک ریخته باشی و در دل یا به زمزمه تکرار کرده باشی که «پس من تنها نیستم!»، اهمیت و ضرورت روایت و تولید ادبیات داستانی رنگین‌کمانی‌ها را با پوست و استخوان حس می‌کنی. حالا که این راه دارد چهره‌ی حرفه‌ای‌تری به خود می‌گیرد و جایی در ادبیات حرفه‌ای برای خودش باز می‌کند، حالا که نوشته‌های گذشته هم با این دید بازخوانی می‌شوند و از طرفی مخاطب‌ها و نویسنده‌هایی خارج از رنگین‌کمانی‌ها هم وارد ماجرا شده‌اند، قضیه کمی فرق کرده است. ولی همیشه این طور نبوده است و این شتاب بازنمایی و بازگویی را تا همین چندی پیش نمی‌شد پیش‌بینی کرد.

 

 

اگر از همجنس‌خواه‌ها، دوجنس‌خواه‌ها، و تراجنسی‌های دهه‌ی شصتی درباره‌ی تجربه‌ی شناخت خودشان از هویت جنسیتی و گرایش جنسی بپرسید، آن‌ها برای‌تان خواهند گفت که آن روزها مثل الان نبوده و حتا شنیدن یک کلمه، حتا یک اشاره به یک کلمه مثل همجنس‌گرا و لزبین یا ترنس، می‌توانسته یک اتفاق بزرگ باشد.

 

اگر از همجنس‌خواه‌ها، دوجنس‌خواه‌ها، و تراجنسی‌های دهه‌ی شصتی درباره‌ی تجربه‌ی شناخت خودشان از هویت جنسیتی و گرایش جنسیبپرسید، آن‌ها برای‌تان خواهند گفت که آن روزها مثل الان نبوده و حتا شنیدن یک کلمه، حتا یک اشاره به یک کلمه مثل همجنس‌گرا و لزبین یا ترنس، می‌توانسته یک اتفاق بزرگ باشد. بیشتر رنگین‌کمانی‌ها با همان اینترنت درب و داغان و با آن دم و دستگاه‌های عهد عتیق در نهایت به یک مسیر رسیده‌اند و هم‌دیگر را در آن‌جا یافته‌اند: وبلاگستان. نسلی که حالا در دهه‌ی چهارم عمرش به سر می‌برد، خوب می‌داند که چه‌طور داستان‌های زندگی غیردگرجنس‌خواهانه‌ی پخش‌شده در وبلاگ‌ها توانست خیلی‌ها را از تنهایی در بیاورد، به آن‌ها باور دهد، امید بدهد، و راه تازه‌ای را باز کند.

 

 

یکی یک‌جای دیگری نشسته و دست‌اش آمده روی کی‌بورد و شروع کرده به نوشتن آن چیزهایی که تویی که روبه‌روی صفحه‌ی نمایش مشغول خواندن‌شان هستی، با پوست و استخوان زندگی‌شان کرده‌ای. انگار خود تو آن‌ جمله‌ها را نوشته‌ای، انگار خود تو آن اشک‌ها را ریخته‌ای، آن عاشقی‌ها را کرده‌ای. تو می‌خوانی و زیر لب زمزمه می‌کنی که «تنها نیستی». یک نویسنده‌ای هم میان نویسنده‌ها بوده که در خط به خط داستان‌‌اش از چیزهایی صحبت کرده که منظورش دقیقاً آن چیزها نبوده‌اند، و اگر زهره‌ی شیر داشته مثل هوشنگ گلشیری در جن‌نامه یا بهرام بیضایی در ندبه یا محمود حسینی‌زاد در داستان «این برف کی آمده؟»، وسط جمله‌ها و کلمه‌های‌اش یا میان آن همه ماجرای عشق و عاشقی‌های مرسوم، یک چند سطری را هم جاده‌خاکی رفته یا به گوشه‌ی چشمی، حرکت ابرویی، اشاره‌ی دستی یا هرچیزی منظورش را فهمانده است، یک‌جوری که به هیچ‌کس برنخورد٬ آمده و صحبتی را کرده که اهل نظر خود دانند.
اگر دوباره به وبلاگستان خودمان برگردیم، باید گفت که، حضور تجربه‌های نوشتاری وبلاگی بعدها صورتی جدی‌تر به خود گرفت. گویی از دل همان وبلاگستان، گروهی دست به قلم شدند و روایت‌های ریز و درشت را در قالب‌های درست و درمان‌تر گذاشتند و هرچند خیلی از آن‌ها به معنای مصطلح نویسنده نبودند، سعی کردند و خواستند از میان آن همه، یک چندتایی نویسنده در بیاید، که در آمد.
تجربه‌های قلم‌آزمایی با تولد نخستین نشریه‌های حوزه‌ی اقلیت‌های جنسی پررنگ‌تر شد. از آن میان هومان، ماها، ندا، دلکده، همجنس من، و چراغ را می‌توان بر شمرد. این نشریه‌ها گستره‌ی وسیعی از کیفیت و کمیت داستانی را در خود جای دادند. در میان این نشریه‌ها می‌توان به مطالبی برخورد که در ادبیات جدی هم حرفی برای گفتن داشته باشند. بعضی از این نشریه‌ها ویژه‌نامه‌هایی را هم به ادبیات اختصاص داده‌اند. در ویژه‌نامه‌ی همراه شماره‌ی ۱۱ مجله‌ی ماها، آبان‌ماه ۱۳۸۴، شماره‌ی آبان‌ماه ۱۳۸۵ نشریه‌ی الکترونیکی دلکده، ویژه‌ی ادبیات داستانی، و همین طور شماره‌ی ۷۶ نشریه‌ی چراغ، ویژه‌ی شعر، ادبیات، و داستان، تلاش برای خلق و ثبت نوشتار خلاقانه دیده می‌شود.

