آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

پیام یزدانجو

اجتماع


خنده، ادبیات، آزادی


Milan_Kundera_afpedited

میلان کوندرا

یک) دنیای شگفت‌انگیز نو، مزرعه‌ی حیوانات، آلیس در سرزمین عجایب، اولیس، فرانکنشتاین، مادام بوواری، آیات شیطانی، لولیتا، شرم، و هزار و نهصد و هشتاد و چهار: این‌ها تعدادی از رمان‌هایی است که انتشارشان در شماری از کشورهای دنیا ممنوع بوده و / یا همچنان قابل تعقیب قانونی است. در جمع «مشهورترین رمان‌های ممنوع» دنیا همه‌جور آثاری دیده می‌شود، جز آثار طنزآمیز. این یعنی که حکومت‌ها و نظام‌های قضایی‌شان اساساً ایرادی در طنازی، در توهین و تمسخر، نمی‌بینند؟ البته که می‌بینند. توقیف آثار ادبی همواره مقید به کشف توهین و تمسخری در آرا و در عبارات آن‌ها است: توهین به مقدسات اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی، و تمسخر اعتقادات و ایدئولوژی‌ها.

«رمان‌های ممنوع» دنیا، در عین تفاوت‌ها و صرف نظر از موافقت یا مخالفت ما با محتوای‌شان، یک اشتراک آشکار دارند: جدی نگرفتن آن‌چه به عقیده‌ی عده‌ای – نمایندگان قدرت، ایدئولوژی مسلط، نظام حاکم، فرهنگ غالب، و غیره – باید جدی گرفته شود، شوخی با آن‌چه به شکلی مقدس و طنزناپذیر عرضه می‌شود.

«رمان‌های ممنوع» دنیا، در عین تفاوت‌ها و صرف نظر از موافقت یا مخالفت ما با محتوای‌شان، یک اشتراک آشکار دارند: جدی نگرفتن آن‌چه به عقیده‌ی عده‌ای – نمایندگان قدرت، ایدئولوژی مسلط، نظام حاکم، فرهنگ غالب، و غیره – باید جدی گرفته شود، شوخی با آن‌چه به شکلی مقدس و طنزناپذیر عرضه می‌شود. «رمان‌های ممنوع» دنیا، با هر سبک و سویه، انگیزشی اصولاً طنزآمیز و متکی به توهین و تمسخر دارند. آن‌چه آزادی بیان، به شکل آرمانی، ایجاب می‌کند حق همگان برای به طنز کشیدن و توهین و تمسخر دیگران است (و این اتفاقی است که عملاً در هر بیان و هر نوشته می‌افتد)، و آن‌چه حکومت‌ها و نظام‌های قضایی‌شان می‌خواهند مستثنا کردن خود از «دیگران» و محدود کردن دیگران به دشمنان عقیدتی است – به بیان ساده، این خواسته: با ما شوخی نکنید!

949_7_hedayat0224444edited

صادق هدایت

دو) سانسور آثار ادبی به آثار «جدی» و غیرطنازانه محدود نمی‌شود: در میان «کتاب‌های ممنوع» دنیا نوشته‌های طنزآمیز و شوخ‌طبعانه‌ی پرشماری هست، و ادبیات فارسی از این نظر نمونه‌های فراوان دارد. در دوران معاصر ما، مهم‌ترین نمونه‌ها چه بسا متعلق به یک نویسنده‌ی کاملاً جدی است: صادق هدایت، که نه فقط نوشته‌های طنزآمیزش (از افسانه‌ی آفرینش و وق وق ساهاب تا البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه، و توپ مرواری) اجازه‌ی انتشار ندارد، که بسیاری از نوشته‌های دیگرش (از جمله برجسته‌ترین رمان‌اش، بوف کور او) به دلیل طنازی و شوخی با خدا، مذهب، و ملیت به مذاق اهل ایمان، انقلاب، ارتجاع، و در یک کلمه «ایدئولوگ‌ها»، خوش نمی‌آید و از همین رو به توقیف‌شان حکم می‌دهند. پیرمرد خنزرپنزری بوف کور، حاجی آقای حاجی آقا، و حاجیه خانم توپ مرواری، مخلوقات متنی، از دنیای داستان بیرون می‌جهند و با خالق و خوارکننده‌ی خود می‌جنگند: رجاله‌های رمان‌ها ایدئولوگ‌های مقتدر می‌شوند و انتقام‌شان را با محو و مهار کردن متن‌ها می‌گیرند. دیر یا زود، ایدئولوگ‌های مقتدر رجاله‌های رمان‌های دیگری می‌شوند و بار دیگر به دام طنز و تمسخر می‌افتند: هدایت تکرار می‌شود، ادبیات استمرار همین مبارزه‌های متنی با اقتدار عقیدتی است.

aa_picture_20131022_828539_highedited

امبرتو اکو

سه) چه تهدیدی در خنده، در شوخی و طنز، هست که ابراز آن را برای ایدئولوگ‌ها، مدافعان و مبلغان ایدئولوژی‌ها، تحمل‌ناپذیر می‌کند؟ تردید. در نام گل سرخ، رمانی از جمله راجع به کتاب مفقود ارسطو درباره‌ی کمدی، اومبرتو اکو از اثرات آشوبنده‌ی «خنده» یاد می‌کند.

