آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۸ مهر ۱۳۹۳

مهدی جامی

سیاست


کشان کشان بردن به بهشت


jami

در باره اندیشه بهشتی کردن جامعه و جهان سه گونه می توان سخن گفت. سخنی تاریخی در تحول این فکر و تاکید بر قرن بیستم به عنوان بستر اصلی عملیاتی کردن آن و ملاحظه نتایج آن. دیگر سخن گفتمانی. اینکه جنس این سخن چگونه جنسی است؟ چه لوازم و پیامدهایی دارد و چرا به جای بهشت دوزخ ساخته است؟ و سوم درک انقلابیون مسلمان از بهشت. آیا بهشت آنها بهشت قرآن است یا بهشتی متاثر از قرن بیستم که با قرائتهای انقلابی از اسلام آمیخته شده است؟


پیدایش رادیکالیسم

باید روشن و بی ابهام گفت که ادعای بهشت ساختن ادعایی رادیکال است. یعنی تنها بر پایه درکی رادیکال از جهان و جامعه و سیاست ممکن است. چرا؟ دلیل اش فاصله عظیم بین وضع موجود و وضع مفروض یک بهشت یا ایده آل است. کسی که باور پیدا کرده است که می تواند و می خواهد جهان را بهشتی کند ناچار پذیرفته است که راه درازی را باید یکشبه طی کند مثلا در عرض عمر یک نسل؛ و دیگران را خواهند یا نخواهند با خود ببرد. و این چیزی جز رادیکالیسم نیست.

رادیکال بودن را با تند رفتن مشخص می کنند. تند رفتن ویژگی عمده بسیاری از رژیم های سیاسی در قرن بیستم بوده است. نه تنها چین و شوروی و کوبا می خواسته اند جهان را زیر و رو کنند و انسان طراز نوین خلق کنند بلکه دیگران هم به قدر فهم خود یا به دلیل رقابت با اندیشه های رادیکال دست به تندروی و ساختن بهشت های معارض و موازی زده اند. در ایران ما، شاه انقلاب سفید را به جای انقلاب سرخ راه می انداخت و تمدن بزرگ را به جای جامعه ایده آل کمونیستی می نشاند. و گفته اند که شاه هم تند رفت. اگر کندتر می رفت انقلاب نمی شد.

اما امکان نداشت. در جهان سیاسی قرن بیستم که آکنده از اندیشه های بهشت‌بنیاد و رادیکال بود کند رفتن امکان نداشت. جوامع غربی هم ناگزیر بودند در مقابل اندیشه های سوسیالیستی، نظام دولت رفاه را تعریف و عملیاتی کنند. جهان زیر نگین اندیشه رادیکال بود. بهشت ساختن رسالتی همگانی و دولتی و انقلابی بود. کسی از آن گریز نداشت.


قرن بهشت و انبوه خلق

گرچه اندیشه بهشت زمینی یا جامعه آرمانی و آرمانشهر از قدیم در اندیشه سیاسی مطرح بوده است (افلاطون در جمهوری اش، فارابی در مدینه فاضله و تامس مور در اتوپیا) قرن بیستم از منظر بهشت های ترسیم شده، در مقام هدف سیاست، کاملا متفاوت است. اینکه چگونه از اتوپیا (به معنای ناکجاآباد) که طرحی نخبگانی بود به ایده های فراگیر بهشت در قرن بیستم رسیدیم خود بحث جذابی است که جداگانه باید به آن پرداخت اما تفاوت عمده قرن بیستم با قرون ماضی در ورود توده های مردم به عرصه سیاسی است. پیش از آن امکان یا علاقه یا ضرورتی برای بسیج توده مردم در جهت اهداف سیاسی وجود نداشته است. قرن بیستم اما قرن فتوحات سیاسی به کمک انبوه خلق است. این امری کاملا جدید و مدرن است که تحولات بسیاری در عرصه فرهنگ و جامعه را رقم زده است (مثلا یک نمونه اش لزوم سواد همگانی یا وارد شدن دختران به مدرسه و حوزه کار دور از خانه و نهایتا همگانی شدن حق رای – چیزی که در آغاز قرن هنوز همگانی نبود و تا چندین دهه مثلا زنان را در بسیاری از جوامع در بر نمی گرفت).

