آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

سپنتا پرهام

اجتماع


شادی مثل ته خیار


711238edited
«هدیه به آن پیرمرد چاق، گوگولو، و تنهایی که هرشب خواب‌های پاره‌پاره‌ی سیاه و تلخ می‌دید چون بر می‌خاست، می‌نشست، خواب‌ها را می‌دوخت، رنگ می‌زد، شکر می‌زد، کتاب می‌کرد، و می‌فروخت.» کتاب‌اش را با همین جمله شروع کرده، خطاب به پیرمردی که شاید تصویر چند سال آینده‌ی خودش باشد.
هوشنگ مرادی کرمانی هفتاد سالگی‌اش را امسال جشن می‌گیرد اما هنوز کودکی است که شادی‌ها و خنده‌های تلخ‌اش را با ما تقسیم می‌کند. برای همین هم شاید کتاب‌های‌اش دیگر مدت‌ها است گروه سنی مشخصی ندارد و برای همه‌ی گروه‌های سنی می‌نویسد، تا مثل خیار بخورند، هم قسمت‌های شیرین‌اش را هم تلخ‌های‌اش را که اشتباهاً به‌شان می‌گویند ته خیار؛ مثل همین تازه‌ترین مجموعه طنزی که منتشر کرده و اسم‌اش را هم از خیار گرفته.

کتاب ته خیار شامل بیش از ۳۰ داستان کوتاه است که مرادی کرمانی آن‌ها را «زهرخند» می‌خواند، چرا که به موضوعات غم‌انگیزی همچون مرگ، بیماری، و پیری می‌پردازند، ولی از آن‌جا که «پشت هر فاجعه‌ کمدی‌ای نهفته است»، او در این مجموعه به جنبه‌های طنزآمیز این واقعیت‌های به ظاهر تلخ پرداخته است.

او در ته خیار تلخ‌ترین موضوعات جهان را با دیده‌ی طنز نگاه کرده است: مرگ،‌ پیری،‌ سختی‌های زندگی،‌ بی‌پولی و … این کتاب شامل بیش از ۳۰ داستان کوتاه است که مرادی کرمانی آن‌ها را «زهرخند» می‌خواند، چرا که به موضوعات غم‌انگیزی همچون مرگ، بیماری، و پیری می‌پردازند، ولی از آن‌جا که «پشت هر فاجعه‌ کمدی‌ای نهفته است»، او در این مجموعه به جنبه‌های طنزآمیز این واقعیت‌های به ظاهر تلخ پرداخته است. مرادی کرمانی در این کتاب هم، مثل قصه‌های مجید، شبیه شما که غریبه نیستید، داستان‌های‌اش را در هم به مخاطب می‌دهد، مثل سبزی‌فروشی که مشخص نمی‌کند خیار را در اختیار چه‌کسی و با چه ویژگی‌هایی قرار دهد. همه می‌توانند از آن استفاده کنند. این داستان‌ها مانند خود او شادمانه لبخند را به لب می‌آورند. وقتی با مرادی کرمانی صحبت کنید، کودکی را مقابل‌تان می‌بینید که شادمانه شادی‌های‌اش را با شما تقسیم می‌کند، هرچند که کودکی‌اش تلخ‌تر از ته خیار باشد.
حالا او در آستانه‌ی پیری روایت‌ها را جمع کرده است. زنی که به افتادن دیگران آن قدر می‌خندد که سیاه و کبود می‌شود و در نهایت خفه. مراسم ختمی که محل دعوای عروس و خواهر شوهر سر یک قالیچه می‌شود و در نهایت قالیچه باقی می‌ماند. ترس خودش از هواپیما که برای مخاطب پرحرف کتاب‌های‌اش به ترس خنده‌دار یا همان ترس‌خند تبدیل می‌شود. اما شاید مهم‌ترین داستان این مجموعه همان داستان «ته خیار» باشد که او برای آن پیرمرد چاق نوشته، برای استادش سلیم نیساری که به گفته‌ی خودش سهم مهمی در تدوین کتاب‌های درسی داشت، کتاب‌هایی که من در روستا با آن‌ها باسواد شدم؛ البته یک ذره با سواد شدم. «دارا و سارا» یادگار او است در ذهن ما بچه‌های آن روز، همان‌ها که عروسک‌هایی شدند در دست بچه‌های امروز.
c3a7edc9efda4d8256b7b21508fb8e46edited

