آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

ناما جعفری

اجتماع


در ستایش یک رابطهٔ پنهانى


tree_in_water_black_and_white-wallpaperedited
درخت‌ها معشوقه‌های منند
گاهی در سانفرانسیسکو
گاهی در پاریس
گاهی در رم
گاهی در تهران
گاهی هم در حوالی یک جزیرۀ مرجانی در جنوب.

رابطه هاى پنهانى، رابطه هاى پنهانى موضوع سختى ست که بشود نوشت، آن هم از نوع ستایش کردنش، اما سطرهایی که در ادامه مى آید، ستایشى ست از یک رابطۀ پنهانى که پیچیده بود در کلمه.
در جستجوى چیزى هستم که مى دانم چیست، و در کجاست، اما مى دانم که آن چیز بیرون از وجود من است. کتاب اپرانامۀ عروسى فیگارو را تازه خریده بود و برایم آورده بود. سطرهاى بالا را که می‌خواند، لب‌هایمان درهم جان مى گرفتند و رگ‌هایمان در بازدم، به تپش هراس از رابطۀ پنهانی‌مان مى‌رسید. روز‌ها به اردیبهشت رسیده بودند که در عصرى از یگانگى تن با هم آشنا شدیم. رابطه‌مان دیوانه وار در سلول بى قفل و بست و بى روزنۀ ذهن، روحمان را زندانى کرده بود. فریاد‌هایمان در دهلیزهاى مغز محو مى شد، سرمان را آهسته تکان مى دادیم، مثل اینکه یک رشتۀ نامرئى ما را به این سو و آن سو مى کشید، چشمانمان بى احساس از اشک‌هاى اضطراب انگیز، در تابلویی از عطرهاى فرانسوى گم مى شد. خنده‌هاى گوشخراش‌مان، سراپایمان را مى لرزاند، دست‌هایمان متشنج بودند، نگاه‌هایمان معنى و مفهومى نداشت، گویى به هیچ کجا نگاه نمى کردیم. جسم‌مان تهى و سست و بى حال مى شد، سرما و گرما برایمان نامفهوم بود، حتى گاهى وقتها به شوخى شیئى نوک تیز را در بدنمان فرو مى کردیم، کبود مى شد و جاى زخمش مى ماند، اما، احساس درد نمى کردیم، ذهنمان در باغ هاى وسیعى به گردش رفته بود، باغ‌هایى که سر و صداهاى بیرون در آنها راه پیدا نمى کرد. ما از دنیاى بیرون خسته شده بودیم و در پیلۀ دیوانگى درون خود پناهندۀ این رابطه بودیم. “اپراى ویزک” که براساس منظومه اى از ” ژرژ بوشنر” تنظیم شده، شعرى دارد با این مضمون: ” آدمى گردابى در اعماق خود دارد. وقتى به پایین مى نگرد سرش گیج مى رود”.

ما از دنیاى بیرون خسته شده بودیم و در پیلۀ دیوانگى درون خود پناهندۀ این رابطه بودیم.

رابطۀ پنهانى وقتى به اعماق روحى ما فرو مى‌رود و به دنیاهاى ناشناختۀ ذهن خویش سفر مى کند، با تخیلاتش دنیایى را مى آفریند که براى ما از دنیاى واقعى، واقعى‌تر است. شده بودم ” ژانوس” از خدایان رومى، که دو چهره داشت، و اگر یکى از این دو چهره را از من جدا مى کردند معنا و مفهومم را در رابطه از دست مى دادم. روزهایى که با هم بودیم در آبجو و ودکا دیوانگى جنون آمیزى شروع مى کردیم، مثل ” آیین دیونیزوس”. در مىگسارى هاى این آیین، دیوانگى تنها راهى بود که مى‌توانستند کسى را مستقیماً به بارگاه الهۀ شراب ببرند. ما در رابطۀ پنهانی‌مان با افراط به مرز جنون مى رسیدیم و در حال رقص به هیسترى تسلیم مى شدیم. ساعتهاى بعد در حرف مى رفتیم، مى گفتم: حفظ تعادل بین جنون و رابطه و تن، هنرى است پنهانى. ” لورکا” رابطه را داستان پرخشم و هیاهویى مى داند که ابلهى آن را حکایت مى کند و هیچ معنا و مفهومى ندارد و تصور چنین چیزى هول آور است. بعد در حرف رفت و گفت: فریادم بکش!

ما یک عمر در گودال اضطرابات خود دست و پا مى زنیم و از این‌سو به آن‌سو مى رویم و براى فرار از این بدبختى و بیرون آمدن از تاریکى‌های اجتماعى دست به آفرینش این رابطه زده‌ایم.

گفتم: در یکى از صفحه هاى کتاب هانرى میشو برایت نوشتم: ما یک عمر در گودال اضطرابات خود دست و پا مى زنیم و از این‌سو به آن‌سو مى رویم و براى فرار از این بدبختى و بیرون آمدن از تاریکى‌های اجتماعى دست به آفرینش این رابطه زده‌ایم. هانرى میشو هم مثل ما داروهاى توهم زایى مثل حشیش و مسکالین مصرف مى کرد تا شاید بتواند از این راه به اسرار پنهان روح آدمى دست یابد. گمان مى کرد دیوانگان مى توانند با درون آدمى رابطه داشته باشند، اما نمى دانست که دیوانگانى مثل ما با نفس خود درگیریم و این جنگ درونى براى رابطۀ ما جاذبۀ عجیبی دارد. پایین‌تراز این نوشته‌ها، برایش نوشته بودم: گاهى زخمى را در سینه‌ام حس مى کنم و از جا بلند مى‌شوم و نفس نفس مى زنم، بدنم به جلو خم مى شود، دهانم باز مى ماند و چشمانم گشاد مى شوند و به نظرم مى آید که توفانى در درونم، آشوبى به پا کرده است، مثل اینکه وجودم دو قسمت شده باشد، یک قسمت از تنم تلاش مى کرد قسمت دیگرم را نجات دهد، در همین حال چیزهایی مى گفت و شعر هایى مى‌خواند و با طوفان درونم همراه مى‌شد و این وضع تا مدتى دوام مى‌یافت تا آنکه به خودم باز آیم.
زانو زد کنارم و سطرى از میشو خواند: اى شوم بختى/دمى بنشین/دمى بیاساى/بیا تا من و تو در کنار هم اندکى بیاساییم!