یکی از مسائلی که حضور مردم در میدان سیاست ایجاب می کرده مدیریت این حضور یا مهندسی اجتماعی انبوه خلق است. بسیج توده ای راه و روشهای خود را پدید آورده و در این زمینه رهبران نیمه دوم قرن نوزهم و نیمه اول قرن بیستم نوآوری های بسیار داشته اند که تا اواخر قرن بیستم دوام آورده است. اما مهمترین کشف آنها ارائه بهشتی زمینی در قالب طرحی از آینده بوده است. مدیران و رهبران جامعه با تصویر این افق یا بهشت آتی جامعه را متحد می کرده اند. هر که در متحد ساختن مردم موفقتر بوده برنده بازی سیاست بوده است. از این منظر، همه گروهها در حال مهندسی اجتماعی بوده اند. و آنها که به قدرت رسیده اند تلاش کرده اند افق خود را از بهشت مطلوب اجرایی کنند.


حداکثرطلبی

بهشت ها همگی همه جانبه اند و همه راهها را پیشاپیش تعیین می کنند. یعنی حداکثری اند و تمامت خواه. این افسانه است که می گوید اسلام برای همه چیز برنامه دارد. در فکر قرن بیستم همه برای همه چیز برنامه داشتند. کمونیسم برای همه چیز شما حتی در رختخواب هم برنامه داشت زیرا به چیزی کمتر از تسلط کامل بر شخصیت تک تک افراد جامعه راضی نبود. مارکس اصولا فکر می کرد که خانواده بورژوایی از بین خواهد رفت!* نظام شوروی نخست بیرحمانه با سکس و عشق مبارزه کرد و سپس آن را بشدت کنترل کرد.** سکس و سیاست به نحو غریبی به هم پیوند خوردند و میراث خود را به اسلام انقلابی و طالبانی واگذاشتند.
اگر قرن بیست و یکم کمی فروتنی آموخته، قرن بیستم قرن رادیکالیسم و توتالیتاریسم است و هدف خود را ساختن بهشت می شمارد. هر کس با این ایده ها مخالف بود طرد می شد و به تبعید فرستاده می شد (شوروی) دچار انقلاب فرهنگی می شد (چین) مجبور می شد کشور را ترک کند (ایران زمان شاه). و البته قتل و زندان و ترور هم جاری بود.

jami1


مارکسیسم اسلامی

انقلاب اسلامی نه تنها از این قاعده عام قرن بیستم جدا نبود که از یک ویژگی دیگر هم نیرو می گرفت و بهشت اش را پرزورتر می ساخت: انقلاب خیال می کرد این وظیفه دولت اسلامی است که آخرت مردم را هم تامین کند و آنها را حتما به بهشت بفرستد. یعنی هم زور سکولار و متوجه به سیاست اینجهانی را داشت که باور به جامعه ایده آل اسلامی بود و هم زور بهشتی کردن آخرت مردمان را. انقلابیون مسلمان بهشت اینجهانی و آنجهانی را به هم پیوند زدند و یکی از پرفشارترین رژیم های انقلابی را گسترش دادند. اگر به جامعه ایده آل اسلام دولتی قائل نبودید یا نمی خواستید کسی به زور شما را به بهشت جاودان ببرد – و مثلا در نماز اجباری شرکت نمی کردید یا به حجاب اجباری اش تن نمی دادید- این نظام شما را به بیرون پرتاب می کرد یا بشدت از خود می راند. بنابرین، به حاشیه راندن و طرد کردن و سیاست حذف سوی دیگر بهشت اسلامی بوده و هست.
اولین شعار بهشتی در انقلاب “جامعه بی طبقه توحیدی” بود. شعاری که آشکارا وامدار بهشت کمونیستی بود که می خواست به جامعه بی طبقه برسد. این شعار بهشتی در کنار یک شعار بهشتی دیگر قرار گرفت و آن بازگشت به عصر طلایی اسلام یا بهشت اولیه اسلامی بود. بنابرین، تاریخ پشت سر یک دوره بهشتی داشت که اگر به آن می رسیدیم تاریخ آینده که جامعه بی طبقه و مساوات و برابری بود پیدا می شد. این جامعه آینده هم قرار بود در بهترین صورتش با ظهور امام غایب در آخر الزمان حاصل شود. جامعه ای که در آن همه چیز برابر بود. حتی قد آدمها و اندازه و شکل خانه ها.