ته خیار

خواب‌اش نمی‌برد، بلند شد، خیاری از میوه‌خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی‌دید. عینک‌اش را زد، کارد را برداشت، سر و ته خیار را نگاه کرد. گل ریز و پژمرده‌ای به سر خیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هروقت می‌خواست خیار بخورد، آن را می‌دید و لبخند می‌زد.
«زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است.»
دوست‌اش گفته بود: «از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می‌کنند، سر و ته خیار را اشتباه می‌گیرند. سر خیار آن‌جایی است که زندگی خیار آغاز می‌شود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شاخه چسبیده، به دنیا می‌آید و لبخند می‌زند. رشد می‌کند، پیش می‌رود، تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می‌ایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگی خیار.»
«این‌طور نیست، جان‌ام. یعنی می‌گویی همه‌ی مردم اشتباه می‌کنند و فقط تو درست می‌گویی؟»
«بله، من دلیل خودم را دارم. تو هم دلیل خودت را داری، می‌خواهی آغاز زندگی است را که تلخ بوده بکنی و بندازی دور و دل‌ات را به گل کوچک و پژمرده‌ی پایان خوش کنی، بدبخت!»
مرد با خود گفت: «شاید دوست من راست می‌گوید.»
نگاه کرد و دید پنجره‌ی اتاق همسایه روشن است. ساعت را نگاه کرد، یک ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. شلوارش را پوشید. عصای‌اش را برداشت، خیار را گرفت سر دست‌اش، و رفت دم خانه‌ی همسایه، زنگ زد.
همسایه که داشت تلویزیون نگاه می‌کرد، زیر لب گفت: «یعنی کی می‌تواند باشد؟» زن‌اش که داشت چرت می‌زد، گفت: «کیه این موقع شب؟!»
مرد از پشت در گفت: «من ام، همسایه‌ی روبه‌رویی شما.»
همسایه در را باز کرد، مرد را خیار به دست دید.
«سلام، استاد! چه عجب یاد ما کردید. اتفاقی افتاده؟ حال‌تان خوب است؟»
«نه، خوب نیست، خواب‌ام نمی‌برد.»
«حتماً فشارتان بالا است، یا افتاده.»
دست استاد را گرفت، زیرچشمی به خیار توی دست‌اش نگاه گرد.
«نبض‌تان که خوب است. رنگ‌تان کمی پریده، خیار زیاد خوردید، سردی‌تان کرده؛ نباید این‌قدر خیار بخورید. دل‌تان درد می‌کند؟ می‌خواهید برویم درمانگاه؟ عرق نعنا هم داریم؛ عرق خوب.»
«نه، لازم نیست.»
زن همسایه کنجکاو شد؛ آمد دم در: «چه شده؟»
«هیچی، استاد بی‌خواب شده، داریم با هم حرف می‌زنیم، شما بفرمایید بخوابید.»
زن با تعجب به خیار توی دست استاد نگاه کرد. شوهرش را صدا کرد: «اگر میوه می‌خواهند، ما داریم.»
استاد شنید: «نه، لازم نیست. مزاحم نمی‌شوم.»
زن لب‌های‌اش را کشید تو هم، رفت دراز کشید.
همسایه گفت: «استاد چه خدمتی از من می‌آید؟ این را چرا با خودتان آورده‌اید؟»
اشاره کرد به خیار.
استاد آستین همسایه را گرفت و کشید و برد زیر روشنایی چراغ، خیار را گذاشت کف دست همسایه. یواش گفت: «خواهش می‌کنم درست دقت کنید. بفرمایید، ته این خیار کجا است؟»
«یعنی چه؟»
«یعنی این که به کجای این خیار می‌گویند: ته‌اش؟»
