آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ بهمن ۱۳۹۳

سپنتا پرهام

اجتماع


بذار من رد بشم، بعد بکش!


imageedited

عکس ها از: ساسان فارسانی

«یک بمب بندازن وسط این شهر و مملکت، همه رو بکشن، راحت شیم. ما درست بشو نیستیم.» وقتی آن خانم مسنی که در تاکسی کنار دست‌ام نشسته بود این را گفت خودم را آماده کردم تا واکنشی به حرف‌اش نشان دهم، که تأیید حرف‌اش توسط راننده و مردی که کنار دست‌ام نشسته بود ساکت‌ام کرد. مردی که کنار دست‌ام نشسته بود از مبدأ ماجرای دزدیده شدن گوشی موبایل‌اش در خیابان عباس‌آباد را تعریف می‌کرد. گفت: «آره، خانم. واقعاً درست نمی‌شیم. باید یکی از این بمب اتم‌هایی که می‌گن حق مسلم ماست رو بیارن بندازن وسط تهران و همه خلاص. فاتحه. ما درست بشو نیستم.» راننده تاکسی هم با جمله این که «حق گفتی» تأییدش کرد. با دیدن مردی که از ابتدای راه در صندلی جلو در خود فرو رفته بود و هیچ واکنشی به این حرف‌ها نداشت، جمله‌ی مینا (دکتر روان‌شناسی که دیروز برای نوشتن این گزارش با او گفت‌وگو کرده بودم) در ذهن‌ام پیچید: «مشکلات اقتصادی و تغییر شیوه‌ی زندگی، این روزها بیشتر مردم را به یک حالت بی‌تفاوتی دچار کرده است، حالتی که به عدم واکنش نسبت به پدیده‌های اطراف منجر شده است.»
**
با مینا در دفتر مشاوره‌اش در حوالی بولوار میرداماد قرار گذاشته بودم. می‌دانستم که در کنار کار مشاوره‌ی روان‌پزشکی، مطالعاتی هم در زمینه‌ی رفتارهای اجتماعی مردم و کنش‌ها و واکنش‌ها داشته و مقالاتی هم در این زمینه نوشته است. هوای تهران در آخر هفته زمستانی با سوز سردی که از شمال می‌ورزید روبه‌رو بود، اما هوای دفترش گرم بود. خیلی زود بحث درباره‌ی موضوع آغاز شد. پشت تلفن، وقتی گفتم قرار است مطلبی درباره‌ی «لختی اجتماعی» بنویسم، از واژه‌ای که برای رفتاری که او بی‌کنشی عمومی می‌گفت خوش‌اش آمده بود. بحث‌مان را از خود واژه شروع کردیم. مینا گفت: «وقتی بیشتر مردم یک رفتار اجتماعی را انجام می‌دهند، آن رفتار از جنبه‌ی فردی خارج شده و تبدیل به یک رفتار اجتماعی شده است. بی‌کنشی یا همان لختی هم نوعی رفتار اجتماعی است که در طی چند سال گذشته تبدیل به یک رفتار اجتماعی شده است که می‌توان در جامعه، به ویژه جامعه‌ی شهری امروز، به آن برخورد کرد.» خیلی سریع، قبل از آن که بخواهیم درباره‌ی مصداق‌ها صحبت کنیم، از دلیل‌اش پرسیدم. او اما به دنبال مصداق‌ها بود: این که مردم نسبت به یک‌دیگر بی‌تفاوت شده‌اند و درباره‌ی اتفاقاتی که رخ می‌دهد فقط صحبت می‌کنند و غر می‌زنند: «این غر زدن هرچند خوب نیست، نشانه‌ی گذر عمومی از یک گذرگاه است. همین نکته نشان می‌دهد آن‌چنان که فکر می‌کنیم بی‌کنشی هنوز رفتار غالب جامعه نشده است.»

وقتی بیشتر مردم یک رفتار اجتماعی را انجام می‌دهند، آن رفتار از جنبه‌ی فردی خارج شده و تبدیل به یک رفتار اجتماعی شده است. بی‌کنشی یا همان لختی هم نوعی رفتار اجتماعی است که در طی چند سال گذشته تبدیل به یک رفتار اجتماعی شده است که می‌توان در جامعه، به ویژه جامعه‌ی شهری امروز، به آن برخورد کرد.