خنده خصم الاهیات و ایدئولوژی‌ها است. همین که کسی، ایده‌ای، عقیده‌ای به طنز کشیده شود ابهت و قطعیتِ آن از میان می‌رود

در مکالمه‌ای بین خورخه‌ی کتاب‌دار و ویلیام باسکرویلی، کتاب‌دار متأله اصرار می‌کند که به آن‌چه مذهب او «حقیقت» شمرده نباید خندید: «مسیح نمی‌خندید. خنده تردید بر می‌انگیزد.» خورخه خوب می‌داند: خنده خصم الاهیات و ایدئولوژی‌ها است. همین که کسی، ایده‌ای، عقیده‌ای به طنز کشیده شود ابهت و قطعیتِ آن از میان می‌رود؛ با خنده، ایمان و اقتدار حامی آن کس، ایده، یا عقیده در خطر می‌افتد. در شوخی و طنازی، جدیت جای خود را به تشکیک می‌دهد، امر مسلم امر محتمل می‌شود، امری که در اعتبار و تخطی‌ناپذیری آن می‌توان تردید کرد. میلان کوندرا در هنر رماناش این آمیزه‌ی طنز و تردید را بن‌مایه‌ی ادبیات آزادی‌بخش می‌داند، ادبیاتی که کارش تشکیک در آموزه‌های ایدئولوژی‌ها و تأکید بر تکثر واقعیت‌ها و حقیقت‌ها است. هیچ عقیده و انگاره‌ای مقدس، یا معاف از مداقه، یا مصون از طنز نیست: مدرنیته از یک نظر با این تأمل انتقادی آغاز شد و با تشکیک مداوم ادامه یافت. دن کیشوت، نیای ادبیات داستانی، بازتاب همین جسارت بود: نویسنده شوالیه‌ی پوشالی‌اش را سوار بر روسینانته به کشف دنیا فرستاد و با تخیل طنزآمیزش انگاشت‌های رایج از «واقعیت»، «حقیقت»، و حتا «علم» را به تردید انداخت – آن هم در زمانه‌ای که پرداختن به شهسواران و شرح احوال‌شان ممنوع بود. سیصد و شصت سال بعد، کوندرا با رمان شوخیاش این تجربه را تکرار کرد: شوخی با مقدسات سیاسی (موضوعی اکیداً ممنوع) را به عرصه‌ی ادبی کشاند، با لطیفه‌های لودیک یان ایدئولوژی و ایدئال‌های کمونیستی در جامعه‌ی چکسلواکی را به سخره گرفت، و در ادامه آثارش ممنوع و خودش مجبور به ترک میهن شد. میراث سروانتس همچنان برای هر نظم مستقری آزارنده، خطرآفرین، و حامل تهدید ذاتی است.
چهار) طنز «بازی» است (irony در زبان‌های اروپایی به هردو معنا به کار می‌رود)، و بازی همیشه باز و گشوده به روی نتایج غیرقطعی، نامعین، و پیشامدی است؛ بازی حامل هیچ نتیجه‌ی از پیش تعیین‌شده یا تغییرناپذیری نیست. ریچارد رورتی، فیلسوف لیبرال آمریکایی، در دیباچه‌ی شاهکارش پیشامد، بازی، و همبستگی، از هنر رمان کوندرا نقل قول می‌آورد که: «آگِلاست‌ها (تعبیر رابله برای آن‌ها که نمی‌خندند)، بی‌اندیشگی عقاید موروثی، و شبه‌هنر هر سه از یک جنس اند، دشمنی سه‌سر برای هنر، هنری که از طنین خنده‌های خدا خلق شد، هنری که خود عرصه‌ی سحرانگیزی از تخیلات آفریده و این عرصه‌ای است که حقیقت در آن‌جا در تصاحب هیچ‌کس نیست و همه‌کس آن‌جا حق به رسمیت شناخته شدن دارد.» ایدئولوگ‌ها و آگلاست‌ها هردو از طنز و بازی بیزار اند: هردو به حقانیت «واژگان نهایی» خود – قطعیت توصیف‌های خود از جهان و از خویشتن (ایمان و ایدئولوژی) – اعتقاد دارند؛ هردو، مجدانه و مؤمنانه، بر آموزه‌های موروثی خود اصرار می‌ورزند، و البته نیازی به تردید در این آموزه‌ها و مکالمه با دیگران در این باره نمی‌بینند. در مقابل، روح طنازی و بازی‌باوری (ironism) در بی‌یقینی، جست‌وجوگری، خودآیینی، و خودآفرینی است. طنزگرا و بازی‌باور، به تعبیر رورتی، آن کسی است که «در واژگان نهایی خود، هویت اخلاقی خود، و ای بسا خرد خود تردید می‌کند»، و از این رو نیازمند مکالمه با «دیگری» است، چون تنها به این وسیله می‌تواند در عین شک و تردیدش آزادانه عمل کند. طنازی گفت‌وگویی گشوده است، و بازی آزادی است.
پنج) میخائیل باختین، نظریه‌پرداز ادبی روسی، اثر مشهورش رابله و دنیای ‌او را با نقل قولی از الکساندر هرتسن آغاز می‌کند: «کار بسیار جالبی خواهد شد اگر تاریخ خنده را بنویسیم.» و در ادامه، در فصل «رابله و تاریخ خنده»، این تاریخ و تحولات آن در سده‌های میانه و دوران رنسانس را تشریح می‌کند. آن‌چنان که باختین نشان داده، رابله در پنج‌گانه‌ی پانتاگروئل و گارگانتوآ ارتباط خلاقی بین ادبیات و آیین‌های کارناوالی، نمایش‌های کمیک، و رئالیسم گروتسک (واقع‌گرایی مبتنی بر طنز سیاه) برقرار می‌کند: ادبیات رابله آمیزه‌ای از خنده، شوخی، و خوش‌باشی و البته آزادی از بند پایگان‌های رسمی و ساختارهای سیاسی و دینی، در محیطی مشترک یا، به تعبیر باختین، «مکالمه‌ای» است –رمان سروانتس هم انعکاسی از همین خنده‌های رهایی‌بخش رنسانسی بود.

