آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

لیلا ملک محمدی

سیاست


بخند به روی دنیا اما نه به تراژدی‌های سرزمین من


Auschwitz-Birkenau1edited

اردوگاه آشویتس

در شبی از شب‌های گرم اوت ۲۰۱۲، عده‌ای دانشجو در کافه‌ای در آنتالیا یک مهمانی خداحافظی بر پا کردند: دانشجویانی از کشورهای آلمان، افغانستان، اوکراین، ایتالیا، ایران، بلغارستان، ترکیه، تونس، آذربایجان، روسیه، رومانی، فرانسه، قرقیزستان، قزاقستان، مجارستان، و یونان. هوا شرجی بود و دما بیست و چند درجه. دریای آرامِ آن شب، ماه کاملِ وسط آسمان‌اش، نسیم خنک مدیترانه، و مردمی که در تاریکی به دریا اعتماد می‌کردند و شادمانه تن به آب می‌زدند، همه دست به دست هم داده بود تا آن شبِ پر از نور و خنده را در ذهن دانشجویان ماندگار کند. موضوع برای خنده و مزاح کم نبود: از یادآوری برخی اتفاقات خنده‌آور دوره‌ی تحصیلی گرفته تا تخم‌های فراوانِ بلاتکلیفِ پرتقال در آب پرتقال سفارشیِ یکی از دانشجویان، از تلاش نافرجام مدیترانه برای نشان دادن مدّ چند سانتی‌اش گرفته تا ادا و اطوارهای دانشجویان در مقابل دوربین‌های عکاسی.


اجازه نداری به تاریخ غمبار من بخندی

تا خود صبح می‌شد محترمانه به موضوعاتی خندید که خندیدن به آن‌ها به کسی یا جایی بر نمی‌خورد، اما برخی دانشجویان تصمیم گرفتند با موضوعی مزاح کنند که برای سه دانشجوی آلمانی شوخی‌بردار نبود. از دانشجویان آلمانی درباره‌ی برنامه‌شان پس از بازگشت به کشورشان پرسیدند و وقتی از آلمان اسم بردند با انگشت اشاره‌‌ی یکی از دست‌ها برای خود سبیل گذاشتند و دست دیگرشان را به نشانه‌ی سلام نازی‌ها بالا بردند و سلامی به هیتلر دادند و خندیدند. دانشجویان آلمانی معترض شدند، برخاستند و جمع را ترک کردند. پیش از آن که بروند، گفتند مردم سرزمین‌شان هنوز نتوانسته‌اند اتفاقات تلخ جنگ دوم جهانی را فراموش کنند. گفتند به کسی اجازه‌ی شوخی کردن با تراژدی‌هایشان را نمی‌دهند.

شصت و هفت سال برای فراموش کردن جنگی که بیش از هفتاد میلیون انسان را کشته است مدت زمان زیادی نیست. دو سه نسل پیش از دانشجویان آلمانی حاضر در آن مهمانی خداحافظی، آلمانی‌ها هفت میلیون و ۲۹۳ هزار تن از هموطنان خود را در آن جنگ از دست دادند. کودکانی گم شدند و هرگز پیدا نشدند، پدران و مادرانی از دست رفتند، خانه‌ها و شهرهای زیادی ویران شد، و انسان‌های بی‌شماری آواره شدند. احتمالاً دانشجویانی که با دم شیر زخمی شوخی کردند سلاخ‌خانه‌ی شماره‌‌ی پنج، طبل حلبی، یا سایر رمان‌های رمان‌نویسان بزرگ درباره‌ی جنگ جهانی دوم را نخوانده بودند، یا فیلم‌هایی را که درباره‌ی این جنگ ساخته شده است (مثلاً فهرست شیندلر یا پیانیست) ندیده بودند، تا بتوانند تا حدودی فجایع آن جنگ و حساسیت همکلاسی‌های آلمانی خود را درک کنند. از همه هم نمی‌توان انتظار داشت به خواندن رمان یا دیدن فیلم‌های درام علاقه‌مند باشند، اما می‌توان از کشورها انتظار داشت در نظام آموزشی خود یا از طریق رسانه‌ها به مردم بیاموزند به جای خنده به موضوعات تلخ و تراژدی‌ها، درباره‌ی آن‌ها بخوانند و تعمق کنند. اگر آن‌ها پیشتر آموخته بودند به چه‌چیز می‌شود خندید و به چه‌چیز نمی‌شود خندید، خاطره‌ی آن شب برای همه‌‌ی آن جمع شیرین و دلنشین می‌شد.