کنفورمیسم و “یک”سان سازی

بنیان یکسان ساز و کنفورمیستی این بهشت از همین چشم انداز پیدا بود. و اگر قرار بود بهشت ما چنان آینده ای باشد روا بود که امروزِ ما هم در همان مسیر طراحی شود. این است که لباس واحد نظامی‌وار برای مردان و مانتو روسری مجاهدِ خلق‌وار برای زنان رواج یافت.
تا وقتی شور انقلاب بود و بسیاری از زنان خود حجاب انتخاب می کردند یا مردان به جهاد سازندگی می رفتند و مدیران با نان و پنیر و انگور رفع گرسنگی می کردند مشکلی نبود. اما وقتی انقلاب بزودی گروههای مختلف را کنار زد و چهره تمامیت طلب خود را عریان کرد آن آتش اولیه هم سرد شد و مردم راه جدا شدن از انقلاب را پی گرفتند. و طبعا این در لباس و ادا و اطوار و سبک زندگی آنها آشکار شد. تنوع وقتی پیدا شد که از بهشت انقلاب ناامید یا رانده شدند.

پرولتاریا و پدرسالاری

اما انقلاب نمی توانست عقب نشینی کند. وقتی عقیده ای پول و زور را با هم داشته باشد خیلی بعید است از راهش منصرف شود یا تجدیدنظر کند. دو الگوی سیاسی و فرهنگی هم به ایده زورمداری انقلاب کمک می کرد. الگوی سیاسی همه بهشت های قرن بیستم “دیکتاتوری پرولتاریا” بود. و چون دیکتاتوری بود طبعا هیچ مشکلی با زور نداشت. زور برایش کاملا مشروع بود.
الگوی فرهنگی زورمداری انقلاب هم در خانه موجود بود و آن همان ایده باستانی “پدرسالاری” بود. در رهبری پدرسالارانه مردم نقشی ندارند. چیزی که در سالهای اخیر کسانی مثل محمد تقی مصباح به صراحت از آن دم زده اند و آن را تئوریزه کرده اند.

بهشت داروین و مارکس

پدر همه بهشت های مدرن که به جهنم های واقعی انجامیدند مارکس و داروین اند. این را هانا آرنت در آخرین بخش کتاب خود در باره توتالیتاریسم بخوبی شرح کرده است. یکی از آنها به تکامل تاریخی اعتقاد داشت ودیگری به تکامل طبیعی. و هر دوی آنها مجاز می دانستند که کسانی که شایسته بقا نیستند حذف شوند. اندیشه بقای شایسته ترها پایه اندیشه های جهنمی قرن بیستم بوده است. هیتلر می خواست نژاد برتر را حفظ کند و باقی را نابود سازد. استالین و شرکا می خواستند انسان طراز نوین حزبی و مطیع را حفظ کنند و هر نوع بنی بشر دیگر را منهدم سازند. اسلام انقلابی نسخه ولایی هم می خواهد همه مواهب جامعه تنها برای اهل دین باشد آنهم نه هر اهل دینی بلکه شیعه و اهل جنگ و مجاهده و زیارت و حمایت از ولایت.
گفتمان سیاسی داعشی هم چیزی جز همین نیست: آنها به جای قوانین تاریخی مارکس و قانونهای طبیعی داروین قوانین قرآنی را به زعم خود نشانده اند و هر کس ولو مسلمان اگر مضر به حال آن قوانین باشد شایسته نابودی است.
این درونمایه چیزی است که “داروینیسم اجتماعی” خوانده می شود که در واقع گرفتن مجوز از علم و سیاست برای کشتن است آن هم معمولا کشتن افراد بسیار و به صورت سیستماتیک. یا حذف از صحنه جامعه و وجود.

بیرحمی طالبان بهشت

از این منظر است که در جریانهای بهشت باور “بیرحمی” امری معمول می شود. بیرحمی از نظر این نیهیلیست های جدید بخشی از هموار کردن راه برای آینده بهشتی است. بیرحمی راه رسیدن به بهشت است.
بیرحمان بهشت طلب مرتب لیست کشتن ترتیب می دهد. به نظرشان اگر افراد و گروههایی که لیست می کنند نابود شوند آنگاه همه چیز مرتب خواهد شد. بیرحمی عاجز از تفکر اجتماعی است. جز زور و ارعاب زبانی ندارد و نمی فهمد. کارش ویرانگری خویشتن است و جهان. نمادش بمبگذار انتحاری است.