طنازی نیرویی آشوبنده در برابر سنت‌های قدیمی و قدرت‌های مسلط است

طنازی نیرویی آشوبنده در برابر سنت‌های قدیمی و قدرت‌های مسلط است، و ضمناً یادآور اصلی که می‌شود آن را به «اخلاق طنز و تمسخر» تعبیر کرد، این که آماج طنز و تمسخر اخلاقاً آن ایده‌ها و افراد و آیین‌ها است که، خواسته یا ناخواسته، در صدر قدرت، در ذیل حماقت، و در سویه‌ی سرکوب (اجتماعی، سیاسی، دینی، و امثال آن) ایستاده‌اند.
شش) عصر ما عصر تجربه‌های تازه در طنازی است: نظام‌های کمونیستی و فاشیستی و دولت‌های تمامیت‌خواه مذهبی علناً جلوه‌های مهیبی از ایدئولوژی‌های طنزستیز و الاهیات بازی‌گریز را به نمایش گذاشته‌اند‌ و، در مقابل، نویسندگان، طنازان، و بازی‌باوران هم به مقاومت در قبال مقدسات ایدئولوژیک و آموزه‌های عبوس‌شان پرداخته‌اند. حاصل این مواجهه، خوش‌بختانه، تا حد زیادی به سود رهایی‌خواهان و در راستای «آزادی بیان» بوده؛ با این همه، بیم آن می‌رود که حرکت‌های آزادی‌خواه و آرمان‌گرا (در گفتمان حامیان حقوق مدنی، مدافعان حقوق زنان، فعالان حقوق بشر، و …) خود ابزارهای تازه‌ای برای قدغن‌‌سازی و سرکوب آزادی‌های اساسی ما شوند. ممنوع کردن شوخی با اعتقادات اکثریت و آداب اقلیت‌ها، جنسیت‌زدایی از زبان تحت عنوان مبارزه با جنسیت‌زدگی، متهم کردن شکاکان و منتقدان ادیان به دین‌هراسی، و امثال این‌ها نه فقط نقض حق آزادی افکار و نفی انتشار عقاید که مشوق یک «نارواداری» است، نگرشی خشن که خود الگوگرفته از متعصبان و مخالفان این‌گونه جنبش‌ها و گفتمان‌های آزادی‌خواه و آرمان‌گرا است. طنز تردید می‌آورد، و تردید به تساهل می‌انجامد: طنازی رواداری است.
هفت) روزی، استالین هوس پیپ کشیدن کرده بود، و پیپ‌اش را در اتاق کارش پیدا نمی‌کرد. موضوع را به بریا، رئیس پلیس مخفی، اطلاع داد. چند ساعت بعد، خودش پیپ‌اش را در کشوی میز پیدا کرد. به بریا زنگ زد و گفت: «نیازی به پی‌گیری نیست. پیپ‌ام را پیدا کردم.» بریا گفت: «معذرت می‌خواهم، قربان! اما چه‌طور چنین چیزی ممکن است؟ ما در این فاصله صد نفر را بازداشت کرده‌ایم، و تا الان نود نفرشان به مشارکت در توطئه‌ی سرقت پیپ اعتراف کرده‌اند!» بریا چیست؟ احمقی که ایدئولوژی می‌سازد. طنز چیست؟ آن‌چه از بریا شدن باز می‌دارد.