آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

فرناز کمالی

اجتماع


شوخی‌ در زندان


prisonedited
برخی موقعیت‌ها ذاتاً تلخ اند. زندان تلخ است. اما گاهی تلخی را هم می‌توان در بدترین فشارها شیرین کرد. شوخی‌ها و ادبیات رایج در زندان گاهی با بیرون از زندان متفاوت است. شاید کمتر کسی در بیرون زندان معنای صحبت‌های زندانیان را بفهمد. آن‌ها زبانی ساخته‌اند که شرط دانستن‌اش زندانی بودن است. خیلی ها در بیرون از زندان معنای «هواخوری»، «زیر هشت»، «ملاقات شرعی لازم»، «پتو دولتی»، «کف‌خواب»، «زیلوخوری» و … را نمی‌دانند یا آن‌طور که باید درک نمی‌کنند. نمی‌دانم زبان و فرهنگ زندان هم زبان مخفی یا «آرگو» به حساب می‌آید یا نه، اما در عمق همه‌ی اصطلاحات زندان اتفاقاً یک درون‌مایه‌ی طنز و شوخی هست که فهمیدن‌اش هم کار آسانی نیست. فرار از دلتنگی و دیوارهای بلند زندان و باور کردن این که در زندان هم زندگی ادامه دارد …


امیر فرشاد ابراهیمی:
من امیر فرشاد ابراهیمی هستم!
زندان اسم‌اش روش هست: «زندان». هرچه‌قدر هم بخواهی آرمانی و اعتقادی به زندان نگاه کنی و حتا به خاطر فعالیت سیاسی در یک جامعه‌ی بسته به زندان افتاده باشی، باز هم زندان برای‌ات زندان است. دلتنگی، فشارهای روحی و روانی، و همچنین دوری از جامعه، همه‌ی این‎ها فرد زندانی را ذاتاً غمگین می‌کند. عده‌ای در این وضع اصطلاحاً «می‌برند»، اما بریدن‌شان هم باز چاره‌ی کار نیست. این‌جا است که یک عده رو به خلق آثار ابتکاری می‌آورند و عده‌ای دیگر هم سعی در ساختن دنیای جدید در زندان می‌کنند و روزگار را با زندانیان و حتا زندانبانان خوش می‌گذرانند. این دسته‌ی آخر، تا آن‌جا که من دیدم، بیشتر بودند.
AFE_3152edited

امیر فرشاد ابراهیمی

بدترین شوخی‌ای که در زندان با من شد مربوط به روزهای آخری است که آزاد شدم و منتظر اعلام اسم‌ام بودم و بقیه‌ی بچه‌ها هم می‌دانستند. من هم، مثل خیلی از زندانی‌های دیگر، برای این که «زود بگذره» شب‌ها بیدار بودم و روز که می‌شد می‌خوابیدم. صبح وکیل بند آمد و مرا از خواب بلند کرد و گفت: «بلند شو، وسایل‌ات را جمع کن! آزاد شدی!» خوشحال، در چشم به هم زدنی همه‌ی وسایل‌ام را جمع کردم و از همه خداحافظی کردم و رفتم دم در سالن و به افسر نگهبان گفتم: «من امیر فرشاد ابراهیمی هستم!» نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: «خب چه کنم؟» گفتم: «آزاد شدم!» نگاهی کرد و دید ساک به دست و لباس‌پوشیده، آماده ایستاده‌ام. رفت لیست را نگاه کرد و آمد گفت: «نه، خبری نیست.» فکر کردم دروغ می‌گوید، یا اشتباه شده. آمدم به وکیل بند، که هم‌بندی‌ام بود، بگویم که دیدم همه با دیدن من از خنده منفجر شده‌اند. ساک‌ام را انداختم روی تخت و دوباره خوابیدم!

گفتم: «من امیر فرشاد ابراهیمی هستم!» نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: «خب چه کنم؟» گفتم: «آزاد شدم!» نگاهی کرد و دید ساک به دست و لباس‌پوشیده، آماده ایستاده‌ام. رفت لیست را نگاه کرد و آمد گفت: «نه، خبری نیست.» فکر کردم دروغ می‌گوید، یا اشتباه شده. آمدم به وکیل بند، که هم‌بندی‌ام بود، بگویم که دیدم همه با دیدن من از خنده منفجر شده‌اند.

اما بهترین، شاید هم بدترین، شوخی‌ای که من با یکی از هم‌بندی‌ها کردم با فردی به اسم محمود بود. پنجاه سالی سن داشت. او هم شب‌ها تا صبح بیدار بود. یکی از عادت‌های‌اش این بود که عادت سیگار خریدن نداشت و «مفت‌کش» بود. یک روز سر برنجی یک خودکار بیک را در آوردم و آن را را با گوگرد کبریت پر کردم و بعد با ناخن‌گیر سرش را بستم و کردم داخل یک سیگار. صداش کردم که بیاید حرف بزنیم. آمد. داشت از دختر دانشجو و شهریه‌اش تعریف می‌کرد که من و هم‌بندی دیگرم مجتبی حالتی ناراحت به خودمان گرفتیم و گفتیم: «عیب نداره، درست می‌شه، فکرشو نکن، بیا، بیا یه سیگار بکش»، و او هم مشتاقانه سیگار را گرفت و روشن کرد و مشغول کشیدن شد، و ما هم با هر پوک او منتظر منفجر شدن‌اش بودیم. همین‌جور داشت تعریف می‌کرد و سیگار می‌کشید که پوک چهارم بود منفجر شد! سیگار که منفجر شد، از صداش و آتش‌اش از جا پرید. ترسیده بود، قلب‌اش گرفت، و نیمه‌غش کف زمین افتاد. بقیه که خواب بودند بلند شدند، و مانده بودند بخندند یا نگران شوند! بعد از آن، محمود هروقت پیش ما می‌نشست، نه از ما سیگار می‌گرفت و نه اگر خودمان می‌دادیم قبول می‌کرد. می‌گفت: «نه، قابل اعتماد نیستید!»


