آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب

۳۰ مهر ۱۳۹۳

مهشید اصفهانی

وبلاگ


اینجا اصفهان است پایتخت فرهنگ و تمدن اسلامى


esf1edited

صبح که بیدار می‌شوم به پنجره فکر می‌کنم اما نه پنجره ای که ازدحام کوچهٔ خوشبخت را نشان می‌دهد، پنجره اتومبیلم که می‌بایست سفت و سخت بسته بماند. باید یک چهار لیتری آب هم داخل ماشین بگذارم که نمی‌گذارم. آب هم برایم تداعی اسید است. آب که بذارم انگار باور کرده‌ام آن‌ها را… انگار آن‌ها برنده شده‌اند… توی یک شهر گیر افتاده ا م با یک عده اسید پاش. فکر نمی‌کنم آن‌ها چه کسانی هستند یا چطور فکر می‌کنند یا چقدر پول می‌گیرند، هر روز فکر می‌کنم به تصویر دختران زیبایی که چیز زیادی از صورتشان باقی نمانده، روزم را اینطوری شروع می‌کنم.
همهٔ دوستانم همین وضع را دارند. برای بچه‌ها بیشتر نگرانیم. منظورم دختر بچه هاست. همین کوچولوهای دیروز که امروز به دبیرستان می‌روند و تازه دارند یاد می‌گیرند ژست‌های دخترانه‌شان را تمرین کنند. همین‌ها که هنوز هم می‌توانند عاشق شوند. بچه‌هایمان به مدرسه می‌روند و مثل هر روز می‌خندند و بازیگوشی می‌کنند و ما به این فکر می‌کنیم که اگر یک موتور سیکلت با یک ظرف اسید از راه برسد چه برسرشان خواهد آمد.

بیش از یک هفته پس از انتشار خبرهایی مبنی بر اسیدپاشی به بیش از چهار زن جوان در شهر اصفهان، فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران تایید کرد که در ماه‌های اخیر هفت یا هشت مورد اسیدپاشی در اصفهان رخ داده است. اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده ناجا، از «شناسایی» چند فرد مظنون خبر داد و .گفت: «به‌نظر می‌رسد ضارب یک نفر بوده است» او این اسیدپاشی‌ها را در ارتباط با موضوع حجاب و عفاف ندانست

توی یک شهر گیر افتاده‌ایم با کسانی که کٓس نیستند، ناکسند و لیتر لیتر اسید خرج ایمانشان می‌کنند و معلوم است که حالا حالا‌ها هم کسی قرار نیست به دادمان برسد. دختر‌ها تعطیل می‌شوند مقنعه‌هایشان عقب رفته است، حواسشان به مقنعه نیست حواسشان به شیطنت است. حالا که مقنعه‌شان عقب رفته طعمه خوبی برای اسید پاشی هستند. هیچوقت فکر نمی‌کردم به مقنعهٔ مدرسهٔ یک دختر شانزده ساله اینطوری نگاه کنم؟ این نگاه بسکه تلخ است دلم را به درد می‌آورد. انگار دارم هر ذره از زندگی را از چشم‌های موتور سوار نامحرمی می‌بینم که پول گرفته تا شرارت کند.
پول. حتمن پول می‌گیرند. مگر می‌شود بدون پول!! اینجا بدون پول کسی تف توی صورت آدم نمی‌اندازد چه برسد به چند لیتر اسید.
اینجا اصفهان است. پایتخت فرهنگ و تمدن اسلامی؟؟ خیر. پایتخت رذالت ارازل واوباش. پایتخت اسید پاشی. باور نمی‌کنید؟ تشریف بیاورید و ببینید. تا دلتان بخواهد شاهد عینی هست و تا دلتان بخواهد بعد ازساعت هفت شب خیابان‌هایش سوت و کور است.

* * *

کودک همسایه به تازگی از یک بیماری سخت جان بدر برده است اما حالا هر شب گریه می‌کند. مادرش مانده مستاصل که چه کند. دخترک توی اتاق خودش هم از اسید پاشی می‌ترسد. از فردا صبح که باید سوار سرویس مدرسه شود و برود می‌ترسد، از اینکه بخوابد و خواب‌های بد ببیند می‌ترسد و من از خودم می‌پرسم آن‌ها چه شکلی هستند؟ همان‌ها که اسید را روی سر دختران این شهر می‌ریزند. شغلشان چیست؟ خیاط؟ قصاب؟ مهندس؟ کارمند دولتی؟ ابزار فروش؟ راننده؟
به خانه که می‌روند سر راه نان هم می‌خرند؟ با‌‌ همان دست‌های آغشته به اسید؟ با‌‌ همان لباسی که جیغ زنی جوان آن را چروک کرده است؟ آیا راحت می‌خوابند؟ آیا متاهل هستند؟ با همسران و خواهرانشان‌‌ همان حرف‌های روزمره را می‌زنند یا وقتی صحبت از اسید پاشی می‌شود از اسید پاش‌ها طرفداری می‌کنند؟ آیا دخترکان آن‌ها هر شب می‌گریند؟

مردم اصفهان در حالى از تجمع در اعتراض به اسیدپاشى به خانه‌‌‌هایشان بازگشتند که براى اعتراض در ساعت ٩ شب بر پشت بام‌‌‌ها خود را آماده مى‌‌‌کنند.اصفهان امشب فریاد الله اکبر خواهد کشید.

از کنار زاینده رود که می‌گذرم دیگر تن خشکش نظرم را جلب نمی‌کند چرا که باید حواسم جمع باشد خیلی جمع. رانندگی شده است کنترل مداوم آینه‌ها. یعنی حواسم باشد که موتوری که از پشت سر می‌آید در چه موقعیتی است؟ به خصوص پشت چراغ قرمز که گیر می‌افتم. وقتی بین ده‌ها اتومبیل دیگر گیر کرده‌ام و نمی‌توانم تکان بخورم. پشت چراغ قرمز ما زن‌ها طعمه می‌شویم و ثانیه شمارش که می‌گذرد صدای نفس‌های خودمان را می‌شنویم. ما زن‌ها این روز‌ها صدای نفس‌های خودمان و صدای موتور سوار‌ها را بیشتر از هر صدای دیگری می‌شنویم.
دخترانی که بیناییشان را از دست داده‌اند تاوان زندگی در ایران را پس می‌دهند. تاوان زندگی در جایی که متولد شده‌اند. بعضی جا‌ها در این دنیا هست که فقط کافی است آنجا باشی آن وقت شانس مردن و معلولیت و هر اتفاق ناهنجار دیگری چند برابر می‌شود. من یکی از اینجا‌ها زندگی می‌کنم و فقط چون یک زن هستم ممکن است هر بلایی سرم بیایید. پشیمانم که نرفته‌ام. پشیمانم که مانده‌ام و دارم ثانیه شمار چراغ قرمز را با دلهر ه نگاه می‌کنم.