آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

پرستو صبور

اجتماع


ما و «روابط خصوصی»


IMG_4112nnedited
عکس از امید کشتکار


همین چندی پیش بود که حمید رسایی در صحن علنی مجلس گفت، جواد ظریف ـ وزیر امورخارجه ایران ـ و وندی شرمن ـ معاون سیاسی و سومین مقام ارشد وزارت خارجه آمریکا ـ با هم «رابطه خصوصی» دارند. البته این خبر چندان بازتابی پیدا نکرد، چون طبیعیتا کسی خیلی آن را جدی نگرفت. اما اصل این موضوع که رابطه بین دو همکار یا همکلاسی از جنس مخالف در جامعه ما سوظن برانگیز است، قابل انکار نیست.

ولی خب سوال اصلی اینحاست که تعریف رابطه‌ای از نوع دوستی عادی چیست؟ اصلا از کجا به بعد یک دوستی «غیرعادی» می‌شود؟ فاصله و حریم‌ها چگونه تعریف می‌شوند؟ آیا همه‌ی این دوستی‌های عادی، به قول حمید رسایی، نماینده بسیار محترم و دوست‌داشتنی ما مردم تهران، به «رابطه خصوصی» ختم می‌شوند؟ و همین که یکدیگر را با« نام کوچک» صدا کنیم و از مسائل شخصی‌تر حرف بزنیم، دیگر کار از کار گذشته است؟ باور خیلی‌ها این است که حتما یک احساسی هست. اما این رسایی درون ما مردم از کجا سربرآورد که نسل پی نسل بدبینیم به رابطه عادی دو جنس مخالف؟

تمام تلاش‌های این چند دهه در این خلاصه شد که ما بچه‌هایی که از سن ۷ سالگی از جنس مخالف جدا شدیم، بیاموزیم که در رابطه‌ی بین زن و مرد، این هوا و هوس است که همیشه زمام امور را در دست دارد.

این باور فقط مختص ما بچه‌های انقلاب که نیست، گرچه که شاید این تردید و بدبینی در ما عمیق‌تر کاشته شد. از هشدارهای روزمره بسیاری از مادران و پدرانمان گرفته تا کلاس‌های دینی و قرآن و پرورشی دبستان و راهنمایی و دبیرستان تا تمام تبلیغات تلویزیونی. تمام تلاش‌های این چند دهه در این خلاصه شد که ما بچه‌هایی که از سن ۷ سالگی از جنس مخالف جدا شدیم، بیاموزیم که در رابطه‌ی بین زن و مرد، این هوا و هوس است که همیشه زمام امور را در دست دارد. در تکرار روزمره زندگی از هم دورمان کردند. نگذاشتند با هم به استادیوم برویم و تیم مورد علاقه‌مان را با هم تشویق کنیم. در دانشگاه، یا کلاس‌هامان را جدا کردند یا صندلی‌هامان را، و ما نیز دوش به دوش آنها با هم در مورد دختران و پسرانی که بعد از کلاس با هم می‌نشستند پچ پچ کردیم. با اینکه با گذشت زمان بهتر شدیم، ولی هنوز هم خیلی‌هامان به سادگی بر مسند قضاوت دیگران می‌نشینیم.
اما قدیمی‌ترها که معلم تربیتی نداشتند که برایشان از مذمت و خطرناکی رابطه بین زن و مرد بگوید، داشتند؟ ولی آنها هم دوستی کردن را یاد نگرفتند. شاید کسی به سان نسل ما، از هم برحذرشان نداشت، اما کسی نه به آنها و نه به ما رفاقت را یاد نداد هرگز. رفاقت هم شد مثل دموکراسی و آزادی بیان و خیلی چیزهای دیگر. از همان‌ها که فقط یا درباره‌شان خوانده‌ایم یا شنیده‌ایم یا در فیلم‌ها با حسرت نگاهشان کرده‌ایم ولی تمرین‌شان نکردیم هیچ‌وقت. برای همین هم وقتی با سختی‌هایشان که با مراد ما سازگار نیستند روبرو میشویم سردرگمیم، جا می‌زنیم، چه رفاقت باشد، چه دموکراسی و چه آزادی بیان. رفاقت را تمرین نکرده‌ایم که یاد بگیرم مرزهایش را چطور و کجا باید ترسیم کنیم. از جنس مقابل فقط تردید و ترس و هوس و شهوت را به ما یاد‌ دادند و رفاقت که حق ماست، به سان خیلی حقوق دیگر، از ما دریغ کردند. اما در این یک مورد، ما خودمان هم از خودمان دریغ داشته‌ایم. ما پا به پایشان آمدیم و بذر تردید و بدبینی و بی‌اعتمادی را که در ما کاشتند، آبیاری کردیم.

