آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

سپهر عاطفی

اجتماع


بی‌نظیر، تلخ و بی‌رحمانه


دنیای ادبیات پر از عشق‌هایی است که الهام‌بخش کار شاعران و نویسنده‌ها بوده است. عشق‌هایی که بیشتر از ثبات با دیوانگی نسبت داشته است. و در صفحات کاغذ و میان شعرها و داستان‌ها جاودانه شده‌اند. در این یادداشت قصد دارم به رابطه‌ی میان چندتن از زوج‌های ادبی بپردازم.

Ted-Hughes-si-Carol-Hughesedited

سیلویا پلات و تد هیوز
«…اسمش را از دیگران پرسیدم، اما کسی چیزی نگفت. به درون چشمانم خیره شد، او تد هیوز بود. من مدام زبانم می‌گرفت، او نیز دست و پایش را گم کرده بود. ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید.» این جملات را سیلویا پلات در ۲۶ فوریه‌ی ۱۹۵۶ در دفتر یادداشت‌های روزانه‌اش نوشت. او که با یک بورس تحصیلی به دانشگاه کمبریج رفته بود چهار ماه بعد با تد هیوز ازدواج کرد. دیان میدلبورک، زندگی‌نامه نویس درباره‌ی دوره‌ی ابتدایی نویسندگی هیوز و پلات می‌نویسد:«هیوز روی میز ناهارخوری کار می‌کرد و پلات روی میز تایپ کنار پنجره می‌نوشت، روزانه و در کنار هم.» اما این روزهای درخشان زیاد به طول نیانجامید. رابطه‌ی هیوز با زنان دیگر پلات را که سابقه‌ی افسردگی داشت، به شدت آزار می‌داد. همه‌ی این مشکلات هر چند مانع از موفقیت هیوز و پلات در دنیای ادبیات نشد اما باعث شد از هم جدا شوند. هیوز سال‌ها ملک الشعرای بریتانیا بود و سیلویا پلات پرخواننده‌ترین و پرفروش‌ترین شاعر زن در تاریخ ادبیات است. پلات سرانجام در یک روز سرد فوریه‌ی ۱۹۶۳ با گاز به زندگی خود پایان داد تا زندگی‌اش مانند همان چیزی باشد که روبرت شولس منتقد نیویورک تایمز در وصف تنها رمانش «حباب شیشه» نوشته بود:«بی‌نظیر، تلخ و بی‌رحمانه!»
هیوز تا سال‌ها تحت تاثیر این اتفاق وحشتناک قرار داشت و در شعری آخرین دیدارش با پلات را به تصویر می‌کشد
چه شد آن شب، در آن شب آخر
که همه چیز دو برابر و سه برابر در معرض عریانی بود
در پایان عصر، جمعه، آخرین تصویر زنده من از تو
می‌سوازنی نامه‌ات به من را در زیرسیگاری
با آن لبخند عجیب…
با این حال هواداران پلات، هیوز را مقصر مرگ او می‌دانستند و تا سال‌ها بر سنگ قبر او نام هیوز را می‌نوشتند.
* * * * *
Ernest-Hemingway-and-Mart-011edited
ارنست همینگوی و مارتا گلهورن
مارتا گلهورن بیست و هشت ساله کریسمس سال ۱۹۳۶ را در فلوریدا می‌گذراند. در همان روزها در کافه‌ای «مرد گنده‌ی کثیفی» را می‌بیند که سر صحبت را با او باز می‌کند. ارنست همینگوی و گلهورن در چند روزی که گلهورن در فلوریدا است بارها در مورد ادبیات با هم حرف می‌زنند. شش ماه بعد تقدیر دوباره این دو را روبه‌روی هم قرار می‌دهد. این بار اما زیر هجوم بمب و آتش جنگ داخلی اسپانیا. همینگوی برای نوشتن گزارش‌هایی برای مجله‌ی «نانا» راهی اسپانیا شده بود و گلهورن گزارشگر خط مقدم مجله‌ی «کولیر» بود. چهار سال بعد همینگوی همسر و سه فرزندش را تنها گذاشت و با گلهورن ازدواج کرد.
پس از چند سال تحمل همینگوی که در مصرف الکل زیاده‌روی می‌کرد و بی‌توجه بود برای گلهورن سخت شده بود. از طرفی گلهورن یک زن مستقل و خبرنگاری برجسته بود که آرام و قرار نداشت و در جریان جنگ جهانی دوم بارها به اروپا و آسیا سفر می‌کرد و گزارش می‌داد. سفرهایی که خوشآیند نویسنده‌ی «پیرمرد و دریا» نبود. آن‌ها سرنجام در سال ۱۹۴۵ از یکدیگر جدا شدند تا گلهورن تنها زنی باشد که از همینگوی تقاضای طلاق می‌کند. گلهورن علاقه‌ای به صحبت درباره‌ی رابطه‌اش با همینگوی نداشت اما مشهور است که یکبار گفته بود دوست ندارد «پانویس زندگی یک نفر دیگر» باشد.
