آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳ بهمن ۱۳۹۳

سوده راد

اجتماع


آزادی بیان دین ندارد


DSC_3181edited

عکس: بابک بردبار

روایتی از سه روز بحرانی


حالا روزها از آن چهارشنبه، آغاز سه روز بحرانی – معروف به یازده سپتامبر فرانسه – می‌گذرد. حالا بهتر می‌توان به آنچه گذشت فکر کرد و بیشتر خواند و شاید کمی نوشت.
تعطیلات سال نو تازه تمام شده و پاریس آرام آرام از گردشگران همیشگی خالی می‌شود و کار و زندگی جدی شروع می‌شود. هنوز در خیابان‌ها خبری از تل درخت‌های کاج جشن‌های سال نو نیست. تزئینات خیابانی همچنان به‌راه است و هوا هوای سال نو است. همه‌چیز، حتا صدای بلند آژیرهای پلیس و آمبولانس، دست به دست هم داده تا یک چهارشنبه، هفتم ژانویه، ی عادی بسازد. اگر شما هم گذارتان به پاریس افتاده باشد، می‌دانید که این‌جا آژیرهای پلیس و آمبولانس و آتش‌نشانی صدایی عادی به حساب می‌آید. اما چهارشنبه، هفتم ژانویه، آرام آرام توجه‌ام به این صداها جلب می‌شود و با خودم فکر می‌کنم حتماً این نزدیکی‌ها آتش‌سوزی یا تصادفی رخ داده و ناخودآگاه به حال افرادی فکر می‌کنم که آن‌جا هستند.

خوشحال از این که روز کاری چهارشنبه روزی کوتاه بوده، قدم‌زنان به خانه بر می‌گردم تا از هوای بهاری این زمستان لذت ببرم. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد، مگر همان صدای آژیرهایی که از گوشه و کنار می‌شنوم و مرا وادار می‌کند به آلودگی صوتی فکر کنم و این که واقعاْ باید کاری کرد … تا این که خبرهای کوتاه از رسانه‌های خبری به موبایل‌ام سرازیر می‌شود و رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند:‌ «تیراندازی در منطقه‌ی ۱۱ پاریس، دفتر شارلی ابدو …»

شارلی ابدو؟ چرا؟ باورم نمی‌شود! شارلی ابدو همان هفته‌نامه‌ای است که هر از چندگاهی خریده‌ام‌اش، و همان که چند سال قبل ویژه‌نامه‌ی «فمینیسم، آینده‌ی بشریت» را منتشر کرده بود و کلی مقاله‌های خوب آن‍جا خوانده بودم و البته همان که خیلی وقت‌ها کاریکاتورهای‌اش موجب خنده یا بحث در مورد موضوع مورد اشاره بین دوستان‌ام بوده، همان هفته‌نامه‌ای که همین هفته‌ی قبل ویژه‌نامه‌ی تولد مسیح را منتشر کرده بود و من فقط عکس روی جلدش را دیده بودم و خندیده بودم!
صدای گویندگان شبکه‌های خبری زنده را از خانه‌ی همسایه‌ها می‌شنوم.  شبکه‌های اجتماعی، فیسبوک و توئیتر پر شده از اخبار فاجعه. در طول سه ساعت، مدام اخبار کامل و کامل‌تر شده و نام حداقل ۵ نفر از کشته‌شده‌ها منتشر می‌شود. رئیس جمهور فرانسه، رئیس سازمان گزارشگران بدون مرز، امام مسجد پاریس، و کمی بعد نخست وزیر فرانسه به دفتر شارلی ابدو می‌روند و همگی به عمق فاجعه و تجاوز به آزادی بیان اشاره می‌کنند. تصاویر ارسالی از بعضی شاهدان، دو نفر سیاه‌پوش را نشان می‌دهد که با کمال آرامش پلیسی را می‌کشند و فریاد می‌زنند: «ما شارلی را کشتیم. ما انتقام پیامبرمان را گرفتیم.» آرزو می‌کنم نگویند «الله اکبر»، که می‌گویند! پلیس همچنان پی‌شان می‌گردد. 
در فیسبوک همزمان از چند نفر دعوت‌نامه دریافت می‌کنم. مردم می‌خواهند در میدان جمهوری – یکی از میدان‌های اصلی پاریس و محل بسیاری از تجمعات –جمع شوند. یکی می‌گوید ساعت ۵، یکی می‌گوید ساعت ۶، و دیگری ساعت ۷ را برای تجمع اعلام کرده، اما همگی تنها دو شعار دارند:‌ «نه به هر نفرتی» و «من شارلی هستم». از همین شبکه‌های اجتماعی است که خبردار می‌شوم  راه‌پیمایی برای «نه به تروریسم و آری به آزادی بیان» روز شنبه برگزار می‌شود. برای شهری که هر روز تجمع و راه‌پیمایی در آن برقرار است این امر کاملاً عادی به نظر می‌رسد. هشتگ JeSuisCharlie#  همه‌جا تکرار می‌شود. سعی می‌کنم به دوستان‌ام که ساکن آن محله هستند، یا آن‌ها که محل کارشان نزدیک پاریس ۱۱ام است، زنگ بزنم. همه یک حال داریم:‌ مضطرب، غمگین، و بی‌خبر! قرار می‌گذاریم همدیگر را در میدان جمهوری ببینیم. فندک را می‌گذارم توی کیف‌ام، شمعی می‌خرم و می‌روم. در راه، غیر از سکوت و سنگینی فضا، باز هم ماشین‌های پلیسی می‌بینم که به سرعت و آژیرکشان حرکت می‌کنند.