زوال و زباله تاریخ

طالب این بهشتهای ناکام تصور می کند همه دنیایی که او نمی شناسد و با آن سر سازگاری ندارد رو به نابودی است و او نجات دهنده آخرین است. از نظر تفکر او همه در حال فساد در ارض اند مگر خود او که برگزیده خداوند است. او منتظر مرگ تمدنهای دیگر است تا خود همه زمین را به ارث ببرد. بنابرین در نگاه اش جز مرگ اعتباری ندارد.
از نظر چنین تفکری طبقات مخالف و منتقد آنها نیز طبقات رو به زوال اند. راهی زباله دان تاریخ. و اگر نباشند هم باکی نیست او خود آماده است که زوال ایشان را رقم زند. در نظام فکری این جماعت مخالف بودن “تبهکاری” است؛ زیرا مخالفت با قانون های مسلم تاریخ و طبیعت و خداوند است.

انگل ها، میکرب ها و غده های سرطانی

از نظر بهشت سازان مشکل مخالفان و منتقدان با تهدیدهای بیولوژیک یکی می شود (اول بار لنین چنین اینهمانی را قائل شده بود). مخالفان می شوند انگل و میکرب. میکرب هایی که به غده سرطانی می انجامد. و آنها دست به تیغ آماده اند که این غده ها را جراحی کنند. آنها رزمندگان حذف غده ها و پاکسازی میکرب ها و انگل ها هستند. از اینجا ست که سیاست حذف سیاست مسلط در نظام فکری و سیاسی طالبان بهشت است. درک آنها از بهشت جایی است که از وجود مخالف و منتقد آنها پاکیزه شده باشد و همه گوش به فرمان رهبر باشند. روش آنها برای پاکسازی “انقلاب فرهنگی” است. انقلابی که قرار است بهشت ایده آل را محقق کند.
بهشت اولین بهانه خشونت های تمامت خواهان است و آخرین بهانه ای است که با آن تاریخ شان پایان می یابد. آنها مردمی هستند که در توهم بهشت به سر می برند و فکر می کنند بهشت شان تنها نیاز به هرس کردن انگل های مخالف دارد. برای ساختن بهشت مرزی هم نمی شناسند. آنها می توانند اخلاق و قانون و صداقت و اعتماد و پیمان و همه چیز را زیر پا بگذارند. و درست به همین دلیل بهشت آنها به جهنم فساد و بی اخلاقی و نامردمی و دروغ تبدیل می شود.

ناممکن اما مهاجم

در گوش این جماعت بدترین و سنگین ترین سخن این است که نمی شود کسی را به زور به بهشت برد. آنها خوب می دانند که همه را به بهشت نخواهند برد و نمی خواهند ببرند. بهشت آنها کاملا اختصاصی است. اما بهشت آنها دیگرستیز است. چشم دیدن دیگران را ندارد؛ یا با آنهایی یا باید حذف شوی. و این زور می خواهد. زور که نباشد آنها موتور دیگری برای رسیدن به بهشت ندارند. از همین جا ست که بهشتی خواهان قدرت را چنان مقدس می دارند که هیچ نوع دوری از آن را بر نمی تابند. همه چیز را می توان برای قدرت قربانی کرد. این است معنایی توتال گرایی آنها. همه چیز در خدمت قدرت و تمام قدرت. این بت بزرگ آنها ست.
آنها دورترین مردم از گفتگو و مذاکره اند. سازش در گوش آنها بدترین توهین و ناسزا ست. سازش یعنی پذیرفتن وجود دیگری و حق او برای انتخاب متفاوت. این برای طالبان بهشت کفر اعظم است. “تفاوت” برای آنها وجود ندارد. تنها “یک” صورت از حقیقت است که می تواند قدرت داشته باشد و حکومت کند. و این معنای دیگر رادیکالیسم است. بهشت عصر مدرن هر چه دارد بر بنیاد رادیکالیسم است. رادیکالیسم ناممکن اما مهاجم.
—————————
* بنگرید به: مارکس در باره جنسیت و خانواده، نوشته هیتر براون. لیدن، ۲۰۱۲، ص ۴۳٫ نسخه آنلاین در اینجا قابل دسترس است.
http://ouleft.org/wp-content/uploads/marx-gender-family.pdf
** انقلاب جنسی در روسیه، از عصر تزار تا امروز، ص ۲۶۷:
The Sexual Revolution in Russia, From the age of teh Czar to tody, Igo S. Kon, translated by James Riordan, New York, 1995.