آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

ژاله تقوی

اجتماع


وقتی که با هم نمی‌خندیم، به هم می‌خندیم


DSC_7917edited

عکس: بابک بردبار

می‌گوید: «تو اصلاً جنبه‌ی شوخی نداری‌ها!» می‌گویم: «این‌ها به نظر من شوخی نیست.» می‌گوید: «آن‌وقت تویی که تعیین می‌کنی چی شوخی هست و چی نیست؟» حرفی ندارم که بزنم. اما یک‌جای کار می‌لنگد. می‌فهمم که با یک چیزهایی اصلاً نباید شوخی کرد. شوخی کردن باعث می‌شود یک چیزهایی عادی شود، چیزهایی که نباید عادی شود، مثل خشونت.

یک کم بیش از همیشه به خودم رسیده‌ام، و رژ لب سرخابی صورت‌ام را روشن کرده. پشت سرم می‌ایستد. توی آینه می‌بینم‌اش که چشم‌هاش برق می‌زند و می‌گوید: «شما ان‌قدر خوشگل کردی که توی جلسه تمرکز همه به هم می‌خوره که!» تا می‌آیم خودم را برای تعریف‌اش لوس کنم، می‌گوید: «دِ خرج اسید نذار رو دست ما، من حسودم‌ها.» نیش‌ام جمع می‌شود. عصبانی می‌شوم. خشونت به این وقاحت توی اتاق خواب من راه پیدا کرده، توی دهان کسی که خیال می‌کنم می‌فهمدم، که خیال می‌کنم دوست‌اش دارم. می‌گوید: «تو تنها زنی هستی که این واکنش‌ها را نشان می‌دهی. دخترها از مرد حسود خوش‌شان می‌‌آید. می‌فهمند که به‌شان اهمیت داده می‌شود.» می‌گویم: «دخترهایی که از مرد حسود خوش‌شان می‌آید هم غلط می‌کنند؛ همه‌ی آن‌هایی که تا حالا به تو نگفته‌اند شوخی‌هات شوخی نیست.»

این «جنبه‌ی شوخی نداشتن» را این روزها دیگران هم به من گفته‌اند. خیال می‌کنم تلخ شده‌ام. روی وایبر جوک می‌ فرستند، پشت هم، عین یک شغل تمام‌وقت؛ اغلب با «یک روز یه ترکه» و «یک روز یک لره» شروع می‌شوند تا برسد به قومیت‌های دیگر. یکی از بچه‌ها اما همیشه جوک قزوینی می‌فرستد، یک دوست دوران دبیرستان است، خانمی متأهل، سی و پنج ساله، که یک پسر ۷ ساله دارد. هیچ‌وقت جواب نمی‌دهم و در پاسخ شکلک خنده روانه نمی‌کنم. تنها یک بار که طبق معمول جوک درباره‌ی مکانیک قزوینی است و شاگردش، براش می‌نویسم که: ببخشید، من از این جوک‌ها خوش‌ام نمی‌آید، هم قومیتی است و هم در مورد بچه‌ها. فرداش دوباره می‌فرستد: یک قزوینی با پسربچه‌هه توی کیوسک تلفن، با پسربچه‌هه توی ماشین، ته کوچه بن‌بست … امان‌ام بریده می‌شود. برای‌اش می‌نویسم لطفاً توی جوک‌هات به جای قزوینیه بنویس «ممد بیجه» و به جای پسر بچه‌هه اسم نیمای خودت را بگذار، آن‌وقت می‌فهمی این‌ها جوک نیست، خشونت جنسی است، کودک‌آزاری است و جای‌اش در صفحه‌ی حوادث. عصبانی می‌شود و تلفن می‌کند و می‌گوید: «تو جنبه نداری و همه‌چیز را جدی می‌گیری و می‌خواهی همه‌‌اش به آدم درس بدهی؛ تو باشعور، تو با اخلاق، تو چیزفهم، ما همه بی‌شعور و بی‌اخلاق!»

