آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

هوتن سلامت

اجتماع


دومنیکا


داستان کوتاه

_DSC0026edited

: دختر بچه‌ای که تازه راه‌افتاده.
دختر بچه‌ای که تازه راه‌افتاده.
دختر بچه‌ای که تازه راه‌افتاده بالاخره پیدایش می‌شود. باید همین حالا لا‌به‌لای میزها بدود. می‌دود. و بعد، چند لحظه بعد درست جلوی پای من، باید بیفتد زمین. می‌دود، می‌دود و من باید حواسم باشد که سرش به پایه صندلی نخورد. با اینکه می‌دانم نمی‌توانم بگیرمش، باز حواسم را جمع می‌کنم. ولی بالاخره می‌افتد. درست جلوی پای من. بلند می‌شود و باز می‌دود.

یک مرد ریزه میزه مو بور؛ با یک کیف چرمی قهوه‌ای، از پشت سر من باید بیاید. باید کمی به شانه من بسابد. یک مرد ریزه میزه مو بور که عجله دارد.
: یک مرد ریزه میزه مو بور.
یک مرد ریزه میزه مو بور، می‌سابد و رد می‌شود. باید به کیف زنانه‌ای که به دسته صندلی آویزان است بخورد. می‌خورد و کیف می‌افتد. من این لحظه را دیده بودم. مرد با عجله خم می‌شود و کیف زن را پس می‌دهد. حتماً معذرت می‌خواهد و می‌رود.
حالا باید زن برگردد.
برگرد.
: برگرد.
برمی‌گردد. دستش را بلند می‌کند که گارسون ببیند‌اش. باید دستش را تکان بدهد. می‌دهد. نه کمتر و نه بیشتر، همه چیز دقیق اجرا می‌شود. درست مثل فیلمی که برای چندمین بار می‌بینی.
از روی میز سیگاری بر می‌دارم و به دنبال کبریت جیب‌های کاپشنم را می‌گردم. چشم‌مان به‌هم می‌افتد. گارسون می‌رسد و زن همان‌طور که نگاهم می‌کند سفارش می‌دهد. گارسون می‌رود ولی زن همچنان خیره مانده. به زبان خودشان، از دور چیزی می‌گوید که نمی‌فهمم. بلند می‌شود و می‌آید به سمتم. شروع می‌کند به حرف‌‌زدن. صندلی‌ای پیش می‌کشد و بدون آن‌که اجازه بگیرد می‌نشیند کنارم. گارسون با یک بسته کبریت می‌رسد. زن کبریت را می‌گیرد و به من می‌دهد. می‌گویم که ایتالیایی نمی‌دانم. اشاره می‌کند که می‌داند ولی باز ادامه می‌دهد؛ ادامه می‌دهد، ادامه می‌دهد. از دستش زیاد استفاده می‌کند. شلوار جین سرمه‌ای تیره‌ای دارد که درست روی رانش پاره شده. با هیجان زیادی حرف می‌زند. موهای خرمایی و چشمهای عسلی‌ای دارد. به کبریت اشاره می‌کند. یک لحظه مکث می‌کند و با تعجب به من نگاه می‌کند.
باز شروع می‌کند و می‌گوید. حالا باید در باره کیفش بگوید. از روی صندلی بلند می‌شود و همان‌طور که حرف می‌زند، می‌رود به سمت میز خودش. کیفش را بر می‌دارد و بر می‌گردد. از لای میزها رد می‌شود و در باره مردی که رد شد حرف می‌زند. بالای سر من می‌ایستد و باز با هیجان در مورد چیزی توضیح می‌دهد. کبریت را بر می‌دارد. هر دو می‌دانیم که وزیر می‌نشیند. پرت می‌کند.
می‌نشیند و بعد یک دفعه ساکت می‌شود. چشم‌اش روی کبریت خیره می‌ماند. چشم من روی پاره‌گی شلوارش. یک دستش را روی پاره‌گی می‌گذارد، با شیطنت لبخند می‌زند و با دست دیگرش به خودش اشاره می‌کند و می‌گوید: دومنیکا*.
اشاره می‌کنم و می‌گویم: جمعه.

————————–
Domenica * دومنیکا: یک شنبه.