در سال ۲۰۱۲ فیلمی با نام «همینگوری و گلهورن» توسط فیلیپ کافمن ساخته شد. نیکول کیدمن و کلیو اوون در آن به ایفای نقش پرداخته‌اند.
* * * * *
MS-Thr-561-2edited
لئونارد و ویرجینیا وولف
۲۸ مارچ ۱۹۴۱ ویرجینیا وولف پالتویش را پوشید به سمت رودخانه‌ی اوز در نزدیکی خانه‌اش رفت، جیب‌هاش را از سنگ‌های سنگین پر کرد و خود را به درون آب انداخت. پیکر بی‌جان او تا ۱۸ آپریل پیدا نشد. او در آخرین یادداشتش به همسرش لئونارد وولف نوشته بود:«عزیزترین، تردیدی ندارم که دوباره دچار جنون شده‌ام. احساس می‌کنم که نمی‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌های وحشتناک را از سر بگذرانیم. و این بار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدن صداهایی کرده‌ام و نمی‌توانم تمرکز کنم. بنابراین کاری را می‌کنم که به گمانم بهترین کار ممکن است. بهترین شادی ممکن را تو در اختیارم گذاشته‌ای. هرآنچه می‌توان بود برایم بوده‌ای. گمان نمی‌کنم تا پیش از شروع این بیماری وحشتناک هیچ دو نفری می‌توانستند از این شادتر باشند. بیش از این توان مبارزه ندارم. می‌دانم که دارم زندگی‌ات را تباه می‌کنم، می‌دانم که بدون من می‌توانی کار کنی. و می‌دانم که خواهی کرد. می‌بینی؟ حتی نمی‌توانم این را هم درست بنویسم. نمی‌توانم چیزی بخوانم. می‌خواهم بگویم همه شادی زندگی‌ام را مدیون توام. تو با همه چیز من ساخته‌ای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بوده‌ای. همه چیز جز اطمینان به نیکی تو مرا ترک گفته‌ است. دیگر نمی‌توانم به تباه کردن زندگی‌ات ادامه دهم. گمان نمی‌کنم هیچ دونفری بتوانند آنقدر که ما شاد بوده‌ایم شاد باشند. و.»
کلمات ویرجینیا، لئونارد را یک همراه واقعی نشان می‌دهد. اما لئوناردو فقط یک همراه نبود. او نویسنده و ناشر نیز بود. کسی که ثبات را به ویرجینیا هدیه کرد تا او بتواند شاهکارهایی همچون «خانم دالاوی» و «به سمت فانوس دریایی» را بنویسد. با این حال این تنها رابطه‌ی عاشقانه‌ی ویرجینیا وولف نبود. ویتا ساکویله وست و ویرجینیا در اوایل دهه‌ی بیست میلادی در یک مهمانی شام ملاقات کردند. چند سال دوستی و سه سال رابطه‌ی نزدیک عاشقانه داشتند. لئونارد وولف از این رابطه خبر داشت اما دخالتی نمی‌کرد، او می‌دانست شاد بودن چقدر برای ویرجینیا مهم است. هر چند به نظر نمی‌رسد این رابطه اولین و آخرین رابطه‌ی همجنس‌خواهانه وولف بوده باشد اما بدون شک یکی از مهم‌ترین آن‌ها بود. او در نامه‌ای به ویتا می‌نویسد:«اینجا رو ببین ویتا؛ مردت رو رها کن. با هم به هاوپتون کورت می‌ریم، کنار رودخونه شام می‌خوریم. تا باغ زیر نور ماه قدم می‌زنیم و دیر به خونه برمی‌گردیم. یک بطری مشروب می‌خوریم و سرخوش می‌شیم. بعد من همه‌ی چیزهایی که تو سرم هست رو بهت می‌گم. هزارها و میلیون‌ها چیز. بهش فکر کن. مردت رو رها کن. من می‌گم، و بیا.» ویتا نیز عشق به وولف را یک عشق روحانی و چیزی توصیف می‌کند که با هر عشق دیگری فرق دارد. این دو تا پایان عمر ویرجینیا دوست ماندند و به نامه‌نگاری ادامه دادند.