رضا رفیعی:
اینو می‌بینی؟ تو تظاهرات از دیوونه‌خونه فرار کرده!
فضای بند ۳۵۰، در مقایسه با آن‌چه زندانی‌های سیاسی در ماه‌های پیش متحمل شده بودند، فضایی شادتر بود و جمع را به گفت‌وگو و تبادل نظر و امید به آینده سوق می‌داد. تجمیع این فضا با هراس‌ها و نگرانی‌های پیش رو و ظلمی که در انتظار زندانیان و خانواده‌ی آن‌ها بود، تلخ و شیرین را همزمان به کام زندانی می‌ریخت. کافی بود چند دقیقه از جمع دور شوی تا نگرانی‌ها و دلهره‌های زندگی مقابل روی تو قرار بگیرد و پریشان‌خاطرت کند. شوخی و لودگی گاه راه فرار از افسردگی بود، تا رنگ شادی به ایام تلخ بپاشی.

آن روز یکی از روزهای عادی بود که هرکسی در تخت خود لم داده بود. ناگهان صدای همهمه در راهروها پیچید. تخت‌های سالن‌های بند پر بود، اما تعداد زیادی میهمان جدید داشتیم. سروصدا در سالن پیچید که دستگیرشدگان عاشورایی را آورده‌اند. قد و نیم‌قد، پیر و جوان، ایرانی و افغانی، شهری و روستایی، میهمان بند ۳۵۰ شده بودند. جمعیت آن‌ها بیش از جمعیت حاضر در بند بود، و ناگهان این سؤال مطرح شد که این‌ها راکجا جا بدهیم. نمایندگان سالن‌ها بیرون رفتند تا دست‌چینی از آن‌ها را به سالن خود فرا بخوانند. ما به آن‌ها خوش‌آمد می‌گفتیم، و آن‌ها هراسان ما را می‌نگریستند. تعدادی از جوان‌ترها که دانشجو بودند و دو افغان ماتم‌زده را به سالن ۵ فرا خواندیم تا کف‌خواب‌های جدید ما باشند.

ترس از زندان و داستان‌هایی را که از دوست و آشنا شنیده بودند در برق چشمان‌شان می‌خواندیم. با کسی حرف نمی‌زدند و از کنار هم تکان نمی‌خوردند. خشایار جهانزاد را صدا کردم و از او خواستم دو افغان و پنج دانشجو را وسط سالن بنشاند. شیطنت‌مان گل کرده بود و دل‌مان خنده‌های بلند می‌خواست. سعی کردیم آن‌ها را دلداری دهیم، و در پاسخ به این سؤال آن‌ها که آیا همه‌ی زندانیان این بند سیاسی هستند، جواب دادیم که «نه! همه‌جور آدمی در این بند هست، باید خیلی مراقب باشید!» آن‌ها را کنار زاغه‌ی خودم نشاندم و ادامه دادم: « آدم‌های آرام اما خطرناکی در این بند وجود دارند.» پیمان عارف در حال توضیح یک مطلب حقوقی به یکی از تازه‌واردان بود که یکی دیگر از هم‌بندیان از سالن دیگر آمد و از وی، که همیشه یک کیسه قرص زیر بالش داشت، استامینوفن گرفت. «نگاه کنید، این آدم از تیمارستان فرار کرده، گرفتندش. توهم داره. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنه وکیله، بعضی وقت‌ها فکر میکنه دکتره». سپس بهمن امویی را نشان دادم که اخیراً موهای خود را تیغ انداخته بود و در حال مطالعه‌ی یک کتاب انگلیسی در تخت خود لم داده بود و خودکاری در دهان می‌جوید. «این آدم رو می‌بینید؟ اصلاً سواد نداره بخونه، تازه اون هم زبان انگلیسی! همسایه‌شون رو که اطلاعاتی بوده با ضربات خودکار به قتل رسونده، آوردن‌اش این‌جا، تحت تأثیر قرص آرومه.»

این آدم رو می‌بینید؟ اصلاً سواد نداره بخونه، تازه اون هم زبان انگلیسی! همسایه‌شون رو که اطلاعاتی بوده با ضربات خودکار به قتل رسونده، آوردن‌اش این‌جا، تحت تأثیر قرص آرومه.

خشایار علی بی‌کس را نشان داد، فعال تبریزی که او هم موهای‌اش را تیغ انداخته و تنها دو دندان سالم در دهان داشت را نشان داد. گفت: «این یکی تو تظاهرات از دیوونه‌خونه فرار کرده و چند مأمور رو از گردن گاز گرفته و کشته، یا مجروح کرده. خیلی خطرناکه. نگاهش هم نکنید.» با هر توصیفی که از هم‌بندیان جدیدشان می‌کردیم ترس بیشتر را در چهره‌ی آن‌ها می‌دیدیم، و خیلی خود را کنترل می‌کردیم که از خنده نترکیم. عبدالله مومنی چند کیک دور خود چیده بود و برای تعدادی از هم‌بندیان ماجرایی تعریف میکرد: «اینو می‌بینید، بوفه‌چی دانشگاه بوده، مشکل اعصاب داره. تو تیراندازی‌ها کنترل خودش رو از دست می‌ده و چند تا استاد رو میکشه، و مسئول حراست دانشگاه رو با دست‌هاش خفه می‌کنه.» صدای «یاابوالفضل» گفتن یکی از نوجوانان در گوش‌مان پیچید. ماهان را نشان دادیم: «این یکی تمام صفحات قرآن رو مهر باطل شد زده و اونا رو به بیت و مجلس و ریاست جمهوری فرستاده.» این یکی را دروغ نگفتیم. یکی از افغانی‌ها به سخن آمد: «اوه اوه، باز خوبه آدم نکشته.» گفتم: «بیرون زندان نه، ولی همین هفته‌ی پیش یکی رو تو همین بند وقتی خواب بوده با بالش خفه کرده، کشته.»

علی زاهد که مسئول اتاق بود توضیحاتی را برای تازه‌واردان با صدای بلند بیان کرد. پرسیدند: «این چی کار کرده؟» «این استاد ساختن بمب دستی است، و یک ساختمان امنیتی رو منفجر کرده. می‌خواسته مجلس رو منفجر کنه که گرفتندش.» مجید دری را نشان دادیم که لباس‌های نوزادی خواهرزاده‌اش را بالای تخت‌اش آویزان کرده بود. من گفتم: «اینم که مشخصه، نپرسید دیگه، فقط نزدیک‌اش نشید، و شب‌ها پتو رو کامل دور خودتون بپیچید.» یک لحظه که سرم را برگرداندم تا با یکی از هم‌بندیان صحبت کنم، شنیدم جوان افغانی از خشایار پرسید: «این آقاهه خودش چی کار کرده؟» « این تو ایست بازرسی، با ماشین رفته رو بسیجی‌ها!» «اوه، پس اینم کشته؟» «آره، خطرناکه!» یکی از جوان‌ترها دست به دامان خشایار شد: «می‌خوام برم دست‌شویی، می‌ترسم. با من می‌آی؟» خشایار قبول کرد، و ناگهان گویی تمام تازه‌واردها دست‌شویی خود را مدتی حفظ کرده بودند، همگی بلند شدند و با خشایار از سالن خارج شده و به دست‌شویی رفتند. در نبود آن‌ها ماجرا را برای هم‌بندیان توضیح دادیم. همگی زدند زیر خنده. زیدآبادی مخالف ادامه‌ی شوخی بود، اما همگی توافق کردیم تا فردا صبح ادامه دهیم، فردا شوخی را تمام کنیم.

