آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

کوهیار گودرزی

اجتماع


غمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت*


IMG_9740edited

غمگین‌تر می‌شدیم، اگر شوخ نبودیم. در این جمله واقعیت‌هایی هست، واقعیت‌های نسبی. نسبتاً تلخ، شوخی شیوه‌ی مواجهه‌ی همه‌ی آن‌هایی است که پوسته‌ی سخت واقعیت را نمی‌پذیرند. آگاهانه یا ناآگاهانه، واقعیت یعنی آن‌چه هست (و به همین شکل، آن‌چه انصاف نیست که باشد) اغلب از آستانه‌ی تحمل آدم‌ها بالاتر است. دنیای واقعی اغلب آن‌قدر متضاد است که انگار دارد به بهترین شکلی شوخی می‌کند. شاید هیچ‌وقت تکلیف این ماجرا به انجام نرسد که واقعیت خودش این‌گونه شوخ است یا تفسیر آدم‌ها به طنز تبدیل‌اش می‌کند. هرکدام هم که باشد، در اصل ماجرا فرق نمی‌کند. شوخی راه نجات است. بازی با واقعیت، پیچ و تاب دادن به تعبیرش. در میان آن‌هایی که از فاجعه‌ی تلخِ بودن نجات پیدا می‌کنند آدم‌های خیلی جدی کمتر پیدا می‌شوند.
این را از خودم در نیاوردم، پژوهش‌ها نشان داده، رهایی از عذاب‌های روانی مدیون مزاح است، وقتی که زندگی سخت دشوار است، همان زندگی که معلم سختگیری است. همیشه سخت، سخت واقعی. وقتی دل‌ات می‌خواهد راستیِ حضور لحظات را باور نکنی، و بعد از سال‌ها می‌بینی به تخدیرِ خیال معتاد شده‌ای. فارغ از مکتب خشک زندگی، فارغ از دنیای دمادم مکررات. میان سکون دقایق شناور ای. و به رستگاری در نیمه‌های شب تار، میان رنج‌های ورم بیهودگی و لفظ سکوت ایمان داری. اگر ضربه سقوط باشد، شوخی نشکستن است. آدم‌های جدی محکم‌تر اند، آن‌ها که سخت‌تر اند در فرسایش طولانی‌مدت زندگی شکننده‌تر. شوخی نرم‌کننده‌ی روان است، برای پذیرفتن آن‌چه نباید باشد، و هست. این‌جا است که واقعیت خودش هم انگار شوخی می‌کند، و به‌طرز ترسناکی هم جدی جدی این کار را می‌کند. غافل از این که فرق‌هایی هست بین شوخی کردن و شوخی شوخی کردن.

شوخ بودن یک جور دیگر بودن است، جور دیگر نگریستن، دیدن کژتابی‌ها و پذیرفتن کم‌وکاستی‌ها؛ همین است که پژوهش‌ها باز هم نشان داده شوخ‌ها خلاق‌تر اند. آدمی که جور دیگر می‌بیند، جور دیگر هم می‌آفریند.

شوخ بودن یک جور دیگر بودن است، جور دیگر نگریستن، دیدن کژتابی‌ها و پذیرفتن کم‌وکاستی‌ها؛ همین است که پژوهش‌ها باز هم نشان داده شوخ‌ها خلاق‌تر اند. آدمی که جور دیگر می‌بیند، جور دیگر هم می‌آفریند. احتمالاً بخش مهمی از تمام محتواهایی را که به حوزه‌های زبانی افزوده شده مدیون همین آدم‌ها هستیم. نه لزوماً شیرین، نه اجباراً دلنشین، جور دیگر، تلخ‌وشیرین، مثل برق چشمانِ شوخِ تو. همان که با خرمن مجنون دل افگار چه‌ها که نکرد. این دیگر از حوصله‍‌ی بحث خارج است. این که، مگر قرار نبود شوخی راه نجات باشد؟ پس دست‌های‌ات چرا قفس شده؟ اصلاً نگاه تو وسط این چیزهایی که پژوهش‌ها نشان داده چه می‌کند؟ چرا نتایج پژوهش‌ها روی ظرافت‌های زبانی تو به هیچ سرانجامی نمی‌رسد؟
از دست داده بودم، همه‌ی اتفاق‌هایی را به تو ختم می‌شد، چشم‌هام را باز کردم و نبودی، برگشتم به واقعیت. شوخی تمام شد. بالا رفتیم و ماست بود، شوخی تو راست بود. دیگر هیچ لفظ بیهوده‌ای فاخر نیست، کلمه‌ها بدون حضور تو که رهایی‌ نمی‌بخشند.