فرصت نمی‌دهد بیشتر به‌اش درس بدهم و گوشی را قطع می‌کند. فرصت نمی‌دهد که بگویم ما با شوخی ناهنجاری را تبدیل به هنجار می‌کنیم. این راهکار دفاعی خیلی جاها به کمک‌مان آمده است، راهکاری که ساده‌تر از مبارزه با ناهنجاری است. حساسیت‌مان را نسبت به ناهنجاری آزاردهنده کم می‌کند و کمک می‌کند بی‌دردسر از کنارش رد شویم. این است که وقتی خبر آزار جنسی دانش‌آموزان توسط معلم‌شان توی خبرها می‌آید، در عرض دو سه روز از سر زبان‌ها می‌افتد، و خانواده‌ی کودک آسیب‌دیده هم ترجیح می‌دهند برای حفظ آبرو سکوت کنند و بروند میان خیل سکوت‌کردگانی که ما حتا در خبرها ازشان چیزی نخوانده‌ایم.

آن‌ها که رو نداشتند یا ترسیده‌اند سوء‌استفاده‌ی جنسی را که از خود یا خانواده‌شان شده به زبان بیاورند، اگر سال‌ها بعد در مقام انتقام یا مقابله‌ی به مثل تبدیل به متجاوز یا آزاردهنده نشده باشند، با مشکلات عدیده‌ی روحی و روانی دست و پنجه نرم کرده و تأثیرات‌اش به شکلی روی زندگی فردی یا اجتماعی‌شان به جا مانده.

آن‌ها که رو نداشتند یا ترسیده‌اند سوء‌استفاده‌ی جنسی را که از خود یا خانواده‌شان شده به زبان بیاورند، اگر سال‌ها بعد در مقام انتقام یا مقابله‌ی به مثل تبدیل به متجاوز یا آزاردهنده نشده باشند، با مشکلات عدیده‌ی روحی و روانی دست و پنجه نرم کرده و تأثیرات‌اش به شکلی روی زندگی فردی یا اجتماعی‌شان به جا مانده. همین جوک ساختن از چنین چیزهایی و تبدیل به هنجار شدن است که مقام مسئول در آموزش و پرورش را وادار به پاسخ درست و درمان نمی‌کند یا از آن بالاتر مراجع قضایی را. لابد آن‌ها هم روی گوشی‌های‌شان یک کرور از این جوک‌ها دارند و محض خوشمزگی توی یک جمع‌هایی تعریف می‌کنند.

دوست قدیمی فرصت نداد که بگویم این جوک‌های قومیتی آن‌چنان به مرور و آرام مثل اسید تمام روح همدلی و نزدیکی میان مردم را خورده است که در درگیری‌های سیاسی این سال‌ها – مانند سال ۸۸ – با این که دغدغه‌ها فراگیر بود، دامنه‌ی اعتراضات چندان بیش از تهران نرفت. نمی‌شود آذری‌ها و گیلک‌ها و لرها و اصفهانی‌ها یا شیرازی و مشهدی و مازنی‌ها و … را دائم در شوخی‌ها و جوک‌های روزمره تحقیر کنی و توقع نزدیکی و همدلی داشته باشی به وقت بحران. این حتا شهری چون پایتخت را هم که محل تجمع تمام اقوام است چندپاره کرده است. این‌ها شوخی نیست، تحقیرهایی است که تنها به نفرت‌پراکنی بیشتر کمک می‌کند.

خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم از وقتی که یادم می‌آید همیشه مفهوم شوخی یک جوری با مفهوم تحقیر پهلو زده است. از دوران نوجوانی – یا قبل‌تر – شوخی‌های بزرگ‌ترها یا سربه‌سر گذاشتن‌های‌شان قصد تمسخر قیافه، اندام، یا صدای شکل‌نگرفته‌ی بلوغ را داشته، یا هر رفتاری که منجر به واکنش خجالت یا عصبانیت یا … بشود و تفریح جمع را همراه داشته باشد. بعدتر در مواجهه با جنس مخالف هم شوخی‌ها اغلب به قصد تحقیر طرف مقابل از طریق دست انداختن لهجه، لباس، هیکل، یا موقعیت اجتماعی، و شغل بوده؛ موقعیتی که برابری بین دو نفر را از بین ببرد و یکی در موضع ضعف قرار بگیرد. این بیش از آن که شوخی باشد یک نوع نبرد نرم است با ابزار تحقیر، نوعی قضاوت سنگدلانه که در لفافی از خلاقیت و بامزگی پوشانده شده است. آدم باجنبه معمولاً از نظر جمع به فردی اطلاق می‌شود که به راحتی بابت نقص‌ها یا ویژگی‌های جسمانی یا قومی یا … آماج شوخی‌های تمسخر و تحقیرآمیز قرار می‌گیرد و به روی خود نمی‌آورد و یا خود نیز با خنده جمع را همراهی می‌کند. آن‌چه در نظر گرفته نمی‌شود لایه‌ی زیرین این پوسته‌ی شادِ همراهی‌کننده است که در اثر مورد تمسخر واقع شدن تخریب شده است، لایه‌ای که بر خلاف ظاهر معتمد به نفس فرد «باجنبه» به شدت آسیب دیده است.