خشایار با میهمانان تازه‌وارد بازگشت و گفت: «دکتر، بچه‌ها می‌گن می‌ترسن تو این سالن هستند، به‌شون گفتم سالن‌های دیگه خطرناک‌تره. چی کار کنیم؟» «پتوتون رو بندازید وسط سالن و بی سروصدا بخوابید. ما مراقب‌تون هستیم، جای نگرانی نیست.» اما مگر بی‌چاره‌ها توانستند بخوابند؟ با صدای هر سرفه‌ای مثل ترقه از جای‌شان می‌پریدند. حدود ساعت ۱۲ نیمه‌شب بود که یکی از نوجوانان سر جای خود نشست و قیافه‌اش نشان میداد که حال‌اش خوش نیست. رفتم بالای سرش و حال‌اش را پرسیدم. گفت: «نمی‌تونم نفس بکشم، قلب‌ام درد می‌کنه.» از سالن آوردم‌اش بیرون و قدم‌زنان گفتم که همه‌ی ماجرا شوخی بوده، و به معرفی افراد سالن پرداختم. انگار خبر آزادی‌اش را به‌اش داده بودند، برگشت و راحت خوابید. فردا صبح بیدار شدیم دیدیم او ماجرا را برای بقیه‌ی تازه‌واردها تعریف کرده و اول صبحی ساعت‌ها با آن‌ها خندیدیم و این ماجرا روزها سوژه‌ی بحث و خنده‌های بلند ما در سالن می‌شد و وقت با سرعت بیشتر می‌گذشت. اکثر آن نوجوانان اکنون دوستان خوب من هستند.


عیسی سحرخیز:
پارچ آب روی میز سعید مرتضوی!
شوخی‌های دادگاه و بازداشتگاه و زندان! زندان محلی است برای انتقال تجارب زندانیان و نوعی آموزش برای گذراندن شرایط سخت، بازداشتگاه و سلول انفرادی و بعد هم زندگی مشترک با افراد پیر و جوان، شاد و غمگین و خلاصه با فرهنگ و آداب و رسوم متفاوت و حتا دیدگاه‌های متضاد در خصوص مبارزه‌ی سیاسی و نوع و شیوه‌ی حبس کشیدن.
بهتر است موضوع را با بخش پایانی آغاز کنم، دیدگاه‌های متضاد در خصوص مبارزه‌ی سیاسی و نوع و شیوه‌ی حبس کشیدن، که گزینش هرکدام می‌تواند جایگاه شوخی و خنده در زندان را روشن کند. تفاوت آرا در خصوص این موضوع و اتخاذ راهکاری متفاوت در چارچوب این راهبرد، اولین تجربه‌ی من در روزهای پایانی سال ۸۸ بود، زمانی که پس از دست زدن به اعتصاب غذا از بند ۲۰۹ به بند ۳۵۰ زندان اوین منتقل شدم. تا وقتی که تنها در سلول انفرادی زندگی می‌کردم یا به صورت دو سه نفره در اتاق‌های بزرگ‌تر ۲۰۹، طبیعی بود که جایی برای بروز چنین اختلاف نگاه‌هایی وجود نداشت و می‌شد راحت‌تر عمل کرد. شوخی و تفریح در سلول‌های کوچک بر اساس این تفکر که «حال که زندانی هستیم، باید در سخت‌ترین شرایط هم کاری کنیم که به خود و هم‌بندی‌های‌مان خوش بگذرد» می‌گذشت.
به خاطر می‌آورم که در همان روزهای اولی که از سلول انفرادی به اتاق چهار نفره انتقال یافته بودم، دیدم که برخی از جوان‌ترها با نگهبانان هم‌سن‌وسال خود چنین رابطه‌ای را برقرار کرده بودند و با القاب خاص همدیگر را صدا می‌کردند، چون «دالتون» و «دالتون‌ها»! اتخاذ این راه و روش باعث می‌شد که برای دیگر نگهبانان نیز بسته به برخوردی که آن‌ها داشتند و شکل و شمایل خاص‌شان القاب متفاوتی پیدا شود و زندانیان با نامیدن آشکار و پنهان آن‌ها بساط شور و نشاط را بین هم‌بندی‌های خویش و حتا سلول‌های اطراف فراهم آورند!
در یادداشت‌های روزانه‌ی زندان، بسته به موقعیت به گوشه‌هایی از این شوخی‌ها اشاره داشته‌ام، از جمله به آن جوان قرقیز زندانی که دائم دست به اعتصاب غذا می‌زد و هم‌بندی‌ها غذای‌اش را می‌خوردند، یا وقتی او دنبال وسیله‌ی خودکشی می‌گشت، کیسه نایلون میوه‌های خریداری‌شده را بر سرش می‌کشیدند تا از طریق خفگی به زندگی خود پایان دهد و در آخرین لحظه که از تصمیم خود بر می‌گشت، جوان‌ها با خنده و شوخی رضایت به این کار نمی‌دادند.

