آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

کوهیار گودرزی

اجتماع


چراغ‌های رابطه کم‌ مصرف اند


IMG_4207v
عکس از امید کشتکار

پردۀ اول، مثلث من و تو و نظام

نشسته بودم روی صندلی رو به دیوار و برگهٔ سفید زیر دستم. صدای قدم‌های آقای کار‌شناس توی راهرو می‌پیچید و نزدیک‌تر می‌شد. صدای دمپایی‌ها نزدیک‌تر شد و رسید به درگاه اتاق.
-​نوشتی؟
-​نه، سؤالش کلیِ و خلاف آیین دادرسی کیفریه.
-​ببین تو کاری نداشته باش بنویس.
و همین جور ادامه داد به داستان خودش که من دوستت هستم و می‌خوام کمک کنم و داشت کمکم می‌کرد که رفته بودم، از آن اتاق نیمه تاریک با دیوارهای سبز. رفته بودم توی خاطرات مشترکمان و تو داشتی حرف می‌زدی. من داشتم به “تمام روابط خود را بنویسید” فکر می‌کردم. به سلامتی تمام مسائل کاری، روابط کاری، دوستانه و تو و خاطرات کم‌کم دور می‌شد. خاطرات تو فاصله می‌گرفت و چراغ‌های رابطه را یک نفر داشت خاموش می‌کرد. داشتم فکر می‌کردم که اگر الان برگه‌ها را بردارد و سؤال بعدی را توی‌‌ همان قالب “رابطهٔ خود را با فلانی توضیح دهید” بنویسد چه بگویم. نه اینکه مثل تمام سؤال‌های دیگر یک حس مرموزی بیفتد به جانم که اذیتش کنم. (که او هم بیشتر اذیتم می‌کرد و این خودآزاری همین طور ادامه پیدا می‌کرد)، نه حقیقتش این شبیه آن سؤال‌های دیگر نبود. برای این جوابی نداشتم. در مورد رابطه‌مان، رابطهٔ دوستانهٔ کاری.

توضیح رابطه‌ها توضیح آدمهاست. آدمها اغلب غیرقابل توضیح‌اند. ما هم که این‌قدر غریبه شده‌ایم که ارتباط‌مان شده مصداق ارتباط با بیگانگان.

احتمالاً تقصیر همانی بود که چراغ‌ها را یکی یکی داشت خاموش می‌کرد.‌‌ همان دیگرخودآزارِ خودمانی، من و تو. در پاسخ سؤال کار‌شناس باید بنویسم توضیح رابطه‌ها توضیح آدمهاست. آدمها اغلب غیرقابل توضیح‌اند. ما هم که این‌قدر غریبه شده‌ایم که ارتباط‌مان شده مصداق ارتباط با بیگانگان. شیطنت‌ام گل کرد که این را وسط حرف‌های طرف که ادامه داشت بگویم. که یادم آمد چند روز پیش که پرسید: مشکل شما با نظام چیه؟ چرا این همه از دامن نظام فاصله گرفتید؟ من هم گفتم: مشکل نظام با ما چیه؟ یک جوری می‌گی دامن نظام انگار حکومت با فعالان مدنی و روزنامه‌نگار‌ها رابطهٔ عاشقانه داره. مشکل ما شمایید و جایی که فکر می‌کنید نشسته‌اید. دیگر سؤال نپرسید، آمد نزدیک‌تر و جوابم را با پس‌گردنی داد.

پردۀ دوم، رقیق‌تر به جای رفیق‌تر

همین چند هفته پیش بود دکتر جان، که استاد باز مسیج داد: “عاشق یکی از فالوئرهای جدیدم شدم استاد” چند ماه بود که استاد، معتاد به این فالوئرهای جدید شده بود و این عشق‌های ناگهانی هر هفته ادامه داشت. تقصیر ما نیست (اگر هم باشد گفتنش ضرری ندارد). تقصیر دوره و زمانه است. باید تمام کاسه کوزه‌ها را سر مدرنیته خورد کنیم. سر همین شتاب‌ زمانه. تو که توقع نداری وقتی این‌قدر سر آدمها شلوغ شده که حتی وقت خواندن همۀ جوک‌های وایبر (کار به این مهمی) را ندارند، بنشینند و گاهی درنگ کنند. دیگر وقتی برای تأمل نمانده. تو که غریبه نیستی دکتر جان، آدمها این روز‌ها حوصلهٔ نزدیک‌تر شدن ندارند. اکثر دور و بری‌ها ترجیح می‌دهند به جای “کم” و “غلیظ”، “زیاد” و “رقیق” مصرف کنند. (حالا کاری به اون دسته که “زیاد” و “غلیظ” هستند و توانایی‌هاشون نداریم) خلاصه اینکه آدمها دیگر زندگی روی زمین سخت را به رؤیا‌پردازی در آسمان ترجیح‌ می‌دهند. همین خود تو، مگر نگفتی ده تا “دوست معمولی” بیشتر از یک “رفیق” خریدار دارد؟ امان از دست مدرنیته و این اسباب‌بازی‌ها. دیگر کیفیت رابطه‌های ما هم قربانی تعدادش شده. هر چه بیشتر، رقیق‌تر.