همگی تنها دو شعار دارند:‌ «نه به هر نفرتی» و «من شارلی هستم»

ساعت حدود ۴:۳۰ است که به میدان جمهوری می‌رسم. جمعیت هنوز آن قدر زیاد نشده که نتوانم خودم را به پای مجسمه‌ی بزرگ ماریان، نماد جمهوری فرانسه، برسانم. دوستان‌ام را می‌بینم و همدیگر را در آغوش می‌کشیم. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند.  همه ساکت ایستاده‌اند. پای مجسمه آرام آرام پر می‌شود از شمع‌ و گل، اما هیچ‌کس احساس ناامنی نمی‌کند. جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شود. مردم بعضی کاریکاتورهای روی جلد شارلی را مثل پلاکارد در دست گرفته‌اند، و کم نیستند کسانی که بار اول‌شان است کاریکاتور را می‌بینند. خیلی از آن‌ها که دور هم جمع شده‌اند اصلاً خواننده‌ی شارلی ابدو نبوده‌اند و حتا باید گاهی توضیح داد که این کاریکاتور اشاره به چه و مربوط به چه زمانی است.

مردم همه با هم تصمیم گرفته‌اند یک‌جا جمع شوند و برای «آزادی» که امروز زخمی شده شمع روشن کنند. جمعیت آن قدر زیاد است که برای تلفن‌های همراه مشکل پیش آمده است. بعضی از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی هم میان مردم هستند، ولی نه خبری از میکروفون و بلندگو هست و نه خبری از سخنرانی‌های بلند و هیجانی همیشگی. میدان جمهوری آن قدر ساکت است که صداهای دور هم به گوش می‌رسد. در میان سکوت، گاهی کسی فریاد می‌زند «آزادی بیان»، و بعد همگی پشت سرش شعار را تکرار می‌کنند. هرچه می‌گذرد چشم‌ها بیشترتر می‌شود و شعارها بلندتر.

می‌بینم کسی دارد قرآنی را پاره می‌کند! یک نفر دیگر قرآن را از دست‌اش می‌گیرد و او را آرام می‌کند. یادم می‌آید چه‌قدر دل‌ام می‌خواست تروریست‌ها مسلمان نباشند. از این که میان چنین جمعی هستم که تفاوت اسلام و اسلام افراطی و تروریسم اسلامی را می‌دانند و از هرگونه خلط مبحث دور اند، شاد می‌شوم.

ما همچنان پای مجسمه هستیم و تا چشم کار می‌کند مردمی را می‌بینیم که وارد میدان می‌شوند. ناگهان صدای سوت و کف زدن بلند می‌شود. کسی را می‌بینیم که دارد روی بازوی مجسمه بازوبند مشکی می‌بندد. کمی بعد، انگار راه فتح «ماریان» باز شده باشد، پرچم سه رنگ فرانسه و «من شارلی هستم» هم به آن بالا می‌رسد. شعار «خلط مبحث نکنید» هی تکرار می‌شود، تا وقتی که جمعیت هو می‌کشد و می‌گوید «بیا پایین!» نگاه می‌کنم و می‌بینم کسی دارد قرآنی را پاره می‌کند! یک نفر دیگر قرآن را از دست‌اش می‌گیرد و او را آرام می‌کند. یادم می‌آید چه‌قدر دل‌ام می‌خواست تروریست‌ها مسلمان نباشند. از این که میان چنین جمعی هستم که تفاوت اسلام و اسلام افراطی و تروریسم اسلامی را می‌دانند و از هرگونه خلط مبحث دور اند، شاد می‌شوم.

