آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ بهمن ۱۳۹۳

پیام یزدانجو

اجتماع


دگرگونی فرهنگ‌ها: شتاب غربی در شرایط شرقی | پیام یزدانجو


imageedited

عکس: بابک بردبار

پنج سال پیش، برای گذراندن دوره‌ی دکترا در رشته‌ی مطالعات فرهنگی و رسانه‌ای به یکی از دانشکده‌های ارتباطات و روزنامه‌نگاری هند رفته بودم. اولین سفرم به هندوستان نبود، و با این حال اولین بار بود که به طور جدی به هویت فرهنگی اهل هند و نسبت آن با هویت فرهنگی اهل ایران فکر می‌کردم. طرح پیشنهادی‌ام برای رساله‌ی دکترا، هویت فرهنگی و رسانه‌های همگانی، تحلیل مفصلی در باب سیاست فرهنگی در سینما و تلویزیون ایران و هند بود و باید انواع هویت‌های ایرانی و هندی، انعکاس آن‌ها در سینما و تلویزیون، و اثرات این رسانه‌ها بر آن هویت‌ها را به سنجش می‌کشیدم – کاری که نهایتاً انجام شد و تحصیلات من با دفاع از رساله به آخر رسید.

این پنج ساله ذهن‌ام درگیر سؤالات زیادی در باب هویت‌های فرهنگی و نقش فرآورده‌های مدرنی مثل سینما و تلویزیون در ایجاد و انعکاس دادن آن‌ها بود. بعد دفاعیه، یک دوست هندی بی‌علاقه به بحث‌های نظری، یا به قول خودش انتزاعی، عصاره‌ی آن پرسش‌ها را دوباره پیش روی‌ام گذاشت: «می‌توانی در چند جمله بگویی فرق فرهنگ‌های هندی و ایرانی در برخورد با سینما و تلویزیون چیست؟» در تحلیل واکنش‌های این دو فرهنگ شرقی به آن دو پدیده‌ی غربی، در رساله‌ام از «حساسیت بیش از اندازه زیاد» و «حساسیت بیش از اندازه کم» استفاده کرده بودم، و اولی را نشانه‌ی فرهنگ ایرانی و دومی را نشانه‌ی فرهنگ هندی شمرده بودم. این دو تعبیر «انتزاعی» را به زبان ساده شرح می‌دادم که حرف‌ام را قطع کرد، و گفت: «خب، منظورت از این حرف‌ها چیست؟» گفتم: «فرض کن فیلمی با شرکت بازیگران محبوب هندی و ایرانی همزمان در این دو کشور اکران شود، فیلمی که هنرپیشه‌های‌اش نشانه‌های آشکاری از یک سبک زندگی به اصطلاح غربی (یا به هرحال، غیرهندی و غیرایرانی) را به نمایش می‌گذارند، مثلاً مدل یا رنگ موی نامتعارف یا لباس خاص یا هرچیز دیگری. یک هفته یا یک ماه بعد، بعید به نظر می‌رسد کسی در کشور یک میلیارد و دویست میلیون نفری شما از این هنرپیشه‌ها الهام گرفته باشد، در حالی که در خانه‌ها و خیابان‌های ایران هشتاد میلیون نفری ما افرادی را با همان مدل یا رنگ مو یا لباس خاص خواهی دید. آن فیلم سینمایی می‌تواند یک آگهی بازرگانی در یک شبکه‌ی تلویزیونی پرمخاطب باشد، یا …» دوست‌ام دوباره حرف‌ام را قطع کرد: «عجب! به این سرعت؟»

01827512edited

گرافیتی “آمیتا پاچان” هنرپیشه نامدار هندی

دیگر ادامه ندادم. به نظرم روشن شده بود این‌گونه اثرپذیری، که در فرهنگ هندی عجیب و عجولانه و اندک و استثنایی است، در فرهنگ ایرانی عملاً یک روال رایج به حساب می‌آید. تحقیقات من در تاریخ تحولات فرهنگی این دو کشور اتفاقاً ارتباط تنگاتنگی با مفاهیم «شتاب» و «سرعت» داشت. رساله‌ی من بر دو برهه‌ی تاریخی، استقلال هندوستان در ۱۹۴۷ و انقلاب اسلامی ایران در ۱۳۵۷، متمرکز می‌شد اما پیشینه‌ی این پژوهش به بدو ورود سینما به هند و ایران بر می‌گشت. ورود سینما به کشور ما با پیروزی انقلاب مشروطه در ۱۲۸۵، و اوج مواجهات سنت ایرانی با تجدد اروپایی، مصادف شده بود.