وقتی او دنبال وسیله‌ی خودکشی می‌گشت، کیسه نایلون میوه‌های خریداری‌شده را بر سرش می‌کشیدند تا از طریق خفگی به زندگی خود پایان دهد و در آخرین لحظه که از تصمیم خود بر می‌گشت، جوان‌ها با خنده و شوخی رضایت به این کار نمی‌دادند

شاید یکی از شیرین‌ترین خاطره‌ها زمانی بود که در سلولی کوچک برای محسن فاضل فضلی، زندانی کویتی عضو القاعده که به صورت غیرقانونی به ایران سفر کرده و دستگیر شده بود، در ساعت دوازده نیمه‌شب مراسم خواستگاری برگزار کردیم و بله بران به قصد شوهر دادن دختر چهارده ساله‌ی یکی از زندانیان گلد کوئیستی! گفته بودیم که این شیخ عرب در خانه‌اش چاه نفت دارد و حاضر است چاه را پشت قباله‌ی عروس بیاندازد، هرچند که تنها اشکال‌اش این است که می‌خواهد چهار زن بگیرد، آن هم همه ایرانی، و از کرد کرمانشاهی و سنندجی گرفته تا تهرانی و قمی، چون قصد اقامت در یکی از آن شهرها را داشت و تحصیلات حوزی در شهری دیگر. آن شب این مراسم دو ساعتی طول کشید و صدای خنده‌ی زندانیان سلول ۱۰۴ تا دو بامداد فضای بند ۲۰۹ را پر کرده بود.
324103_10150304780607740_496017648_oedited

عیسی سحرخیز به همراه زندانیان دیگر درحال بازی فوتبال در زندان رجائی شهر

اما محیط بند عمومی با سالن‌های پرجمعیت سی چهل نفره چیز دیگری است، به ویژه اگر در آن‌ها افرادی ساکن باشند که بخواهند روش‌ها و منش‌های پیش از انقلاب یا دوران مبارزات چریکی را به هم‌اتاقی‌ها و هم‌بندی‌های خود تحمیل کنند و هرگونه شوخی و تفریح را خارج از «نظم و انضباط خاص زندان» ارزیابی کنند و دور از شأن مبارز سیاسی و زندانی سیاسی بدانند. تحمیل این فضا می‌تواند نوعی «زندان در زندان» به ویژه برای جوان‌ترها ایجاد کند، آن هم در شرایطی که رویکرد زندانیان سیاسی پس از انتخابات خرداد ۸۸ با پیشینیان خود گاه کلاً تفاوت داشت و تغییر نسل و شرایط اجتماعی و «سبک زندگی» خواه ناخواه «سبک مبارزه» را تغییر می‌دهد و حتا در زندان هم خود را به نمایش می‌گذارد. با وجود این، چه در بند ۳۵۰ و چه در زندان‌های رجایی شهر و فردیس، مبنای عمل من ایجاد فضای پرنشاط بود، همراه با برقرار کردن مباحث جدی در جای خود. این عملکرد خودبه‌خود جا را برای شوخی و تفریح باز می‌کرد، حتا با جوان‌ترها که گاه کوچک‌تر از فرزندان‌ام بودند.
بگذریم. در خاتمه به موردی از شوخی با قاضی سعید مرتضوی اشاره کنم. گمان می‌کنم که سال‌های اوایل دهه‌ی ۸۰ بود که دائم به دادسرا احضار می‌شدم و به دادستانی رفت‌وآمد داشتم. در آن روز خاص، با غلام‌علی ریاحی وکیل‌ام به دادسرای مستقر در خیابان کوه نور – بین تخت طاووس و عباس آباد – رفته بودیم. مرتضوی پشت میز بزرگ خود نشسته بود، بر صندلی‌ای که قرار بود او را بلندقدتر از خودش نشان دهد تا از پشت میز دیده شود. ما در ردیف اول روی صندلی‌های چوبی دادگاه نشسته بودیم و او در حال طرح اتهام و به کار بردن الفاظ و اظهارات تهدیدآمیز. در این میان، آبدارچی برای او در سینی چای قند پهلو آورد. او به تعارف گفت که «برای این‌ها هم چای بیار.» من طبق معمول حس شوخی کردن‌ام گل کرد و گفتم که «چای لازم نیست. بگویید که یک پارچ آب یخ تمیز بیاورند، چون داخل پارچ جلوی ما پشه‌ی سفید افتاده است!» مرتضوی ناغافل از جا پرید و پایین آمد و روبه‌روی ما ایستاد و گفت: «کو؟ کو؟» با دست به ته پارچ پر از یخ اشاره کردم و اجرام سفید ریز ته‌نشین شده. او فارغ از محیط دادگاه و حضور منشی و احضار متهم و وکیل، سرش را تا لبه‌ی پارچ پایین برد و به ته آن خیره شد. پس از دقایقی خسته و ناامید سرش را بلند کرد و گفت که چیزی ندیده است! من باز تأکید کردم که ته پارچ پر است از «پشه‌ی سفید». این بازی چندبار تکرار شد تا عاقبت گفت: «این‌ها رو می‌گی؟ این‌ها که پشه نیست، مال یخ آبه.» من هم اصرار کردم که «نه این‌ها پشه هستند و به دلیل استفاده از یخ نامرغوب از داخل آن‌ها وارد آب شده‌اند. بهتر است بگویید که از این به بعد برای پارچ اتاق شما از یخ بلوری استفاده کنند که پشه‌ی سفید ندارد و …» این ماجرا با ادامه یافتن بحث مدت زیادی کش پیدا کرد و یک ساعتی از وقت دادگاه و قاضی و وکیل و متهم را پر کرد و صدای خنده‌های بلند پنهانی را در دل خفه!


شاهین (جعفر) اقدامی:
میثاق رادیو خریده!
کانت می‌گوید: «دو چیز مرا به شگفتی وا می‌دارد. اول ستاره‌های بالای سرم و دوم قانون اخلاقی در درون خودم.» من به این دو شوخی و خنده را هم اضافه می‌کنم. برای من شگفت‌انگیز است که انسان‌ها قادر اند با هم شوخی کنند و بخندند! اولین روزهایی بود که وارد سالن ۱۲ رجایی شهر شده بودم. شب بود و داشتم با موبایل حرف می‌زدم. ناگهان زانیار سرآسیمه وارد اتاق شد و گفت: «گارد اومد، گارد اومد، گارد اومد!» من هم از ترس موبایل‌ام را سریع پرت کردم پشت پنجره، و سر تا پا استرس شدم. بعد از چند ثانیه که زانیار حال و روز مرا دید، شروع کرد بلند خندیدن که «شوخی کردم، بابا …»