همسایه به چهره‌ی استاد نگاه کرد و بعد آن‌جای خیار را که از بوته جدا شده بود، گرفت جلوی چشم استاد: «این ته خیار است، یک عمر ما به این گفته‌ایم: ته. خودتان هم توی خانه‌تان نوشته‌اید “ته‌اش تلخ‌است” و گذاشته‌اید روی کمد.»
زن که دید بحث شوهرش و همسایه طولانی شده، و خیار میان بحث چه معنی دارد، بلند شد پنجره را باز کرد و دید شوهرش خیار را گرفته جلوی چشم استاد. صدای‌اش را بلند کرد: «رضا چی شده؟ استاد را بیاور تو، دم در بد است.»
رضا زود خیار را آورد پایین.
«چیز مهمی نیست، الان حل می‌شود. استاد هم می‌روند خانه‌شان استراحت می‌کنند.»
زن منگ و مشکوک پنجره را نیمه‌باز گذاشت و پایین پنجره نشست. رضا هرچه تلاش کرد ثابت کند که ته خیار همان‌جایی است که از بوته چیده شده و تلخ است، استاد قانع نشد: «آقا رضا، همسایه‌ی عزیز؛ دوست من، من هم هفتاد و پنج سال این‌جوری فکر می‌کردم. دوست‌ام سر شب آمد و تابلو و آن نوشته را دید و مرا از اشتباه‌ام در آورد. شما از روی عادت می‌گویید این ته خیار است. تحقیق نکرده‌اید. یک عمر گفته‌ای که ته خیار این‌جا است و این رفته توی کله‌تان، بیرون آوردن‌اش هم کار ساده‌ای نیست. حقیقت را نمی‌شود با عادت مخلوط کرد.»
«حالا چه فرق می‌کند که ته خیار کجای‌اش باشد؟ بروید بخوابید.»
«خیلی فرق می‌کند. تا زمانی که خیار خوراکی است، مهم نیست که سر و ته‌اش کجا است. اما همین که آن را به زندگی تشبیه کردیم، موضوع فرق می‌کند.»
«می‌دانید استاد، شما گرفتاری ندارید، زن ندارید، بچه ندارید، خانه‌ی خوبی دارید، خطاط و خوش‌نویس هم هستید، هنرمند اید، مایه‌ی افتخار اید. خیلی‌ها آرزو دارند جای شما باشند. قدر خودتان را بدانید. حالا بروید بخوابید. اگر قرص خواب هم لازم دارید، من دارم. بفرمایید این هم خیارتان.»
استاد خیار را از همسایه گرفت به گل ریز و خشک‌شده‌ی سر خیار اشاره کرد و گفت: «این یعنی پایان خیار. باور ندارید. اسیر عادت‌تان شده‌اید. این گل هم مثل همان گل‌هایی است که روز آخر برای‌مان می‌آورند. از گل در آمده است و با گل تمام می‌شود، همین.»
سرش را انداخت پایین و عصا زد و رفت. همسایه صدای‌اش کرد: «استاد یک چیز بگویم، ناراحت نشوید. همه‌ی این فکرها مال این است که شما تنها هستید. کسی را ندارید انیس و مونس‌تان باشد. مادرتان که به رحمت خدا رفت، تنهاتر شدید. به خودتان برسید. شب به خیر.»
«ببینید، من فکر می‌کنم، زندگی خیاری است که باید آغازش را کند و انداخت دور، چون دست ما نبوده.»
«فهمیدم، بله، شما درست می‌فرمایید، شب به خیر.»
همسایه رفت تو و در را محکم بست.
استاد به در بسته بلند گفت: «ببخشید.» دست تکان داد. برگشت خانه. زیر لب گفت: «زندگی به خیار می‌ماند، سرش تلخ است.»
چای درست کرد. یک لیوان چای گذاشت روی میز کوچک کنار تخت مادرش، و نشست روی صندلی، روبه‌روی مادر.
«میان آن همه زن و دختری که می‌آیند کلاس خوش‌نویسی، این یکی چشم مرا گرفته. استعداد خطاطی ندارد اما دست‌های‌اش زیبا است، انگشت‌های کشیده، انگار میکل آنژ آن‌ها را …»
صدای زنگ در خانه آمد.
«کیه؟»
