آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

امید کشتکار

اجتماع


رابطۀ خود را با ایرانیان پاریس چگونه گذراندید؟


johnny-kotze-paris-eiffel-tower-illustrationedited

١
تازه رسیده‌ام به پاریس. خبردار می‌شم که مراسمی برای غلامحسین ساعدی برگزار شده. از اونجایی که چپ هستم و عاشق کارهای ساعدی و حتی یکی دو تا از متن هاشو اجرا کردم با ذوق و شوق می‌رم به سالن محل برگزاری مراسم. اما نتیجه اصلا دلخواه نیست. جمع شرکت کننده‌ها که همه بالای پنجاه شصت سال دارند و معلومه از چپ‌های قدیمی هستند که اوایل انقلاب یا اوایل دهۀ شصت، ناچار به مهاجرت شدند، اونقدر با عصبانیت به من و دستبند سبزم که اون روزها دستم می‌کردم، نگاه می‌کنند که خودم تصمیم می‌گیرم وسط مراسم بیام بیرون و جمعشون رو خراب نکنم.


٢

عید نوروز شده و قراره مراسم عید برگزار بشه. قاعدتاً از اونجایی که ایرانی هستم و دلم می‌خواد سال نو رو با همزبانان محترم شریک بشم، لباس مرتب می‌پوشم و راهی محل جشن می‌شم. مراسم بدی نیست و برخلاف جاهای قبلی نظم و هماهنگی بهتری داره اما یه نکتۀ آزاردهنده اینه که هموطنان شرکت کننده تقریباً همگی از دوستان حامی سلطنت هستند. البته مشکل، سلطنت طلب بودنشون نیست، مشکل اصلی اینه که احساس می‌کنی توی جلسه گلدکوئست شرکت کردی و همه دارن پرزنتت می‌کنن که به شاهزادۀ دموکراسی‌خواه اعتقاد پیدا کنی. بعد از کلی پرزنت شدن تصمیم گرفتم بعد از اون، سال نو رو با دوستان فرانسوی جشن بگیرم.


٣

سالن اجتماعات کوچک یکی از ساختمان‌های حزب کمونیست فرانسه، محل بیشتر مراسم‌های گروه‌های ملی-مذهبی و همین‌طور نزدیکان جنبش راه سبز امیده. یکی دو باری که توی مراسم مختلف این گروه‌ها شرکت کردم، احساس اینو داشتم که توی تهرانم. نه اون تهرانی که پر از خاطرات خوب باشه بلکه تهرانی که منو یاد حجاب و تلاوت قرآن و جانماز و.. می‌اندازه. اینجا هم وقتی توی مراسمی که مثلاً به یاد هدی صابر و هاله سحابی برگزار شده یا جشن تولد زندانیان خرداد، باز کاملاً غریبه‌ام. گرچه از بین بچه‌های جوون، کلی دوست و آشنا دارم اما فضا اونقدر سنگینه و اونقدر همه یه جور دیگه نگاهم می‌کنن که تصمیم می‌گیرم قید این گردهمایی‌ها رو بزنم. اینکه خانوم‌های مجلس، خیلی‌ها حجاب دارن یا اینکه اول مجلس قرآن خونده می‌شه، برای من غیر قابل هضمه و با وجود احترام به عقاید شخصی و مذهبی بقیه ترجیح می‌دم به جای مراسم افطاری و سینه زنی محرم، وقتمو با دوستای دیگه‌ای توی بار و کافه بگذرونم یا حداقلش روی کاناپه خونه‌م لم بدم.


۴

توی یکی از ساختمان‌های عمومی شهرداری پاریس مراسم شب یلدا برگزار می‌شه. ایرانی‌ها از هر تیپ و گروه و دسته‌ای حضور دارند. از چپ و راست و مذهبی و سلطنت طلب و سبز و…. اینجا دیگه کسی چپ نگاهم نمی‌کنه. دریا دادور قراره آواز بخونه و بعدش هم چند تا کنسرت و برنامه شعرخوانی دیگه. اما راستش بیشتر از نیم ساعت نمی‌تونم بمونم. نه به خاطر نگاه چپ چپ، پرزنت شدن یا جو مذهبی. به خاطر اینکه هرکس بهم می‌رسه می‌خواد سیر تا پیاز زندگیم رو با دو سه تا سؤال در بیاره. زن و مرد و پیر و جوون هم نداره. همه مشغول سؤال کردن از همدیگه هستند و احساس می‌کنی که وظیفه مقدس خودشون می‌دونن که همه چی رو از زیر زبون بقیه بیرون بکشن. به نفر اول و دوم بی‌محلی می‌کنم و به نفر سوم راستشو نمی‌گم. برای فرار از دروغ گویی ترجیح می‌دم کلاً تو این جمع‌ها نباشم. برای سال دیگه شب یلدا احتمالاً می‌رم یه کنسرت فرانسوی. یه کنسرت ارزون فرانسوی البته.


۵

حالا سه سال بیشتره که پاریس هستم. دیگه تقریباً توى هیچ‌کدوم از مراسم ایرانى شرکت نمى‌کنم. قطعاً اینکه این‌جور جمع‌ها مطابق سلیقه و خواست من نیست، دلیل نمیشه که بد باشند، همون‌طور که خیلى‌ها هستند که پاى ثابت این اجتماعاتند. اما من این روزها توی مترو، توی دانشگاه یا جاهای دیگه وقتی صدای فارسی حرف زدن می‌شنوم به جای اینکه ذوق کنم، سعی می‌کنم خودمو به نشنیدن بزنم. تعداد دوستای ایرانیم به زحمت به پنج نفر می‌رسه. راستش اونا هم دوستایی هستند که کلی علایق مشترک با هم داریم والا تو این مدت به این نتیجه رسیدم که دوست آدم لزومی نداره همزبانت باشه، بلکه مهم اینه که از بودن باهاش احساس راحتی کنی. ایرانی‌های کمی توی پاریس این حس رو به من منتقل کردند.