زمستان بود. میثاق یزدان‌نژاد یک رادیوی چندموج خریده بود. اما از آن‎جا که آدم تودار و مخفی‎کاری بود، رادیو را از همه پنهان کرده بود. بهروز جاوید تهرانی بعد چند روز متوجه شده بود. به میثاق گفت: «رادیو خریدی، رو نمی‌کنی؟» میثاق انکار کرد. بهروز آمد پیش من و گفت: «باید حال‌اش رو بگیریم!» روی یک برگه نوشت: «هم‌بندیان محترم! میثاق رادیو خریده!» و این برگه را زد روی دیوار! سه‌ی نیمه‌شب بود که میثاق آمد سراغ بهروز. بیدارش کرد و گفت: «این چه شوخی‌ای بود که با من کردی؟» و با کله زد توی صورت بهروز! بهروز هم می‌خندید و می‌گفت: «میثاق، جنبه‌ی شوخی داشته باش!» میثاق عصبانی بود و فحش می‌داد و می‌گفت: «دیگه شوخی امنیتی نداشتیم.» خلاصه بعد از چند روز با وساطت دوستان ماجرا ختم به خیر شد …


علی کلایی:
شلوار گشاد بی‌کش!
برخی موقعیت‌های آدمی در طول زندگی خود نشان از یک تناقض دارند. شادی در عین غم یا غمی در عین شادی. موقعیت‌هایی متضاد که اگر انسان را موجودی خطی ببینیم و دوبعدی، قابل توضیح نیستند. آدم‌ها سه‌بعدی اند. و گاهی در بعد سوم، دو بعد متضاد مانند دو سوی یک بُردار به هم می‌رسند. و همین تضادها است که انسان را از غریزی رفتار کردن جدا می‌کند. شاید شعور از همین‌جا بر می‌خیزد. برخی موقعیت‌ها موقعیت شوخی اند. اصلاً زاده می‌شوند تا انسان شوخی کند، بخندد و شاد شود، و یا توجه و مهرش را نشان دهد. زندان یکی از این موقعیت‌ها است. زندان تلخ است: بندی بودن، دوری از عزیزان، و بی‌خبری، و هزار و یک مصیبت. تلخ است. اما آدمی‌زاد خالق و تغییردهنده‌ی موقعیت همیشه به سمتی حرکت می‌کند که یا وضع مطلوب شود و یا وضع موجود قابل تحمل شود. در واقع، یا تغییر می‌دهد و یا تطبیق پیدا می‌کند. شوخی در زندان یکی از راه‌های تطبیق با شرایط موجود است. تغییر شرایط با امر دیگری میسر می‌شود اما تطبیق برای راحت‌تر شدن شرایط، لحظه‌ای فکر نکردن به آن‌جا که هستی، دقیقه‌ای پرواز با شوخی‌ها و سر و کله زدن‎های پشت دیوار. موقعیت شوخی در زندان موقعیتی شاید متناقض است. اما ممکن است. روی می‌دهد و گاه مطلوب هم هست.

زندان تلخ است: بندی بودن، دوری از عزیزان، و بی‌خبری، و هزار و یک مصیبت. تلخ است. اما آدمی‌زاد خالق و تغییردهنده‌ی موقعیت همیشه به سمتی حرکت می‌کند که یا وضع مطلوب شود و یا وضع موجود قابل تحمل شود.

در زندان عموماً شوخی‌ها بر دو نوع است، حداقل بر مبنای مشاهدات نگارنده از سلول‌های به قول خودشان عمومی بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات، سلول‌هایی دو و نیم در سه و نیم یا چهار متری که پنج نفر و گاه بیشتر را در آن جا می‌دادند. شوخی زندانی با زندانی، به لباس هم گیر دادن، لباس‌های بدون دکمه یا شلوار گشاد بی‌کشی که با مصیبت باید بسته شود، موقعیت خنده‌دار ایجاد می‌کنند و لحظه‌ای خنده، خارج شدن از شرایط زندان و سوژه کردن وضعیت بی‌دکمه بودن پیراهن و یا بی‌کش بودن شلوار یا خواندن یکی و رقصیدن دیگران و خلاصه سر و کله زدن با موسیقی تولیدشده از حنجره و ترانه‌ی بیرون کشیده‌شده از حافظه و یا حتا شوخی با خاطرات بیرون زندانِ هرکدام از هم‌بندیان.

زندان توقف زمان است. هرکه هرچه بوده را بیرون می‌ریزد و هرچه می‌خواهد باشد را تصویر می‌کند. و گاه با آن‌چه شنیده می‌شود می‌توان شوخی کرد و سر به سر گذاشت، اما هرچه هست صمیمانه است، دوستانه است، زخم نمی‌زند، ترمیم می‌کند. حواس‌ها جمع است که حرفی زده نشود که زخمی بزند، رفاقتی است به قول معروف! مثلاً: فلانی، این پیراهن و این شلوار قیافه‌ای چارلی چاپلینی به تو داده. یا خواندن فلان آهنگ فلان خواننده‌ی هیپ هاپ و قر دادن وسط سلول. این یک جنس موقعیت است.

زندان توقف زمان است. هرکه هرچه بوده را بیرون می‌ریزد و هرچه می‌خواهد باشد را تصویر می‌کند. و گاه با آن‌چه شنیده می‌شود می‌توان شوخی کرد و سر به سر گذاشت، اما هرچه هست صمیمانه است، دوستانه است، زخم نمی‌زند، ترمیم می‌کند

نوع دیگرش اما می‌سوزاند، آتش می‌زند، نفوذ می‌کند، و مغز و استخوان را ذوب می‌کند. عموماً این حرکت کار حضرات بازجو است، شوخی‌های زشت گاه جنسی: «می‌خواهی فلانی را برات بیاوریم و ترتیب‌اش را بدهی؟» بازجو در چشمان‌ات نگاه می‌کند و مزخرف می‌گوید. این شوخی جان را می‌سوزاند. و تو اگر سکوت کنی جمله‌ی اول به دوم و سوم بدل می‌شود. واکنش داد زدن و تهدید که اگر این حرف تکرار شود فلان می‌کنم و بهمان، گاهی جواب می‌دهد و گاهی نه. در مورد من یکی که جواب داد.

خلاصه، شوخی هم انواعی دارد، جا و مکان دارد. گاهی می‌سازد و گاهی می‌سوزاند. باید دید کجا و چه‌گونه و با چه کلامی است. شوخی و ساخت وضعیت قابل تحمل از فاجعه طبیعتِ آدمی است. آدمی هم موجود عجیبی است! شوخی در زندان هم از آن متناقض‌نماهایی است که زندانی آزادشده وقتی به پشت سرش نگاه می‌کند می‌گوید: عجب! چه‌گونه شد که ما شوخی کردیم و خندیدیم؟ عرض کردم: آدمی‌زاد موجود عجیب و غریبی است.