هرچه می‌گذرد جمعیت فشرده‌تر می‌شود. به سختی خودمان را به دور میدان می‌رسانیم و تازه می‌فهمیم قطره‌ای از دریایی بوده‌ایم. به خانه بر می‌گردم و تا پاسی از شب اخبار را دنبال می‌کنم. حالا اسم و مشخصات افرادی که تحت تعقیب اند پیدا شده، و در هر بخش خبری روزانه و ویژه‌برنامه حرف از اتحاد است و دعوت به آرامش. طبیعتاً احساس غم و افسوس بر هر احساسی سرآمد است، ولی فکرم مشغول مفاهیم آزادی بیان، دین و دموکراسی و از همه مهم‌تر لائیسیته است. یادم می‌آید کسی میان جمعیت فریاد زد: «فردا هم بیایید!»

پنج‌شنبه در حالی شروع می‌شود که تروریست‌ها را هنوز پیدا نکرده‌اند. سعی می‌کنیم روز را عادی جلوه دهیم. پیام‌های تسلیت و تسلی در ایمیل‌های کاری عادی شده و همه امیدوار ایم همه‌چیز بهتر شود. با این که سیل اطلاعات و تحلیل‌ها بر سرمان می‌ریزد، هنوز واقعاً نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاده است. در میان تحلیل‌ها، خبر از کشته شدن یک پلیس در محله‌ی جنوبی پاریس می‌آید! من که سال‌ها در آن محله زندگی کرده‌ام جا می‌خورم! محله‌ای آرام و بی‌دردسر که اکثر جمعیت‌اش را بازنشسته‌ها تشکیل می‌دادند. می‌گویند فردی که شلیک کرده به ایستگاه مترو فرار کرده و رد پای‌اش را گم کرده‌اند! تنها چند دقیقه پس از انتشار این خبر، شهر ناامن می‌شود. نمی‌دانیم کجا امن است و کجا امن نیست. ترس آرام آرام در دل‌ها جا می‌گیرد اما هنوز نادیده گرفتن‌اش کار سختی نیست. صدای آژیرها زیاد و زیادتر می‌شود. ساعت حدود ۴ بعدازظهر است. به گل‌فروشی می‌روم و طبق معمول روزهای قبل یک بسته گل لاله بر می‌دارم، این بار قرمز. خانم گل‌فروش می‌پرسد: «این هم برای خودتان است؟» می‌گویم: «نه، ولی لازم نیست بپیچیدش، مال میدان جمهوری است.» روبان سرخی بر می‌دارد و دورش می‌پیچد.

میدان باز شلوغ است و مردم، باز شمع‌ در دست، ساکت ایستاده‌اند تا وقتی که گروهی جوان شروع می‌کنند به شعار دادن. شعارها «آزادی، برابری، برادری، لائیسیته»، «ما همه شارلی هستیم»، و «آزادی بیان» و از همه مهم‌تر «نه به خلط مبحث» است. حالا همه می‌دانند که دو تروریست جایی در شمال تحت محاصره هستند و همه امیدوار اند این خشونت هرچه زودتر تمام شود. هرکس اخباری می‌شنود به دیگران می‌دهد. چشم‌ها همه حیرت‌زده است و غمگین، و به نوشته‌هایی که دست مردم است «من مسلمان هستم و شارلی هستم» هم اضافه شده‌است.
charlie 1edited

عکس: سوده راد

جمعه وارد روز سوم بحران می‌شویم و ذهن‌ها همه خسته است.  شهر به وضوح خلوت شده و صدای بالگردها و آژیر پلیس متوقف نمی‌شود. با این حال، بازار بحث و گفت‌گو در شبکه‌های اجتماعی در مورد شارلی ابدو و آزادی بیان داغ است. شبکه‌های خبری به طور زنده محاصره‌ی برادران کوآشی را پوشش می‌دهند. گاهی فکر می‌کنیم اشتباهی وسط یک فیلم هالیوودی انداخته شده‌ایم و دنبال دکمه‌ی توقف می‌گردیم. دو برادر حالا در چاپ‌خانه‌ای سنگر گرفته‌اند و یک گروگان هم دارند. انتظار و اضطراب و ترس از کشته شدن تعداد بیشتری از افرادی که شاید قربانی خشونت این دو تروریست القاعده رهای‌مان نمی‌کند. در همین حال و هوا است که خبر از گروگان‌گیری در یک فروشگاه یهودی در جنوب شرقی پاریس را می‌شنویم.
حالا دیگر همه می‌دانیم هدف جنایت در شارلی ابدو انتقام از کاریکاتور پیامبر اسلام بوده، اما عملیات به این‌جا ختم نمی‌شود و پای شهروندان عادی هم  وسط کشیده شده است. مطمئن می‌شویم گروگان‌گیر فروشگاه یهودی همان ضارب پلیس روز پنج‌شنبه است، و از خود می‌پرسیم: آیا این آخرین‌اش است؟ ترس تلخ در جان همه ریشه کرده و هرکس به نوعی با آن کنار می‌آید. امروز هم مردم در میدان جمهوری جمع می‌شوند، بی آن که ترس از حمله‌ای دیگر آن‌ها را از دور هم جمع شدن باز دارد. حمله برای دستگیری هردو گروگان همزمان رخ می‌دهد و اخبار خوب و بد یک بار دیگر در ذهن‌های ما سرازیر می‌شود:‌ گروگان دو برادر زنده است، در حالی که هردو برادر تروریست و گروگان‌گیر فروشگاه یهودی کشته شده‌اند و از هر خبری تلخ‌تر، خبر کشته شدن چهار نفر در فروشگاه است.

