آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۱۶ آذر ۱۳۹۳

سامان رسول پور

اجتماع


شیرکو بیکس، پلی میان تراژدی و امید


536687_584869941556728_1050404360_n
هم خودش می گوید، هم دوستدارانش می دانند: زن، آزادی و طبیعت سرفصل های شعر او هستند. بیش از هر چیزی به این سه می اندیشد، به این سه می پردازد، از این سه می نویسد و همیشه به آنها پایبند می ماند: شیرکو بیکس؛ امپراتور شعر.
شیرکو نگاهی چند بعدی به سوژه زن دارد؛ زنی که دلش را برده؛ زنی که زیباست؛ زنی که برای برابری می جنگند؛ زنی که رنج را تحمل کرده؛ زنی که باید آزاد باشد. همه این «زن»ها موضوع شعر او هستند؛ و گاهی همه این «زن»ها می تواند در یک «زن» تبلور پیدا کند. خودش می گوید: «شاید من در یک درخت، یک زن ببینم و در یک زن، یک رودخانه ببینم. در چشمانش همه تاریخم را ببینم. زن سمبل بزرگی است، اگر زن را از شعر بگیریم، شعرمان مانند خشکسالی می شود». و چنین است که گاهی لطیف ترین واژه ها را برای وصف چنین زنی ردیف می کند و گاهی برنده ترین کلمات را در دفاع از چنین زنی بکار می گیرد:
ای فریاد خونین زن!
برابری از چه می خواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردی ام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
شیرکو، نگاه عمیقی به آزادی زن دارد و گرفتار سطحی نگری نمی شود. گاهی یک تحلیل عمیق را در قالب یک شعر لطیف و زیبا بیان می کند:
هرچه در این مشرق زمین،
کوشیدم روبروی آینه،
و بر روی دو صندلی،
واژه های «زن» و «آزادی» را،
کنار یکدیگر ولی،
به مهربانی بنشانم،
بیهوده بود و همیشه،
این واژهٔ «مردم» به زور،
می آمد و تسبیح به دست،
خود به جای زن می نشست!
اما مبدأ این عشق و علاقه به «زن» کجاست؟ شیرکو میگوید: «قهرمان» زندگی اش مادرش بوده، نگاهش به زن هم ناشی از کاراکتر همان «قهرمان» است. شیرکوی کودک، پدر شاعرش را خیلی زود از دست می دهد، در هشت سالگی و این نخستین رنج زندگی اوست. و چنین است که بعدها هم ذات پنداری عمیقی با کودکانی میکند که رنج را می شناسند، فقر را می شناسند:
دم دمای غروب بود.
ممد کوچولوی واکسی،
خسته کنار پارکینگی،
در دل شهر شام،
روی چارپایه ای کوتاه،
زیر سایه نشسته بود،
بدن ریز و نحیفش رو،
دائم با هر تکون فرچه تو دستاش،
این سو و آن سو خم می کرد،
ممد کوچولوی آواره،
زیر لب یواش می گفت:
توای تاجر بیا اینجا.
ای سرهنگ پاتو به یار
آقای استاد تو هم بیا
آهای افسر! سرباز! جاسوس! جلاد!
آدم خوب! آدم بد!
همه بیایید کفشاتونو واکس بزنم
کسی نمونده غیر از خدا،
خدا هم که می دونم٬ تو اون دنیا،
باز هم کُرد رو صدا می زنه،
تا کفشاشو واکس بزنه
و می دونم اون کُرد منم
آه! مادر جان!
کفش خدا،
چقدر باید بزرگ باشه،
کفش شماره چند پاشه؟
مادر جان خدا چقدر دستمزد میده؟
راستی چقدر باید بده؟!
زادگاه شیرکو، کُردستان شیرکو، سرزمین تراژدی هاست. سرزمین زخم های کهنه، سرزمین جنگ و نسل کشی. او در زمانه دوران سازی زندگی میکند. شیرکویی که در ۱۷ سالگی اولین مجموعه شعرش را منتشر کرده بود، این بار در ۲۵ سالگی با واقعیتی به نام جنگ مواجه میشود. جنگ با حکومتی که ریختن خون کُردها را «حلال» میداند و این جنگ، مقاومتی را خلق کرد. این مقاومت چنان اجتناب ناپذیر بود که حتی جوان شاعر را هم درگیر خود می کند. شاعری که ۶ سال از جوانی اش در جنگ طی شد. از نزدیک مرگ هزاران انسان را شاهد بود و «مُصیبت کُرد بودن» را بیشتر از هر زمانی فهمید.
در سرزمینِ من،
روزنامه لال به دنیا میآید،
رادیو کر،
و تلویزیون کور…
و کسانی که طالبِ سالم زاده شدنِ این همه باشند را،
لال می کنند و می کشند
کر می کنند و می کشند
کور می کنند و می کشند…
در سرزمینِ من
آه! سرزمینِ من!
کسی که رنج را می فهمد، کسی که خون به ناحق ریخته را لمس می کند، کسی که زجر یک ملت را می بینید، اهمیت آزادی را شاید بیشتر می فهمد. آزادی هم برای ملتش و هم برای انسانیت. بی جهت نیست شیرکو نتیجه می گیرد:
اگر گل را از شعرم بگیرند.
فصلی از چهار فصلَم می میرد
اگر دل دارم را،
دو فصل از چهار فصل
اگر نان را،
سه فصل از چهار فصلم می میرد
آزادی را اگر از شعرم بگیرند،
چهار فصلِ من می میرد
چهار فصلَم که بمیرد،
من مُردهام.
انگار او نیست که همیشه سوژه هایش را انتخاب می کند. اتفاقات پیرامونش بیشتر اوقات خود را به او تحمیل می کنند. اتفاقاتی که مخرج مشترکشان «رنج» انسان کُرد، «سرکوب» انسان کُرد و «تراژدی» انسان کُرد است. تراژدی هایی که بیانگر وجود و تداوم «وضعیت اضطرار» در کُردستان است. شیرکو راوی همه آن تراژدی هایی است که تبدیل به متن زندگی انسان کُرد شده اند. 
قتل عام ۱۸۰ هزار انسان کرد در عراق و در جریان عملیات انفال.
بمباران شیمیایی شهر حلبچه
عملیات نظامی حکومت های منطقه علیه کُردها
سوزاندن هزاران روستای کُردستان در ترکیه و عراق
کشتار مستمر غیرنظامیان کُرد
اعدام و ترور رهبران و چهره های سیاسی
همه این مصیبت ها، بدون وقفه در کُردستان جریان داشته و به دنبال آن، اصل فاجعه، عدم توانایی جامعه کُرد برای سوگواری و برای بیان این تراژدی ها بوده. کُردها هیچ وقت مجال سوگواری و فرصت التیام زخم هایشان را نداشته اند چون همه فاجعه ها در امتداد هم و یا مقارن با هم بوده اند. چون بین هیچ کدام از آنها خلأ و فاصله ای وجود نداشته و حالت اضطرار همیشه برقرار بوده و آنها تجربه زیستن در شرایطی دیگر را نداشته اند. همین واقعیت، رنج انسان کُرد را متمایز می کند. شیرکو این فضا را چنین ترسیم می کند:
کلمه هایمان را کاشتیم
تا در جلگه های فردا قد بکشند
واژه هایمان را آویختهٔ باد کردیم
تا در بالادست،
به درک درستی از پرواز برسند
شعرهایمان را ـ با قاطعیت ـ
به جرسی سنگی بدل کردیم
تا در بلندای کوه ها
تاریخی زنده به جنبش درآید
اما، حیفا و دریغا!
دشت هایمان را چونان کاغذ برگ ها سوزاندند
آسمانمان را در قفس کردند
و کوه هایمان را ترور کردند
حالا شعر نیز
تکه ذغالی است در این سوخته جای ویران.
و شیرکو بیکس یگانه شاعر و راوی چنین فضای سنگینی است. او برای تک تک این فاجعه ها مرثیه می سراید. او هم درد را به تصویر می کشد و هم به موازات آن، زندگی را پررنگ تر می کند. امید را برجسته می کند. آینده را روشن تر می کند. عشق را یادآوری می کند. زیبایی یار و زیبایی زن و جذابیت عشق و زیبایی طبیعت را با هنرمندی هر چه تمام تر بیان می کند و این دقیقاً هنر شیرکو است. او بین تراژدی و امید، پلی می سازد. پلی که مرهم کوچکی می شود برای زخم های عمیق مردم کُردستان. چرا؟ چون شعرهایش لذت بیان شدن یک فاجعه غیرقابل بیان را در خود دارد. شعرهای او تراژدی را از بین نمی برد، تسکینی لحظه ای می شوند بر تراژدی هایی که رفته اند و تراژدی هایی که آمده اند. او بین تراژدی و امید پلی می سازد.
اگر چه می گوید: 
کُرد و خدا مثل هم اند!
هر دو بی کس. هر دو تنها
اما در اینجا توقف نمی کند و نوید می دهد:
امروز صبح، آفتاب را دیدم
به آینده این نسل
لبخند می زد.
همه حق داشتند شوکه شوند. وقتی خبر پر کشیدن امپراتور شعر آمد. خیلی ها شاعر اسطوره ای خود را از دست دادند. اما اندوهی که سراغ کُردها آمد از جنسی دیگر بود. آنها فقط یک شاعر را از دست ندادند. آنها راوی تراژدی هایشان را، راوی عشقشان را، راوی امیدشان را هم از دست دادند. او فکر این لحظه را شاید کرده بود:
آنگاه که کبک می میرد
بعد از خود برای کوه
آوازی چند به جا می گذارد
آنگاه که زنبور می میرد
بعد خود برای باغ
بوسه های شیرین به جا می گذارد
هنگامی که طاووس می میرد
چند پر رنگی برای گلدان به جای می گذارد
وقتی آهو می میرد
بعد از خود مشک به جا می گذارد
و هرگاه من بمیرم
برای شما
برای کُردستان
چند شعر زیبا و لطیف به جا می گذارم.