 
شاید در مورد کیفیت داستان‌هایی که در آن‌ها منتشر شده‌اند، نتوان حرف زیادی زد ولی یک موضوع در همه‌ی آن‌ها مشترک است، این که همه‌ی آن‌ها تلاش کرده‌اند زندگی رنگین‌کمانی را در قالب ادبیات داستانی و روایت قصه‌های‌شان به مخاطب بشناسانند. بیشتر داستان‌ها را نمی‌توان نمونه‌های خوبی از داستان‌نویسی دانست ولی در میان آن‌ها داستان‌های درخشان هم کم نیستند. در واقع، آن‌چه آن‌زمان مهم بود حضور بود، و این شد که نویسنده‌ی بیشتر داستان‌های منتشرشده وبلاگ‌نویس‌های اسم‌ورسم‌دار آن سال‌های وبلاگستان بودند، و خیلی زمان گذشت که نویسنده‌ها، به ویژه آن‌هایی که خود در طیف رنگین‌کمانی بودند، روشن و بی‌پرده در این باره بنویسند. در واقع، آن روزها هرکسی گوشه‌ای را می‌گرفت که کار زمین نماند، و نوشتن بیشتر یک راه حضور بود تا یک کار حرفه‌ای.

 

البته، نوشتن درباره‌ی عشق همجنس‌خواهانه به الان و به روزگار مدرن ایران بر نمی‌گردد. با وجود این که ادبیات داستانی فارسی در معنای کنونی‌اش قدمت چندانی ندارد، شماری از آثار عاشقانه‌ی منظوم و یا نثرهای موزون را می‌توان در شمار ادبیات داستانی فارسی قرار داد، و در میان آن‎ها آثاری از عشق بالغانه‎ی غیردگرجنس‌خواه هم یافت. سیروس شمیسا در اشاره به «رساله‌ی جلالیه» اثر محتشم کاشانی، که حکایت عشق او به شاطر جلال است، می‌گوید که خلاصه‌ای از این رساله را می‌توان در حکم یک رمان عاشقانه در مفهوم ایرانی آن قلمداد کرد، ادبیات غنایی در سده‌های پیشین در واقع حکم همان ادبیات داستانی را داشته است.

 
با این اوصاف، منظومه‌هایی مثل «مهر و مشتری»، که حکایت عشق دو همجنس را روایت می‌کند، دوشادوش روایت‌های متفاوتی از حدیث عشق لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، و ویس و رامین، ادبیات داستانی کهن ما را شکل می‌دهند. «مهر و مشتری» سروده‌ی محمد عصار تبریزی است و داستان عشق مهر، پسر شاپور، پادشاه استخر، و مشتری، پسر وزیر او، را باز می‌گوید، و اگر روایت عصار تبریزی آن‌چنان دندان‌گیر نبود، همین داستان کمابیش در منظومه‌ی «ناظر و منظور» وحشی بافقی به زیبایی و با قدرت ادبی بیشتر حاضر و آماده است. در این منظومه‌ها بیشتر می‌توان نکته‌های مشترک با زندگی امروزین رنگین‌کمانی پیدا کرد، و قسمت گسترده‌ای از ادبیات کهن که روایت دیگری است، آن‌چنان با وضع حالای ما نمی‌خواند.
در کنار ماجراهای غیروطنی، عشق سقراط به آلکیبادس و آخپلوس و پاتروکلس، ماجرای سلطان محمود و ایاز در سده‌ی پنجم هجری، که مولانا آن را در دفتر پنجم مثنوی معنوی آورده و عطار نیشابوری هم در مصیبت‌نامه گوشه‌چشمی به آن داشته است، همین طور عاشقانه‌ی محتشم کاشانی و شاطر جلال که پیشتر از آن گفتیم، ماجرای ابونعیم و نوشنگین که در تاریخ بیهقی آمده است، و یا ماجرای پر آب چشم جلال‌الدین منکبرنی و عشق‌اش به غلام خود، فلج، که شباهت زیادی به ماجرای گیلگمش دارد، نمونه‌هایی هستند که پیشنهاد می‌شود آن‌ها را بخوانید، اگر حال و هوای پرسه در ادبیات کهن را دارید.