حقیقت اینست، که در گیر و دار یک دوستی شاید گاهی هم دلی ‌بلرزد، مرزها تار ‌شوند یا صمیمیت در دید دیگری یا دید هر دو جور دیگری تعبیر ‌شود. شاید برخی اوقات اصلا تجربه خوبی ‌نشود. اما همه‌ی اینها باعث می‌شود که کم کم یاد بگیریم که چطور مرزها را ترسیم کنیم، که چطور نگذاریم آن دلی که لرزید رفاقتمان را هم بلرزاند.

حقیقت اینست، که در گیر و دار یک دوستی شاید گاهی هم دلی ‌بلرزد، مرزها تار ‌شوند یا صمیمیت در دید دیگری یا دید هر دو جور دیگری تعبیر ‌شود. شاید برخی اوقات اصلا تجربه خوبی ‌نشود. اما همه‌ی اینها باعث می‌شود که کم کم یاد بگیریم که چطور مرزها را ترسیم کنیم، که چطور نگذاریم آن دلی که لرزید رفاقتمان را هم بلرزاند.

ما بچه‌های دهه اول بعد از انقلاب خیلی مرزها را شکستیم، حالا گیرم که خودمان خیلی هم زندگیشان نکرده ‌باشیم. بیشتر تمرین کردیم و درس گرفتیم و مرزهای جدید را جا انداختیم. اما این روزها دیگر در گوشه گوشه فیس‌بوک و اینستاگرم ، خیلی‌هامان شهامتش را پیدا کرده‌ایم و دوستی‌هامان را بدون هراس و تردید به تصویر می‌کشیم. از با هم قهوه خوردن گرفته، تا مهمانی‌ها و شب‌نشینی‌هایمان. از لحظات صمیمی‌ترمان. از بغل‌کردن‌های از سر ترس یا شوق. از با هم بودن‌هایمان. از آن لحظه‌ها که تا چند سال پیش معمولا قایمشان می‌کردیم. این روزها به نظر می‌رسد که راحت‌تر و بی‌ملاحظه‌تر می‌شود رفاقت کرد.

در این تغییر نمی‌توان نقش برنامه‌های تلویزیونی پربیننده فارسی زبان را نادیده گرفت، البته مسلما منظورم برنامه‌های رسانه‌های آن طرف مرزی‌ست. دیگر فقط در فیلم‌ها و برنامه‌های «خارجی‌ها» نیست که دوستی‌هایی را می‌بینیم که به «رابطه‌خصوصی» ختم نمی‌شوند. این‌سال‌ها چه در بفرمایید شام و آکادمی گوگوش و برنامه‌های نوروزی بی‌بی‌سی، دوستی و رفاقت زن و مرد را میان آدم‌هایی‌ شبیه‌تر به خودمان ‌دیده‌ایم. کمتر کسی هم فکر می‌کند که اینها همگی با هم «روابط خصوصی» دارند. البته به جز برادران قصه‌پرداز که صدها قصه از «روابط خصوصی» و ضرب خورده‌ی هر چه مجری شبکه من و تو و بی بی سی هست نوشته اند.
گرچه با تمام این‌ها و البته شاید نه به پررنگی گذشته، ولی هنوز هم هر از گاهی رسایی درونمان صدایش بلند می‌شود و تلنگری می‌زند که لابد یک چیزی هست بین اینها. هنوز هم هستیم مایی که به دیده‌ تردید به هم می‌نگریم. هنوز هم خودمان رفاقت‌هایی را که حق مسلم ما هستند از خودمان دریغ می‌کنیم.
این رفاقت‌ها مثل همه‌ی اتفاقات دیگر زندگی هم تلخی دارد هم شیرینی. اشتباه هم خواهیم کرد، ولی مگر تا به حال در دوستی‌های رایج با هم‌جنس‌های خودمان، اشتباه نکرده‌ایم؟ مگر نرنجیده‌ایم؟ مگر اعتمادمان از بین نرفته است؟ ولی همه‌ی آنها شد تجربه. هیچ کدام باعث نشد دست از دوستی بکشیم، حداقل با هم جنس خودمان. باز هم اعتماد کردیم. تصور کنیم که اگر به خاطر آن رفاقت‌های اشتباه، دوستان امروزمان را نداشتیم، زندگی چقدر سخت‌ترو تنهاتر از آنچه که هست میشد، نمی‌شد؟