آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

سجاد صاحبان زند

فرهنگ


بازرس ژاور و سرماخوردگی


photo(3)edited
کتاب “بازرس ژاور و سرماخوردگی”، مجموعه‌ای از متون کوتاه با محوریت سرماخوردگی است که برخی به شکل شعر و برخی دیگر در قالب نثر توسط “سجاد صاحبان زند” نوشته شده است. متن‌ها فضای فانتزی- فلسفی و اجتماعی نویسنده را نسبت به سرماخوردگی نشان می‌دهند. صاحبان زند در تلاش است تا نشان دهد حتی در سرماخوردگی هم می‌توان نکات خوبی را یافت. این کتاب که سومین اثر نویسنده است شامل ۳۲ متن کوتاه است و توسط انتشارات حوض نقره با تصویرگری هما ساداتیان، در تهران منتشر شده.
سجاد صاحبان زند، فارغ التحصیل سینما است و قبلا دو کتاب “ما از اول هم یک نفر بودیم” (مجموعه شعر) و کتاب “شام آخر شهرزاد” (مجموعه داستان) را منتشر کرده است.
* * *
(۳)
من و سرماخوردگی
توی اتاق نشستیم و داریم با هم حرف می‌زنیم.
وقتی اومد توی اتاق ترسیدم خیلی.
آخه در نزده و یواشکی
از لای پنجره پریده بود کنارم.

بعد شروع کردیم به حرف زدن
کابوس‌هامون رو واسه هم می‌گفتیم
من از مستأجرهای دندون‌هام و
اون از آمپول‌های پنی‌سیلین:
بدجوری شبیه هم بودیم.

اون‌قدر غرق حرفاش شدم
که یه قرص کلداستاپ رو در آوردم از جاش.
لعنت به من که همیشه گند می‌زنم.
سرماخوردگی آه بلندی کشید و
رفت تا عاشق یکی دیگه بشه.

(۴)
رؤیاهای من را باد سردی آورد
که از جانب تو آمده بود.
سر انگشتان‌ام را تر کردم
گرفتم‌اش برابر باد.
همه‌جای‌اش به سرعت سرد شد.
چهار سوی زندگی‌ام را
تو
پر کرده‌ای
و این بهانه‌ی خوبی است برای همیشه پیدا شدن
از هر طرف که بیایم
به تو می‌رسم و به گرمای تو
و نمی‌توانم حرفی بزنم؛
به جز چند سرفه‌ی عمیق.

من عاشقی هستم که در اوج خوشبختی
برای نوشیدن یک قاشق دیمین هیدرامین
بیدارم می‌کنند.

(۵)
این روزها خیلی دل‌ام گرفته است.
لیوان‌ام را
بشقاب‌ام را
حوله‌ام را
بوسه‌ام را جدا کرده‌اند.
می‌گویند سرماخورده ای.

توی دل‌ام به‌شان می‌خندم.
من با همه‌ی لیوان‌های خانه
آب خورده‌ام.
فردا آن‌ها از لیوان‌ها
بشقاب‌ها
حوله‌ها
و بوسه‌ها حرف خواهند زد.
و البته تنهایی.
دسته‌جمعی
تنها خواهیم بود.

(۶)
سرماخوردگی پل ارتباطی سنت و مدرنیته است
می‌دانید چرا؟
مدرنیته همه را پای تلویزیون نشانده و
اجازه نمی‌دهد که بروند سراغ هم.
گاهی یک تلفن و
وقتی که صدای گرفته‌ی طرف در نیامد
یک «چه‌طوری»
و اگر سرفه‌اش گرفت …
می‌رویم خانه‌ی او.
با یک دسته گل و کمی عیادت.
آن‌وقت فکر می‌کنیم چه‌قدر مهربان هستیم ما.
در پس‌زمینه صدای تلویزیون.
کمی حرف می‌زنیم و
اگر حرفی برای گفتن نبود
دستمال‌ها و سرفه‌ها
سکوت را می‌شکنند.
لطفاً کسی این قضیه را به داریوش شایگان
یا هرکسی که از سوسول‌بازی‌ها حرف می‌زند
بگوید.