Screen Shot 2015-03-23 at 10.19.10 PMedited
در صفحه‌ی ۳۳۳ کتاب بنفشه‌ی سفید می‌خوانیم: «آوا ابتدا آب را کمی مزه‌مزه کرد و بعد یک‌نفس تا آخرین قطره را سر کشید. بطری خالی را از او گرفت و کنار تخت گذاشت. هنوز به طرز نامحسوسی می‌لرزید و جین نمی‌خواست او را در این وضعیت رها کند و به تخت‌اش برگردد، پس، بلافاصله داخل تخت آوا خزید و او را مجبور کرد سرش را روی سینه‌اش بگذارد و گفت: “من بیدار ام، اگه بازم خواب بد دیدی بیدارت می‌کنم.” به نظر این تمام چیزی بود که آوا نیاز داشت، چون نفسی به آسودگی کشید و در حالی که به جین تکیه داده بود چشمان‌اش را بست.»

 

در سال‌های اخیر اما، ادبیات داستانی با رویکردهای متفاوت از دگرجنس‌گرایی مرسوم در زبان فارسی بیشتر خودنمایی کرده است. داستان کوتاه «قهوه‌خانه» نوشته‌ی خشایار خسته، که در تابستان ۱۳۸۹ توسط نشر گیلگمشیان منتشر شده است، در همین دسته قرار دارد. روایت دیگری از یکی از مکان‌های مردانه، جایی که مردها می‌خواهند برای تعیین جایگاه جنسیتی و اجتماعی‌شان تا سرحد جان بجنگند و از قضا بعضی‌های‌شان همجنس‌گرا هستند، و این قصه داستان این بعضی‌ها است. بنفشه‌ی سفید، رمانی که توسط نشر نوگام در سال ۱۳۹۲ در دسترس عموم قرار گرفت٬ داستان آوا و ماجراهایی است که از سر گذرانده است. این رمان، که گوشه‌ای از متن دفتر خاطرات آوا را هم در خود جای داده است، روایت عشق او و مسیر شناخت خود و گرایش جنسی‌اش را هم بازگو می‌کند.

 

من سبز می‌شوم، میوه می‌دهم؛ انجیر، ساده و دامن‌گیر، با این جمله‌ها شروع می‌شود «من بیست و یک سال دارم. من همجنس‌گرا هستم. من آفتاب بعدازظهر را دوست دارم.» رمانی است که در پاییز ۱۳۸۹ توسط نشر گردون به بازار آمد. این کتاب یک ویژگی مشترک با رمان جانان میرزاده، با عنوان پیرهن رنگرزان، دارد که نقطه‌ی مشترک بسیاری از آثار ادبیات داستانی رنگین‌کمانی هم هست که این سال‌ها در جامه‌ای حرفه‌ای‌تر مخاطب را به خود می‌خوانند: همه‌شان تک‌گویی‌های بی‌‌پایان دارند و این روایت‌های شخصی نتوانسته در زیست هنری و فن نوشتار جایگاه درخور خود را بیابد. ولی تمام آن‌ها یک شادمانی بزرگ هستند که قرار است با صدای بلند بگویند «پس ما تنها نیستیم» و این صدا بتواند صدای ادبیاتی جدی، خلاقانه و رنگ‌به‌رنگ باشد.

 

ریشه دواندن و بالیدن ادبیات داستانی رنگین‌کمانی، زندگی و حضور این جماعت را لمس‌پذیرتر می‌کند. زمانی که از همجنس‌گرایی،‌ دوجنس‌گرایی، یا تراجنسی صحبت به میان می‌آید، یا یکی بر می‌گردد و به شما می‌گوید که فلانی همجنس‌گرا است، دوجنس‌گرا است، یا تراجنسی است، دیگر یک موجود دست‌نیافتنی و فضایی در ذهن شما حاضر نمی‌شود. وقتی قدم به قدم با آوای بنفشه‌ی سفید یا سپهر پیراهن رنگرزان همراه می‌شوید، و وقتی می‌توانید جای هرکدام از آن‌ها قرار بگیرید، آن‌وقت رنگین‌کمانی‌ بودن فقط یک گونه‌ی دیگر از آدم بودن است، با تمام دغدغه‌ها، عاشقی‌ها، اشک‌ها، و دلواپسی‌های یک آدم چسبیده‌ روی زمین. لمس که کنی، تصویر که داشته باشی، نزدیک‌تر که بیایی، یک قلب تپنده را پیدا می‌کنی، مثل هر قلب تپنده‌ی دیگر؛ و این کار یکی از کارهای ادبیات داستانی است و ادبیات داستانی رنگین‌کمانی فارسی قدم‌های اول‌اش را برداشته است.