او با یک مثال ساده توضیح داد. گفت: «دوستی دارم که چند وقت پیش تعریف می‌کرد که شاهد کتک زدن زن همسایه توسط شوهرش بوده است و این ماجرا به شدت او را آزار داده است و چندین روز خورد و خوراک را از او گرفته است. وقتی پرسیدم که: تو دخالت کردی؟ گفت: تو دعوای زن و شوهری؟ من چه کاره ام که دخالت کنم؟ خودشان کتک‌کاری می‌کنند و بعدش آشتی می‌کنند. و بعد غر زد که چرا دیوارهای خانه‌ها نازک ساخته شده است.» می‌گویم: «این فاجعه نیست که کسی شاهد کتک خوردن هرروزه‌ی یک فرد است و تنها واکنش‌اش این است که چرا دیوارهای خانه‌ها نازک ساخته شده؟» مینا تأیید می‌کند و می‌گوید: «اما ما با پدیده‌ای به اسم حریم شخصی روبه‌رو هستیم. اصولاً آدم‌ها چون دوست ندارند کسی وارد حریم شخصی‌شان شود، به خودشان هم اجازه نمی‌دهند که در این موارد وارد حریم زندگی دیگران شوند. به همین دلیل، اگر مردی زنی را وسط خیابان هم بزند کسی نمی‌رود تا آن‌ها را از هم جدا کند. پیش از این، اگر زن و مردی در خانه صدای‌شان بالاتر از حد می‌شد، همسایه‌ها برای پادرمیانی می‌رفتند. اما الان این کار را نوعی فضولی می‌دانند و معتقد اند که چهاردیواری اختیاری است. اتفاقی که گاهی وقت‌ها به به فاجعه هم منجر می‌شود. این تا حدی به گذر ذهنی مردم از سنت به مدرنیته به شیوه‌ی غربی مربوط می‎شود. در چند سال گذشته سطح زندگی مردم خیلی تغییر کرده و دیگر خبری از خانواده‌های گسترده نیست. خانواده‌ها کوچک و کوچک‌تر شده‌اند و مردم بیشتر وقت‌شان اگر سر کار نباشند به جای معاشرت با خانواده به معاشرت با دوستان می‌گذرد.» در ذهن‌ام سعی می‌کنم بی‌تفاوتی اجتماعی را به تغییر شیوه‌ی زندگی اجتماعی مردم ربط دهم که مثال مینا درباره‌ی رفتاری که مردم در مواجهه با دعواهای خیابانی دارند من را به یاد دعوایی که چند روز پیشتر در خیابان حافظ شاهدش بودم می‌اندازد. مینا می‌گفت: «البته من بیشتر درباره‌ی جنبه‌های شخصی می‌توانم اظهار نظر کنم و بقیه‌اش را جامعه‌شناسان باید توصیف کنند.»
**
image (1)edited

در یک لحظه دو مرد در هم پیچیدند و شروع به زدن یک‌دیگر کردند. فحش‌های ناموسی میان جر خوردن آستین لباس و صدای ضربات مشت می‌پیچید. مردم زیادی در چند ثانیه در اطراف‌شان جمع شدند. دعوا سر این بود که یکی از این دو مرد می‌خواست با موتورش رد شود که سر موتورش به چرخ موتور آن دیگری خورده بود و او، به جای یک معذرت‌خواهی ساده، گفته بود: «یابوت رو ببر اون طرف بذار، سر راه مردم نباشه.» و مرد دوم گفته بود: «یابو خودت هستی.» بعد دو مرد غریبه به هم پیچیده بودند. از میان جمعیتی که در اطراف آن‌ها جمع شده بودند چند نفر سعی‌ می‌کردند از هم جدای‌شان کنند. بقیه نظاره می‌کردند و یک نفر هم داشت فیلم می‌گرفت. داشتم به این فکر می‌کردم که دعوا برای‌اش جالب است یا فحش‌هایی که نثار خانواده‌ی ندیده‌ی یک‌دیگر می‌کردند، که چشمم به دختربچه‌ی ده دوازده ساله‌ای افتاد که از ترس می‌لرزید و درست در حاشیه‌ی دعوا روی همان یابو نشسته بود و به کتک خوردن پدرش نگاه می‌کرد.
**

تغییر الگوی زندگی مردم را باید بیشتر به ورود رسانه‌های جدید به زندگی مردم ربط داد و این لختی اجتماعی و بی‌واکنشی را ناشی از حس دوگانه‌ای دانست که شتاب این تغییر باعث آن شده است.