شوخی با فجایع، اعتراض یا رخوت

در یکی از روزهای سرد فوریه‌ی ۲۰۱۱ در یکی از شهرهای نروژ، یک نروژی طبق عادت مرسوم مردم سرزمین‌اش، در جمعی شروع به صحبت کردن درباره‌ی خبرهای مهم آن روز کرد. آن جمع هم ترکیبی از افراد آسیایی، آفریقایی، آمریکای لاتینی، و اروپایی بود. مهم‌ترین خبر آن روز و چند روز بعد از آن ربوده شدن اعضای یک خانواده‌ی دانمارکی توسط دزدان دریایی سومالیایی در آب‌های اقیانوس هند بود. عنوان خبر که اعلام شد، چند سومالیایی حاضر در آن جمع با صدای بلند خندیدند و همین خنده اعتراض نروژی‌ها را در پی داشت. یکی از آن‌ها با ناراحتی و تعجب پرسید: «یک زن و مرد با کودکان خود در یک سفر ربوده شده‌اند و از وضعیت آن‌ها خبری در دست نیست و هیچ معلوم نیست که چه بر سر این خانواده بیاید. کسی چه می‌داند نزدیکان و دوستان این خانواده‌ الان چه حال و روزی دارند. شما چه طور می‌توانید در واکنش به این خبر بخندید؟»

سومالیایی‌ها دیگر نخندیدند، اما اثری از تأثر هم در چهره‌هاشان دیده نشد. دلیل آن واکنش احتمالاً این بود که آنان به شنیدن خبرهایی از این دست عادت کرده‌اند، یا این که سرزمین‌شان آن‌قدر دچار فقر و محنت و غم است که در برابر هر خبر ناراحت‌کننده‌ای بی‌حس شده‌اند، اما خنده واکنش منطقی به بی‌حسی نیست. چرا / چه‌طور / تحت چه شرایطی بی‌حسی به خنده منجر می‌شود؟ شاید نخندیدن به اتفاقات دردناک بتواند انسان را به اندیشیدن درباره‌ی چرایی و چه‌گونگی آن وادار کند. به عبارت دیگر، آیا خندیدن به فجایع، به جای اندیشیدن و اعتراض به دلایل وقوع آن، باعث گسترش یا تکرار همان فجایع نمی‌شود؟
6A47FAA3-0DF8-43edited


خنده بر هر درد بی‌درمان دوا نیست

در جامعه‌ی خودمان، پس از هر اتفاق دلخراشی انبوهی از جوک‌ها ساخته و از طریق تلفن‌های همراه یا در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود، و خنده و مزاح با اصل آن حادثه یا حاشیه‌هایش را به دنبال دارد. از آخرین نمونه‌‌های این شکل از واکنش جوک‌ها و نوشته‌های سطحی درباره‌ی اسیدپاشی به زنان در اصفهان بود. شوخی با کلمه‌ی تجاوز و اتفاق تجاوزهای گروهی در سال‌های اخیر یا ساختن جوک درباره‌ی حاشیه‌های بازداشتگاه کهریزک در سال ۸۸ و پس از آن نمونه‌های دیگری از دستاویز کردن تراژدی‌های سرزمین ما برای مزاح و خنده است.

برخی معتقد اند چون اعتراض در جامعه‌ی ما پرهزینه است، مردم از طریق شوخی اعتراض خود را به اقدامات حکومت – که زمینه‌ساز اصلی این فجایع یا ناتوان از پیشگیری و تکرار آن است – نشان می‌دهند.

برخی معتقد اند چون اعتراض در جامعه‌ی ما پرهزینه است، مردم از طریق شوخی اعتراض خود را به اقدامات حکومت – که زمینه‌ساز اصلی این فجایع یا ناتوان از پیشگیری و تکرار آن است – نشان می‌دهند. دیگرانی معتقد اند جوک‌های اولیه سازمان‌یافته است و توسط حکومت منتشر می‌شود تا حساسیت‌ها را نسبت به این موضوعات کاهش دهد و در واقع جلوی اعتراض‌های اثرگذار را بگیرد. به عنوان مثال، اگر سازمان و نهادی این قدرت را دارد که، پس از ماجرای اسیدپاشی اصفهان، آب را به زاینده‌رود بازگرداند تا حال‌وهوای مردم شهر عوض شود، احتمالاً سازمانی مشابه هم این توانایی را دارد جوک‌هایی درباره‌ی این حادثه بسازد و پخش کند تا از تلخی و جدیت ماجرا بکاهد. اما حتا اگر بتوان به این باور داشت که جوک‌های اولیه توسط سیستم‌هایی که وظیفه‌ی کنترل و نظارت بر شهروندان را عهده‌دار هستند ساخته و پخش می‌شود، خود مردم چه نقشی در گسترش این شوخی‌ها دارند؟ آیا می‌دانند که خندیدن به حوادث و اخبار تلخ به جز لوث کردن این اتفاقات، تخلیه کردن انرژی‌ای که می‌تواند به اندیشه تبدیل شود، اعتراض کند و راه تکرار را بر خطر ببندد، و به دست فراموشی سپردن فجایع پس از چند صباحی، نتیجه‌ی دیگری نداشته است؟