این رفاقت‌های “ملو” هر ایرادی که داشته باشد خیال همه را از یک نظر حداقل راحت کرده، دیگر کمتر محبوبی را آن‌قدر می‌شود بالا برد که اگر روزی شکست، تکه‌هایش روی سر عاشق بریزد.

این رفاقت‌های “ملو” هر ایرادی که داشته باشد خیال همه را از یک نظر حداقل راحت کرده، دیگر کمتر محبوبی را آن‌قدر می‌شود بالا برد که اگر روزی شکست، تکه‌هایش روی سر عاشق بریزد. عاشق‌ها هم این روز‌ها کمتر سرشکسته می‌شوند. راستش را بخواهی اینقدر شتاب روابط زیاد شده که اصلا وقت نمی‌ماند که بهش فکر کنند. از کنار هم می‌گذرند، زمان هم از کنار همه. گاهی فکر می‌کنم شاید تنها راهش این باشد که دست و پایشان را ببندیم و به زور شلاق و فلک وادارشان کنیم به درنگ. چه فایده؟ از پس تاًملات زورکی که کسی رستگار نمی‌شود. ما هم که حافظهٔ تاریخی‌مان ضعیف است. بگذریم دکتر جان، این تخت جدیدت که بالا و پایینش جای دستبند دارد را گفتی از کجا سفارش دادی؟
skype_android_2

پردۀ سوم، بیا اسکایپ

خب عزیز من پشت دستم را که بو نکرده بودم، از‌‌ همان اولش هم گفتم، نگفتم؟ هر بار عکس‌ات آمد نوشتم این درست است؟ انصاف است؟ دست ما از قد و بالای تو کوتاه و تو از آن بهشت پنهان دری نمی‌گشایی. اینترنت؟ آدم از اینترنت که عشق پیدا نمی‌کند. آن هم از راه دور. حالا گیریم که توی آن تحقیق نوشته باشد در ینگه دنیا فهمیده‌اند از هر ده تا رابطه یکی‌شان لانگ دیستنس است. خب به ما چه؟ نسبی‌گرایی فرهنگی چه می‌شود پس؟ اینها را گفتم و نشنیدی و شاید توی دلم گفته بودم، طوری که بشود خودم را هم به نشنیدن بزنم. تنهایی‌ است دیگر، آدم اینجا که نه، این روز‌ها همه جا تنهاست. دنیا برای آدمها زیادی کوچک شده، اندازهٔ پیله‌هایی که هر کسی دور خودش می‌تند. بعد همهٔ آدمها، تنها و دورِ هم، توی پیله‌هایشان با خوبی و خوشی معاشرت می‌کنند، توی دهکدهٔ مجازی.
آمده بودی پای استاتوس من آب برداری، از سر چشمهٔ خواب، کوزۀ‌ تر روی دوشت بود، باد وحشی وزید و باقی ماجرا قصهٔ گیسوی تو بود. سخت بود، حرمت نگه نداشت دلم. قد و بالایت را لایک کردم.
بعد آن چت‌های بی‌پایان و خدا به بانی کمپانی وایبر عمر با عزت بدهد. صدایت را شنیدم و کجا بودی؟ چرا دوری؟ نزدیک‌تر جانم. مگر آدم ندیده و نشناخته هم دلش تنگ می‌شود؟ دلتنگی‌های مجازی چرا حس‌اش اینقدر واقعی‌ است؟

از وقتی اینترنت‌ وایرلس و این گوشی‌های نسل جدید آمده وضع خلاصه‌تر هم شده، تو برای من خلاصه شدی توی لپ‌تاپ و دینگ دینگ گوشی.

از وقتی اینترنت‌ وایرلس و این گوشی‌های نسل جدید آمده وضع خلاصه‌تر هم شده، تو برای من خلاصه شدی توی لپ‌تاپ و دینگ دینگ گوشی.
آمدی، دیدمت، آهسته بوسیدمت، جانم به قربانت ولی رفتی چرا؟ رفتی و که باز جایت را این: *‌های وایبری و بغل‌های اسکایپی بگیرد، ولی دست من که جای گرمای پوست تو را نمی‌گیرد. کجا می‌شود لپ‌تاپ را بغل کرد و تا خود صبح خوابید؟
قرار نبود غلیظ شود ولی شد، پشت دستمان را که بو نکرده بودیم، تقصیر مدرنیته بود، تقصیر فاصله‌ها، وگرنه ما که خوبیم، ما آدم بالغ‌ها، ما “تن”هایِ تنها. ما پنجره‌های اسیرِ توی این اینترنت سنگی.