امیر چمنی:
انگشت‌ات رو سوزوندم!
بهترین شوخی: چند روز از ورودم به زندان تبریز گذشته بود و چند روزی بچه‌ها هوای‌ام را داشتند. این رسم قدیمی زندان است که هوای تازه‌واردها را بیشتر داشته باشند. دو سه روز که گذشت و یخ‌مان که آب شد، نزدیک‌های ظهر رفتم دوش بگیرم. سه اتاقک کوچک به عنوان حمام کنار هم ساخته شده بودند که ارتفاع در و دیوارهای آن دو متر بیشتر نبود و بعد از دو متر، حمام‌ها از دیوار تا سقف از سه طرف باز بود. به دلیل کمبود امکانات، سطل‌هایی را که برای شست‌وشوی لباس و غیره داشتیم از گالن‌های بیست لیتری صابون‌های مایع درست می‌کردیم. قسمت فوقانی آن را می‌بریدیم و گالن را به صورت سطل در می‌آوردیم. شیر آب را تازه بسته بودم و داشتم حوله‌ام را بر می‌داشتم. یک‌باره سرمای عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت. تا به خودم بیایم صدای قهقهه‌ی دسته‌جمعی بچه‌ها بلند شد. تازه فهمیدم این رسم پذیرایی زندانیان قدیمی از تازه‌واردها با یک سطل پر از آب سرد است که با همدستی یکدیگر از بالای دیوار روی سر ریخته می‌شود. این سطل آب کاملاً شادی‌آفرین بود. دیگر کار هرروزه‌مان این شده بود که حتا با قدیمی‌ها هم این بازی را تکرار کنیم. هروقت حمام می‌رفتیم مدام از بالای در بیرون را می‌پاییدیم تا قربانی نشویم، و یک فرد امین را مأمورِ هشدار می‌کردیم تا قبل از وقوع حادثه خبر بدهد تا پناه بگیریم.

شیر آب را تازه بسته بودم و داشتم حوله‌ام را بر می‌داشتم. یک‌باره سرمای عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفت. تا به خودم بیایم صدای قهقهه‌ی دسته‌جمعی بچه‌ها بلند شد. تازه فهمیدم این رسم پذیرایی زندانیان قدیمی از تازه‌واردها با یک سطل پر از آب سرد است که با همدستی یکدیگر از بالای دیوار روی سر ریخته می‌شود

و اما بدترین شوخی! تخت‌های بند سه‌طبقه بودند. روز‌های اول، تخت‌ من طبقه‌ی سوم بود. یکی از روزها سردرد داشتم و قبل از خاموشی خوابیده بودم. ولی از دست سردرد، خواب راحت نداشتم، و کابوس‌وار خوابیده بودم. در این میان، یک‌دفعه از ناحیه‌ی انگشت شصت پا احساس سوزش عجیبی کردم. دردی که وجودم را فرا گرفت به گونه‌ای بود که هراسان و لرزان و ترسان و با فریاد از خواب پریدم. گیج و منگ بودم. همین‌جوری اطراف را نگاه می‌کردم و می‌پرسیدم چه اتفاقی افتاده است. دیدم بچه‌ها هاج و واج نگاه‌ام می‌کنند و می‌خندند. فردین از خنده خم و راست می‌شد و مرا نگاه می‌کرد و سرش را تکان می‌داد. فندکی را که دست‌اش بود نشان‌ام داد و گفت: «با این انگشت‌ات رو سوزوندم تا شب خوبی داشته باشی!» به قدری ترسیده بودم و عصبانی که اگر کس ‌دیگری بود از همان بالای تخت با لگد رفته بودم توی صورت‌اش. ولی فردین حساب‌اش جدا بود. خواب‌ام پرید، سردرد هم امان‌ام را بریده بود. یکی دو تا قرص خوردم ولی تأثیری نداشت. و تا چند روز متوالی این سردرد ادامه داشت. شوخی بدی بود.


سیامک قادری:
بچه‌ها! بازرسیه!
شوخی فضای بسته‌ی زندان و مشکلات‌اش را تلطیف می‌کند. من خودم اغلب موضوعات جدی را زمینه‌ی شوخی قرار می‌دادم، مثلاً بچه‌هایی را که احیاناً با بازرسی‌های سرزده‌ی زندانبان‌ها مشکل داشتند یکهو نگران می‌کردم. مضطرب خودم را می‌رساندم دم اتاق و آهسته می‌گفتم: «بچه‌ها! بازرسیه!» دوستان یکهو جا می‌خوردند، و سریع به فکر جاسازی وسایل ممنوعه‌شان می‌افتادند. از جمله‌ی بدترین شوخی‌ها که گاهی اتفاق می‌افتاد این بود که مثلاً کسی از میز پیج یا دم اتاق شتابان اعلام می‌کرد که فلانی با تمام وسایل در سالن. برای آن‌هایی که مدت زیادی از حبس‌شان باقی بود این بدترین شوخی بود، چون احتمال تبعید را می‌رساند، اما برای کسانی که آماده‌ی آزادی بودند تمرینی برای رفتن بود.

از جمله‌ی بدترین شوخی‌ها که گاهی اتفاق می‌افتاد این بود که مثلاً کسی از میز پیج یا دم اتاق شتابان اعلام می‌کرد که فلانی با تمام وسایل در سالن. برای آن‌هایی که مدت زیادی از حبس‌شان باقی بود این بدترین شوخی بود، چون احتمال تبعید را می‌رساند، اما برای کسانی که آماده‌ی آزادی بودند تمرینی برای رفتن بود.

البته فضای بند ۳۵۰ خاص بود و تعامل بین طیف‌های مختلف فقط در مواردی که موضوعات جدی وجود داشت پیش می‌آمد و اساساً موقعیتی برای شوخی ایجاد نمی‌شد. من خودم عموماً با بچه‌های جوان‌تر ارتباط دائم داشتم و اتاق‌ام هم با متهمان جاسوسی و ارتباط با دول متخاصم یکی بود. معمولاً، جز در موارد مربوط به نظم اتاق، همواره زبان‌ام طنز و شوخی بود و، چون مسئول نظم اتاق بودم و جریمه اخذ می‌کردم، برخی اوقات آدم‌های منظم را در فهرست خطاکاران نوشته و برای‌شان جریمه‌هایی مطابق با فهرست بی‌انضباطی‌ها می‌نوشتم و طرف کلی بالا و پایین می‌پرید که من این کار را نکردم، و من هم خیلی جدی مخالفت می‌کردم و شاهد هم حاضر می‌کردم و طرف به هر حال جریمه را می‌پرداخت، و آن‌وقت بود که تازه می‌فهمید کل ماجرا شوخی بوده! اما به صورت کلی می‌توانم محیط زندان سیاسی را به یک خانه تشبیه کنم که ساکنان آن معمولاً کمتر با هم شوخی می‌کنند و هرکس حوزه‌ی رفتاری و کرداری‌اش مشخص است و معمولاً خیلی مزاحم همدیگر نمی‌شوند.