(۱۰)
ساعت پنج ودو دقیقه – یک خیابان برفی– خارجی
من و سرماخوردگی در حال قدم زدن هستیم. او پالتوی بلندی پوشیده و یقه‌اش را بالا زده است. خدا را شکر می‌کنم که کسی او را نمی‌بیند. همه من را می‌بینند که سرفه می‌کنم و من، به جای سفیدی برف، فقط دستمال کاغذی‌ام را می‌بینم. همه‌چیز شبیه دستمال کاغذی شده است و من به این فکر می‌کنم که دنیا چه جای خوبی است برای فین کردن.
بازرس ژاور لعنتی باز هم دنبال ما است. او متوجه نیست که اگر سرماخوردگی نبود، ما زیر بار زندگی می‌مردیم. لعنتی نمی‌تواند ببیند ما با هذیان‌های‌مان خوش باشیم. نمی‌تواند ببیند شهردار زندگی من، ژان والژان من، آستین‌اش را بالا زده و با کمی سرما نجات‌ام داده است. اول‌اش کمی درد داشت. همه‌چیز با درد آغاز می‌شود آخر. بعد که گرم شدم و تب کردم، همه‌چیز یادم رفت.
ژاور می‌گوید ژان والژان، چند ساعتی خورشید را کش رفته بود و شما سرما را خوردید. می‌گوید ژان سکوت لعنتی را با سرفه شکست. او اضافه می‌کند که بین سرفه و نان تفاوتی نیست. هردو می‌توانند خشک باشند، و بیان می‌کند جرمی از این بالاتر؟
و این سرنوشت سرماخوردگی است؛ تا ابد تحت تعقیب خواهد بود، به جرم یک سرفه، کمی تب و تاوان شکستن سکوت.

(۱۲)
دفعه بعدی که آمدی سراغ‌ام
عزیزم
حتماً سیم‌های گیتارت را هم بیاور
سرفه‌های تمام‌نشدنی من
صدای گیتار تو را می‌خواهند
می‌دانم مثل همیشه
یادت می‌رود و
سرفه‌های من مجبور اند تک‌خوانی کنند
بی‌چاره همسایه‌ها.
jaad1editededited

سجاد صاحبان زند

(۱۴)
وقتی وارد اتوبوس شدم و کسی فرار نکرد، دقیقاً شبیه علامت تعجب شدم. دیگر به این قضیه عادت کرده‌ام که وقتی وارد جایی می‌شوم همه فرار کنند. اما این بار کسی نرفت. اصلاً کسی سرش را بلند نکرد تا ببیند چه‌کسی وارد شده. همه خودشان را زده بودند به خواب. البته می‌دیدم که من را می‌بینند و خودشان را می‌زنند به خواب. اما همه حواس‌شان به این بود که خودشان را بزنند به خواب، چون اگر بیدار می‌بودند، شاید مجبور می‌شدند جای‌شان را بدهند به یک سرماخوردگی ۱۰۰ هزار ساله. یک پیرمرد ۸۰ ساله هم با من سوار شده بود، اما کسی برای او هم بلند نشد.
حس خوبی به‌م دست داد، وقتی مثل بقیه از میله آویزان شدم و رفتم توی خودم. حس خوب بعدی زمانی سراغ‌ام آمد که دستی توی جیب شلوارم رفت و تا می‌توانست گشت و چیزی پیدا نکرد. البته او یکی از قوی‌ترین ویروس‌ها را از جیب‌ام برداشت و البته متوجه نشد. وقتی تب‌اش فردا رفت روی ۱۰۰ درجه، به زیبایی سرماخوردگی ایمان می‌آورد و یاد می‌گیرد دست‌اش را هرجایی فرو نکند. شاید هم هیچ‌وقت متوجه نشود.