هر مطلبی طنز نیست، یا هر طنزی رهایی‌بخش نیست، بعضی وقت‌ها طنز دیگر تفسیر دیگرگونه‌ی واقعیت نیست، قلب واقعیت است برای نادیده گرفتن‌اش، با هر دردی نمی‌شود شوخی کرد

هر مطلبی طنز نیست، یا هر طنزی رهایی‌بخش نیست، بعضی وقت‌ها طنز دیگر تفسیر دیگرگونه‌ی واقعیت نیست، قلب واقعیت است برای نادیده گرفتن‌اش، با هر دردی نمی‌شود شوخی کرد، بیش از حد عادت کردن به مزاح خودش شکلی از اعتیاد است، اثر ماده‌ی مخدر مسمومیت اعصاب است، لذتی که به سبب مصرف‌اش عارض می‌شود از کرختی است، و دوپامینی که این‌گونه آزاد می‌شود در مغز شاید چاره‌ی موقت ملال باشد اما در درازمدت خودش ملال مضاعف است، دچار شدن به وضعیتی که دیگر لذت رسیدن به حس بهتر نیست، رهایی از درد است. شوخی هم اثری شبیه این دارد، آن گاه که فقط در قالب لودگی تکرار می‌شود، هر شوخی تفسیر پیش‌پاافتاده‌ی واقعیتی می‌شود که دیگر آگاهی نمی‌بخشد، مسموم می‌کند ناخودآگاه جمعی را، و آن‌وقت کرختی و انفعال مایه‌ی لذت می‌شود. همین طور آرام آرام، لودگی گروهی جای‌اش را به مسئولیت فردی می‌دهد و بعدش آدم‌ها توی وایبر با جوک ساختن به پایه‌های نظام ضربه می‌زنند. به همین سادگی.
از پرش‌های مدام فکر هم که بگذریم، شوخی همیشه هم رهایی نبخشیده، در واقع فرق هست میان طنز و لودگی. شوخی بیشتر برای اجتناب از مصیبت است، نه نیل به فضیلت. برای لطمه‌ی کمتر دیدن، برخورد ملایم‌تر با پوسته‌ی سخت واقعیت. و اما لودگی بیشتر شبیه فرو بردن سرها است میان برف بی‌تفاوتی. این دومی راه‌حل همه‌ی آن‌هایی است که میان دیدن و ندیدن سومی را انتخاب می‌کنند: دیدن و نفهمیدن. یک تفاوت دیگر هم میان شوخی فاخر و هجویه‌های ناشی از دندان‌قروچه هست، اولی نیش و نوش است، از سر آرامش و به قصد پرداختن به موضوع، دومی نتیجه‌ی خشم است، دومی درد را فهمیده اما به جای التیام‌اش خود با واقعیت تصادف می‌کند.

البته که لزوماً شوخی درمان دردها نیست، بروز آن‌ها است. آن‌هایی که بیشتر شوخی می‌کنند اتفاقاً در معرض رنج‌های بیشتری هستند، هنوز آسودگی و فراغ خاطر کسی را به بازی کردن با واقعیت تلخ مجبور نکرده.

البته که لزوماً شوخی درمان دردها نیست، بروز آن‌ها است. آن‌هایی که بیشتر شوخی می‌کنند اتفاقاً در معرض رنج‌های بیشتری هستند، هنوز آسودگی و فراغ خاطر کسی را به بازی کردن با واقعیت تلخ مجبور نکرده. به قول گونتر گراس، آن که می‌خندد خبر تلخ را نشنیده است. این مرا یاد داستان آن مرد می‌اندازد. خسته و ناامید، وقتی وارد مطلب دکتر شد، غمگین، با نگاهی دردمند. پزشک نهایتاً تشخیص افسردگی شدید داد و گفت:‌ «بهتر است مدتی دست از کار بکشید و به خودتان استراحت بدهید، نیاز به تفریح دارید، باید تمرین شادی کنید. در شهر سیرکی هست، گریمالدی دلقک برنامه‌ی مفرحی دارد. پیشنهاد می‌کنم به دیدن این برنامه بروید. حال‌تان بهتر می‌شود.» همان لحظه بود که سرم را بلند کردم، نگاه‌ام را به دکتر دوختم و گفتم: «من خود گریمالدی هستم.»

*اصل شعر این است: «خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت». توضیح این که، شوخ این‌جا در معنی گستاخ آمده و نسبتی با طنز ندارد.