آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۷ آذر ۱۳۹۳

آ آروین

اجتماع


از کپشن تا واقعیت


تجربه‌ی طنز موقعیت و شرح‌نویسی طنز بر عکس های روزمره‌ی یک کارتونیست در فوتوبلاگ اینستاگرام


نمی‌دانم نام کشف جدیدم را چه بگذارم. شاید پیش از من بارهای بار کشف شده باشد. پست‌های روزمره‌ی حساب اینستاگرامِ یک کارتونیست ابزارِ تازه‌ای برای بیانِ ایده‌هایی ساده و سرگرم‌کننده برای‌اش فراهم آورده است که به او امکان تجربه‌ی طنز موقعیت و به نوعی استندآپ کمدی را در غالب رسانه‌ای تازه می‌دهد.

وودی آلن درباره‌ی استندآپ کمدی می‌گوید: «بهترین لذتی است که می‌توانید بدون در آوردن لباس‌تان تجربه کنید.» حالا بیایید لباس‌های‌مان را نکنیم، بدون آن که به یک نمایش طنز زنده رفته باشیم. تنها با اشاره‌ی انگشت و تورق چند صفحه برای رسیدن به محل کارمان، در خیابان قدم می‌زنیم، یا در مترو نشسته‌ایم و در گوشه‌ای به چک کردن ایمیل و فیسبوک‌مان مشغولیم، با تماشای چند فریم ساده، نظرگاه‌مان به پدیده‌های پیرامون‌مان را کمی جابه‌جا کنیم و وارد دنیای کارتونیست شویم، دنیایی که توضیح‌اش بدون شرکت کردن در بازی ذهنی میان راوی و مخاطب کمی دشوار به نظر می‌رسد. برای همین می‌خواهم در این‌جا به بازسازی و تحلیل وضعیت و شرایطی مشابه با آن فضا بپردازیم، و در چند پرده‌ی مختصر از دیوار چهارم نمایش تصویری زنده‌ی او بگذریم، و لذت مورد اشاره‌ی وودی آلن را تجربه کنیم. چه بسا در این حین به موضوعات کم‌اهمیت و چیزهای ناچیزی خواهیم خندید که می‌توانند قوای اندیشه و خیال ما را به گریزی رهنمون شوند که در آب‌های سطحی‌اش می‌توان شیرجه‌هایی عمیق زد و، همراه با قهقهه‌ای، شیرینی جادوی شگفت‌انگیز هر لحظه‌ای از شدن را مزه مزه کرد.
البته توقع‌مان زیاد نباشد. غافلگیر نشویم اگر دریاچه‌ای در کار نبود. همان‌طور که پیشتر هم به آن اشاره شد، توضیح‌اش کمی سخت است. بیایید با تماشای یک تصویر و فرآیند ثبت و شرح‌اش روبه‌رو شویم.
بهتر است با این تصویر شروع کنم. هنگام ثبت آن مانند هر عکاس تجربی و آماتوری تنها نیت‌ام ارضای میل عکاسی با موبایل از ذرات خاک در هوا بود. در طول روز به ده‌ها مورد مشابه بر می‌خورم که انگیزه‌ی نخست از ثبت آن صرفاً کنجکاوی کودکانه‌ای است آمیخته به تجربه‌ی تکنیکی و توفیق ثبت یک تصویر به منظور بررسی و مکاشفات بصری احتمالی در مجالی دیگر. البته نتیجه‌ی کار آن‌قدر هم هیجان‌انگیز از کار در نیامده است. فراموش نکنیم که کارتونیست عکاس تجربی ما از قبل برنامه‌ی مشخصی برای این کادر نداشته و صرفاً پیش‌آمدی را خوش‌آمد گفته است که ممکن است از آن هیچ‌چیزی عایدمان نشود. برشی را که او انتخاب کرده می‌بینید.
image001edited
* * *
و حالا با عینک کارتونیست همان قاب را دوباره تماشا کنیم.
image002edited