(۱۸)
منی که هر شب به جای شنیدن تو
با لالایی کرم‌های دندان‌ام می‌خوابم
منی که به جای لبخندهای تو
هر شب مرگ را مرور می‌کنم
منی که دوست داشتن را رو دل کرده‌ام
منی که توی سوراخ جوراب‌اش
یک شب گم شد،
روزی فکر می‌کردم
که از این همه نگاه دست کم یک دریا
برای غرق شدن خواهد یافت.

همیشه
آدم‌هایی مثل من پیدا می‌شوند.

(۱۹)
آرام آرام از پله پایین می‌آید دکتر
کلیدی توی در می‌چرخد
صدای نفس کشیدن سه نفر
چشم‌بند چشم‌ها را لال می‌کند.

سرماخوردگی روبه‌روی دیوار می‌نشیند.
بازپرس پنی‌سیلین، او را به ویروس و
سفالکسین او را به فساد گلو متهم می‌کند.
سرنگ در تن‌اش فرو می‌رود
اعتراف می‌کند:
من بودم که در بم زلزله شدم.
من بودم آن بمب که هیروشیما را خط زد.
من بودم که امیرکبیر را پاک کردم.
من بودم که آب دریاها را خیس …
که یازده سپتامبر را …

آرام آرام از پله بالا می‌رود دکتر
گوشی را روی گردن‌اش جابه‌جا می‌کند و
به بیمار بعدی
فکر می‌کند.

(۲۰)
وقتی می‌بارم
موهای نداشته‌ات سفید می‌شود
و کسی برای زدن عینک دودی
سرزنش‌ات نمی‌کند.
روی صورت‌ات می‌چکم به شکل گریه
و بعد روی زمین.
من حاصل بی‌حوصلگی تو هستم
وقتی که چترت را جا گذاشتی
و ادامه‌ی تنهایی‌ات.
قسمت پایانی رؤیایی شدن
و بارها تکرار می‌شوم اگر که بخواهی.

به سفیدی‌ام نگاه نکن
چخوف را من کشتم
و خیلی‌های دیگر را
که سل گرفتند.

(۲۷)
اگر سرماخوردگی
با چند تا کپسول و پنی‌سلین
شما را شبیه آغا محمدخان کرده
نگران نباشید.
ناصرالدین شاه‌های شما انتقام خواهند گرفت
و حرم‌سراهای‌شان را به اندازه‌ی اروپا
خواهند ساخت.
شاید برای کسی مهم نباشد فتحعلی شما
در حرم‌سرای‌اش را به چه قیمت باز می‌کند و
به چه دلیل
سر ایران را می‌تراشید تا گوش‌های گربه بزند بیرون.
نکته‌ی مهم کمربند چرمی است
که شما می‌بندید و راحت باز می‌شود.
مهم گاوهایی است که برای این چرم
به دنیا می‌آیند.
مهم بچه‌هایی هستند که در درس تاریخ می‌افتند.
و بدون این که بدانند سرفه می‌کنند.

(۳۲)
صدای‌ام را از من می‌گیری
کاغذهای‌ام را از من می‌گیری
شاعرم می‌کنی
پاییز گذشته
روی تنها برگ زرد حیاط نوشتم، دوست‌ات دارم
امسال
گل‌های‌ات روی دست‌های‌ام
جوانه زدند.

با خودتان می‌گویید
چرا از سرماخوردگی خبری نیست.

و قرار نیست فقط از سرماخوردگی بنویسم
شما پول داده‌اید.
همیشه حق با مشتری است.
این شعر عاشقانه برای شما.
و دست‌های‌ام در جست‌وجوی هندوانه‌های شما.
یکی خر می‌کند
یکی خر می‌شود
چه‌چیزی از این زیباتر.