آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۲۳ آبان ۱۳۹۳

توکا نیستانی

کارتون


این همونه که…



بله، اعتراف می‌کنم بیشتر از سه ساله که با “خانوم” رابطه‌ای نزدیک دارم… آن هم مخفیانه! دقیقاً یک سال از آمدنم به تورنتو گذشته بود وقتی که برای اولین بار دیدم‌اش… بجز شباهت رنگ پوستمان هیچ تناسبی با هم نداشتیم، هم از نظر سن و سال و هم از نظر فرهنگی متعلق به دو دنیای متفاوت بودیم.
من، مرد میانسال مهاجری که از گرمسیر آمده، عاجز از تحمل سرما و برف، و او، یک کانادایی اصیل و ریشه‌دار که چند نسل در این شهر زندگی کرده و از باد و توفان نمی‌ترسد… با آن قد و قامت بلند و تنهٔ کلفت من را به یاد چنارهای تهران می‌انداخت. شاید به خاطر همین شباهت بود که در تماس اول مجذوب‌اش شدم… هیچ‌وقت اسم‌اش را نپرسیدم، “خانوم” صدایش می‌کردم که معنی‌اش را نمی‌فهمید، فارسی بلد نبود…
برای شروع این رابطه نقشه‌ای نکشیده بودیم، خود به خود اتفاق افتاد… نشسته بودم روی نیمکت پارک و نیم ساعتی بود که به غرغرهای تلفنی دوست مهاجری که از غربت و تنهایی و افسردگی می‌نالید گوش می‌دادم و کم کم خودم از تلاش مکرر و بی‌نتیجه‌ام برای دلداری‌اش در حال افسرده شدن بودم که تماس انگشت‌های لاغرش را روی شانه‌ام احساس کردم… شاید اتفاقی شانه‌ام را لمس کرد، شاید متوجه حالم شده بود و می‌خواست دلداری‌ام دهد… کوچه خلوت بود و کسی نگاه‌مان نمی‌کرد. برای تشکر با اکراه دستم را روی انگشت‌های کشیده‌اش گذاشتم و برخلاف انتظارم از احساس زبری پوست دستش لذت بردم. گوشی تلفن را روی نیمکت پارک‌‌ رها کردم تا دوست افسرده‌ام همچنان حرف بزند و خودم ایستادم تا “خانوم” را تمام‌قد بغل کنم… تاًثیر این آغوش به معجزه شبیه بود! حس شعفی از زندگی و زنده بودن در تن پیر “خانوم” جریان داشت که با لمس کردن، سخاوتمندانه به اشتراک می‌گذاشت…

حالا آن‌قدر از این رابطه راضی هستم که دیگر نمی‌ترسم مردم در خیابان من را با انگشت نشان دهند و با استهزاء بگویند:
“نگاه کنین، این همونه که با یه چنار رابطه داره…”