«تو خودت هم بودی نمی‌‌رفتی جلو پادرمیانی کنی. نه فقط برای این که خانم هستی و خودت را در دعواهای مردانه شرکت نمی‌دهی، که به خاطر این که ممکن است در میانه‌ی دعوا هر اتفاقی بیافتد و برای همین سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندی. نهایتاً یک عکس یا فیلم برای به اشتراک گذاشتن در فیسبوک یا یوتیوب! حالا واکنش‌ها هم فیسبوکی شده است.» وقتی این خاطره را برای دکتر س، استاد جامعه‌شناسی تعریف کردم، این‌ها را گفت. نظر او هم با نظر مینا تا حدی همراه بود که بخش مهمی از این بی‌کنشی اجتماعی ناشی از گذر جامعه از سنت به مدرنیسم است. ماجرای روی پل مدیریت را مثال زد که در آن مردم، در واکنش به چاقو زدن به یک دختر جوان، ایستادند و نظاره کردند و کسی برای گرفتن قاتل اقدام نکرد، و ماجرای سعادت‌آباد که مردی مرد دیگری را مقابل چشم مردم و دوربین‌های موبایل با تفنگ کشت و سوار ماشین‌اش شد. گفت: «این فاجعه است که مردم مرگ یک نفر را نظاره کنند و وقتی از آن‌ها بپرسی چرا واکنشی نشان ندادید، می‌گویند طرف چاقو دست‌اش بود، می‌رفتیم جلو به ما هم می‌زد. در جریان اسیدپاشی‌های اصفهان هم شاهد بودیم که مردم با آن که دیدند موتورسوار به صورت زنان اسید پاشیده شده، به جای کمک، سریع محل حادثه را ترک کردند. حتا در یکی از موارد یکی از این زنان را که بخشی از لباس‌های‌اش را اسید سوزانده و بقیه را خود کنده بود سرزنش کردند. البته این رفتار شامل همه نیست اما بیشتر مردم چنین رفتاری دارند.»
او معتقد بود تغییر الگوی زندگی مردم را باید بیشتر به ورود رسانه‌های جدید به زندگی مردم ربط داد و این لختی اجتماعی و بی‌واکنشی را ناشی از حس دوگانه‌ای دانست که شتاب این تغییر باعث آن شده است. او با بیان این که تغییر شیوه‌ی زندگی مردم، که از زمان پهلوی اول با شیب ملایمی در جریان بود، با وقوع انقلاب اسلامی و تحریم‌های اقتصادی و جنگ کمی کند شد: «اما بعد از دوران جنگ، در دوره‌ای که به سازندگی مشهور شد، بار دیگر سرعت گرفت و در دوره‌ی اصلاحات با وجود همه‌ی فشارها به دلیل باز شدن فضای اجتماعی سیاسی به سمتی رفت که دوران هشت ساله‌ی احمدی‌نژاد هم نتوانست جلوی آن را بگیرد. آن‌چه این شتاب را به یک باره شدت داد ورود رسانه‌های جدید به زندگی مردم طبقه‌ی متوسط مثل ماهواره و اینترنت و البته گوشی‌های هوشمند بود.» او با بیان این که الان در هر خانه‌ یا اجتماعی بروی می‌بینی با افرادی روبه‌رو می‌شوی که همین طور که سرشان روی گوشی تلفن‌شان خم شده به حرف‌های هم گوش می‌دهند، افزود: «البته این یکی خاص جامعه‌ی ما نیست. این گوشی‌های هوشمند و اینترنت حالا بخشی از اعضای بدن افراد در همه‌ی جهان هستند. این جوک که قبلاً وقتی وارد خانه ای می‌شدی سمت قبله را می‌پرسیدی و حالا پسورد وای‌فای را، اتفاقاً این موضوع را تصدیق می‌کند. حالا مردم با داشتن یک تلفن هوشمند یا تبلت و اینترنتی که آن‌ها را به جهان متصل می‌کنند در جهانی مجازی زندگی می‌کنند و در این زندگی مجازی است که شما با آدم‌هایی روبه‌رو هستید که تنها به نظر نمی‌رسند اما در خلوت خود جهان ذهنی خود را می‌سازند.» او بعد به شبکه‌های اجتماعی و نفوذشان در زندگی مردم هم اشاره کرد و گفت: «الان زندگی به نوعی شو تبدیل شده است، و بخشی از این سستی اجتماعی ناشی از آن است. طرف از مرگ یا جنازه‌ی آن یکی عکس می‌گیرد که در فیسبوک بگذارد و لایک بگیرد. لایک معیار اهمیت یک موضوع است.» این به رفتارهای اجتماعی هم سرایت کرده است، مثل برخاستن جلوی پای بزرگ‌ترها در اتوبوس و مترو و احترام گذاشتن به آن‌ها. این موضوعی است که یکی از دوستان‌ام هم وقتی فهمید در حال نوشتن مطلبی درباره‌ی سستی اجتماعی هستند به یادم آورد.
**