همیشه شنیده‌ام که پشت هر شوخی یک جدی نهفته است و آن بخش جدی پنهان در پشت شوخی‌های رایج است که می‌ترساندم

کارخانه‌ی تولید جوک‌های وایبری این روزها غیر از توهین‌های قومی، سویه‌ی جنسیت‌زده‌ی واضحی را نیز به رخ می‌کشد، شوخی‌هایی برآمده از شکل آشنای مواجهه با زنان در زندگی و منش کوچه و خیابان و خانواده، جوک‌هایی که قریب به اتفاق‌شان درباره‌ی سایز سینه است و فصل مشترک‌شان استاندارد ۸۵ … شوخی با عدد ۸۵ شده شوخی جمعی، جمع‌های خودمانی و غیرخودمانی و متلک‌های خیابانی، جوک‌هایی که در آن همه‌ی زنان کم‌هوش اند و کم‌هوشی‌شان تنها با سکسی بودن اندام و سایز سینه یا سرویس جنسی که ارائه می‌دهند قابل چشم‌پوشی‌ است، و در عین حال بابت نیازهای جنسی‌شان در مظان قضاوت اخلاقی اند. تمایل روزافزون زنان به انواع جراحی‌های زیبایی و تزریق‌های جوان‌کننده و بزرگ‌کننده و کوچک‌کننده و سفت‌کننده و بالاکشنده و … در چنین حال‌وهوایی دور از ذهن نیست، تمایلی که هم چرخ اقتصادی بسیاری از مراکز پزشکی را – که مردان بیشتر از آن منتفع می‌شوند – می‌چرخاند و هم همزمان مورد انتقاد و تمسخر دوباره‌ی مردان است؛ یک چرخه‌ی دائمی که قرار است مدام به زنان یادآوری کند که فارغ از ویژگی‌های ذاتی و دستاوردهای تحصیلی و حرفه‌ای و اجتماعی، هرگز همانی که هستند خوب نیست و برای تنها نماندن و مورد تحقیر و تمسخر واقع نشدن همیشه باید چیز دیگری باشند.

رگبار جوک‌های در مورد سینه سرازیر می‌شود روی گوشی یکی از دخترهای دفتر کارم و بلند می‌خواند و همه می‌خندند. یکی دیگر از دخترها می‌گوید: «باید ما هم یک کمپین درست کنیم و جوک‌هایی بسازیم در مورد استاندارد آلت مردانه! ببینیم خوش‌شان می‌آید؟» همه ریسه می‌روند.

همیشه شنیده‌ام که پشت هر شوخی یک جدی نهفته است و آن بخش جدی پنهان در پشت شوخی‌های رایج است که می‌ترساندم؛ چه آن‌ها که در کار عادی‌سازی ناهنجاری‌هایی چون خشونت و فقر و اعتیاد و زن‌ستیزی و کودک‌آزاری و … هستند و چه آن‌ها که به اختلافات قومی دامن می‌زنند یا آن‌ها که جنسیت‌گرایی را ترویج می‌کنند. شاید این است که جنبه‌ی شوخی ندارم چرا که آن لایه‌ی جدی می‌ترساندم و به موضع‌گیری وادارم می‌کند. در حقیقت، من جنبه‌ی جدی جدی تحقیر شدن و از دست دادن بعضی حساسیت‌ها را ندارم و این جنبه‌ای است که دل‌ام نمی‌خواهد پیدا کنم. ترجیح می‌دهم «بی‌جنبه» بمانم.