مزدک علی نظری:
آقایون اراذل و اوباش، بفرمایید برید سلول‌تون!
در ای مورد خاص، آدم‌ها دو دسته اند: آن‌هایی که دست‌ کم تا حدودی با وضع زندان آشنایی دارند، و آن‌هایی که اصلاً توی باغ نیستند. مثلاً بارها پیش می‌آید که وقتی دارم خاطره‌ای می‌گویم یا از ماجراهای زندان تعریف می‌کنم، یکی می‌پرسد: «اِه! مگه توی زندان تلویزیون هم داشتید؟» و تازه وقتی به‌شان توضیح می‌دهم که بله، خیلی چیزهای دیگر هم داشتیم، با تعجب می‌گویند: «پس چه زندانی بوده؟ همه‌چیز که داشتید!» خلاصه‌اش را بگویم، بعضی‌ها تصور می‌کنند زندان چیزی شبیه به سیاه‌چال‌های خوفناک فیلم‌ها است و تعجب می‌کنند که چرا ما مثل محکومان اردوگاه‌های سیبری یا داخائو لت و پار برنگشتیم. باید برای این دسته بگویم که نه، زندان فقط محل زجر و تباهی نیست. آجر به آجر دیوارهای زندان از درد است و هوای‌اش چنان مسموم که بال شب‌پره‌ها و منقار قناری‌ها را می‌سوزاند. اما جایی که ما بودیم – آن‌جا که زندان سیاسی گفته می‌شود – به لطف بزرگان و شرافتمندان‌، فضا بسیار قابل تحمل‌تر بود. تصور کن جایی باشی که هرروزت این‌طور شروع می‌شود: سلام دکتر، صبح به خیر کاپیتان، احوال شما آقای مهندس، عزیز جان کتاب‌ات را خواندم، استاد امروز کلاس ندارید؟ و… شاید باور نکنید اما در چنین فضایی، بزرگ‌ترین دردها – که درد حبس است و اختناق نفس – گاهی به کلی فراموش می‌شد.

تصور کن جایی باشی که هرروزت این‌طور شروع می‌شود: سلام دکتر، صبح به خیر کاپیتان، احوال شما آقای مهندس، عزیز جان کتاب‌ات را خواندم، استاد امروز کلاس ندارید؟ و… شاید باور نکنید اما در چنین فضایی، بزرگ‌ترین دردها – که درد حبس است و اختناق نفس – گاهی به کلی فراموش می‌شد

یکی دیگر از چیزهایی که باعث می‌شد بچه‌ها زندان را باصلابت‌تر تحمل کنند روحیه دادن به همدیگر بود. این میان، شوخی و طنز هم که جای خودش را داشت. یادم می‌آید یکی از اولین شوخ‌ها را در دوران انفرادی ملاقات کردم. چند نفری از ما را برای کاری از سلول بیرون برده بودند. دم بازداشتگاه ۲۰۹ بودیم که گفتند دوباره چشم‌بند بزنید و بروید داخل. همان‌جا بود که برای اولین بار طعم شیرین‌زبانیِ سعید لیلاز را تجربه کردم. چشم‌بند را به شکل خنده‌داری روی پیشانی‌اش گذاشته بود و گفت: «آقایون اراذل و اوباش، بفرمایید برید سلول‌تون!» اشاره‌اش به تهمت ناروایی بود که، آن روزهای پر هیاهوی سال ۸۸، در تبلیغات رسمی به معترضان نسبت می‌دادند. البته این را هم بگویم که یک خانم همراه ما بود، و جناب لیلاز «بلانسبت» محترمانه‌ای به ایشان گفت. کلاً به خاطر جو فرهنگی مثبتی که در زندان سیاسی جریان داشت، شوخی‌ها هیچ‌وقت از حد خارج نمی‌شد و «احترام» حرف اول را در روابط می‌زد – هرچند همیشه و همه‌جا استثناهایی هم وجود دارد!

یادم می‌آید یک بار یکی از دوستان داشت لاف می‌زد و از فعالیت‌های‌اش در اینترنت می‌گفت. حتا ادعا کرد: «من اولین کسی بودم که با جوک‌های قومیتی مبارزه کردم. کمپین راه انداختم و …» چند دقیقه‌ای نگذشته بود که همین دوست عزیز باز صدای‌اش را بالا برد: «آقا گوش کنید، یه روز یه ترکه …» خوب گیرش انداختم! نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم: «تو که می‌گفتی جوک قومیتی زشته، مبارزه کردی خیر سرت.» اتفاقاً یکی از هم‌بندی‌های آذری و خیلی متعصب نزدیک‌مان نشسته بود، دیالوگ ما را شنید و حسابی از خجالت آن دوست در آمد. طفلی، خیلی دلم برای‌اش سوخت! بله، گاهی هم بعضی شوخی‌ها به کسانی بر می‌خورد.

مورد دیگری که خوب یادم مانده، قضیه‌ی آن بازی تاریخی پرسپولیس و استقلال است که وقتی قرمزها ۲ – هیچ عقب بودند، در دقایق آخر ۳ گل زدند و بازی را بردند. آن شب در بند غوغایی بود. دیگر از کری‌خوانی خبری نبود، جنگ مغلوبه شده بود و استقلالی‌ها فراری بودند. آخر شب هم وقتی داروهای تحت‌نظری را (که دانه‌ای و وعده به وعده داده می‌شد) آوردند، پیجر پشت بلندگو اعلام کرد: «دوستانی که داروی تحت‌نظری دارند بیان برای گرفتن داروهاشون. اگه قرص خوابی، اعصابی، چیزی دارید هم بدید به استقلالی‌ها که بتونن امشب بخوابن!» خب این شوخی (ببخشید، روم به دیوار) «خرکی» نبود، ولی زندان آدم را دل‌نازک می‌کند دیگر. به بعضی‌ها برخورد و به مسئول پیج تذکر داده شد که دیگر پشت بلندگو از این حرف‌ها نزند.