نمی‌دانم این قدرتی که شما (غربی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون، جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن قوای عقلیه متبحر اید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه‌ور و به ندرت آتیه را در نظر می‌گیریم.

سال‌ها پیش از این، عباس میرزا، فرزند فتحعلی شاه و ولی‌عهد ایران، در جریان جنگ با روس‌ها، به ارنست ژوبر، مستشار فرانسوی و فرستاده‌ی ناپلئون، گفته بود: «نمی‌دانم این قدرتی که شما (غربی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون، جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن قوای عقلیه متبحر اید و حال آن که ما در جهل و شغب غوطه‌ور و به ندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصل‌خیزی و ثروت مشرق‌زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شما است؟ یا خدایی که مراحم‌اش بر جمیع ذرات عالم یکسان است، خواسته‌ی شما را بر ما برتری می‌دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی، حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم!»
همین عباس میرزا پیشاهنگ حرکتی شده بود که هم به سؤال‌اش جواب داد و هم بساط خاندان خودش را برچید. اولین ایرانیان به سفارش او برای کسب علم و کشف اسرار ترقی به فرنگ فرستاده شدند: آشنایی ایرانیان با فرهنگ و فرآورده‌های فرهنگی غربی به سرعت افزایش یافت، و بسیاری از آنان در مواجهه با فرهنگ‌های غربی به ضرورت تغییر و دگرگونی در فرهنگ خود متقاعد شدند. از – فرنگ – برگشته‌ها، «منورالفکرها»، خواهان مدرن شدن، غربی شدن، و ایجاد تحول در هویت فرهنگی ایرانیان (از جمله هویت‌های سیاسی و اجتماعی و در نتیجه ساختارهای سیاسی و اجتماعی‌شان) بودند. این‌گونه، در آغاز نهضت مشروطه‌خواهی، دو اردوگاه فرهنگی اصلی در ایران به وجود آمد و، آن‌چنان که من در رساله‌ام عنوان کرده‌ام، به «جنگ داخلی فرهنگی» منجر شد، نبردی درون‌فرهنگی که هنوز و همچنان در جریان است و مهم‌ترین تحولات سیاسی و اجتماعی ما – مثلاً انقلاب اسلامی یا اعتراضات بعد از انتخابات هشتاد و هشت – را به اتکای آن می‌شود فهم کرد و توضیح داد.
دو اردوگاه این آوردگاه فرهنگی را به بیان ساده می‌شود این طور وصف کرد: یکی متشکل از افراد سنت‌گرا، مذهب‌محور، مشروعه‌خواه، اسلام‌گرا، محافظه‌کار، و غرب‌ستیز، و دیگری مرکب از افراد سنت‌شکن، سکولار، مشروطه‌خواه، ملی‌گرا، مدرن‌گرا، و غرب‌گرا. این بخش‌بندی البته بسیار ابتدایی است، و به سادگی نمی‌شود به یک طرف انگ «ارتجاعی» زد و دیگری را به نشان «مترقی» مفتخر کرد. وانگهی، شماری از آن خصیصه‌ها – مثلاً ملی‌گرایی یا مذهب‌محوری – به شکل پیچیده و گیج‌کننده‌ای بین دو اردوی فکری و فرهنگی در آمدوشد بوده‌اند. به علاوه، ساده‌انگاری است که «جنگ داخلی فرهنگی» را به نبرد دوسویه بین دو اردوگاه متخاصم منحصر کنیم. این دو سویه خود گرفتار یک جنگ داخلی و درون‌اردوگاهی اند: جنگ جناح‌های مختلفی که زیر پرچم یک اردوگاه اصلی با اردوگاه مقابل می‌جنگند. تا آن‌جا که مسئله «جنگ در جنگ» (جنگ داخلی در جنگ داخلی) فرهنگی باشد، اردوگاه دوم به مراتب اوضاعی آشفته‌تر و البته آسیب‌پذیرتر دارد: در حالی که اردوگاه سنتی – مذهبی با تمام اختلافات عقیدتی اغلب به شکل و شیوه‌ی متحد و با تمام قوا می‌ستیزد، اختلافات درونی اردوگاه سکولار – مدرن به تضعیف قوای آن و عقب‌نشینی اجباری و مصالحه‌های موقت منجر می‌شود. و از جمله اختلافات اصلی ناهمرایی در خصوص شتاب ضروری برای دگرگونی در جامعه‌ی ایرانی است.