استاد پالتوی‌اش را انداخت روی شانه‌ها و عصای‌اش را برداشت و آمد دم در. همسایه بود: «استاد، دیدم چراغ‌تان روشن است. آمدم ببینم حال‌تان خوب است؟ این هم قرص. خودم هم گاهی می‌خورم. ضرر ندارد.»
«زحمت کشیدید، بفرمایید تو.»
همسایه نگاهی به خانه‌ی استاد انداخت.
«استاد من خاله‌ای دارم که هنردوست است. چندبار از من خواسته که بیارم‌اش تابلوهای‌تان را ببیند.»
«قدم‌اش سر چشم.»
قدم خاله خوب بود. یکی از تابلوهای استاد را خوب خریدند. خاله پرده‌ها را عوض کرد. استاد را فرستاد روستا، پیش دوست‌اش، هوایی بخورد. استاد که رفت، تختخواب مادر را برد توی زیرزمین، روزنامه‌ها و مجله‌هایی که از استاد نوشته بودند و سیاه‌مشق‌های او و شاگردان‌اش را ریخت تو دو تا گونی و گذاشت دم در، توی کوچه. تشویق‌نامه‌ها، یادگارها، عکس‌ها، نشان‌ها، و تندیس‌ها را از توی کمدها و سر تاقچه‌ها جمع کرد و گذاشت تو صندوق قدیمی مادرش، کنار تخت، تو زیرزمین، درش را قفل کرد و کلید را گذاشت سر شاخه‌ی خرمالو که کلاغ ببرد.
استاد که از راه رسید، ساک یک دست‌اش بود و کیسه‌ی پلاستیکی پر از خیار به دست دیگرش. بوی خوش پلو، بوی خورش کدو، خانه را برداشته بود. پرده‌های توری و سفید نو در نسیم خنک پاییزی موج بر می‌داشتند. خاله خانم آرایش کرده بود، پیراهن صورتی نرم و نازکی پوشیده بود. آمد جلو؛ خیار و ساک را از دست استاد گرفت، صورت استاد را بوسید، کلاه او را برداشت و به‌اش فوت کرد که خاک‌اش را ببرد.
استاد حیرت‌زده به در و دیوار و پرده‌های خانه نگاه کرد. نگاه‌اش چرخید و رسید به کمد و تاقچه‌ی خالی، تابلو بالای کمد نبود، پاهای‌اش سست شد. نزدیک بود بیافتد. خاله زیر بغل‌اش را گرفت. نشاندش روی مبلی که تازه خریده بود. لیوان شربت سکنجبینی را که از پیش آمده کرده بود، داد دست استاد. دست استاد می‌لرزید. خاله سر لیوان را گذاشت روی لب چروک و رنگ‌پریده‌ی استاد. گرفت‌اش بالا، کج‌اش کرد. مزه‌ی ترش و شیرین سکنجبین روی زبان استاد نشست. شربت کم‌کم پایین رفت. لبخند کم‌رنگی در صورت استاد خزید.
خاله دو زانو نشست جلوی استاد. دست‌های‌اش را گذاشت روی زانوهای لرزان او و گفت: «بگذار قصه‌ای برای‌ات بگویم، گوش کن: یک روز مرد نابینایی کباب خرید، رفت توی مزرعه‌ای، نشست کنار جوی آبی، بنا کرد به کباب خوردن. بوی پونه، زمزمه‌ی جویبار، آواز پرندگان، نسیم نرم، کباب داغ و نان نرم و گرم، کیف داشت. مرد تکه‌ای از نان می‌کند و لقمه‌ای از کباب می‌گذاشت روی نان، تا می‌کرد و می‌گذاشت توی دهان، می‌جوید و قورت می‌داد. یک بار که لقمه‌ای درست کرد و خواست به دهان بگدارد، لقمه جنبید و قور قور صدا کرد. مرد نابینا گفت: “قور قورت را نمی‌شنوم، دارم کباب می‌خورم. همین.” لقمه‌ی جنبان را گذاشت توی دهان‌اش و بنا کرد به جویدن. لقمه زیر دندان‌های مرد تسلیم شد، و مرد به هیچ‌چیز جز کباب و نان و تازه فکر نکرد. زندگی یعنی این.»
استاد شربت سکنجبین را تا ته خورد. حال‌اش جا آمد، بلند شد. رفت سر قلم و دوات‌اش. روی صفحه بزرگ کاغذی درشت و زیبا نوشت: «زندگی قورباغه‌ی زنده‌ای است که نابینایی آن را با اشتها می‌خورد.»