شوخی خفن می‌خواهید، باید از جواد علیخانی یاد کنم که یک بار توی هواخوری حسابی آقای مقیسه را برف‌مال کرد. با دهان باز تماشا می‌کردم که جواد چه‌طور دارد روی کُپه برف نو با «وکیل بند» کشتی می‌گیرد و در حالی که توی عینک خودش هم برف رفته بود، از رو نمی‌رفت! در مورد شخص خودم هم بخواهم بگویم … نه، اجازه بدهید نگویم!


رامتین غفاری:
غلط کردم! درود بر دیکتاتور !
محیط زندان را می‌توانم به سه دنیای متفاوت از نظر موقعیت فرد زندانی تقسیم کنم. اول، دوره‌ای که زندانی در سلول انفرادی و به تنهایی زندگی می‌کند. دوم، دوره‌ای که فرد زیرِ بازجویی است و در اتاق بازجویی. سوم، دوره‌ای که به بند عمومی منتقل شده و با زندانیان دیگر زندگی می‌کند. در دورانی که زندانی در سلول انفرادی نگه‌داری می‌شود، یک راهِ شوخی کردن – به ویژه برای افرادی که به شوخ‌طبعی عادت دارند – شوخی کردن با زندانیانی است که قرار است بعداً در آن سلول جایگزینِ وی شوند! از طریق نوشتنِ جوک‌ها و شوخی‌ها و طنزهایی روی در و دیوار سلول (البته به شرطی که زندانی – مثل من – از اتاق بازجویی خودکاری کش رفته باشد!) راه دیگر شوخی‌های کوتاه با مأمورهایی است که شام و ناهار و صبحانه و یا دارو می‌آورند، و یا با مأموری که برای حمام بردن می‌آید. مثلاً وقتی مأموری درِ اتاق مرا باز می‌کرد و غذا می‌آورد، به او می‌گفتم: «خداوند شما را با زندانبانان صدر اسلام محشور کند!» و گاه همین شوخی کوتاه عامل به وجود آمدن یک دیالوگ یکی دو دقیقه‌ای ما می‌شد، و این برای کسی که در سلول انفرادی زندگی می‎کند خیلی باارزش است. وقتی روزها و هفته‌ها است که با کسی حرفی نزده‌ای، حرف زدن با هرکسی موهبتی است غیرقابل‌تصور.

یکی از شوخی‌های خوب و بانمک که شنیدم این بود که، کسی را گرفته بودند در حال شعارنویسی روی دیوار. نوشته بوده «مرگ بر دیکتاتور». پرسیده بودند برای چی چنین چیزی روی دیوار نوشتی؟ او هم خیلی ساده و خونسرد گفته بود: «غلط کردم … از این به بعد می‌نویسم: درود بر دیکتاتور!»

در دورانی که زندانی زیرِ بازجویی است امکان و مجال بیشتری برای شوخی وجود دارد، به ویژه وقتی «بازجو بده» می‌رود و «بازجو خوبه» می‌آید که نقش خودش را بازی کند. خود من شوخی‌های زیادی با بازجوهای‌ام می‌کردم. کمترین سود این کار تلف شدن وقت زیادی در زمان بازجویی است. زمانی که دوره‌ی انفرادی تمام می‌شود و فرد به بند عمومی منتقل می‌شود ، دیگر بساط شوخی و خنده و … در بیشتر مواقع برپا است. به ویژه، وقتی کسی روحیه‌ای چون من داشته باشد و همه‌چیز را با نگاه طنز ببیند و هیچ‌چیزِ جدی در زندان برای‌اش وجود نداشته باشد، و وقتی وارد بند ۳۵۰ می‌شود، با جمعی از دوستان و رفقای‌اش روبه‌رو شود و …

یکی از بدترین شوخی‌هایی که در زندان با من شد شوخی زشت پیرمرد زندانبانی بود که در انفرادی‌های بند ۲۰۹ اوین با او روبه‌رو شدم. تازه از انفرادی‌های بند ۲۴۰ به آن‌جا منتقل شده بودم و محیط کمی برای‌ام غریب بود. زندانبانان و نگهبانان جدید و راهروهای جدید و برخوردهایِ متفاوت و … از طرف دیگر، سلول جدیدم در این بند برای‌ام حکم هتل ۵ ستاره را داشت! سلولی که چند وجبی بزرگ‌تر از سلول‌های قبرمانندِ بند ۲۴۰ بود و نبودن توالت فرنگی بدبو و زشت گوشه‌ی اتاق که به معنای چندبار خروج از سلول برایِ رفتن به توالت بود، و نور خورشید که به سختی – از لای نایلون کثیفی که به پنجره‌ی بزرگ بالای سلول زده بودند – خودش را به بخشی از کف و دیوار سلول می‌رساند و به روز و شبِ انفرادی‌ام معنایی می‌بخشید. آن زندانبان پیر اولین بار که در سلول‌ام را باز کرد تا غذای‌ام را بدهد، یکهو بی‌خود و بی‌دلیل گفت: «ناراحت نباش … به زودی می‌کشن بالا و راحت می‌شی!» یعنی به زودی اعدام‌ات می‌کنند و … فکر می‌کرد خیلی بانمک بوده و مثلاً شوخی مناسبی با زندانی بلاتکلیف کرده. هرچند می‌دانی قرار نیست اعدام شوی و تازه در صورت اعدام شدن هم چیز مهمی را از دست نمی‌دهی، اما این برخورد تو را می‌آزارد … بعدها فهمیدم که این شوخی متداول این آقا بوده با خیلی از زندانیان بند ۲۰۹ اوین.

در زندان، و به ویژه بند ۳۵۰ اوین (بند عمومی سیاسی – امنیتی)، شوخی‌های جالب و خوب و بانمکی را شاهد بودم و یا برای‌ام تعریف کرده بودند. یکی از شوخی‌های خوب و بانمک که شنیدم این بود که، کسی را گرفته بودند در حال شعارنویسی روی دیوار. نوشته بوده «مرگ بر دیکتاتور». پرسیده بودند برای چی چنین چیزی روی دیوار نوشتی؟ او هم خیلی ساده و خونسرد گفته بود: «غلط کردم … از این به بعد می‌نویسم: درود بر دیکتاتور!»