کمتر روشنفکر و منورالفکر و نواندیشی با لزوم تحول در تمام جامعه مسئله دارد، اما تحول با چه سرعتی؟ دگرگونی با چه شتابی؟ این مسئله‌ای است که از صدر مشروطه تا دوران معاصر اذهان سکولارها و مدرن‌ها را به چالش کشیده، و واکنش‌های مختلف و بعضاً متناقضی به دنبال آورده

کمتر روشنفکر و منورالفکر و نواندیشی با لزوم تحول در تمام جامعه مسئله دارد، اما تحول با چه سرعتی؟ دگرگونی با چه شتابی؟ این مسئله‌ای است که از صدر مشروطه تا دوران معاصر اذهان سکولارها و مدرن‌ها را به چالش کشیده، و واکنش‌های مختلف و بعضاً متناقضی به دنبال آورده: روند مدرن شدن، سکولار شدن، و غرب‌گرایی را با چه سرعتی باید آغازید و با چه شتابی باید ادامه داد؟ تا چه اندازه باید آمرانه عمل کرد و تا چه اندازه باید به مصالحه اندیشید؟ تا کجا پیش رفت و کجا باز ایستاد؟ تجددخواهانی مانند میرزا فتحعلی آخوندزاده، بی‌اعتنا به مقاومت‌های محافظه‌کاران، به فکر مدرن‌سازی، سکولارسازی، و غربی‌سازی سریع جامعه بودند و سید حسن تقی‌زاده خواهان این شده بود که هر ایرانی «از فرق سر تا نوک پا فرنگی» شود. در مقابل، مشروطه‌خواهانی مانند میرزا یوسف خان تبریزی، مشهور به مستشارالدوله و کاتب یک کلمه، از ضرورت همخوان‌سازی فکر غربی با فرهنگ اسلامی سخن می‌گفتند و بر «میانه‌روی»، در مقابل «تندروی»، اصرار می‌کردند.
انقلاب مشروطه با هر سرعت به ثمر رسید، اما جامعه‌ی ایرانی تا مدرن شدن فرسنگ‌ها فاصله داشت. فاصله را با چه سرعتی پشت سر باید گذاشت؟ مسئله همچنان مطرح بود، و واکنش‌ها همچنان ناهمخوان. با اضمحلال سلسله‌ی قاجار و تأسیس سلطنت پهلوی، امیدها به تسریع مدرن‌سازی و غربی‌سازی جامعه در اردوگاه سکولار افزایش یافت. اصلاحات و ابتکارات رضا شاه – از ایجاد نظام نوین آموزشی و صنعتی‌سازی اقتصادی تا نوسازی نهادهای اداری و استقلال دستگاه قضایی – جامعه‌ی ایرانی را به سرعت به سمت یک دگرگونی ریشه‌ای می‌برد، و پهلوی دوم با «انقلاب شاه و میهن»، به خیال خود، گام بزرگی به سوی «تمدن بزرگ» بر می‌داشت. به نظر می‌رسید اردوگاه سکولارها در جنگ داخلی فرهنگی به پیروزی برگشت‌ناپذیری رسیده، چنان دست بالا را دارد که هیچ اقدامی از سوی اردوگاه رقیب‌اش، محافظه‌کاران مذهبی، عملاً در موضع تضعیف آن نیست. همین شتاب شگفت اما به شک و شبهه‌ها در مورد سرعت «پیشرفت» جامعه دامن زد.
از یک سو، اردوگاه مدرن ایرانی، و بدنه‌ی اجتماعی نسبتاً نحیف آن، با وجود خشنودی از مدرن‌سازی اقتصادی و اجتماعی، و البته ناخشنودی از کندی دگرگونی در لایه‌های پایین جامعه، از ساختار سنتی سلطنت رضایت نداشت و خواهان مدرن‌سازی سیاسی در تمام سطوح بود. از سوی دیگر، این دگرگونی پرسرعت انبوهی از روشنفکران سکولار را به واکنشی عجولانه انگیخت و ایده‌های «غرب‌زدگی» (جلال آل احمد)، «بازگشت به خویشتن» (علی شریعتی)، و «آسیا در برابر غرب» (داریوش شایگان) را به دنبال آورد. حاصل این که، اردوگاه سکولارها، در یک چرخش تعیین‌کننده، «هویت ملی» را به عنوان اصل «هویت فرهنگی ایرانی» کنار زد، و مشتاقانه «هویت مذهبی» را در جای آن نشاند. این‌گونه، بخش بزرگی از اردوگاه سکولار و مدرن ایرانی به اردوگاه محافظه‌کار و مذهبی – با بدنه‌ی اجتماعی گسترده‌تر – ملحق شد، و به وسیله‌ی «انقلاب اسلامی» (انقلابی شتابنده) غلبه‌ی اردوگاه رقیب و شکست خود را رقم زد.