به راستی روبه‌رو شدن با پاتریک، رفیق فابریک باب اسفنجی، غریب‌ترین چیزی بود که انتظارش را داشتیم! آن هم بدون همراهی باب اسفنجی. حالا از کجا می‌دانید، شاید باب اسفنجی ماجرا اکنون ما باشیم که از دیدن رفیق‌مان در این وضعیت نگران حال‌اش شده‌ایم. شاید هم نگران حال خودمان شده باشیم، و یا نگران حال آقای کارتونیست! هیچ جای نگرانی نیست! با این مثال، حالا با جریان سیال ذهن و شیوه‌ی نگاه‌اش بیشتر آشنا شده‌ایم و آماده ایم در چند صفحه‌ی پیش رو با او و عکس و شرح‌های‌اش همراه شویم.
* * *
– خواهر بیداری؟ …
: اومممم…مممم…اااا
image003edited
* * *
– رفت اون تو …
image004edited
* * *
عکاسی از اوج‌گیری تصمیم کبری
image005edited
* * *
– خواهر جون، در رو وا کن … من ام … آب و کف هم آوردم …
image006edited
* * *
ب ب ت (از رموز میان تیرجراغ برق با اداره‌ی برق منطقه است!)
image007edited
* * *
بچه‌ها رو نشوندن جلو….
image008edited
* * *
عکاسی از ت دسته‌دار
image009edited
* * *
چرخ باقالی فروش زیرگذر – تیمسار دیگ‌سان مشغول سان دیدن
image010edited
* * *
«خرس گُنده»
image011edited
* * *
فرار مغزها
image012edited
* * *
– اَدویل داری؟ واسه خرسه می‌خوام … سرش درد می‌کنه …
image013edited
* * *
پر زد از افق مهر باختران …
(غروب خورشید در خیابانی فرعی در حوالی پل کریم‌خان زند – تهران)
image014edited
* * *
ــ زودتر عکس‌تو بگیر! بچه‌ها منتظر اند! باید برم!
image015edited
* * *
– چه خجالتی … حتا از حضور خودش هم شرم داره … شاید قهره! هی روتو نشون ندی، می‌چسبونما!
image016edited
* * *
زری دریانی!
image017
* * *
– … پنجاه، شصت: … هفتاد. هشتاد. نود، صد … بچه‌ها قایم شدید؟ بیام؟!
: نه، نیا! نیا! کاپ کیک هنوز قایم نشده … (عجله کن کاپی!)
– اومدم‌ها …
: نع، نه صب کن کاپی بیرونه…
image018edited
* * *
– اِوا! سُرسُره!؟ سرسره، پاشو! بـچه‌ها الان می‌آن …
image019edited
* * *
یک طلبه‌ی جوان سپیدپوش (از زاویه‌ی بالا!)
image020
* * *
«یک بانوی جوانی آن‌طرف اتوبوس نشسته بود و هی زل می‌زدیم به هم، نگاه‌مان را می‌دزدیدیم و لبخند می‌زدیم. خب، یک اتوبوس تنها بودیم! اما یک ایستگاه مانده به جهان کودک، من پیاده شدم و رفتم سمت گاندی! تا یک کافه تنها شوم، شاید هم یک مرکز خرید تنها شوم. دختره هم حتماً تا آن موقع، یک ونک، یک ملاصدرا تنها شده بود. تنهایی خوبه، وقتی که در اختیار خودت باشه. وقتی تو ساعت اوج ترافیک، نه پشت رول باشی، نه تو ژست، نه چسبیده باشی به یکی تو تاکسی، نه ایستاده با دمپایی منتظر فرجام کار واکسی، نه عجله‌ای، نه هیجان خاصی … نه بمالی به یکی دیگه و نه بمالند به‌ات! نه این که خیلی بخواهی دیده بشی … نه بخواهی دیده نشی… نه پیاده بری، نه بایستی، یا بخواهی دراز بکشی … گاهی تنهایی این‌جوری خوبه و می‌چسبه. تا برسی به کاناپه، تا لم بدی تو نور ملایم آباژور کنار دست‌ات، و بی‌بی‌سی بزنی و ببینی یکی داره به جای خبر برات موسیقی کلاسیک می‌نوازه … آخ که چه دل دلنوازه … چی بگم، این رو نگم چی بگم! حالا می‌گی من که توی کافه بودم، پس بی‌بی‌سی و کاناپه چیه این وسط؟ نه عزیزم!اون داستان دیشب بود، مال وقتی که این عکس رو می‌گرفتم. الان هم که مشغول کپشن‌ام هستم … دچار اینستایم … در حالی که روی کاناپه لم دادم. کاناپه‌ای که مثل چی بگم که چه خوب نرمه.»
image021edited