این جوک که قبلاً وقتی وارد خانه ای می‌شدی سمت قبله را می‌پرسیدی و حالا پسورد وای‌فای را، اتفاقاً این موضوع را تصدیق می‌کند. حالا مردم با داشتن یک تلفن هوشمند یا تبلت و اینترنتی که آن‌ها را به جهان متصل می‌کنند در جهانی مجازی زندگی می‌کنند و در این زندگی مجازی است که شما با آدم‌هایی روبه‌رو هستید که تنها به نظر نمی‌رسند اما در خلوت خود جهان ذهنی خود را می‌سازند

دوست‌ام تعریف می‌کرد، چند روز پیش در اتوبوس شاهد بوده که خانم مسنی که ایستادن برای‌اش سخت بود وارد اتوبوس شده و از بین چند دختر جوانی که روی صندلی‌ها بودند هیچ‌کدام بر نخاسته‌اند، و وقتی یکی از مسافران به آن‌ها اعتراض کرده، گفته‌اند: «ما هم از صبح سر کلاس بودیم. خسته ایم.» دوست‌ام می‌گوید: «بخشی از این‌ها به خاطر این است که این نسل تازه کمترین تربیت را از خانواده می‌گیرد. در گذشته خانواده‌ها در کنار هم زندگی می‌کردند و هر چند وقت یک دفعه سر سفره‌ی مشترک دور هم جمع می‌شدند. اما حالا در یک خانواده‌ی چهار نفره هم کمتر همه‌ی اعضای خانواده دور هم جمع می‌شوند.» حرف‌های دوست‌ام من را به یاد فیلم او انداخت: آدم‌هایی که عاشق سیستم عامل می‌شوند.
**
یک روز پیش، در حوالی مصلی می‌رفته که یک دزد موتورسوار ناغافل گوشی چند میلیونی‌اش را از دست‌اش قاپیده بود. حالا داشت می‌رفت آگاهی تا فرم شکایت را پر کند. راننده تاکسی گفت: «ولی داری وقت‌تو تلف می‌کنی. پیداش نمی‌کنن. من جای شما بودم شکایت هم نمی‌کردم.» مرد گوشی ارزان‌قیمتی را که هنوز برچسب روی نمایشگرش کنده نشده بود در دست‌اش پیچاند و گفت: «می‌دونم آقا، اما ما آشنا داریم. قول داده پیداش کند.» و بعد رو به من که داشتم اس‌ام‌اس رسیده را پاسخ می‌دادم گفت: «مواظب باش. یک دفعه ناغافل می‌آن ازت می‌قاپن.» این‌جا بود که خانم مسن وارد بحث شد. انگار همه‌ی توضیحات مرد را نشنیده بود. رو به من گفت: «گوشی شما رو دزدیدند؟» پاسخ دادم: «نه! گوشی این آقا را.» آقا بار دیگر ماجرا را برای زن تعریف می‌کند و زن می‌گوید: «حالا می‌خوای شکایت کنی؟ نکن، پلیس که دنبال کارت نمی‌ره. » مرد مال‌باخته می‌گوید: «اتفاقاً افسر کشیک هم همین را گفت. گفت پیدا نمی‌شه، دنبال‌اش نرو. » زن می‌گوید: «خودشون هم با دزدها همراه هستند. آقا حق و حساب می‌گیرن. اصلاً بی‌خودیه بری دنبال شکایت و پیدا کردن دزد. پیدا هم بشه همون سربازا بر می‌دارند.» راننده تاکسی می‌گوید: «آره مادر، توی همین خیابان کلی دزد هست. من خودم شاهد بودم که چند بار کیف ملت رو زدند و فرار کردن.» پرسیدم: «خب شما که شاهد بودی، هیچ‌وقت دخالت کردی؟ بری مثلاً با ماشین جلوی موتورش رو سد کنی؟» می‌گوید: «مگه دیونه ام، خانم؟ دنبال دردسر هستم؟ یک خط روی ماشینم بکشه کلی خرج روی دست‌ام می‌ذاره.» و غرغر زن نمی‌گذارد حرف‌ام را ادامه بدهم: «همه دزد شدن و دست‌شون توی جیب همدیگه است. کاش یک بمب بندازن وسط شهر که همه راحت بشیم.»