با انقلاب اسلامی، جامعه‌ی ایرانی به همان سرعتی که پس از مشروطه پیش رفته به پیش از مشروطه پس نشست. در عین حال، این انقلاب هم نه به «جنگ داخلی فرهنگی» خاتمه داد، و نه از اختلافات درونی در اردوگاه ملی‌گرا و مدرن‌گرا کاست

با انقلاب اسلامی، جامعه‌ی ایرانی به همان سرعتی که پس از مشروطه پیش رفته به پیش از مشروطه پس نشست. در عین حال، این انقلاب هم نه به «جنگ داخلی فرهنگی» خاتمه داد، و نه از اختلافات درونی در اردوگاه ملی‌گرا و مدرن‌گرا کاست: چرا دگرگونی‌های دوران پهلوی ماندگار و نهادینه نشد؟ بحث‌ها بار دیگر به اصل سرعت بر می‌گشت: کشف حجاب اجباری احساسات مذهبی جامعه را، بی‌دلیل و با سرعت بیش از اندازه، جریحه‌دار نکرد؟ برکناری روحانیون از امور قضایی و آموزشی اقدامی تندروانه نبود؟ اصلاحات ارضی عجولانه انجام نشد؟ «انقلاب سفید» آهنگی بیش از اندازه پرشتاب نداشت؟ و این سرعت اسباب تحولات سطحی و مانعی در برابر اقدامات عمیق نبود؟ عمده‌ی بحث‌ها به پاسخ «آری» ختم می‌شد؛ مشکل مشخص شده بود: شتاب غیرضروری برای رسیدن به جامعه‌ای سکولار و سرعت غیرمجاز در مسیر مدرن شدن. در عین حال، این گمانه کمتر به ذهن کسی رسید که، در یک جامعه‌ی پرنوسان و یک فرهنگ به شدت شکل‌پذیر، اشکال عمده (در راه نهادینه‌سازی نسبی هر تغییر و ماندگارسازی هر دگرگونی) ای بسا نه شتاب بیش از اندازه، که سرعت نابسنده باشد: کندروی، و نه تندروی.
جالب آن که، اردوگاه محافظه‌کار مذهبی علناً به همین پاسخ دور از اذهان رسید. در واکنش به مدرن‌سازی و غربی‌سازی، «اسلامی‌سازی» با سرعتی عاجل‌تر و با شتاب خیره‌کننده‌تر به اجرا گذاشته شد. در کمتر از یک دهه، هویت فرهنگی ایران عملاً همان هویت اسلامی ایرانیان شد و رسانه‌های همگانی، از روزنامه‌ها تا رادیو و تلویزیون و سینما، و نهادهای نوبنیاد «کمیته‌ی انقلاب اسلامی»، «شورای عالی انقلاب فرهنگی»، و امثال آن، به تأسیس و تعمیق فرآیند اسلامی شدن، و برساختن و بازتاب دادن این «هویت اسلامی» و حذف «هویت ملی» اقدام کردند – این‌گونه، سبک زندگی و فرهنگ عمومی به شکل باورنکردنی دگرگون شد. چهار دهه بعد از انقلاب اسلامی، سبک و ساختار سیاسی حاکم عملاً به اتکای همین روند «عجولانه» و «آمرانه» حکم می‌راند، و استیلای نسبی‌اش در «جنگ داخلی فرهنگی»، در نبرد همچنان در جریان هویت‌ها در جامعه‌ی ایرانی، را به بهای همین «تندروی»، «تعجیل»، و «تسریع» بیش از اندازه تضمین می‌کند. واگشت این وضعیت احتمالاً به شتابی افراطی و سرعتی فراتر از این نیاز دارد: در سیاست فرهنگی، سرعت یک اقدام راهکاری نیست، یک ایده‌ی راهبردی است.
می‌گویند آهنگ رفتار هر ملت بی‌شباهت به حرکات حیوان محبوب آن نیست. حرکت هندی‌ها را متناسب با گام‌های ماده‌گاو می‌دانند: آرام و استوار، شاید بیش از اندازه آرام و بیش از اندازه استوار. و ایرانی‌ها: اسب؟ توسن بادپا؟ بیش از اندازه ناآرام و بیش از اندازه نااستوار؟