بارها از تلویزیون اعلام می‌شود که راه‌پیمایی روز شنبه در پاریس به روز یک‌شنبه موکول شده است. شنبه روز ساکتی است و جای خالی آژیرها و صدای بالگردهایی که روزهای قبل به آن عادت کرده‌ایم خالی است!‌ فرصتی است برای فکر کردن به آن‌چه رخ داده و آن‌چه پیش رو است. فکر کردن به این که این جامعه جامعه‌ای زنده است و خودجوش، جامعه‌ای که می‌داند می‌تواند حرکت کند، می‌تواند از سیاست‌مداران و گردانندگان کشور جلوتر باشد، و در حالی که آن‌ها مشغول انجام وظیفه‌ی‌ سیاسی که به آن‌ها محول شده، یعنی بازگرداندن امنیت به کشور هستند، نقش اجتماعی خود را بر عهده بگیرد و با آرامش به دنبال التیام و پیدا کردن راهی برای پیشگیری باشد، جامعه‌ای که حمله‌کنندگان به مساجد و مسلمانان را «مایه‌ی شرم» می‌خواند و خود را برای حضور در راه‌پیمایی ملی اتحاد آماده می‌کند.

حضور برخی از مقامات سیاسی فرانسوی و غیرفرانسوی به مذاق بسیاری خوش نمی‌آید. برخی از این افراد در سرکوب آزادی بیان آوازه‌ای جهانی دارند و برخی دیگر سرآمد تروریسم هستند. بعضی از دوستان‌ام در نهایت تصمیم می‌گیرند به راه‌پیمایی نروند و برخی دیگر با اعلام اعتراض به خیل بی‌کران مردم می‌پیوندند.

یک‌شنبه روز اتحاد فرا می‌رسد و پاریس و چند شهر دیگر میزبان افرادی هستند که می‌خواهند با صدای بلند بگویند «نه به تروریسم و بله به آزادی بیان». بنا است هیچ گروهی شعار و پرچم گروه خودش را نیاورد و همه حول «من شارلی هستم» که حالا فراتر از شارلی ابدو رفته است، در دو مسیر از میدان جمهوری به میدان ملت، راه‌پیمایی کنند. حضور برخی از مقامات سیاسی فرانسوی و غیرفرانسوی به مذاق بسیاری خوش نمی‌آید. برخی از این افراد در سرکوب آزادی بیان آوازه‌ای جهانی دارند و برخی دیگر سرآمد تروریسم هستند. بعضی از دوستان‌ام در نهایت تصمیم می‌گیرند به راه‌پیمایی نروند و برخی دیگر با اعلام اعتراض به خیل بی‌کران مردم می‌پیوندند. مردان و زنان انگشت‌شمار سیاست، در گروهی که تعدادشان به کمتر از یک صدم صف مردم هم نمی‌رسد، جداگانه و نمادین مسیری را طی کرده‌اند. قدرت مردم حضور آن‌ها را ناچیز کرده‌است.
روز یک‌شنبه فرا می‌رسد. استفاده از شبکه‌ی حمل و نقل عمومی پاریس رایگان شده است و مترو و اتوبوس به شدت شلوغ است و حداقل ۶ ایستگاه مترو از ساعت‌ها قبل بسته شده است. من حتا به میدان جمهوری هم نمی‌رسم، ولی می‌توانم به سختی خودم را به وعده‌گاه «گزارشگران بدون مرز» برسانم و با آن‌ها راه‌پیمایی کنم. از هر گروه و دسته‌ی سیاسی و اجتماعی و مذهبی و حتا سنی کسی در اطراف‌ام هست. احساس خوب یکی از ملیون‌ها بودن با هیچ کلام و قلمی قابل توصیف نیست. شعارها همچنان یادم هست:‌ «من مسلمان هستم، من پلیس هستم، من یهودی‌ هستم، من شارلی هستم، من احمد هستم و … » و البته شعار و پلاکارد «آزادی بیان دین ندارد» بر زبان و در دست مردمی که نه در شبکه‌های اجتماعی که در خیابان و اجتماع با هم می‌گریند، با هم می‌خندند، با هم فریاد می‌زنند، با هم قدم برمی‌دارند، و بی‌شک با هم بر سر شارلی بودن یا نبودن بحث می‌کنند.